Life lines ...
چهار فصل دوار ميچرخد و همچنان.....بهار و تابستان و پائيز و زمستان همينطور يكيديگر را تعقيب ميكنند و بهم ميرسند...پستشان را تحويل ميدهند و ميخوابند تا دوباره فصل اغازشان از راه بيايد...روز به روز بر اين عمر كوتاه مي افزايند...هر سال يكسال نزديكتر ميشويم!!! و همچنان از گذشته دورتر...گذشته اي خواب گونه و شبيه روياهاي كودكانه...چيزي كه يادش حضور دارد اما معلوم نشد كه در حقيقت چه بود!!! خواب بود يا خواب گونه يا....چهار فصل دوار هزران خاطره از بارشها و افتابيها و سرما و به خود لرزيدنها را در خود جا داده است...چهار فصل در چرخش من را ميسازند و تورا و ما....همه خاطراتمان را در ميانشان راه رفته ايم...گريسته يا خنديده ايم...ديده ايم و شنيده ايم...خشمگين يا خوشحال...ارزومند يا بي ارزو...اميدوار يا مايوس و هزار احساس عجيب در چرخشي عجيبتر كه همراه فصولش مارا افتابي و ابري كرده است....همواره رو به جلو دارد...همواره بسوي اينده ميروم...پشتم را كه نگاه ميكنم هنوز رد پاهاي من در فصلهاي پيموده شده حضور دارند...هنوز در بالاي قله دربند خودم را ميان برفها ميبينم...هنوز در يك تصوير چند در چند زنداني و باقي هستم!!! هنوز در بهاريترين هوا كنار درخت تنومندي تصوير من خشكش زده است...نگاهم ميكند انگار گذشت زمان در نگاهش جاريست و انگار امروزم را عاقلانه از درون تصاوير نگاه ميكند!!! و ان خنده انروزم كه در تصوير باقي ماند نشان ميدهد كه عمقي نداشت تنها لبها گشوده شده بودند و دهان باز اما چشمهايم چيزي را ميگفت...چيزي را ميگويد!!! انگار كه همان وقت هم از باور خوشباورانه دوري ميكرد...انگار ميدانست كه فرداهايم تهي از ان لبخند دروغين خواهد شد...انگار ميدانست قصه هنوز باقيست و راه تازه در اغازش...و وقتيكه تصاويرم را كنار كسي نگاه ميكنم انگار چشمهايم ميگويد كه پيمانش سست بود...چشمهايم راضي نبودند وچشمها هيچوقت دروغ نميگويند!!! انها خورشيد واره ادميان هستند...انها كه تاريكند چشمهاي كثيفي دارند...نگاه دروغينشان داد ميزند...لو ميدهد درون پر منظورشان را...دور ميكنند ادمها را از كنار خودشان...چشمها هيچوقت دروغ نميگويند....چهار فصل دوار همچنان گرم و بيحوصله در گذر است...به تصاوير امروز نگاه ميكنم...چشمهايم ارام و جستجوگرند...با ان گذشته تفاوت كرده اند...ان دل اشوبه ها ديگر در انها ديده نميشود اما ارامش مرموزي گرفته اند انگار كسي را دنبال ميكنند...خستگي دارد ميان ادمهاي صد رنگ هر روز نقشي جديد را دريافت كردن...كسالت مياورد هميشه ان هميشگي ها را ديد زدن...هميشگيهائيكه منظره اي ندارند...دروغند...فريبند...هنوز تكرار ميشوند و حتي چهار فصل دوار انها را تغيير نداده است...انها هم به چرخش فصول كاري ندارند روز به روز بدتر ميشوند!!! خاطره بر روي خاطره مانده است...گوشه هائي باران خورده و گوشه هائي برف است و گوشه هائي افتابي...انگار يك كوهستان دراز باشد...از كوهپايه اغاز ميشود...سبزه هاي معطر و گلهاي وحشي...مشامم را پر ميكند...جلوتر در اولين پيچ باران باريده است...هوا خنك و ارام بخش است انگار قطرات معلق اب بروي صورتم مينشيند...تنفس من پر از هواي دل انگيز ميشود...در پيچ بعدي هوا سردتر شده است...كتم را محكمتر به خودم ميپيچم و كلاهم را روي سرم ميگذارم...مسير بطرف بالا هموار شده است اما معبري تنگتر دارد...باد ميوزد...همچنان ميپيمايم...كوهپايه را بطرف دامنه هاي خيال انگيز....خانه هائي در انجاست...ادمهائي زيست ميكنند...ادمهائيكه هنوز عاشقانه يكديگر را دوست ميدارند...تفريحشان ماهيگيريست...زنهايشان سبد سبد گل دارند و با خود به بازار شهر ميبرند...مردهايش بعدالظهرها قهوه يا ودكا ميخورند...انتهاي ابادي يك اسكله است...كنار اسكله ادمهائي ايستاده اند...چند تايشان در حال بوسيدن كسي هستند...چند تايشان خيره نگاهم ميكنند...يكي سيگار ميكشد و به روزگار رفته ميانديشد...هوا ابري و تاريك شده است...باران ميبارد...كنار اسكله ديگر كسي نيست...من مانده ام...در چهار فصل دوار...چيزهائي كه ديده و شنيده ام...چيزهائي كه ميبينم و ميشنوم...باران ميبارد...اسكله رو به درياچه خيس ميشود...ارام و در فكري عميق فرو رفته سيگارم را روشن ميكنم...اطرافم را خوب نگاه ميكنم...چها فصل دوار طي ميشود...من پيرتر ميشوم...هنوز ايستاده ام و نگاهشان ميكنم...فكر ميكنم...خاطرات را ورق ميزنم...همواره و همچنان نگاه ميكنم...خطوطيكه نامشان زندگيست....همچنان نگاهشان ميكنم همه خطوط زندگيم را...شب شده است...كاش اينجا بودي و بر خطوط شادتر اين روزگار هم نقشي به يادگار ميگذاشتم...سكوت شب را دوست دارم چائيكه ميتوانم فارغ از اطراف هنوز از دريچه اي ديگر زندگي را جستجو كنم و خود به ارام كردن خودم بپردازم و هنوز چشم انتظار گردش چهار فصل بمانم تا همچنان نگاهشان كنم و به اسرار اين بازي بيشتر پي ببرم اگرچه بسياري چيزها همچنان در پشت پرده باقي خواهند ماند و راز انها را تنها خدا ميداند و بس...چهار فصل دوار...هزاران روز طي شده و نيامده...هزاران ساعت خاطره...با ميليارها ادم كه ميچرخند و همواره....خطوط زندگي را تعقيب ميكنند...و براستي جز عشق و مهرباني چيزي ماندگار نخواهد بود اگرچه در فراموشي تكرار كسي دنبالشان نميرود اما هنوز صادقترين ادمها حيات دارند...به خاطر بودن انها هنوز اين خطوط ارزش تعقيب كردن را دارند...هنوز نگاهشان ميكنم...همه چهار فصل و خطوط زندگيم را...همچنان و همواره جستجو خواهم كرد...حميد
بمان روی این جاده ها
ما همدیگر را ملاقات خواهیم کرد
من میدانم

