اينكه چرا من بايد در اين خرابشده به زندگيم ادامه بدهم سواليست كه از ابتداي جواني تا همين لحظه از خود پرسيده ام...ادم اينجا براحتي نوشتن كلمه باختم ميبازد...به همين كوتاهي و اساني...

غصه نخور خدا بزرگست...دري ميگشايد...ادم تواناست...ادم در مشكلاتش محك ميخورد...اميدوار باش و دعا بخوان...تنت سلامت مال و احساست رفت كه رفت!!! تلاش كن...فلان و زهر مار و كوفت را انجام بده...

ميخواهم صد سال برزنگي نه دري باز بشود نه دعائي بخوانم...تا امروز هرچه دعا كردم مقبول نيفتاد درب مستراح هم برويم باز نشد...پول و احساس رفت و تنبانم پائين امد بهمين سادگي باختم...برهركه لعنت و فحش و نفرين ميكنم فقط شب و روز خودم سياهتر ميشود و تو هنوز ميگوئي اميدوار باش...اي بر پدر انكس كه منرا پس انداخت لعنت...اخر خدا بيامرز پدر گرامي سر پيري اولاد ميخواستي چكار!!! كه دستت را بگيرد يا تنبانت را بالا بكشد...بدبختيت اين بود كه تحفه تركه ات نه دستگيرت بود و نه تنبان بالا كشت...تو جاي پدر بزرگ من بودي وقتيكه فقط بيست سالم بود و وقتي نيازت داشتم رفتي و خاموشي گرفتي...من معني پدر را نفهميدم...من از بالا كشيدن شلوارم هم عاجز شده ام...و مثل حمار درب خانه يك گدا زاده گدا صفت را زدم كه چه بشود؟!!! بيايد مرهم تنهائي من بشود؟!!! چجور هم شد...همان بهتركه ايل و طايفه اي سر سفره شان مينشستند و ابگوشتشان را با سبزي خوردن زهر مار ميكردند و تلفني قاپ پسر بي تنبان مردم را نميدزديدند...قاپ را زدند بهواي پياز داغ روي اش...بهواي حليم در ديگ بي بخار ما افتادند و دست اخر هر انچه بود را بالا كشيدند و خوردند و مفت مفت راه رفتند و از سهم الارث من به مكنتي رسيدند و دست اخر من ماندم و خودم...بي دل مثل سگ هار وق ميزنم و پاچه در و ديوار و زمين و زمان را ميگيرم...پدر اولاد ميخواستي چكار؟!!! دو تا كم بودند اين تحفه سومي كه من باشم به كدام كارت امد كه بيچاره ام كردي و رفتي...هرچه مينويسم و خيال بافي ميكنم و خودم را ارام فايده ندارد...ده سال پيش كه به او ميگفتم كمكم كن تا از اينجا بروم و جاي ديگري از دنيا خودم باشم و دنياي خودم هميشه مسخره ام ميكرد...كه نميتواني...توالت شور انها ميشوي...معتاد ميشوي...زهر مار ميشوي...انقدر گفت و تحقيرم كرد كه مثل ديوار ماندگار شدم و هر روز بيگانه تر از ديروزم...چاره نداشتم شناسنامه ام را به هويتي ديگر تغيير ميدادم...نميخواهم اين نام فكستني و اين زبان تحفه خالي بندي را...ميخواهم بروم توالت بشويم و انچه ميخواهم باشم اما اينجا نباشم...نميشود...بدبختي من انست كه نميشود...اگر ده سال پيش اسانتر ميتوانستم بروم امروز ديگر به اساني نميشود...انقدر با ذهن و روحم بازي كرده اند كه قدرت و اراده و جسارت رفتن از من گرفته شده است...گور پدر احساساتم كه اينهمه به فريب من نشستند و خونم را گرم كردند و مژده به اينده روشنتر دادند...كدام اينده...سالي كه خوشست از بهارش پيداست...از سادگي پدرم معلوم بود تحفه اش به گه خوري روزگار خواهد افتاد...پدريكه يك عمر كار كرد و يك شاهي پول مردم نخورد و وقتي مرد همه بدهكارش بودند و يك ريالش را ندادند...پدري كه انقدر دهان بين و ساده و عوام بود كه اگر ميگفتند حميد دزدست باور ميكرد اما اگر من ميگفتم پدر نميتوانم اينجا بمانم باور نميكرد!!! من بي در و پيكر شده ام...الواتي بلد نيستم...پدرم هم الوات نبود...من مثل او ساده مانده ام و به زبان عوام يك خر تمام عيار...از بچه گرفته تا همدمم منرا چاپيدند و سر كيسه كردند و رفتند...صورتم به ضرب سيلي غرور سرخست وگرنه خيلي وقتست برهنه ولا اباليم...هر چه داد ميزنم و فحش ميدهم و خود خوري ميكنم فايده نميكند...انهمه به بيچاره و نيازمند كمك كردم و دل سوزاندم و اندازه توانائي ماليم پولي دادم اما از صد دعاي خير كه عاقبت بخير بشوي جوان حتي يكيشان كارسازم نشد...امان از دست امام زاده هائيكه كور ميكنند اما شفا نميدهند!!! قافيه باخته ام...كورم و ميخواهم عصا كش كور ديگر باشم...اي روزگار تف بتو بيايد كه منرا بيزار ازهرچه نامش زندگيست كرده اي...چرا بايد اينها را بنويسم و خودم را جلوه بدهم كه بريده ام و بتنگ امده...چرا دشمن شاد؟!!! من با احساساتم زنده ام...وقتيكه ذهن بيدارم هزار شوق و وسوسه دارد اما شرايط منرا به بن بست كشانيده است چطور ميتوانم حفظ ظاهر كنم و بگويم كه الحمد الله...همه چيز بر وفق زهر مار منست...نه...نيست...حتي يك مفر كوچك هم نيست...يك چيز كوچك و دلخوش كنك كه به ان بينديشم و ازاد شوم...خاك بر سرت كه با يك فريب ابلهانه زندگي سستم را تنگتر و سياهتر كردي...مرگم كه دست خودم نيست و انقدرها خر نيستم كه خودم را حلق اويز كنم اما اين نفرت و بن بست از صد بار مردن و راحت شدن عذاب اورتر شده است...منكه اينهمه حقير نبودم...بلانسبت ادم روزگاري ادم حسابي بودم و خيليها حسرتم را ميخوردند...مثل دراويش خاناقاه شده ام...موي سرم از پشتم در رفته كم مانده ريش پت و پهن دراز بگذارم و بروم سر كوچه ها مولوي و فرودسي بخوانم و تارك دنيا بشوم..خاك بر سر اين سرنوشت...راه گم كرده ام... براي تغيير دادن بسياري از چيزها بسيار دست و پا زده ام...قسم به هرچه اعتقادست دري باز نشد و بيچارگي ديگري از راه رسيد...رفيقم ميگويد من در صبر و استقامت تومتعجب مانده ام...او نميداند شبها كه با خودم خلوت ميكنم از لاستيكي يك بچه گندتر و نجسترم...كاش بجاي بوي ادكلن فلان بوي تاپاله ميدادم اما خوشبخت بودم...من اگر اجر بالا مي انداختم بهتر بود از اينكه انديشه و فكرم كار كند و در جائيكه فهميدن بهائي ندارد اينگونه به اسم زندگي بپلاسم...ارام نميشوم...تا صبح بنويسم باز همينست...اه كه اگر ان كره الاغ بيشعور انقدر بي باك فريبم نميداد حالا مثل يك گاو مودب زندگيم را داشتم و علف بيهودگيم را نشخوار ميكردم...واي كه اگر شجره نامه دهانم را به حقيقت و بيپرده تر باز كنم ديگر ابروئي هم براي نوشتنم باقي نميگذارم...شبنامه ام بيش از اينها بود...حوصله اي اما نيست...بر اين اقبال سگ بشاشد دلنشينتر از خود فريبيهاي مجدد است...حميد