پرسه اي تا باران...
گفتگوئي با در...گفتگوئي با ديوار...گفتگوئي با البوم....
گفتنيها كم نيست منو تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتگوئي با سگ...گفتگوئي با گربه...گفتگوئي با ماهي....
سگ پرسه هاي بيهوده...ديدنهاي اجباري...نفس كشيدنهاي تار...خوردن و خوابيدنهاي كاووس گونه....بيمار...
از خدا هم مايوس شده ام...حرف امروزم نيست شايد امروز بيشتر از هميشه ميدانم كه غلطك زير پاي من همواره منرا به عقب ميكشد...
لعنتهاي بي بخار من نثار كثافت لحظه ها ميشود...و من در تعفن يادها ميگندم...مثل يك فاضلاب بيرون شهر كه در ان از لاستيك و قوطي روغن نباتي تا كفش نوزاد و دفترچه خاطرات بوي لجن گرفته است...
وقتيكه بوي عرق تند راننده در وسط بعدالظهر تابستان مشامم را به گند ميكشيد داشتم به روزهاي باران خورده وسط باغ اشنائي فكر ميكردم...بوي تعفن ميدهد خاطرات متروكه...
شش نفر مسافر با همديگر بداخل ماشين ميچپند و من وسط برهوت ادمها سعي ميكنم پياده تا خانه همه تصوراتم را از زندگي در يك پوشه بگذارم و انرا اتش بزنم!!!
صداي سرفه هاي خشك پيرمرد در توالت رو به كوچه منرا ياد خودم مياندازد...سير بيهوده اشتياقم در گنديدگي اينجا بسر ميايد....و يك بچه وسط كوچه بستني يخي ميك ميزند و دور لبهايش قرمز شده است!!!
تف سر بالا جائي جز افتادن بروي سرم ندارد...من اب دهان خري را ديدم كه بخار كرده بود و بوي يونجه كهنه ميداد...و گاويكه درست مثل من زمينش زده بودند و به انتظار پايانش گريه ميكرد!!!
و يك كلاغ روبروي من نشسته بود و پيپ ميكشيد!!! و من داشتم ادرس كوچه رهائي را از او سوال ميكردم و او پريد!!!
مگس مرده اندازه زندگيش ارزشي ندارد و من احساس ميكنم بايد سكوت كرد و خود را به بن بست كوچه جواني سپرد....انگشتهاي ضمخت كارگر بوي نيكوتين تازه ميداد و من سيگارم را تعارفش كردم و در يك لحظه با همديگر لبخند زديم!!! و او رفت اجرش را بالا بيندازد و منهم رفتم تا فراموشيم را تكميل كنم...تو تيشه ات را بر جان يك بيمار فرود اوردي و اه من دنباله دار خواهد بود...نفسم بوي سبزي اش ميدهد...اش نذري...اشي كه بايد نذر شفاي ديوانگان كنند و من مسرورم كه در ديوانگي خواهم مرد...پلكان را بالا ميروم...براي رسيدن به دفترخانه طلاق...براي رسيدن به اداره گذرنامه...براي رسيدن به خانه دوست بايد كه پلكانها را بالا رفت و من هر بار انها را بالا رفتم با سر به زمين افتادم...يك قطره شربت ابليمو بروي پاسپورتم چكيد...من در خانه خويش بيگانه ام...و عكس فوري روي گذرنامه بوي شكست ميدهد...بايد بگريزم...حميد
Jimi Hendrix


