اينروزها روي زمين صاف و خشك هم سر ميخوريم!!! فتح قله هاي دور پيشكش هنوز در دروغ و راست يوميه در جا زده ايم....بر سر اين ديوار...بر روي ان ديوار...چه خبر است؟!!! هر روز سرك ميكشي درونش را دزدانه ديد ميزني بي اجازه وارد ميشوي...به كشف كدام احساسات امده اي؟!!! ميدانم از انها هستيكه وقتي قله را فتحش كردي روي ان مي ايستي و پر غرور يادت ميرود معشوقت را!!! همان قله اي كه ارزومندانه براي بالا رفتنش خطر كردي....حالا نوبت قله هاي ديگر است....اما اي غافل همه جا كه زمين خشك نيست...گاهي خطا ميكني...هوست را بر دوشت بگير وبرو زير پايت خيس است...اينجا فرو ميروي...روي اب قدم بر ميداشتي به خيال فتح قله من!!! ساده بودم اما نادان نه....ناداني خطائيست كه جرمش سالها پشيمانيست...تو هرچيزي را كه از ان سر در بياوري رها خواهي كرد...اين قانون امروز بيشتر ادمهاست...پيمانشان سست است...حرفشان بي اساس و دوستيشان بي رمق!!! صرف كند دوست دارند وگرنه بيزار ميشوند....صبح تا شب دوستت دارند يكي از راه برسد اورا دوست دارند!!! كارشان هم در نظرشان خطا نيست...پيمان شكني نيست....درست است...با همين درستيها هنوز در فكر ديدن پشت ديوارها هستند...كوتاه و بلند فرقي ندارد...هرچيزي تا قبل از كشف ان مهيج است...وقتيكه سر در بياورند تنهايت ميگذارند...اين قانون امروز ادمهاست...با تو مينشينند...حرفهايت را سير گوش ميدهند...به چشمهايت نگاه ميكنند....تعارف تكه و پاره ميكنند...بر سر يك سفره نان ميخورند اما پايشان و خرشان كه از پل بگذرد زير تمام حرفهايشان ميزنند!!! هيچ چيزي را هم بياد نمياورند...دوستي دروغين ديروز نفرت امروز شده است...نه دوست داشتنش موجه است و نه بيزاريش...بيشتر به حماقت ميماند....جانوران هم اينطور نيستند...قانون انها شايد قشنگتر باشد....امروز رنگي ديگر هستي و فردا به رنگ ديگر!!! تا كجا؟!!! تا كي؟!!! غافل از درونت تا كي؟!!! ميبازي...سرانجام در بازي رنگها ميبازي به يك صدرنگتر از خود...دست بالاي دست بسيارست و رنگ بالاي رنگ...رنگي بالاتر از بيرنگي نيست....براي فتح قله من بسيار دروغ گفتيد...اما قله اي در كار نبود!!! اينطور خيال ميكرديد...روي اب راه ميرفتيد فارغ از اينكه اب قانوني دارد...نميشود روي ان ايستاد!!! بايد در كنارش بود...فشار را تحمل ميكند اما خرد نميشود...كنار ميرود و دوباره حجمش را بدست مياورد...اين قانون اب است...مهرباني دو روزه و چند روزه به چه كار ادمها ميايد؟!!! با دروغ و نيرنگ دل كسيرا بدست اوردن به چه دردش ميخورد؟!!! سرانجامش انست كه دلدرد ميگيرد...تنها بماند صد مرتبه بهتر از خيالات خام است... اگرمهرباني بمان و اگر نيستي بياموز و اگر نخواستي همان تحفه اي باش كه موجب قربان صدقه همچون خودت شده اي!!! اين دنيا در گذر است...معطل براي تو ومن نميماند...خوبي را جواب ميدهد و زشتي را هم پاسخ...سفره بي تكلف خوبست و سلام بي چشم داشت و گرنه هر دله دزدي براي زمينه سازي كارهايش قربان صدقه را ميداند!!! براي دزديدن كيفت دشنامت كه نميدهند ابتدا به چشمهايت نگاه ميكنند و با مهرباني حالت را ميپرسند و از پائين دستشان ارام در جيبت ميرود!!! اينهم قانون دزدهاست...فريب هر لبخند و سلامي را خوردن خطاست...بايد ديد كه از براي چه چيزي لبخند ميزنند...خودت را ميخواهند يا جيبت را و يا احساساتت را!!! هرچه بياموزي اما هنوز در ابتدائي ترين كلاس درس اين زندگي ميماني!!! از پس هر چاله چاهي باز ميشود...در هر كدامش كه ميفتي هنوز قانون چاله بعدي را نياموخته اي و امكان سقوط برايت مهياست...بايد كه با خورشيد اشنا شد...افتاب را لمس كرد...براي درك مهرباني و دوستي بايد كه مهربان بود...بايد دانست تا درد را فهميد...درد اشنا ميداند مابقي لاف گزاف ميزنند...هميشه بر سر چيزهاي كوچك انسانها دوست و دشمنشان را پيدا ميكنند!!! هميشه سر بهانه هاي كوچك بهترين و بدترين ادمها را ميشناسيم...منهم در بازي زندگي بسيار اموخته ام و هنوز شاگردي ميكنم...هنوز درد رفاقت را بر سينه دارم...زهر نامردي را...اما مهرباني را هم پيدا كرده ام...دشوار هم نبود زيراكه خود درد اشنا بودم...و مثل خودم را زود ميشناسم....هنوز رد پاي مرديكه چند وقتيست به مهرباني ميشناسمش بر وجود من باقيست...كسيكه منرا مجذوب سادگي و رنديش كرده است...كسيكه يادم را زنده نگه داشته است كاريكه شايد اشناترينها در حقم نكرده اند...و هنوز صداي مهربان كسيرا هر صبح ميشنوم كه براي مرهم زخمهاي كهنه من امده است...هنوز زندگي در شريانهاي من ادامه دارد...دلگير و پر گلايه اما اهسته قدم بر ميدارم...چشمم به دستان پر سخاوت افتابست نه بر دست با منظور ادمها....امروز اگر سلامي ميكنند فردا چشم داشتي دارند...امروز اگر اشنا هستند فردا غريبه ميشوند زيراكه درد را نميدانند...دردشان تنها خودشان هستند...براي تنها نماندنشان از هر ديواري بالا ميروند...يكي بس نيست هركسيكه دقيقه اي از احساسشان را پر كند برايشان ارزشمند ميشود...نو كه بيايد كهنه را از ياد ميبرند...خوشحال كردن ادمها هنريست كه هر حقيري انرا نميداند...گاهي به چند خط و دستنوشته دلي شاد ميشود...گاهي به يك ياداوري چشمي اشكبار و قلبي روشن ميشود...همين كارهاي به ظاهر كوچك احساسات ادم را گرما ميدهند...اما بعضي ميدانند اما نميخواهند زيراكه شاد كردن كسي در قانون انها نيست...منفعت طلبي را ميدانند و بس...خرج دارد اگر چند جمله مهربان تقديم كسي كنند!!! تنها تا وقتي بصرفد اينكار را ميكنند و گرنه از يابو بيگانه تر ميشوند!!! صدمن شعر و حرف مينويسند فقط تا وقتيكه بصرفد....اگر صرف نكند بيچاره تر از چند جمله براي ياداوري چيزي هستند كه كسيرا خوشحال ميكند...در همين دلكده از زمانيكه انرا ساختم و دستونشته هايم را در ان قرار دادم ادمهاي متنوع و بسياري را ديده ام...ادمهائيكه بودند و ديگر نيستند...زمان داشت حرفهايشان و نه اساس...برايشان هم كم نگذاشتم...اگر حتي در صحبت ميتوانستم ارامشان كنم اينكار را كردم...بيشتر اگر در توانم بود كردم...خانه ام اگر پذيرايشان بود دعوتشان هم كردم...سعي كردم مخلصانه مهرباني كنم بدون چشم داشتي...تولدشان اگر ميشد همينجا ياد اوري و ارزش مينهادم فقط براي نام مقدس دوستي...هم پاي گريه و خنده انها نشستم...در خلوتم برايشان سرودم...درد و دلها كردم...اما انچيزي كه ميپنداشتم نشد...از همه انها يكي به مهرباني پيش نيامد...جلو نكشيد...زيراكه بصرفه اش نبود ديگر...يك تولد و يك ميلاد شايد چيز اصلا مهمي نباشد...شايد ميليونها مثل من ميايند و ميروند براي كسي هم مهم نيست اما پس دوستي كجاست؟!!! از همه ديده و ناديده ها فقط سه نفر امدند و صميمانه چندين بار اين مسئله را به من تبريك گفتند در حاليكه من حتي در خانه چنين روزي را مطرح هم نميكنم!!! حتي صميميترين رفقاي من تا خود امروز نميدانستند چنين روزي تولد نكبتي من بوده است...گفتند كيك بخريم گفتم نه...گفتند چرا نگفتي گفتم كه مهم نيست زياد خودتان را عشق است...براي من عقده نبود كه كسي بيايد بگويد تولدت مبارك...اما اگر صرف داشت حتما ميامدند و ميگفتند...اينها گلايه نيست..كوچكترين و ظريفترين حساسيتهاست كه دوست و رفيقم را به من ميشناساند...چند خط نوشته هيچ خرجي نداشت...حتي ميشد نام را هم ننوشت اما شمائيكه ادعاي دوستيتان ميشد چه شد كه ديگر صرف نكرد براي كسيكه همراهتان بود تا مسيري از اين جاده كه فقط چند جمله محبت اميز يادگار بگذاريد!!! منكه بيچاره دو خط شعر و چند خط نوشته خام نبودم!!! اما منتظر شما بودم...شمائيكه فكر ميكردم دوست من هستيد...از ميان همه محمد حسين ولائي اين مرد گرامي و استادم منرا شرمنده كرد...انتظاري از او نداشتم اما كاري كرد كه تا عمر دارم يادم نميرود...دستش را همينجا ميبوسم و ميفشارم...جور همه را بر دوشش گرفت فقط براي خوشحال كردن رفيقش....ديگري هم كه جا دارد دستش را ببوسم يك معلم ساده و صميمي و با احساس است...دختري از جنوب و همدم با دريا...او هم دلم را به نوشته اي شاد كرد...خداوند شادش كند....و ديگري كسيست كه منرا نجاتم داد...ابادم كرد..امد كه تنهائيم را بسوزاند....نميخواستم اينجا حرفي از تولدم باشد اما اصرار كرد و من اختيار را به خودش دادم تا هرچه ميخواهد همان كند...اينجا به انتخاب خودش نوشت و تصويري گذاشت فقط براي شاد كردن دل من...يادم نميرود...الهام دوست داشتني محمد حسين ولائي و معلم مهربان و با سخاوت كه كلامت مثل دريا عمق دارد محبتتان را كه بي چشم داشت بود فراموش نميكنم...اين محكي كوچك بود براي من...هميشه چيزهاي كوچك افكار بزرگي را ميسازند...در فكر من بزرگ شده ايد...هيچ توقعي از كسي نداشتم اما نشانم داديد كه دوست داشتن چيست...من عاجزم از سپاسگوئي رفتار شما...به كلمه و واژه نميگويم شما در قلب من زندگي ميكنيد...افتابي هستيد و نور چشمانم از مهر شماست...دلشادم كرديد اگرچه خدا ميداند برايم مهم نبود حتي يكنفر تبريك بگويد...كارم از تولد و اين بچه بازيها گذشته است حتي نزديكترينهايم اينرا دريافته و ميدانند اما اين محكي بود براي دل من...شاد كردن دل ادمها انچنان خرجي ندارد فقط دل بزرگ و دريائي ميخواهد و عشق واقعي...حالا اگر صرف هم نميكند ديگر برايم مهم نيست تنها شناختن مهم بود كه دانستم...همه انهائيكه قر ميزنيد كه به شما پشت كرده اند و تنهايتان گذاشته اند شما چون براي سودي كاري انجام ميداديد همان كردند كه لايقتان بود...اگر خالص بوديد ادم خالصي گيرتان ميفتاد اما چون ناخالصي داريد ادمهائيكه به پستتان ميخورند هم شيشه خورده دارند...پس قر نزنيد...قصه حسين كرد تعريف نكنيد نگوئيد كه تنها مانديد رفتار شما موجب پشت كردن انها شد...همان كردند كه لايقتان بود...خلايق هر چه لايق...برويد ريشه هايش را در خودتان جستجو كنيد زيراكه بدين منوال هميشه تنها ميمانيد...انكسيكه بدون چشم داشت مهرباني ميكند تركش نخواهند كرد...تنها نخواهد ماند...بدست اوردن يك دوست اسان است اما نگه داشتنش دشوار...برويد هنر نگه داشتن رفيقتان را بياموزيد...به جاي ادا در اوردن و نوشتن كمي سخاوت بياموزيد زيراكه از شما نويسنده در نميايد دل خوش كنك به درد چند روز ميخورد نه هميشه....جاي پا كردن كفش ديگران خودتان را پرورش بدهيد و روحتان را متعالي كنيد تا دوستتان بدارند...با ادا و اصول نه كسي نويسنده ميشود و نه مهرش در دل كسي ميرود تنها انكسيكه صادق باشد در يادها ميماند...روزگار هم معطل ما نميماند و ميچرخد...ما هم گفتيم چون اينجا را براي گفتنش ساختيم...بدهكار كسي هم نيستيم اما اين دو روز شرمنده رفقا شديم...شرمنده مهرباني انها و شرمنده تعدادي ديگر كه خيال ميكرديم نشست و برخواست با انها شفايمان ميدهد اما انگار اين امام زاده مدتهاست كسيرا شفا نداده است!!! مدتهاست كه در جمع الكي خوشان روزگار ميگردم و تجربه جمع اوري ميكنم...در اين سير و گشت و گذار اگر هنوز دستي براي نوشتن مانده و اگر هنوز اين تنهائي شكننده و ممتد را تحمل ميكنم تنها براي واژه دوستي و خاطره دوستيهاست...دنيا منظر رفاقتهاست...يك دوست ارزشي دارد كه خورشيد براي گياه...خورشيد گياه را سبز نگه ميدارد و دوست لحظه هايم را سبز ميكند...به دوستي بي تكلفتان عاشقانه عادت دارم...دلم را شاد كرديد و منرا شرمنده جبران خواهم كرد...از شما همواره مهرباني را اموخته ام و انرا به هركسيكه ميخواهد مياموزم زيراكه در بازي بي برد روزگار تنها مهرباني باقي خواهد ماند و ديگر هيچ...دوستتان دارم...حميد

وقتيكه برايم گيتار ميزدي صداي شر شر بارون با يادت بهم در اميخته بود...صداي سازت منو برد به روياي چشمات...به همه سادگيت... ترو همراه سازت دوست دارم ترو براي سادگيت دوست دارم...بيادتم هر لحظه صداي گيتارت تو گوشمه و يادت روشن...