پر گلايه...بي بهانه...
دوباره شب امده است...دوباره مفري جز نوشتن واژه ها پيدا نميكنم...اگرچه بايد در نوشتن انها هم اغماض كنم...چيزهائي را نگويم تا به كسي برنخورد...اين شبها چقدر شبيه همديگرند...در سياهي از هم سبقت ميگيرند...انگار هر شب تهيتر ميشوم...حرارت و هيجاني ندارم زيرا شوقي نيست كه حرارتي را موجب شود...غربت و تنهائي كه نوشتني نيست...همينكه مستوجب اين نفرين نامه شده ام خود كافيست و دليلي نميخواهد كه بازتر بگويم...از هر دري كمابيش وارد ميشوم...چيزي مينويسم و گاهي كه اختيار از كف ميدهم و راهي نمي يابم در دكان خالق را ميزنم و اورا مسبب ميدانم...كه هست كه يقين دارم كه بچگانه نميبينم و اوست سبب ساز و مسبب...خدا كه دلسوزي نميخواهد مخلوقست كه درمانده و بيچاره دستهايش را به هركجا بند ميكند فرو ميريزد...من اگر دري باز بود از ان ميگريختم...اگر مفري بود درنگ نميكردم...چه كسيست كه خودش را دوست نداشته باشد و براي ارامش خود كاري نكند...اما وقتيكه هيچ دري باز نيست هرچقدر دست و پا بزني پائين تر خواهي رفت...اين مرداب رحمي ندارد...قرباني خودش را ارام ارام بزير ميكشد و تلاش بيهوده سرعت پائين رفتن را بيشتر ميكند...هر كسي داستاني دارد و قصه هر ادم شايد در جائي شبيه ديگران باشد اما هيچ قصه اي سرانجام يكساني ندارد...گاهي معجزه اي ميشود و دري باز...گاهي نه معجزه ميشود و نه درهاي بسته نيمه باز ميشوند...گاهي تقدير به خشكيدن حكم ميكند و ادم ناخواسته ميخشكد... و درد انجاست كه سكه بي دردان هميشه طلائيست و سهم ما هميشه قناعت به نداشته ها ميشود...اه كه بيدردي ادم را از نام ادميت بيزار ميكند...كسي به كسي نيست...يا همرنگ جماعت شو و يا بمير!!! من مردن را بيشتر از همرنگي دوست دارم...ادم بدون احساساتش پشيزي نميارزد...براي احساسات هواي خوشي نميبينم...كسي رنگ احساس را درك نميكند...چهار تا جزوه و كتاب خواندن معلومات را زياد ميكند اما معرفت را با خواندن و تزريق كردن نميتوان در وجود كسي پديدار كرد...معرفت همراه تولد در خون بوجود ميايد...بايد ديد نطفه از چه كسي بيرون امده است...ادم بي احساسات نطفه احساس و عاطفه ندارد...اينهمه دلواپسي و گلايه از همينجاست...ادم انتظار دارد همانند خودش بها بدهند...احساس خرج كنند...دل بسوزانند...ترحم كنند...اما نميشود...چطور كسيكه از نطفه بي مروت امده است ميتواند اينها باشد!!! ادم دزد به فرزندانش خواسته و ناخواسته دله دزدي را مياموزد...ادم حريص نطفه هاي پر طمع توليد ميكند...ادم پر عطوفت مردان و زنان دلسوز را ميپروراند...به گوش ناشنوا هزار من قصيده خواندن يك خط كارگر نميفتد...بي دردي را در بازار ما به مفت نميخرند همانطور كه درد مارا به بازار بي دردان راهي نيست...انكسي كه ميداند چه نياز به دوباره گفتنش دارم و كسيكه ناشنواست چه نياز به هزار بار گفتن و بيهوده گفتنش...روحم ازرده است...هر انچه مينويسم مسكني نميشود و اگر سكوت كنم دلم سنگينتر ميشود...به خيال لباسي خوشتر ان كهنه پيراهن نخ نما را از تنم بيرون اوردم و به اب سپردم...تنم بي لباس ماند و فريب لباس پر نقشتر زخم كهنه را دوباره خراشيده كرد...برهنه مانده ام...با ظلمت خويش به جرم ناكرده گرفتار امده ام...كسي دستم را به عطوفت نميگيرد و من سربراه زندگي نميشوم...فريب حرفهاي صد من يك غاز را خوردم...از ادمي شكسته حال بعيد بود چنين استوار يقين كند...عذابم ميداد...درد داشتم...بايد ميدانستم كه تنهائي قسمت منست...كاش اينرا زودتر ميدانستم...اگر عذاب روز و شب نبود پيراهن به اب نمي انداختم...اگر تنهائيم را ميفهميد بجز او اعتماد نميكردم...با او تنها بودم...بدون او تنها ماندم...چه رازي دارد قصه نفريني من...كنارش درد داشت و رفتنش خاطرم را ميازارد...ذره اي تسكينم نبود و امروز هم مسكني ندارم...بود و نبودش ازردگي شد...بودنش زجر دقايق شده بود و نبودش جرم اشتباهات منرا بيشتر نشان ميدهد...مثل خوره همراه تنهائي به شب من افتاده است...هزار بي درمان هست و يكي درمان نه...هم احساساتم را داده ام و هم بهايش را...هم از كيسه ام رفته و هم از قلبم...همه دوستت دارمها بيهوده بود...اه از وقتيكه خداهم دروغ بگويد....اه از وقتيكه همه دروغ بگويند...اه از وقتيكه تحمل از كف ميرود و هيچ مرهمي نمانده باشد...سرسام گرفته ام...شب بي روزنم را فريب دوستت دارمي نمانده است...كاش ميتوانستم نامم را خط بزنم و براي يكبار و هميشه سكوت كنم و به ارمش خاك بينديشم...حميد
زيبائي اسم اعظم نبود نيست
نخواهد بود
وقتيكه خوش خواندن بگوش نميايد
بد اوازان غم غيبت ساز را پنهان ميكنند
اگر شنيدن ميدانستند ساز پاي نايابترين درخت زمين ميماند
تا اواز خوان بي ترانه نميرد
راز يائسگي در جنگل بي ترانه چنين است
و ديريست كه تار زن پير خانگي صداي زخمه هاي جان را به خواب ميبيند
اين دستست در جستجوي ساز
يا سازست كه بي حنجره ميپوسد
نا شنوايان در جشن ساز سوزان به ياد خواب تار زن نبودند
جادوگران قبيله نيز حتي اين خواب اشفته را تعبير نكردند
خواب گران از ترانه سبك بودند
غيبت ساز را در كدامين قرن بنام بيدردان سكه زديم
در كدامين سفر از خواندن وا مانديم
كدام سال بي سفر را از چرخش تخم مرغي بر اينه
و رعشه برگ سبزي بر اب به تحويل نشستيم
شمع دزدان سفره اما از خسوف و كسوف بسيار ميدانستند
كتاب مقدس ان عاشقان افتاب و اب و باد و اتش ميگويد
بايد پر شاهين داشت
همگان از انكس كه پر شاهين با خود دارد هراسناكند
بايد پر شاهين داشت
تا ان دروغ ديو اساي بس بسيار نيرومند ديگر ترانه ندزدد
نا بلدان را بگو كه اتشكده ها نيز از اين پيشتر خواب اشفته شبگردان را تعبير كردند
در كدامين سفر پر شاهين از كف رفت
اوستا ميگويد: انگاه كه جمشيد دروغ گفت ودهان به سخن نادرست الود
واي اگر كه خواب خدا ياد خدا يا شهربان و يا مرزبان به مهر دروغ بگويند
از بسكه نا بلدان بد خواندند از بسكه...
ساز كجاست
در راهست
فرصت اگر باشد افتاب زياد ميايد
فرصت اگر باشد ساز رخ ميكند
تا جنگل بان پير اخرين سرود قبيله را از ياد نبرد
ساز در راهست
قسمتي از ترانه بلند استاد: شهيار قنبري

