من انعكاس توام...پلكانم را بالا بيا...قله بي نيازي تنهاست اما بزرگ...
به جستن خورشيد رفتم...از كوه ارزو بالا...برف زده بود نوك قله خيال مرا...عجيب سردم بود...عجيب يخ ميبستم و عجيب معني سرما را باور ميكردم...اما خورشيد انگار بر نوك قله نشسته بود...لبخند گرمي داشت...به قله رسيدم هيچ نبود جز لانه عقاب استغنا...خورشيدي ان بالا ننشسته بود!!! ابهت پوشاليش بيش از تصور من بالا بود...انطرف اسمان...بالاي اتمسفر...در مدار خودش ميچرخيد و من خيال ميكردم خورشيد نوك قله ارزوي من نشسته و لبخند ميزند!!! عجيب احساس بدي بود اما نميتوانستم منكر عقابي باشم كه بي نياز بال گسترده بود و در نوك كوه در تنهائيش فرمانروائي ميكرد...
فرشته ها دروغينند...باور مدار نامشان را...به دروغ شياطيني در لقاي فرشته زندگي ميكنند و به شكل ادميان خوب ميفريبند...اه كه فريبشان از جنس عطوفت خداونديست اما خدا ميداند كبر و دروغشان همه پوشاليست...همه دروغينست...فريب فرشته نما ها را خوردن مثل نوشيدن زهريست كه در لقاي شربتي افسونگرانه بخوردت ميدهند...
عقاب باش...دنبال خورشيد رفتم و به بي نيازي عقاب رسيدم...بي نياز باش از ادميان دروغين كه گاهي هستند و هميشه نيستند...تنهائي قدرتي دارد كه خدا دارد...تنها باش... لقاي اين ماه رويان فرشته نماي ديو سيرت تنها مرگت را به پيشواز پيكر زنده ات مياورد!!!
به استقبال كدام خورشيد و كدام مهر و عطوفت اينچنين مرگت را بنام دفتر عشق ثبت ميكني!!! بلند شو مرد استوره اي من...بلند شو از عقاب قله بياموز پرواز تنهائي و مرگ تنها را...وقتيكه خدا رحمي ندارد و فرشتگان شيطان صفتاني بيش نيستند تو مرگت را به حنجره مصدوم قمريان نسپار...پرهاي استغنا را بازكن...اسمان تفكر زير بال و پرت و زمين الوده از گناه ان زير است...بياموز اعجاب تنهائي را وقتيكه عقاب گنجشك را لايق پرواز نميبيند و تنها اوج را مينگرد...
تنهائي دشوار است...فريب ادمهاي فرشته نما را خوردن دشوار است...مرگ ارزو جان را فرسوده ميكند...بر لبخند دروغين هرزه صفتان دشنامي بفرست و تفي نثار پيمان شكنان...
از كوه پائين ميايم...چشمهاي من پر از اشتياق خاموشيست كه كسي انرا در نيافته است...چشمان عقاب...عقاب خسته من دو چشم مغرور درشت دارد به اندازه نفرت عميق و به اندازه اسمان وسيع شده...تو توان فريب منرا نداري...شايد احتياجم روزي منرا به زير پايت انداخته بود اما امروز تورا حقير و ناچيز ميبينم...عشق ادميان شهوت چيدن سيب ممنوعه است...چيدن سيب ادم را از بهشت مترود كرد...عشقتان دروغين و حرفتان بي اساس است...به خوردن سيب امده ايد و بدنبال شيره وجود...نه سيبي مانده و نه شيره اي...تلخي ايام است هرچه كه هست...نوش يا زهر مار كن در هر دو صورتش تلخ و بيمارت ميكند...عجيب احساس سرما ميكنم...عجيب تلخم...چرت مرا خيال رهائي پاره ميكند...خوبيها كم شده اند...گم شده اند...ادم نماها چه بسيار تكثير ميشوند...مثل كرمهاي لجنزار ميلولند و مسرورند...قيمت ازادي چقدرست؟!!! چقدر مانده تا نان سنگك و پنير عصرانه در ارامش يك باغ...چقدر راهست تا بازي دخترها و پسرها كنار همديگر!!! چقدر مانده به حلال شدن همه حرامها...چقدر بپردازم تا دختر رويائي من دروغ را از يادش ببرد و راست بگويد!!! براي شرافت...نجابت و ادميت چقدر بايد بها پرداخت كرد!!! دروغ فرشتگان را به خلسه اسمان واگذار و بدنبال ادمهاي عادي بگرد...اين گروه ادعاي خوبي نميكنند و بدي را هم نميشناسند...بدنبال عاديترينها باش...انها كه بي هيچ ادعائي و بي هيچ قدرتي پادشاهان قلمرو تنهائي خويشند...درد را همدرد ميشناسد...بدنبال همدردت باش زيرا نان بي دردان را در تنور درد نچسبانيده اند...نانشان نمك ندارد...نمكشان شور نيست...اما شور چشميشان شتر را با بارش به چاه مياندازد...درد را بشناس و دوايش را از اشنا به درد طلب كن...اي ساده ترين ادم...بي الايشترين و پرگناه همچون من... نامم را صدا بزن...من بدنبال خورشيد و افلاك و فرشته ها نميگردم...عادي ترين موجود كه نه ادعاي پاكي ميكني و نه گناه را ميشناسي نامم را صدا بزن دلم گرفته است...همراه من سيگاري اتش بزن...در تولد يك بوسه بدون انكه از پاكي بگوئي و بدون انكه حرفي از خدا بزني فقط نگاهم كن...من يقين دارم كه اندازه همه فرشته هاي دروغين پر مدعا ادمهاي ساده بي تكلف زيست ميكنند كه فقط يكبار و يكبار دوستت دارم را بر زبان مياورند و تا اخر بر پيمانشان ميمانند...كم نيستند...بسيارند نيكان و پاكان روزگار كه نان خود ميخورند و بي نياز از هر چه نياز دروغينند...پاك باش اگرچه رياكاران بيش از اينها هستند...دلم عجيب گرفته است...حميد
اين متن را به دوست خوبم ارش نازنين تقديم كردم كه درد دلش وجودم را پر كرد و بر ان شدم كه درد خودم را به اشتراك با او بگذارم تا شايد كمي هردو ما بي نياز و ارام شويم...استفاده از نام فرشته در اين متن اشاره به نام كسي ندارد و فقط استعاره از خوبيهاي بزرگيست كه خوب نبوده اند و ما در تصور خويش از انها غول محبت و مهرباني ساخته ايم...

