مسافر سي و سه از اتوبوس بهشت...
صداي طناب شنيدني نبود حنجره ميفهمد سفتي الياف را كه نفس ميبرند و مسير ناكجاي بهشت را با فلش تمام شد نشان ميدهند...چه ميخواهد كجي روزگار از حلقوم ازادگي!!! شايد پرنده اي بدنبال سوسمارهائي ميگردد كه تخم هايش را نوشيده اند...پرنده كه تواني ندارد براي نگه داشتن تخمها...و تخمها ضعيف و زرد و شلند... به دندان زدنی ميشكنند و نطفه تولد را به دهان اژدهاك ميريزند...بسيار پرنده خوانده است...اهنگين و بي اهنگ...بد اهنگ حتي...بسيار پرنده زير هجوم صياد به اسمان پريده است و افتاده...بسيار ترانه اسيرست...و كرم سبز شب تاب نوري دارد به اندازه سوسوي كوچكي از اميد...روزي ميان باغ يك گروه از كرمهاي شبتاب را ديدم كه روشن و خاموش ميشدند...عجب منظره اي داشت تلالو روشني حتي كوچكش...عجب دنيائي دارد خالق بزرگ...جاي ترديد مياورد مهر و غضبش!!! و عجيب است كه هنوز ميشود تنفس كرد و عجيبتر انكه عجايب كم نيستند!!!
به كفش دوزك گرد و قرمز ميگويم: چند جفت كفش دوخته اي!!! به كدام راه ميروي...پيشه تو كفاشي بوده و يا پدرت!!! كفش دوزك يكمرتبه بالش را بسختي باز ميكند و ميپرد و ميخواند: راه گم كرده ام...به خستگي بر ساقه گياهان مينشينم و به سختي دوباره بر ميخيزم...نه پيشه ام كفاشيست و نه كفشي دارم...كفش يك پروانه را براي پاهايش دوختم و ان پروانه قرار شد كه بيايد و نيامد و من هنوز ميگردم تا شايد...و همين...
پروانه ها گاهي از شوق چراغ به ديگ ابگرم پائينش ميفتند...پروانه ها ميسوزند...پروانه ها به اندازه رهائي زيبا هستند و چراغ ميپرستند...چراغ و شمع جان پروانه را ميگيرد...چه اندوهي دارد عشق بي سر انجام!!! پروانه ها بايد عاشق تاريكي باشند تا نسوزند...نميرند...ولي مگر ميشود كه پروانه بود و تاريك پرست!!!
تن من و تو تحمل اندوه بركه ها و دشتها را ندارند...ما متحمل اندوههاي كوچكيم...غم بزرگي در زمين نشسته است...در سراسر گيتي از غضب نامردمان ادمها ميميرند...بمبهاي اهني بر كودكان بي شناسنامه فرود ميايند...جاي خون و شقاوت بر زمين خداوند افكار را اشفته ميكند...و من هنوز دنبال خانه ليلي ميگردم كه از غضب پدرش بر سرم خراب شد!!! كدام ليلي؟!!! زمين خدا عشاق را نميشناسد...حكم پروانه را در دادگاه شعله نوشته اند...بسوز به كيفر شيفتگيت!!!
ميسوزم در اتشتان...اين مفهوم پروانگيست...اين نشانه عشق است...در لبنان ميكشند...در حيفا ميميرند...در هند ميسوزند...در بغداد اتش ميگيرند...همه جا كودك ميسوزانند...دست بمبهاي بزرگ بر سر كودكان پاره پاره كشيده ميشود...خدا را چه ميشود!!! از اين كودك سوزي...از اين مردم كشيها...بمبها جاي باغستان را گرفته اند...هر روز گوشه اي از اين فلك سياه صداي شيون ادمهائيست كه زندگي باخته اند...همه گيتي نشانه افسار گسيختگي انسان نماها را دارد...اه كه هنوز ميشود تنفس كرد و بيشتر ديد و بيشتر گريست...اه از اين بد اهنگ...به سراغم بيا...من مسافر سي و سه از اتوبوس بهشتم...مقصد بركه ايست كه كفش دوزك قصه پروانه در اغوش گرفته است...پروانه واله كفش دوزكست و نه چراغ...به جشن بوسه كفش دوزك و پروانه به صرف يك گلاس شامپاين مرغوب ترا دعوت ميكنم!!! بنوش و مست باش...اتوبوس بهشت به مقصد يك بركه با هدايت يك سنجاقك بروي ابهاي ذهن چه خوش ميرود!!! قرار است با لاكپشتي وصلت كنم!!! نه...نه...ادم نه...لاك پشت...كسيكه مثل من ميبيند...قرار است فرزنداني بياوريم كه لاك پشتوار زندگي كنند...همچون من...نامش را لاكپشت زاده ميگذارم...اگر دختر باشد روبان ميبندم كه پسرهاي همسايه ازارش ندهند و اورا اشتباها جاي پسرم كتك نزنند!!! عجيب است كه من هنوز زنده ام...اتوبوس سي و سه به مقصد رهائي به بركه اي ميرسد كه جاي بنگ و گراس ساقه هاي معطر سبزش ادم را نشئه ميكند!!! كاش كسي اينجا بود كه روي پاهايش سرم را ميگذاشتم و گريه ميكردم...كاش قبل از مرگم كسي بيايد...من توهم دوستت دارم گرفته ام...يك زنبق با لاله عروسي كرد!!! دخترشان انقدر زيبا بود كه نامش را رز گذاشتند...كجاي اين زندگي هوائي براي نوشيدن و مست كردن و عاشقي گذاشته است!!! فكر نكن...با من بيا...ترا به بركه اي ميبرم كه در انجا هيچ ممنوعي نيست...قول بده خيال بازگشتن نميكني...تو و تو و او و ان و همه سوار شويد...سنجاقكي مست شيفته رهائي هدايت اتوبوس سي و سه را در اختيار دارد...براي ديدن چهره هاتان در يك هواي مرطوب باراني پر اشتياقم...به مهماني بركه من بيائيد اينجا خلوت و پر از بوسيدنست...ارام باشيد...اين نيز ميگذرد...روز زن بر همه زنها كه مقدسترين واژه روزگارند به شادي باشد...زن ابهتي دارد به اندازه كوه و مهري دارد به سخاوت باران...مردي اگر مردانه ببيند زن را خواهد پرستيد...به بركه باز ميگردم...به انتظار شما ميمانم...حميد

