صعودی تا رسیدن...
يك گروه نيوزلندي براي فتح رفيعترين قله دنيا عازم كوهستانهاي وحشي هيماليا ميشود...مايك چندين بار است كه در فتح قله در دفعات بسياري شكست خورده است و اينبار دوباره با عزمي مصمم راهي انجا شده است...اولين كمپ و پناهگاه كوهستاني در دامنه برپا ميشود و گروه نقشه حركت را ميكشند...اعضاي هدايت كننده با بيسيم بهمراه پزشك گروه ميمانند و مايك بهمراه يك فيلمبردار و كوهنورد ديگر بطرف اورست حركت ميكنند...مسير دشوار است و پر از چاله ها و يخچالهاي سهمگين و شيبهائيكه در يك لغزش اني سبب مرگ ميشوند...گروه سه نفره همچنان مسير را بكندي طي ميكنند و در پناهگاههائي شب را ميگذرانند...هشت هزار متر ارتفاع كمي نيست و راه دشوارتر مينمايد...مايك روحيه بسيار خوبي دارد و لطيفه تعريف ميكند...در طول چندين روز شش كمپ كوهستاني را طي ميكنند و همچنان مسير دشوارتر ميشود...در كمپ ششم و هزار متر مانده به قله يكي از اعضا دچار ضعف جسماني ميشود و از ادامه راه باز ميماند و سرانجام راه امده را باز ميگردد...مايك بهمراه دوستش كه فيلمبرداري از صعود را هم انجام ميدهد اماده براي مرحله اصلي صعود ميشوند...نهصد متر مانده به قله و شب از راه رسيده است بدون هيچ سر پناهي....ارتفاع انها را دچار كمبود اكسيژن كرده است...اما سرانجام ساعت سه نيمه شب حركت خود را بطرف اورست اغاز ميكنند...سرازيري تندي معروف به شيب مرگ مقابل ان دو پديدار ميگردد...قدمهاي مايك ارامتر ميشود و در هر قدم برميگردد و پشتش را نگاه ميكند و فيلمبردار يك لحظه به هراس ميفتد و از نگاه كردن به قله سرگيجه ميگيرد و شايد ترجيح ميدهد كه راه امده را بازگردد اما عزم راسخ مايك و قدمهاي محكم او بروي برفها نميگذارد كه اورا ترك كند زيراكه مطمئن شده است كه مايك به هر ترتيبي كه باشد مصمم براي فتح اورست شده است...پس از چند ساعت سربالائي تند و خطرناك و لغزنده و فشار هوا سرانجام قله نماينتر ميشود...انها به سختي قدم بر ميدارند اما چيزي به فتح قله نمانده است...سرماي فوق العاده شديد انها را شبيه مرده اي متحرك ساخته است...مايك خودش را به بام دنيا اورست ميرساند و ارام قله را در اغوش ميگيرد...مينشيند و به غروب خورشيد نگاه ميكند و پس از شكستهاي متوالي وحشيترين ارتفاع جهان فتح ميشود و مايك به ارامش و امنيتي عجيب ميرسد...و زير لب ميگويد: تنها خداست كه دست نيافتنيست...پس از فتح اورست نوبت پائين امدن شده است اما مايك همچون عاشقي هنوز دلش ميخواهد كه قله را در اغوش بگيرد...سرازيري اول را پائين ميايند اما فيلم بردار متوجه ضعف قواي جسماني مايك ميشود...شب از راه رسيده است و باد وحشتناكي ميوزد...مايك نيمه خواب است و دوستش ميداند كه اگر در ان محيط خوابشان ببرد صبح را ديگر نخواهند ديد...از كوله خود يك شيشه ودكا بيرون مياورد و به دهان مايك ميرساند...مشروب اندكي خون مايك را گرمتر ميكند اما انگار تن او مرده است و هيچ تحركي نميكند...شب به كندي ميگذرد و سرانجام سپيده ميايد...انها بطرف سرازيري بعدي حركت ميكنند...و فيلمبردار متوجه ميشود كه مايك قدرت حركت را از دست داده است...وقتيكه او به پشت شيب ميپيچد متوجه ميشود كه مايك در پشت او راه نميرود و ناگهان طناب مايك را اويزان ميبيند و اورا در حاليكه تاب ميخورد سراسيمه نگاه ميكند...طناب در حال پاره شدن است و مايك قدرت بالا كشيدن خود را ندارد...به هر زحمتي خودش را به او ميرساند و طناب را مهار ميكند و مايك را به اولين صخره ميرساند...اما متوجه ميشود كه مايك دچار كوري برف شده است و ميگويد چيزي را نميبيند...در ان وضعيت دشوار و سرازيري مرگ انها دچار مشكل بزرگي ميشوند...فيلمبردار با يك دست طناب و با دستي ديگر مايك را بر شانه هايش نگه داشته است و ارام ارام پائين ميايد...اما در چنين حالتي خستگي مفرط اجازه تحرك را نميدهد...فيلمبردار خسته ميشود و مايك را به گوشه اي ميرساند...در كوله پشتي بيسيمش را برميدارد و وضعيت اظطراري را به پايگاه اصلي گزارش ميدهد...انها يكي از اعضائ گروه را بهمراه كپسول اكسيژن به كمپ شماره شش ميرسانند...فيلمبردار متوجه ميشود كه مايك حتي قدرت صحبت كردن را نيز از دست داده و نابينا شده است...بر پشت او ميزند و ميگويد: دوست من الان روبراهت ميكنم و سريع سرازيري را بطرف كپسول اكسيژن پائين ميايد...مركز با بيسيم تماس ميگيرد و از ديويد ميخواد كه مايك را رها كرده و به كمپ پنج بازگردد و با نفر ديگري از گروه پائين بيايد!!! اما ديويد نميتواند مايك را رها كند...مركز مرتب بيسيم ميزند كه تلاش براي پائين اوردن مايك بيهوده است و ديويد را مجاب ميكند كه اگر بازگردي تو نيز زنده نخواهي ماند...فيلمبردار نميتواند مايك را ميان انهمه برف بگذارد و بازگردد...شب از راه رسيده است و بي سرپناه همه چيز روبه نابودي ميرود...سرانجام ديويد مجاب ميشود كه به كمپينگ پنج بازگردد اما همچنان ذهنش دچار تشويش و اشفتگيست و از اينكه دوستش را ان بالا جا گذاشته است دچار عذاب وجدان است...اما علائم حياتي در مايك ساعتها پيش از ميان رفته و او نابينا و خشك شده است...بازگشتن بي ثمر و تنها نابوديست...براي همين ديويد با چشمهاي اشكبار به طرف كمپينگ باز ميگردد...سرانجام او خودش را در ميان استقبال گروه ميابد و به قله خيره ميشود...انجا مردي بي نفس شده است كه ساعتها پيش سرانجام به هدف نهائيش و فتح اورست نائل امده بود...مايك با عزمي راسخ و بدون ترديد همه ناهمواري راه را طي كرد و سر انجام در غروبي با شكوه اورست را در اغوش گرفت و به معشوقش رسيد و هرگز سختي و وحشت كوهستان وحشي اورا سست نكرد و اراده اش را مختل نساخت...ديويد را به چادر پزشكي ميبرند...نيمي از بدن او يخ زده است...و پاهايش از شدت سرما سياه شده اند...چند روز بعد هر دو پاي ديويد را از مچ قطع ميكنند و او مجبور است همه روز را بروي صندلي بنشيند...در اين ميان كاوسهاي اشفته در خوابهايش اخرين شب وداعش را با مايك دوباره ياداوري ميكنند...اما سرانجام او در ميابد كه مايك براي هدفش مرده است و براي همين عازم اورست شده بود...او ميدانست كه احتمال ريسك صعود بسيار است و ممكن است همانند گروهاي ديگر صعود كننده خطراتي از جمله مرگ به سراغش بيايد....مايك جانش را براي رسيدن به معشوق فدا كرد و ارام گرفت و ديويد از دوپا محروم شد...اما هيچكسي حتي طبيعت وحشي كوهستان نتوانست اراده انها را زايل كند...هيچ قدرتي مانع از رسيدن انها نشد ولي اگر انها اندكي ترديد ميكردند شايد زنده ميماندند اما رسيدن به افتخار برايشان مقدور نميشد و ان شكوه و عظمت اراده ميخواست و لياقت كه انها نشان دادند...هدف از خلاصه نويسي اين صعود شگفت انگيز ان بود كه عاشقي راهي دشوار است و اگر معشوق و عاشق در يك لحظه ترديد كنند انرا بدست نخواهند اورد...حتي اگر در چند قدمي رسيدن باشند...در اين راه پيمان شكني و بازگشت حقارت است...رسيدن به قله افتخار دارد حتي اگر در بازگشت جاني نمانده باشد...هيچ دليلي از عاشق و معشوق براي نرسيدن قبول نميشود زيراكه بايد قدرت ريسك كردن را داشت يا از فكر صعود و رسيدن بر حذر ماند...هركسيكه براي رسيدن ميپيمايد اگر سست نباشد و بر پيمانش استوار باشد سرانجام شكوه قله شكوه عشق را در اغوش خواهد كشيد...و هركسيكه ترديد ميكند بازميگردد و لايق ان افتخار نخواهد بود...اين متن را به قلم خود با اقتباس از ويدئوي صعود به اورست خلاصه نويسي كردم تا هركسي عشقي در سينه دارد بداند كه هدف روشن و راه دشوار است...و تنها انكسيكه صادق و راستين است اين راه را تمام خواهد كرد و ما بقي در دروغهاي يوميه ميمانند و دراين حرف بيهوده ايكه عوام هميشه ميگويند: عاشقي نرسيدن است...اما نه...عاشقي رسيدن است اگر عزم راسخي باشد كه حتي مرگ را نيز بپذيرد...اين ديگر بستگي به بلند همتي هر كسي دارد و ديدگاه او...اينجا فرق خواستن با هوس اشكار ميگردد...پدرم نميگذارد و برادرم مخالف است بهانه هائي كودكانه اند...كسيكه چيزي را بخواهد از همه چيزش حتي زندگي ميگذرد...عاشقي درد شيرينيست اما هركسيرا لايق ان نيست...بي اختيار از سرانجام داستان مايك بغضم گرفت و ياد خودم افتادم...كه بارها شكست خورده ام و اينبار ميروم كه قله را فتحش كنم...حتي اگر بازگشتي نباشد...زندگي دشوار و تنهائي خرد كننده است و فشار بي مهري ادمهاي پيرامونم مايوسم ميكند اما ميخواهم كه اورست خيالم را فتح كنم...پول و ماديات و نان به نرخ روز خوردن ارزاني ادمها باشد من دنبال رهائي هستم...اين قله دليل خوبيست بر بيگانگي من با ادمها...براي نشان دادن عشقم چهار كمپينگ را پشت سر گذاشته ام و براي صعود نهائي امده ميشوم تا روزيكه عشقم را در اغوش بگيرم...اينجا دوباره جمله با شكوه مايك را مرور ميكنم: تنها خداست كه دست نيافتنيست.....حميد
![]() |
![]() |


