قدم به قدم حس نمناك ترا تكرار ميكنم....قطره به قطره باران را به جستجوي پيغامي از تو لمس ميكنم....چكه به چكه در نامت خيس ميشوم...

بي پروائي را دوست دارم در جشن بوسه و باران....برهنگي را دوست دارم در كنار تو...درست همانند روزيكه امدم...متولد شدم بدون لباس از جائيكه نگفتند كجا بود....در اين بزم تنهاي شبانه در شعر من عريان باش....برهنه...مثل اب...مثل شوق....كويريم باراني باش....خشكم....تنگ اب باش...ديوانه ام....نوازشگر باش....بي پروائي را دوست دارم در حضور مهتاب و برهنگي را در خلوت اتاق...جائيكه دردهايم را پك به پك دود ميكنم...امنيتيكه گريه هايم را ميپوشاند...ديوارهائيكه دشنامهاي منرا مخفي ميكنند....در شعر من برهنه باش...همانند كودكي خردسال كه براي امنيت اغوشي ميگريد....ازاد باش....همچون كبوتران كه اسمان را بهانه پرواز كرده اند....بي پروائي را دوست دارم در خلوت تاريك يك باغ جائيكه جيرجيركها عاشقانه ميخوانند و مرد تنها سيگار ميكشد و تنهائيش را دود ميكند....هنگام جنون و تنهائي از صدايت سازي كوك كن در گوشم زمزمه گر باش من ساز ترا دوست ميدارم...اهنگين باش...برهنه باش....مثل يك سيب اويزان سرخ و هوس انگيز....مثل دانه هاي شبنم خيس و مرطوب...مثل اب سخاوتمند باش....برهنه باش...در جائيكه سكوت ساز كرده اند تو اواز باش....در شعر من برهنه باش....دلتنگم...اواز باش...خسته ام....مرهم باش...بي جوابم...پاسخ باش....سكوت شب تخم ترديد ميكارد در فضا...تو همچون رنگين كمان شگفت انگيز باش....بر اين سكوت تاق باش....در اين تنهائي ياد باش....در شعر من برهنه باش...حرفهايم انعكاس تنهائي شده اند...تاريكيم ممتد شده است...نور باش...برهنه باش....چشم به هر طرف ميچرخانم اندوه و پژمردگيست...رويش باش...منظره باش...بغض نميكنم ارام باش...گريه نميكنم غمخوار باش....به طلوعت سياهي منرا فاتح باش...به تبسمت غمهايم را درمان ....در بزم من برهنه باش....سكوتم از بي صدائيم نيست...صدايم باش....در اين تنهائي چراغ باش....بي دليلم....دليلم باش...شكسته ام...جام بلوريم باش...به تبسمي افتاب شبم باش...به اغوشي مرهم دلم ...به صحبتي پناه لبهاي بسته ام...باغچه ام را بوته ياسي باش....ديوارم را سبزي پيچكي...شوقم باش...زير لب زمزمه كردم كه دوستت دارم...دوستم داشته باش...همه خود را به مهمانيت اوردم...صاحبخانه باش...به بوسه اي ابادم كن...به نوازشي بيدارم كن...به خوابي مهمانم كن...هذيانم تو حقيقتم باش...از كلاف سر در گم من تن پوشي براي سرما باش....اتشي براي قلبم....حرفي براي لبهايم....شوقي براي نفسهايم...حركتي در پاهايم...و عشقي در دلم...در شعر من برهنگي را بياموز...بي پروائي را دوست دارم در جشن بوسه و باران....باران باش...بوسه باش...چكه چكه منرا سبزتر كن...شاخه هايم تكيده است جوانه اي باش....لبهايم خشكيده است بوسه اي باش....از باغ رويا به اتاق من سفر كن...از حجم خاطره به حقيقتم پا ي بگذار...منرا باور كن...از دالانهاي پيچ در پيچ افكارم به اتاق ساده من بيا...بنشين...ارام باش...ارامم ميكني....مهمانم باش...بيدارم...روياي خوابيدنم باش...دستانت بوي ياس ميدهند...كفشت بوي راه...لباست بوي جاده...چشمانت بوي خواب....موهايت بوي باران...لبهايت شوق بوسه...استينت خيس از اشكها...ارامم ميكني...ارام باش...در اغوش من نامم را زمزمه كن...برهنه باش....قصه هايت را دوست دارم...قصه گويم باش...ازارم ميدهد بيداري نوازشگر خوابيدنم باش...ارامم ميكني...مرهمم باش...با من باش...حميد