باران تند تيرماه بيقراريم را شست...در هواي شب ميان تراس ايستاده ام...ابرهاي متراكم بحركت درامده اند...باران خوشي باريد و پيچك ديوار مجاور اب فراواني خورد...نسيمي خنكي همه گرماي كسالت اور تابستان را برده است...باغچه خيس از افكار اسمان ميشود...چه كسي ميتواند شوق را بربايد حتي در تابستان گرم!!!

جنبش اين ابرها تب تابستاني را تسخير ميكند...چه كسي ميتواند اميد را بربايد وقتيكه اسمان بغضش را بر زمين پر گناه شكسته است...و خيسي باران نويد لحظه هاي شكفتن گياهان است...فكر و خاطره را در شب باراني براي ساعتي شستم...مسخ تماشاي اسمان و خيس از نتي دل انگيز كه در ذهنم ميپيچد فضاي تاريك و خيس خورده را نگاه ميكنم...هواي دل انگيز باراني خاطرات مشوش را خيس ميكند...چند قطره باران بروي تنهائي من چكيد...خنك شدم...احساس ميكنم روزنه هائي در ان دورها سوسو ميكنند...و رهائي را به ارمغان مياورند...حتي اگر اين احساس خيس شبانه يك توهم هميشگي باشد اما هنوز انتظار خوشايندي را زنده نگه ميدارد...پيچكها براي پوشانديدن ديوارها با باران هم اوازي ميكنند...ستايش باران را بعهده برگها ميگذارم و خود تنها به نظاره مي ايستم...قطرات باران منرا از تمامي زواياي تاريكم جدا ميسازد...اگرچه اين احساس با خاتمه باران تمام خواهد شد اما فرصتي بدست امده است تا براي چندين ساعت از همه چيز فاصله بگيرم و دلتنگي را به دل ابرها بسپارم...باران ميبارد...حميد