ليموي سبز و ترش و تازه...چاي تازه دم...احساس دو نيمه كردن ليمو مشامم را تحريك ميكند...سيگار روشن و چكه چكه هاي ليموي ترش وسط چائي داغ...حرارت مطبوعي دارد حتي وسط تابستان گرم!!!

بوي ترش و تازه اش لحظه هاي ترشيده را از يادم ميبرد...انگار كه ميشود در نشئه يك چاي تلخ و ليمو لحظه اي از خود بيخود بود چيزيكه هميشه دوست ميدارم...

كاش ميشد روشنائي اين صفحه را براي مدتي تاريكتر كنم...انوقت شايد ميتوانستم با نورهاي زرد و قرمز و نارنجي از گوشه هاي اين رودخانه به صورت تو نوري بتابانم!!! نوري كه از اشفتگي ذهن من سرازير ميشود....انوقت ميتوانستم كلمات خشك را اهنگين بگويم...براي هر كلمه از تنهائيم يك سيم مسي مرتعش ميشد...و از ارتعاشهاي مكررش اهنگي عجيب اين رودخانه را پر ميكرد...شايد شبيه چيزيكه به ان گوش ميدهم...سمفوني مسخ كننده يك نت اشفته اما عميق...و نورهائيكه در تاريكي اينجا گوشه هاي تنهائي منرا روشن و خاموش ميكنند...براي نوشيدن يك فنجان چاي در اين تاريكي مرموز و دوست داشتني در فضائي تاريك ترا دعوت ميكردم...و يقين داشتم كه تو به چيز ديگري جر غريبگي اينجا فكر نميكردي...اما من ميتوانستم در سكوت و تاريكي ترا بدنياي اشفته و مرموز خودم هدايت كنم...رودخانه اي كه هميشه در شبهاي تاريك به جاهائي ميريزد...جاهائيكه متروكه اند...شايد بخار و مه غليظي بروي انها نشسته باشد...و شايد گاهي كنار گذاشته شده و ترسناك باشند اما بستر رودخانه همواره ناگزير به عبور است...در تاريكي مطلق اين صفحه از انعكاس نورهائي كه ترا روشن و خاموش ميكنند لحظه اي از انچه كه هستي جدا ميشوي...شايد اگر ميتوانستم كلمات را همراه كليدهاي جادوئي ساز همراه كنم تو بيشتر عمق تنهائي و تاريكي اينجا را درك ميكردي...چايت را بخور و ارام بگير...سيگاري با من اتش بزن...نگاه كن رودخانه ارام در مسير بسترش جريان دارد و در عمق كوچك ان غمهائي زير اب در حال جوشيدندند...به چيزهائيكه ديده اي و چيزهائيكه حقيقت دارند فكر نكن...اينجا براي اندكي ميتواني همراه من از حقايق ازار دهنده جدا باشي و در نشئه اي تاريك به ارامش اب فكر كني كه چطور همواره بي تعلق راه ميپمايد اگرچه هيچ ادمي نميداند يك رودخانه هم ميتواند كه عاشق باشد...تنهائي را احساس كند و شبها با دلتنگيهايش ادامه دهد...چشمهايت را ببند و تصور كن ابرهاي راه گم كرده اي كه در اين بزم تاريك بر ما ميبارند...اگرچه در اين گرماي تب كرده خنكي هيچ قطره اي با ما نيست اما تصور كن كه ما در اين تاريكي ارام خيس از هيچ شده ايم...نگاه كن...و ببين كه همه پوچي منرا فكرهاي عجيبي تسخير كرده است...ميتوانم بدور از دنياي ادمها در انزواي خويش فرو بروم...ميتوانم زهر اين تنهائي عميق را براي لحظاتي در فكر اشفته خويش بي اثرتر كنم و حتي بدون پرستش خداي تو ميتوانم براي انسانيت از ياد رفته اشكي بريزم...ارام باش اينجا چيزي ترا ازار نخواهد داد...به صداي جادوئي اين نت موسيقي كه در خودش اصوات پرندگان محبوس را زنداني دارد گوش كن...هر ضرب اهنگ با نفسهاي منو تو جان ميگيرند...صداي خوش رهائي ميدهند...همراه من كنار شب رودخانه به همه نورهاي رنگي پيرامونت بينديش...ميشود در سكوت و تاريكي بپرواز در امد...ميشود براي دقايقي از خود بيخود بود و با صداي همه اشفتگان كه سازشان را براي منوتو كوك كرده اند همراز شد...به صداي پيانوي اين موزيك قديمي بيشتر گوش كن...چكه...چكه..چكه هاي اب...قطره قطره بر فضاي تنهائي ما ميريزند...و مردي با چشمهاي بسته سيمهاي گيتارش را براي ما مرتعش ميكند...و از همان تنهائي نفس گير كه دچارش هستيم ميخواند...و ما ميتوانيم براي دقايقي دور از هر همهمه اي چاي ترش بنوشيم و همديگر را نگاه كنيم...و دستهايمان را براي اغوش تنهائي همديگر باز...ميتوانيم تا صبح در نشئه اين كناره تاريك در هوائي مرموز با چشمهايمان رد همديگر را دنبال كنيم...و همه گنگي اين دقايق را با ترانه و رويا معني ببخشيم...كناره تاريك من ترا به ارامشي عجيب ميرساند چيزيكه شايد در روشني و ازدحام صبح پيدا نيست...همچنان لحظه خوش بيخبري را در كنار من تكرار كن...من از تكرار نگاه تو سير نميشوم...ابرهاي ولگرد...قطرات اب...و حس مسخ كننده نورهاي رنگي وقتيكه در گوشه هاي تاريك روشن و خاموش ميشوند...حميد