براي تو شب با فانوس و همزبانت اسانتر ميگذرد و يا در تنهائي خودت...

براي من مدتهاست چيزي تفاوت نميكند...من تنهائيم را پذيرفته ام...شب را بدون همزبان ميشناسم...بدون همخوابه و بدون رويا...من خودم هستم...نه كودكم و نه بزرگسال...به اندازه نشئه يك نت غم انگيز رها شده ام...پر از احتياج و بدون طلب كردنش...من پر شده ام از نياز...پر شده ام از تنهائي...لبريزم از نيازهايم اما تنهائيم را باور كرده ام...چه خوبست كه تنهائي ميميرم...چه خوبست كه خدائي ندارم...چه خوبست كه وقتي گريه ميكنم دستانم هم به ترحم بلند نميشوند...چه خوبست ادمها نيكوتين را شناختند...چه خوبست كه انگور الكل ميشود...چه خوبست كه من همزبان خود شده ام...دلم چقدر داتنگي ميكند...بغضم گلوگير شده است...من بپرواز در امده ام...روي يك اسمان بدون اتمسفر بدون بال بدون راهبر و نشانه بسوي هيچ بپرواز در امده ام...

اه دلم خيلي تنگ است...فشارم ميدهد...چقدر سيگارهاي پياپي همراه الكل و موسيقي را دوست دارم...چقدر بيخود شدن را دوست دارم...چقدر مردن براي من شيرين شده است...چقدر اينهمه بي خدائي و بي باوري را دوست دارم...مثل پروانه بي ازارم...حتي تا امروز در گوش كودكي سيلي نزده ام...چقدر دوست دارم كه مثل ديوانگان نگاهم كنند و منرا جدي نگيرند...من يك ديوانه مسرورم كه بوي الكل ميدهم و خاكستر سيگار...چقدر مستي امشب را دوست دارم...وقتيكه نميدانم چه مينويسم...وقتيكه اشكم ميريزد اما دهانم لبخند ميزند...و صداي موسيقي ذهنم را بر افروخته است...كاش اينجا بودي...انقدر با ابهت در اغوشت ميگرفتم كه تا صبح دوام نياورم...چقدر موهاي طلائي و چشمهاي روشن را دوست دارم...چشمم در چشمان سبز او جا ماند...هرچه صدايش ميزنم نميشنود...او در من زندگي نميكند او در من ميپلكد...خيال ميكنم كه در بركه اي سبز تلو تلو ميخورم و بروي زمين نمناكش ميفتم...صورتم خيس از اب بركه ميشود!!! نه صورت من خيس از اشك شده است...پاكت سيگار زودتر از هميشه به انتها رسيد...من امشب زياده روي كرده ام...دلم ميخواست اخرين شب بي طاقتيم باشد اما نه...من هنوز مست كردن و فراموشي را دوست دارم...اه...دارم روي ابرهاي خيالاتي ماهيگيري ميكنم...صورتم بر افروخته از يك هوس...يك نياز و يك خواهش است...خواهش من سبزست...سبز يعني درخت...و درخت يعني ماندن و ميوه دادن و سايه پراكندن...سايه من كجا مانده است...دلم تنگ است...گريه مجالم نميدهد...من تنهائيم را دوست دارم...من اين حالت بي وزني و سرگراني را ميپرستم...من اشتباه كردم!!! نبايد ميگذاشتم كه برود...او يقين منرا كشته بود و من اجازه ماندنش را در اينجا از او گرفتم...او هرچه كه نبود باز يك ادم بود...اما عذاب اور شده بود...كاش ميديدمش...بچه كه بودم هميشه بزرگها ميگفتند كه گناه دارد...من معني گناه را در معصوميت ادمها شناختم!!! امروز ميگويم كه او گناه داشت...نبايد ميرفت...نبايد دنبال عاشقي ميگشتم...من عاشقي را از دست داده بودم و بايد با تكرار منحوس زندگي كنار ميامدم...امروز ديگر كسي بسراغم نميايد...كسي برايم چاي نميريزد...چشمهايم را با ابهت خطاب نميكند...روزي چشمهايم ابهتي داشتند و امشب از بار مستي سنگينتر شده اند...من مردن و خلاصي از اين افكار را دوست دارم...اه كه او وقتي ميخوابد دوباره منرا بياد مياورد...دست مردانه من بر موهايش نمي نشيند...با بوسه من بخواب نميرود...دستان من زير سرش نيست...او منرا لايق نفرين ميداند و من اورا لايق ترحم...اما او انكسي نبود كه منرا بفهمد...نميفهمم چه مينويسم...عاشقي از من گذشته است...دنبال فراموشي در شيشه الكل و پاكتهاي تلخ سيگار ميگردم...كاش من به جاي پدرم مرده بودم انوقت شايد چند نفري بيشتر برايم فاتحه ميخواندند اگرچه منكر هر چه بهشت و دوزخم...كاش مرده بدنيا ميامدم...نامم چيست!!! خودم را گم كرده ام...هواي بركه و جنگل ندارم زيرا با فكر او همانجا دق ميكنم...هواي معاشقه دوباره ندارم زيراكه بخت من تاريك است...من مردن بي درد را دوست دارم...چقدر خاموشي خودم را زيبا ميبينم...من از عشق از خدا از زنده بودن گذر كرده ام...زحمت دوباره عاشق شدن..دوباره دروغ شنيدن را بخود نميدهم...من دلم ميخواهد كه شش ساله باشم...انها دوباره دوستم داشته باشند...پدرم دوباره بيايد و منرا فحش بدهد و شايد دستي به موهايم بكشد...ميان هذيانهاي شبانه گاهي هوشيار و گاهي مست افتاده ام...دلتنگيم را جوابي نيست...افيون بهتري سراغ نداري؟!!! ميخواهم كه چند روزي بخواب بروم...تو سنگي سراغ نداري كه شيشه نفريني منرا بشكند!!! من همه را ديده ام...همه را ميشناسم...بزرگ و كوچكشان سراپا يك چيزند...حقارت و احتياج...براي احتياجشان كرنش ميكنند...دروغ ميگويند حق كشي ميكنند...ميزنند...تحقير ميكنند...زور ميگويند...من ادم نيستم...نام اين موجود را برويم نگذاريد...من لاك پشت بركه ام...قرارست با لاكپشتي ديگر ماه عسلمان را بزير اب برويم و بميريم...مرد ديوانه در مقابل كشيش جنگل تاريك مراسم عقد را بجا اورد...دست زنش خانم موش را گرفت...همديگر را بغل كردند...همه حيوانات كف زدند...لباس بلند عروس روي شاخه ها ميكشيد...مرد ديوانه با عروسش دور شدند...به عمق جنگل رفتند...كسي انها را نديد...انها عاشق همديگر بودند...چه خوبست كه انها توانستند بگريزند...منهم به جنگل تاريك زده ام...بدنبال لاكپشتي ميگردم كه فالبين انرا در طالعم ديده است...دوستي و پيوند انسان و لاكپشت!!! من به قعر تاريكي زدم تا ان نور مقدس را پيدا كنم...مبهوت و اشفته اين سر انجام كور را ديد ميزنم...بدنبال كسي نميگردم...فقط اندازه يك عالم دلتنگي گرفته ام...نت خيس ترانه تر منرا با خودت ببر من از جانسختيها و نظاره بتنگ امده ام...من به دروغ تو باخته ام و نه به اشتباهات خود...دروغ تو منرا در اخرين اعتماد زندگيم از پا در اورد...من از ائين ادميان جدا شده ام...سند كفرم را امضا كردم و به مذهب لاك پشتان در امدم و لاك پشت معبد منرا در بركه تنهائي غسل تعميد داد...روبروي اب و بركه مقدس زانو ميزنم و به ائين لاك پشتان به اب ايمان مياورم...بركه مقدس دلتنگيم را بگير و سند ازاديم را مهر كن...امين...حميد