تنگ غروب يا بهتر بگويم همان شب از فرط دلتنگي و تنهائي سيگاري اتش زدم و به پشت بام خانه رفتم...مثل مستها كه يك پايشان زير ان يكي ميرود بي حوصله و چكش خورده در انتهاي پشت بام نشستم و به پكهاي سيگار زل زدم....

چند ستاره ان بالا تك و توك به چشم ميخورد...شايد اسمان اينجا بدترين منظره را براي ديدن شب در تمام اين حوالي دارد!!! وقتيكه بطور اتفاقي و گهگاه به شهرهاي ديگر ميروم اسمانش مملو از ستارگان است...انقدر متراكمند كه ميشود با چشم انها را بهمديگر وصل كرد و گهگاه چيزي با ان نوشت!!! اگر خوشخيال باشي مثل اين بچه ها ميتواني نام دوست دختر يا پسرت را با انها ترسيم كني!!! اما اسمان شهر من انقدرها ستاره ندارد كه با انها بشود حتي تنهائي را نوشت!!!

در افكاريكه معلوم نبود به كجا ختم ميشدند در خودم فرو رفته بودم...ديوار خانه ها نسبت به چندين سال پيش انقدر بالا رفته است كه چشم اندازهاي دور دست نيافتني تر شده اند...يادم ميايد حوالي ما همه خانه ها دو يا سه طبقه بودند اما اينروزها نان در ساخت و ساز است و در يك كوچه شش متري يك ساختمان هشت طبقه را بالا ميبرند...انگار ميخواهد بر سر ادم هوار بشود!!!

جلو و عقب خانه ما كه روزي از بالاي پشت بامش ميشد كوههاي ان دوردست را براحتي ديد انقدر ساختمانهاي هفت و هشت طبقه بالا برده اند كه ادم دچار ديوارزدگي ميشود...چراغ روشن اشپزخانه و اتاقهاي خوابشان حاكي از خرسندي ساكنان انهاست...روزگار است ديگر...يك روز گاو و خر داري ميكني و روزي ديگر احشام گران ميشوند و ميائي در شهر پژو سوار ميشوي و هشت طبقه ميسازي!!! انوقت منكه جدو ابادم اهل اينجاست بايد ثابت كنم كه حقي دارم و دست اخر يكي از همان تازه واردها متلك مياندازد كه خودت مگر از كجا امده بودي!!!

دور شمسي و قمري ميچرخد و در جواب خيليها بايد چيزي نگفت و به گوشه پشت بام و سر در لاك خود اكتفا كرد...درد ادم مسببش موجودات فضائي نيستند...همين دور و اطراف را كه نگاه ميكنم همه چيز ملال اور تر شده است...ادمها خوب و بدشان با حساب بانكيشان مشخص ميشود...قديمترها اينطور نبود اما مدتهاست احترام را به جيب پر ميگذارند و نه به مغز پر!!! بر سر هر مجلسي اگر كسي جلوس كرده باشد فلان كله گنده بازار و يا فلان تاجر معروف است...يه لا قباهائي مثل منرا ادم هم حساب نميكنند...وانگهي منهم حوصله مجلس بزرگان و ازما بهتران را ندارم...ترجيح ميدهم گوشه اتاق كپك بزنم و فيل كالينزگوش بدهم...بعدهم با فيلترسيگارهائيكه ميكشم پازل بسازم...

گوشه پشت بام چيزي بجز منظره ديوار و چراغهاي روشن اشپزخانه ها نداشت...گاهي هم يك زن چاق از طبقات بالائي بيرون را سرك ميكشيد...خوبيت ندارد جوانها شبها روي پشت بام بچرند...خصوصا كه چيز بدردبخوري هم براي چشم چراني پيدا نميشود!!! هه هه...سيصد كانال كثافت ماهواره انقدر فيلم و پلي بوي نشان ميدهد كه ديدزدن بالاي پشت بام به درد فيلمهاي دهه پنجاه ميخورد...مثل سكه پنج ريالي كه كف دست گدا بيندازي فحش ناموسيت ميدهد پائين امدم...حكايت اشپزخانه مجردي گاهي خيلي غم انگيز ميشود...مخصوصا اگر حوصله نان خريدن را هم نداشته باشي و يخچالت هم چيز بدرد بخوري نداشته باشد...از بس اينروزها سوسيس و هاتداگ زهر مار كرده ام مزه خورشتهاي ايراني از ذهنم بيرون رفته است...ته فريزر را گشتم فقط يك تكه نان زنگ زده يا به قول شما خشكيده كه منجمد شده بود پيدا كردم...در حاليكه در هپروت افكار بي سر و ته سير ميكردم مقداري روغن ته ماهيتابه انداختم...نان خشكيده را با دست به اساني خرد كردم و به روغن اضافه كردم...مقداري هم از پنير صبحانه رنده كردم و رويش ريختم...به همين اساني و بدون هيچ مخارجي يك پيتزاي نان خشكيده اماده شد!!! يك پارچ نوشابه حرامش كردم تا در جشن خيالي كمبود غذا را با نوشابه جايگزين كنم!!!

خدا را شكر!!! اين شكم لا مصب را با نان خشكيده هم ميشود سير كرد اما مخ گنديده با اين كلكها ارام نميگيرد...تنهائي بد تركه اي دارد...دردش بياد ماندنيست...صحبت شكم و خورشت و ميوه نيست...هر حيواني هم يك همدم ميخواهد...ادم كه اشرف حيوانات است!!! اما با اينكه ما همزبان همديگريم حرف همديگر را نميفهميم...مقصر هم نيستيم...جاي اموزش زندگي چيزهاي ديگري به خورد مغزهايمان داده اند...اينروزها بايد ميان همزبانهايت تنها باشي...نگاه گوشه چشم را هم حرام كرده اند محبت بماند پيشكشمان!!!

پسرك خيال زده اينجا اروپا نيست...ان صفحه قديمي فيل كالينز را از روي ريلش بردار و سيگارت را خاموش كن و برو ارام بگير...شايد در خوابهايت به اندازه چند ساعت از تنهائي بيرون بيائي!!! اما دريغ كه انعكاس روزمرگيها همه خوابهايم را اشفته كرده است...اين ترانه قديمي منرا عجيب دچار عشق زدگي ميكند...نميدانم ميشود ديوار و پنجره را در اغوش گرفت و به ياد يك معشوقه قديمي حرف زد و بوسبد!!! شب كنار تنهائي من به صبح رسيد...و من پر بودم از حسرتهايم...نه گلايه و نه هيچ نق و ناله اي مرهم نبود...تنها يك حضور جاي همه اين هذيانها را ميگرفت...وقتيكه ميشد جاي نوشتن واژه ها انها را با دهان ازاد كرد و ارام گرفت...كاردشواري نبود اما در اين روزگار دشوارترين كار پيدا كردن يك هم غصه است كه جاي بزك كردن و وراجي دو كلام همزباني بداند و روي همه ديوارهاي سخت را با عاطفه بپوشاند...دفتر شبانه را ميبندم و در گوشه خويش به بيهودگيهايم فكر ميكنم...اينروزها چشمها بجز مقابل پاها را نميبينند و شنيدن بصرفه نيست و گوشها ناشنواتر از هميشه اند...نبايد گريست...بر اين بيهودگي بايد كه لعنتي فرستاد...حميد