ما كجاي اين دنيا هستيم....صبح تا شبمان را چكار ميكنيم...چقدر بايد بگرديم تا شب خسته به سوراخمان بخزيم و دوباره روز همان وادمهايش همان...نه صداي سازي ميايد و نه اوازي...زنگ شب را از همان غروب ميزنند... در ينگه دنيا ميگويند تازه زندگي در شب انجا شروع ميشود!!! انهمه بار وانهمه موسيقي و بيخبري و سرگراني...براي هر نيازي و درد بيدرماني برنامه ريزي شده است...من اگر انجا زندگي ميكردم ديگر اينهمه قلم فرسائي نميكردم...خودم را ضايع نميكردم...شبش را ميرفتم بار انقدر ميماندم و مينوشيدم تا با تيپائي بيندازنم بيرون!!! جاي وبلاگ نوشتن سيب زميني تنوري ميخوردم با چوب شور و دلستر خاصيت دار همان الكليهايش را ميگويم....يكسال است كه اينجا مينويسم ماقبلش هم در دفاتر سياه ميكردم و همينطور سالهاي سال است مينويسم و نردبان فكر را بالا و پائين ميروم...گاهي هم ميان ان پارازيت مياندازند خرابمان ميكنند...دلخور ميشويم اما مانعي براي ادامه دادن نميشود همچنان مينويسيم و لاكردار تمامي هم ندارد...تراوشات همينطور مثل شير اب هرز شده چكه ميكند...ميخواهيم سكوت كنيم نميشود دوباره ميگوئيم....خدا پدر جستجوگر گوگل را بيامرزد كه مارا هرشب به انطرفها ميبرد...از كازينوهاي لاس وگاس تا اكواريوم بزرگ شهر لندن كه تصاويرش هم ادم را مبهوت خودش ميكند...مردمش جاي حرف مفت زدن ميروند و از طبيعتي كه محققان محيط زيست با اعجاز درست كرده اند بازديد ميكنند و حال و احوالي تغيير ميدهند اينقدر هم وبلاگ نمينويسند وتكرار مكررات را نميگويند!!! از همه تفريحات عالم همين كوه دربند را داريم كه جمعه ها سوزن بيندازي پائين نميرود...معلوم نيست جماعت براي كوهپيمائي ميايند يا خوردن لواشك و الوچه و تمبر در همان پائين و نشستن در رستورانهاي گران قيمت كه يك چائي زيپوئي را خداتومن حساب ميكنند...حالا اگر ازخوردن كبابش اسهال نشوي اما كيف پولت تا ته خالي ميشود!!! بالاتر هم كه ميروي جاي منظره كوه بايد تيپ دخترخانمها را نگاه كني و عجايب خلقت!!! صد رحمت به ينگه دنيائيها كه انها هم اينطور لباس نميپوشند!!! اينهم تفريح اخر و اول اين شهر بي انتهاست...شهر نيست كه كشور شده است...هرچه ميروي باز تمامي ندارد...سينماهايش هم كه تماشائي نيست و من سالهاست تصاوير انها را ازپشت گيشه هم نگاه نكرده ام...قديمترها كه نوجوان بودم و گهگاهي با رفقا سينما ميرفتيم يادم ميايد هرچه پوست تخمه بود را پشت لباس روبروئي ميانداختند...كلي هم ميخنديدند!!! و جالب اينكه نفر پشتي هم همينكار را با ما ميكرد...او هم حتما بسيار ميخنديد... در كل به اينگونه تفريحات سالم و تمسخر ديگران عادت كرده ايم!!! اول تا اخر اين كلان شهر سگ پرسه زني شده است...منكه هروقت در ان به ناچار راه ميروم دچار ياس فلسفي ميشوم...گيج ميخورم ترجيح ميدهم نروم و خانه بمانم و وبلاگ بنويسم...وبلاگ هم كه اب و نان نميشود!!! اما ما گاهي جاي غذا وبلاگ هم ميخوريم...منظورم انست كه جفنگهاي مخ معيوب بعضي را اينجا نوش جان ميكنيم!!! همانكسيكه تنهائي منرا هميشه مسخره ميكند...البته حق دارد زيراكه در طاقت و توان او نيست كه تنها باشد و درونش را به جاي شكمش پرورش بدهد!!! يكي از مهمترين خواص تنهائي بازگشت به درون و درون گرائيست...كسيكه به جستجوي درونش ميپردازد فرصت انرا دارد كه اراده و نيروهاي پنهان خود را پيدا و بيدار نمايد چيزيكه كله پوكها نميتوانند...براي همين فكر ميكنند ادم در تنهائي ميميرد!!! يا ميپوسد!!! يا در هراس مردن است!!!! اما نه...ادم بين ادمهاي نادان و مخل اعصاب ميپوسد...از ادميت تهي ميشود....انگار كنار يك مستراب نشسته و همه مشامش پر از افكار بوگندي انهاست...افكاريكه خودشان را مثل خوره ميخورد...اما تنهائي چيز بسيار قشنگيست...فرصت تفكر را ميدهد...فرصت شنيدن يك موسيقي خوب در ارامش كامل و هيچ مگسي هم نيست كه وزوزش توليد ناراحتي اعصاب كند!!! فرصت مرور خاطرات را ميدهد...فرصت تفكر به اشتباهات وپيدا كردن راهي براي جبرانشان...تنهائي خيلي زيباست وقتيكه ادم با ماهيها خلوت ميكند وبه انها غذا ميدهد...وقتيكه شكوه خداوند را در خلوتش پيدا ميكند...وقتيكه روبروي باران يك استكان چاي مينوشد....وقتيكه دلتنگ كسي ميشود و به انتظار بودن در كنار اوست...اينها چيزهاي بسيار قشنگي هستند كه فقط در تنهائي ميسر ميشوند...البته گاهي هم خاطرات بد و اصطحكاك اور مخ ادم را ميخورد....ياد مستراب ذهن بعضيها مشام ادم را پر ميكند اما افتابه را براي چه ساخته اند؟!!!! روي فكرشان ميريزي و تمام...به عبارت فرنگيش سيفون را ميكشي و خلاص....لازم نيست كه صبح تا شب ادم درگير افكار ازار دهنده باشد!!! يك موزيك زيبا يك كتاب خوب...جستجو و ديدن تصاوير و البومهاي قديمي و ياد بهترين ادمهاي روزگارخويش خود مفريست از افكار بيهوده...بدتر از تنهائي صداي مگسهائيست كه مرتب در ذهن ادم وزوز ميكنند...من اگر ينگه دنيا بودم جاي وبلاگ نوشتن بستني ميوه اي ميخوردم و عكس مجلات تبليغاتي را نگاه ميكردم...بعد الظهرها هم براي ماهيگيري به خارج شهر ميرفتم...اين پديده وبلاگ نويسي كه در اينجا بيشتر از هرجاي دنيا رواج يافته است شايد براي ارزوهاي سركوب شده باشد كه ادمها را به اين محيط مجازي ميكشاند...وگرنه اگر در اطراف و بيرون به اندازه كافي سرگرمي باشد ديگر چه حوصله وبلاگ و حرفهائي كه گاهي خود ادم ميفهمد و بس و گاهي خود ادم هم نميفهمد!!! البته خاصيت خوبي هم دارد وان پيدا كردن رفقاي مهربان و ياور است كه شايد انقدر دور باشند كه در محيط واقعي امكان اشنائي با انها نميرفت...به هر ترتيب هرچيزي خواص و معزلاتي دارد كه وبلاگ هم مستثني از ان نيست...من اگر ينگه دنيا بودم شكلات شيري ميخوردم با نسكافه دنبال وبلاگ نويسي هم نميرفتم...مخم را هم براي خواندن بعضي اراجيف خراب نميكردم..اما ناچار اينجا هستم و مجبورم انطور كه ميگويند رفتار كنم!!! پس جاي شكلات شيري با نسكافه فعلا وبلاگ مينويسم تا اگرعمري بود و گريختم انجا از شرمندگي شكم بدر بيايم...فوايد تنهائي را هم مرور كردم تا مخ پكيده بعضيها بكار بيفتد به جاي حرف مفت كمي تفكر داشته باشند و مخشان را اكبند نگه ندارند و مردم را مسخره نكنند... من با تنهائي زندگي كرده ام و نميگذارم كه از پا درم بياورد البته هر چيزي بيشتر از اندازه اش موجب ناراحتي ميشود و تنهائي طولاني هم مايوس كننده است!!! كاش اينجا بودي...قول ميدهم اگر بيائي نوشتن را كنار ميگذارم و ميرويم يك گوشه دوتائي دوباره شروع ميكنيم!!! براي رفقاي بهتر از جان هم هميشه نامه ميدهيم انهم دستنويس نه ايميل و مجازي!!! البته ايميل هم كارها را هميشه اسان ميكند...كاش اينجا بودي گاهي از صدباره نوشتن خيلي حرفها خسته ميشوم...از بيمهري اطراف...از كلنجار با مخهاي فسيل شده...خسته ميشوم كه دردم را هميشه اينجا ميگويم...زيرا بيشتر ادمها شعر و متنهاي اينو انرا ميگذارند اما من مدتهاست زندگيم را اينجا لو داده ام!!! هر كودكي بخواند ميفهمد حميد چه خريست!!! براي همين يك مستراب خرابه منرا به تمسخر ميگيرد...كسيكه جزو ادم هم حسابش نميكنم چه رسد معزل!!! خسته ميشوم از تكرار حرفهائيكه گاهي انرا نقطه ضعف ادم حساب ميكنند...اما من ميگويم وكم نمياورم...همين چند رفيق ماندگار وبا معرفت و گاهي غريبه هاي مهربان كه منرا شرمنده به نظراتشان ميكنند ارزشي دارند كه منرا براي ادامه ماجرا اميدوار نگه ميدارند...كاش اينجا بودي...انوقت همه حرفهايم را به تو ميگفتم و نيازي به اينهمه پرگوئيها نداشتم اما چه كنم دلتنگم و اينجا مفريست كه من مينويسم و خالي ميشوم...قول ميدهم وقتيكه خودت بودي همه اينها را به خودت بگويم...اينجا را هم يك سطل اب ميريزيم برود و خيال بعضي كه چشم ديدن ندارند راحت شود....تا انروز فعلا هستيم و ميگوئيم تا روزيكه قصه دل را پيش يار بازگو نمائيم...تنهائي هم قشنگ است فقط گاهي كرم ميريزد...كرم نياز...كه چيز كمي هم نيست...حميد

هركجا هستي بگو با من

روي جاده نقش پائي نيست از دشمن

روز خاموشست ارامست ارامست

از چه ديگر ميكني پروا