قدم كه ميزنم جاي پاي من خيس از خاطره ها ميشود....

ته كفش من پر از گلهاي پرپر....

خودم را كه ميبينم تلمباري از گلايه و حسرتمندي... روبروي اينه خشكم زده است...به كوچه هائي فكر ميكنم كه منرا تا امروز بياد مياورند اما در طرحي گنگ و مبهم...جاي همه عبور منرا رد پاي عابران ديگر پر كرده است...هر روز كوچك و بزرگ از ان ميگذرند و كوچه حتي ديگر برايم دلتنگ هم نميشود...اما روزگاري او منرا ميشناخت!!! وقتيكه دزدانه هنوز افتاب نزده بود به شوقت راه افتادم....مثل فيلمهاي قديمي در تاريكي شب پشت شيشه اتاقت امدم در را باز كردي...از پشت شيشه چشمهاي رنگيت خنديد...دستم را از لاي نرده ها به داخل بردم دستانت را گرفتم...تولدم بود...يك عروسك پنبه اي به من دادي همراه چند مجله جوانان و موزيك گفتيكه در اين روزهاي انتظار انهارا تماشا كن و به چيز ديگري فكر نكن...ساعتها اسان و زود ميگذشتند و من در وحشت از روشنائي كه ميامد و منرا از كنار پنجره ات جدا ميساخت!!! ان لحظه دلپذير در ان كوچه كه چشم انداز سبزي داشت هنوز مقابل چشمانم روشن مانده است اما ديگر گنگم...گفتنيها را ميگفتم اگرچه ساعتها گفتنش دقيقه اي بود براي رفع دلتنگيهايم...اشكي بر پنجره ات چكيد دستهايت را بو كردم و بوسيدم و از لاي نرده ها صورتم را به لبت چسباندم...رفتي و برگشتي يك شاخه گل رز صورتي از باغچه حياطتان اوردي خارهايش را با دستان نرمت جدا كردي كه نكند به دستم برود...گل را روي عروسك و مجله ها گذاشتي و با گريه ترا خداحافظ گفتم...هوا روشن شده بود ديگر...عابري ميگذشت و نگاهم ميكرد...وقتيكه كوچه را عبور ميكردم پشتم را ديد ميزدم دلم ميخواست بازگردم و از لاي نرده ها ترا نجات بدهم...از دست يك تعصب كور كه نميگذاشت در اغوشت بگيرم...اما...رفتم و ساعتي بعد روي تختم دراز كشيدم...صداي گريه ام را پدرم شنيد...پيرمرد در را باز كرد و منرا ديد...عروسك پنبه اي خيس شده بود و روي صورتم منرا نگاه ميكرد...مجله هايت نيمه باز بود...تصوير جان لنون را بازكرده بودم و ميخواندمش...پدرم گفت: ديوانه اي؟!!! چه مرضي گرفته اي؟!!! چيزي كشيده اي؟!!! گفتم دلم درد ميكند...خودت ميداني كه دختري را دوست دارم...گفتم درد دل دارم از اين شهر لا مصب لعنتي...او پشت پنجره ماند و من ناچار به گريختن شدم...چون صبح شده بود...چشم تنگ دنيا باز شده بود...پدرم در را بست و رفت و دوباره گريستم...انقدر كه صداي هق هقم سمفوني ديوارها شده بود...از ضعف شب بيداري خوابم برد...فردا شروع مجددي براي عبور بود از كوچه اي كه پشت يك پنجره كسي منرا صدا ميزد...با ان چشمهاي روشن و كودكانه اش به چشمهاي بيقرار من نگاه ميكرد و هر دو ارام ميگرفتيم....كوچه را كمابيش همچنان عبور ميكردم و گهگاهي در كوچه هاي ديگري دست در دست راه ميرفتيم....كوچه را در شب تاريك راه رفتيم و يك گوشه بوسيديم...رهگذري عبور ميكرد و نگاهمان انداخت...سست نشديم و انگار نه انگار جرمي دارد بوسيدن پنهاني!!! در انتهاي كوچه در يك فضاي سبز كوچك هر بعدالظهر تا غروب صداي عاشقانه ما جاري بود...و دلتنگيهاي لحظه خداحافظ...دوباره دست در دست ميامديم تا انتهاي همان كوچه نگاهش ميكردم و اشكي گوشه چشمم و بدرودي تا سلام....سالها گذشت و هرچه بود جرياني شفاف و دل انگيز بود كه سرانجام منرا به كوچه اش پيوند زد...روزيكه توانستم ديوار طلسمش را بشكنم و اينبار با شهامت زنگ درشان را بزنم و در را برويم باز كنند و بگويند بفرمائيد!!! دختر پشت پنجره اينبار مثل يك كودك معصوم و دوست داشتني در خانه منتظرم نشسته بود...و همه مارا يك حلقه به يكديگر پيوند ميداد...حلقه اسارت من كه عين ازاديم بود...كوچه را همچنان ميپيمودم به اينده...به اميد...كوچه برايم مقدس بود و دوست داشتني...نامش هم چشمانم را ميگرياند امروز....كوچه ام پر بود از عطر تنش...بوي دل انگيز امدنش...صداي قدمهايش كه هر بار ميامد مينشستم و ميبوسيدم زير پاهايش را...كوچه اش پر بود از قامت تنهاي من كه نحيف و لاغر به شوقش همه نامهرباني اطراف را بر دوش داشت و همچنان بروي او ميخنديد و ميبوسيدش....مرديكه سايه وار در تعقيب دقايقش راه ميرفت و سيگار ميكشيد و فكر ميكرد...مرديكه انديشه رهائي داشت و همه هدفش رسيدن به ان بود...همراهي ميخواست براي راهوار شدن به جاده هاي رهائي...كوچه ما بهمديگر پيوند ميخورد اما روزگار بيش از اين توان ديدنش را نداشت....دزديدش...ربودش...به حسرت برد همه ارزويم را...من ماندم...كوچه ام ماند...تنها شدم...ديوانه شدم...بريدم...گسستم از همه كار و زندگي...اوازه خوان بي دليل...در انتظار مردن...نيامد اما...ديگر بي معني تر از هميشه شده بودم...مردي كه ميلرزيد دستهايش...پاهايش...كلامش ديگر محكم نبود....مرديكه ديگر زنده نبود اما هنوز ميزيست...در افتابي كوچه ام كنار پنجره نشسته ام...دلتنگ...صداي اواز مرغكي از ميان پيچكها ميايد...چشمانم خيس ميشود...سيگار ممتد را روشن نگاه ميدارم...كوچه مقدس است...كوچه حرمت دارد...نامش منرا ميلرزاند...دلم گرفته است...كوچه را دوست دارم...اما خودم را ديگر نه...كوچه تنها واژه صادقانه زندگاني منست...واژه اي كه قدم به قدم منرا ميسازد...جوانتر بودم...مسنتر شدم...پيرتر خواهم شد...تا روزيكه مردنم را كوچه به اندوه خواهد نشست اما من ازاد شده ام...از همه اندوهيكه فشارم ميدهد...كوچه ها رويائيترين واژگان ذهن من هستند...رودخانه ام را به ميانشان خواهم كشيد و خودم در حسرتهايم ارام ميگيرم...به ته رودم ميروم و تمام ميشوم...خلوت اتاق...يك كوچه...يك مرد...يك پاكت سيگار..يك قلم...كاغذهاي فراري...اشباع شده ام....حميد