ميبينيم...ميشنويم...ميخنديم...گاهي حوصله هيچكسي را نداريم...گاهي خيال ميكنيم پرنده ايم و درحال پرواز!!! ميخوابيم انگار كه نبوده ايم و وقتي صبح ميايد دوباره ميبينيم...ميشنويم...گاهي بي حوصله و گاهي در حالت پرواز انهم بخاطر شفعي كه از داشته هايمان داريم وگرنه ادم كجا و پرواز كجا!!!

در اين ميانه عده اي بسيار دارند و هميشه خوب و خوش و خرم و رضايتمند بطوريكه فكر جدا شدن از انهمه داشتنها تنها اندوه زندگيشان به حساب ميرود...عده اي كمتر دارند گاهي ميخندند و گاهي شكايت ميكنند و هر زمان كه به داشته هايشان اضافه شود مسرور ميشوند و هرزمان چيزي كمتر باشد صداي گلايه انها بلند ميشود...اين عده نيز در سايه روشنها بين خوشحالي و اندوه گير كرده اند...وقتيكه چيزي بدست مياورند در حال پروازند و زمانيكه ضرري ميرسد پرواز را هم دروغ ميپندارند زيراكه پروازي در كار نبوده است...شوق و شعفهاي روزمره كه براي ادمها بال نميشود!!! وانگهي بال مجازي به چه درد ادم ميخورد وقتيكه گاهي هست و گاهي نه....

حسادت به پرندگان هم عالمي دارد...وقتيكه يك ادم به خودش تلقين ميكند كه ميتواند اين سير بيهوده را با پروازهاي خيال انگيز دنبال كند...شايد بشود با داشته ها پريد اما اين پريدنها پرواز نميشوند...

و اما عده ديگر ميمانند كه هيچ ندارند...حتي بالهاي خيالي شوقشان هم براي پريدن انها باز نميشود...همواره هر چه سنگ است براي پاي لنگ باقي ميماند و چقدر غم انگيز است كه يك ادم نحيف و افتاده هر بار دوباره ميفتد و استخوانهايش زير فشار زندگي خرد ميشوند...و هيچكسي حتي براي دستگيري نميايد زيراكه يك ادم بي چيز فرقي با مردگان ندارد و حتي گاهي ميشود كه براي التيام دردهايش به اندازه نسخه اي كوچك اسكناسي در جيبش يافت نميشود...همواره دچار تكراري سير زندگي باقي ميماند تا همانگونه كه نا مشخص امده است نا معلوم بميرد و كتاب بي نقش و نگار زندگيش را تمام كند...شايد كتاب او فقط يك برگ داشته باشد و تنها كلمه اغازينش سرنوشت و پيشاني نوشت باشد و در انتها محكوم به بيچارگي...

از انجا كه اين ادمها كم هم نيستند هر كدام به طريقي اين سرنوشت بيخودي را دنبال ميكنند...گاهي با دله دزدي ميروند كه نداشته هايشان را بدست بياورند و وقتيكه از انها سوال ميكني كه چرا؟!!! خواهند گفت حقمان را از زندگي ميخواهيم...وقتيكه ادمهائي دارند و از سيري جفتك پرت ميكنند چرا بايد از گشنگي شكم ما به استخوانمان بچسبد!!! حقيكه با دله دزدي بدست بيايد حقارت و بيچارگي ادم را بيشتر ميكند...اما نميشود كه با شكم سير به كار گشنه ها قضاوت كرد زيرا شكم گرسنه انسانيت سرش نميشود...شايد بايد تهي دستان را با ان شكل زندگي كه در ان قرار گرفته اند نگاه كرد...اندرز و پند و خرده گيري به حال انها اثري نميكند...يك خانه استيجاري كه اتاق پذيرائي و حال و اتاق خوابش يكيست و در اشپزخانه اش هم درس ميخوانند و هم غذا ميپزند نه براي ادمهايش بال خيالات ميگذارد و نه شوقي براي رسيدن به اينده...و گاهيكه از پشت چنين خانه هائي عبور ميكنم بوي تلخ ترياك همه كوچه را برميدارد...انگار كه براي پريدن انها هم به شكل ديگري اداي پرندگان را در مياورند...و افيون دو بال سياه دارد كه ريشه ادمها را ميسوزاند و شايد التيماميست براي شبهاي بي كسيشان وقتيكه ادمهاي ديگر كنار زن و فرزند و داشته هايشان خوش ميگذرانند و التفاتي به پشت سرشان نميكنند زيراكه فايده اي هم ندارد!!!

گيريم كه چند نفري هم دلشان براي هيچ كاره هاي عالم بسوزد چه فايده؟!!! مگر يكي دوتا هستند كه با جمع اوري مبلغي زندگيشان تغيير كند...با اين حجمه زاد و ولد تنها چيزيكه اشكار است ازدياد بيچارگان عالم است...و همه هم حقشان را از اين زندگي طلب ميكنند...خواه با دزديدن خواه با ادم كشتن و خواه با هر كثافت كاري ديگري...و من نميدانم كه خداوند چرا انسان را اشرف مخلوقات ناميد!!! گاهي حسرت زندگي جانوران را ميخورم...و گاهي فكر ميكنم كه چه بهتر بود يك عقب مانده ذهني بدنيا ميامدم تا ادميكه هنوز در بن بستهايش ميتواند به اطرافش فكر كند...و هرچه بيشتر ميبينم اندوهم بيشتر ميشود...شايد ديدن مصيبتهاي اطراف براي ادمها عادي و روزمرگي به حساب بيايد...خيليها وقتيكه در كوي و برزني دعوا ميشود بدشان نميايد كه ساعتي وقت بي ارزش را صرف ديدن يك راند بوكس خياباني كنند!!! و خيليها شايد عادت داشته باشند كه پشت چراغ ممتد قرمز و ترافيكهاي سرسام اور روزنامه و اخبار را بخوانند و از راديو بازيهاي جام جهاني را دنبال كنند و سيگار بكشند!!! خيليها هم معشوقه دومشان همان تلفنهاي همراه را هميشه بر گردن و در دست دارند تا براي همديگر جوك و لطيفه بفرستند و يا به موزيكهاي ام پي تري گوش كنند و مرتب صداي زنگ موبايلشان را تغيير دهند و صداي گاو و خروس و خر بروي ان بگذارند!!! و خدا بركت بدهد به دختر خانمهاي اين شهر كه روزبروز با جراحي بيني و صورت و گونه و رنگ به رنگ ارايش خوشگلتر ميشوند و براي سركار گذاشتن جوانها و حتي ميان سالها همچنان چرخ روزمرگي بيهوده را ناخواسته ميچرخانند!!! و هركسي براي فردايش بالي دارد براي پريدن...همين بالهاي روزمرگي...موبايل و اتلاف وقت و دختر بازي و عشقهاي از روي هوس كه گاهي عجب اتش تندي دارند...به جاي قلب شلوار ادم گر ميگيرد!!!

و من هنوز نميدانم كه با اين اقبال بد به كجاي كهكشان برميخورد اگر تحفه اي مثل من بوجود نميامد!!! زندگي رنگارنگ و سياه و سفيد ادمها در كنار هم به همين منوال به جلو ميرود...و من هميشه از خودم ميپرسم كه چرا به اين سير بيهوده ملحق نميشوم و برخلاف جريان اب پارو ميزنم...و چه بيهوده است وقتي دلخوشيهاي ادم به باقالي پخته گوشه خيابان و اب هويج و بستني و سكسهاي مشروع و غير مشروع ختم نشود!!! و چه غم انگيز است كه يك ادم تحفه و حقيري همچون من بدنبال كمال باشد و نداند كه كمال يك مرد ميان سال بود كه سر بازارچه بقالي داشت و نسيه هم نميداد!!!

و من همچنان پلاسيده به زندگي ادامه ميدهم در حاليكه مثل خر در گل مانده ام و اندازه يك شتر هم نميتوانم بي اب زندگي كنم و صحراي زندگي را يورتمه بروم و زير سايه خيالات بيخودي ارام بگيرم...

روزگار غريبيست....

و شب بيپرواتر از راه ميرسد و تهي تر...و انعكاس هيچ نگاهي با من نيست فقط براي لحظه اي شهوت و دوري از اينهمه بيهودگي...شايد بشود در اندام خوش منظري براي يكساعت ترك افكار كرد و همانجا خوابيد و شايد از انچه بر دل مانده است ساعتها گريست و ارام گرفت...و من شهوتم را دوست دارم وقتيكه درست اندازه يك گاو ميتوانم به كسي نيازمند باشم و همچنان منتظر بمانم و خودم را يكشب ناگفته حلق اويز نكنم!!! نه كولر ابي و نه بادبزن دستي حرارت بيهودگي منرا پائين نياوردند...خيس از نگفته ها در اين شب گرم و بي روزنه يك گوشه همچنان تنفس ميكنم...و تو شايد نداني كه احتياج بي جواب چقدر ادم را خرد ميكند...و شايد نداني وقتيكه براي درد و دل كردن يك گوش هم پيدا نميشود چه دردي دارد اينهمه را شبانه نوشتن و شايد به مسخره ديگران بردن...و هيچ كسي نميتواند شب زيردستان را به نقد و انتقاد بكشاند زيراكه شب عشرت با شب بي روزن فاصله اي از زمين تا اسمان دارد...و من همچنان به گوشه هاي تاريك اين عبور نگاه ميكنم و بي تفاوت به نگاه خوشبينان هواي خودم را تنفس ميكنم...هوائيكه پر از تاريكي و سياهي اما صداقت است...و در بازدمهائي از ان هنوز ميشود كه شوق زندگي را تجربه كرد...و من همچنان تنها و منتظر به صداي كفشهاي بيهوده ادمها گوش ميدهم تا صداي اشناي كفش دوست هواي كوچه ام را تغيير دهد...و ادامه اين پوچي ممتد را فقط براي گذران زندگي و نه خود زندگي با او دنبال كنم...لحظه هاي گنديده و لعنتي كند ميگذرند و تا فصل باران انتظار و گلايه بسيار خواهد بود...حميد

بارونو دوست دارم هنوز

چون تورو يادم مياره

حس ميكنم كه با مني

وقتيكه بارون ميباره