شوقي شبيه خيال...
روز كه اغاز ميشود بهتي قديمي بسراغم ميايد...بهتي كه صورت منرا ارام و خسته تر ميكند...ظهر كه ميايد دلم در سينه طاقت از كف ميدهد...ترانه ها را مرور ميكنم و گاهي چيزي به خاطرم ميرسد...خودم را كه ميبينم چيزي تغيير نكرده است تنها صورتك من گنگتر از گذشته اين پرسش را كه چه خواهد شد بي جواب تكرار ميكند...عصر كه ميايد دلتنگيهاي عالم همراه من ميشود...ساعت كندتر ميگذرد...صداي بچه هاي ولگرد كوچه منرا به گذشته ميبرد...افتاب و تابستان هيچ فرقي نكرده است و اين من هستم كه همه روزگارم را زير سوال برده ام كه چه خواهد شد...و گاهي به باغچه ابي ميدهم و نگاه ميكنم كه گياهان سبزي را از ياد نميبرند حتي زير سوزش افتاب اما من كم طاقتتر ميشوم...زردتر...و پلاسيدن را زير پوستم احساس ميكنم...
غروب كه ميايد انگار همه چيز ارام ميگيرد...دل مشغوليهاي اندك من...گوش دادن اخبار دنيا...چه ميگذرد...چه شده است...چه ميشود...كجاي دنيا از فرط گشنگي ميميرند...كجا صداي ادمها را در نطفه خفه ميكنند...كجا داروي دردهاي نا علاج را پيدا كرده اند...كجا طوفان امده است...كجا سيل...كجا از بمبهاي جا سازي شده در ماشينها دسته دسته ادم در خونشان تمام ميشوند...و كجا قانون دنيا را مينويسند و ديكته ميكنند...
هر شب همينها را ساعتها ميبينم...ميشنوم...گاهي اشكي ميريزم و گاهي نفرتم بيشتر ميشود و گاهي گوشهايم را ميگيرم و حواسم را به كثافتهاي ديگري پرت ميكنم...شب جاي امنيست براي مرور انچه گذشته است...كنج ارام و دنجي براي سيگار كشيدن و خاطره ديدن...و در ميان خاطرات گاهي چيزهائي ساعتها ادم را به گذشته ميبرند...سفرهائيكه همه ذهن را معطوف خود ميكنند...جاهائيكه هنوز رد پاهائي از منرا نگه داشته است و جواني من انجا هنوز زندگي ميكند...و تصاويري كه در حجم عكسها باقي مانده اند...و لبخندهائيكه نشان از همه چيز دارند اما انگار محو و نامعلومند...
كنار خاطره چادر ميزنم...جاده هائيكه انها را سالها پيموده ام و از پنجره ماشين همه مناظرشان را به خاطر سپرده ام...همه گرما...همه سرما...همه بي طاقتي و اشتياق رسيدن...و ان ساك دستي كه ملزومات منرا در خود جاي ميداد...و ان عينك افتابي كه گاهي ديدن صورتهاي پژمرده اطراف از پشتش اسانتر ميشد...و نگاههائي كه زير عينك مخفي ميكردم تا شايد نيازم را به بازار كسي نبرم و گرفتار نگاه مستقيمي نشوم...و ان دلواپسيها و ان خنده هاي بي وقفه...و ساعت پنج بعدالظهر ميان جاده كوهستاني وقتيكه در سربالائي نسيم خوشي به درون ماشين ميوزيد و ما مسرور از نشئه اي عجيب ميشديم...و لاك پشتهائي كه گهگاه كنار جاده مثل سنگي بزرگ جا خوش كرده بودند و ساعتي سرگرممان ميكردند...و ان جنگل فرو رفته در كوهپايه وقتي ميانش راه ميرفتيم و سيگار ميكشيديم...و ان درخت تنومند گردو كه ابهتي داشت ميان تمامي ان منظره...و لذت نوشيدن فنجاني چاي وقتيكه هيچ ادمي به چشم نميخورد و فضاي كوهپايه را سكوت مرموزي پر كرده بود...
تنفس ميكردم و در هر بازدمي زندگي را عاشقانه تر ميديدم...و با همه اندوهي كه در سينه داشتم باز مفري بود براي شب نشينيهاي صادقانه و بزم دوستانه اي كه در ان خاطرات مرور ميشدند و ما ميتوانستيم به اهنگهاي دلخواهمان تا پاسي از سپيده گوش دهيم و ستارگان شب را از ارزوهايمان خبردار كنيم...و دلتنگي هر بدرودي در خود اميدي به بازگشت دوباره داشت و ما ميتوانستيم بخاطر با همديگر بودن براي هفته هاي بعد دوباره قراري بگذاريم... و تكرار ميشديم...و تكرار ميشديم...و انقدر تنفس كرديم و باقي مانديم كه خاطرات به خاطره پيوستند و ما در فصل افول ادميت دوباره نفس كشيديم...اما اينبار چيز خوشايندي براي شب نشيني نمانده بود...جز نفسهاي پوسيده و نگاههاي پر شكايت و گلايه هائيكه هديه روزگارمان بود...و خاطره را بايد مرور كرد و گهگاهي به ان انديشيد و دانست كه سراسر خوابي بود و گذشت...انچنان كه ما مانديم اما اثري از ان شوق و اشتياق باقي نماند...خواب نما شديم...و گاهي بختك تنهائي روياي خوابهايمان را هم اشفته ميكند...اما امروز وقتيكه مثل هميشه از فرط خستگي گوشه اتاق خوابم برده بود روياي قشنگي دوباره منرا با خودش برد...در روياي من كسي دستهايم را در دستانش گرفته بود و انقدر شيرين نگاهم ميكرد كه انگار در من زيسته است...و در حاليكه ساعتها با او راه ميرفتم به صورتش نگاه ميكردم و راز اين اشنائي را ميپرسيدم...انقدر گرم و شيرين بود كه دلم نميخواست به اندازه يك خواب باشد...و او سرانجام لب به سخن گشود و نامش را گفت...و من ميدانستم كه او كسي جز تو نبود...خواب نيمه كاره سرانجام در اندازه يك رويا باقي ماند و تمام روز را به شيريني ان نگاه فكر ميكردم...اگرچه در اندازه يك تخيل بود اما همه پوچي منرا زير سايه اش خنك ميكرد...و نوازش ان رويا انگار التيامي بر چندين ساعت تنهائي دردناك بود...و من ميانديشيدم كه چطور يك تخيل ميتواند يك سير تكراري مشمئز كننده را پاره كند و منرا از تمامي اخبار دنيا و چون و چراها و روزمرگيهاي گنديده انچنان بيرون بياورد كه در تنهائي مطلق مثل يك پرنده اوج بگيرم و بدنبال ان نگاه شيرين همچنان منتظر و جستجوگر باقي بمانم...و چيزي برايم خوشتر از نشئه يك تخيل نبود وقتيكه مجبور بودم گنديدگي اطرافم را صبح تا شب با دهان مهر شده تحمل كنم و چيزي نگويم كه مبادا به قانون زندگي بربخورد...سخاوت يك خواب ساعتي با من بود تا دريابم همه واقعيتها روزي خواب ميشوند و همه خوابها روزي به واقعيت ميپيوندند...حميد


