ديدن را به اندوه پيوست كرده ام...
دوستت دارمها اه چه كوتاهند....
دوستم داشته باش....
سلام صبح لعنتي...سلام شروع دوباره من....بيدار شو بخت خواب الوده...عروسك منگ....سلام لباس كهنه تكراري....در و ديوارها و خيابانهاي نكبتي شهر سلام....
هر روز اندوهم را و هر شب بغضم را ميانتان جا ميگذارم....سلام لعنتيهاي هميشگي من....سيگار و قلم و چاي....
اندوه بغض ديشب از چشمان صبح بيرون زده است...بوي سيگار و دود ميدهد لحظه هايم....سلام دوباره خود فراموشيها....
چهره دود الودت اي شهر سنگي از خواب بيدار شده است...به دود و رخوت صورتت را بشوي و چراغ قرمزت را مقابلم روشن كن...
سالهاست متوقف شده ام پشت چراغيكه سبز نميشود....
سلام ادمكها سلام جوي كثيف اب سلام همه شوق نا تمام من ....چقدر بلندست ديوار تكراريتان....
سلام قدغن ها....سلام چهره ماسيده در اينه...بشوي غمنامه ديشبت را و چاي دم كن روز ديگريست....سلام...
پايان منرا اغاز باش...تن پوسيده را دو بال....به ياريم بيا گلايه...شعر...انكه نميدانم كيستي!!!
سلام دوباره هاي من...حسرتها...دلمردگيها....واژه هاي اسير صبحست سلام...
به خوش امد گوئيتان امده ام دروغها...رو برگرداندنها...زخمها...بي مرهمها...سلام...
جلوه اي از صورتكم برشيشه ماشين افتاد...خودم را منحني و كج تصور كردم...لبخندم دهن كجي كرد...سلام...
سلام اواره هاي هميشگي در رفت وامد خيابان...سلام موتوريها...گداها...افسرده ها...سلام...
سلام دود الود پر هياهو كه تنفسم را سربي كرده اي....چشمانم ميسوزد از دود و بيهودگي...دوباره سلام...
سلام پلهاي زير گذر و هوائي...سلام پياده روها...مغازه ها...سلام دوزخيم را پاسخ بگوئيد سكوت گرفته ها...
سلامم بي جواب ماند اما همه اين اندوه در بيجوابي جوابم داد...سلام ادمك...خوش امدي به ميان ما...
از ريسمان صبح تا قله شب خودم را بالا ميكشم...همه بي نفسي منرا تاريكي امنيت شده است...و خورشيد تنها در روياي يك پرنده ميتابد....و افتاب را تنها در سرمشقها ترسيم ميكنند....
تاريك است....
بغض فرو خورده دردناك است...زخم بي دوائي را مياموزد...من بي جوابي را....در تكامل تنهائي مثل جاري سكوت همواره تكرار ميشوم...به فراموشي رفته ام...يادم از ديوار كودكي اويزان است و اسمم بر زندان زندگي...در مواجهه سرما و جوانه بار نداده پژمردم...
اغاز من قصه قفس بود...خودم را تكرار ميكنم...خودم را...
دچار بايد بود وگرنه ارزش گلايه بي معني ميماند...اندوه مرا قصه دوباره اي نيست...ميدانم اينرا....همواره نظاره گر ميمانم....ميخوانم اينرا...از بر ميكنم...دوباره اي نيست....حميد
