باران صدايم بزن...
اي كه به مسير دريا رهسپاري نامم را به ساحل ببر و روي ماسه هاي خيس رهايم كن...اي كه جاده را در پيچ و خمش از هزار كوه...صدها تپه...دهها گذرگاه عبور ميكني نامم را به ابرهاي متراكم و زاينده بسپار...اي كه ميگريزي از اين همهمه هاي دلگير نام منرا هم در ساكت جائي بده كنار دفتر شعر و لباسهايت...ببر اين غريبه را به غربت ابرها بسپار...دلم گرفته است...
زير غبار حسرت اسم مرا صدا كن
با من بخوان دوباره صد شعر و صد ترانه
ابهت بغضم را به دل كوه بسپار تا از انعكاس ان همه جا پر از ترانه شود...بوي هيزم ميايد...بوي چوبهاي سوخته و نمناك...بوي علف ميايد....بوي نمناك چنارها...حنجره پرندگان ازاد پر از طراوت و نمناكيست...مه گرفته است همه پيچ و خمهاي اين جاده را...نگاهم كن...در ابهام اين مه پائين كشيده به انتظار جلوه صورت تو نشسته ام...نامم را به قطرات معلق شبنم بسپار تا دوباره در يك قطره متولد شوم...دل غمديده را به نوازش دستهاي باران ببر...چشم پر اب را مقابل سخاوت اسمان شرمنده از اين اشكهاي سرد و حقير كن...
مثل تصوير ماه تلخ تبعيدی
كه رو تالاب اين پسراهه افتاده
مثل اين ساكت دلگيره آواره
كه تن واكرده رو دلتنگيه جاده
مارو با قطره اشكی
ميشه لرزوند و ويرون كرد
مارو با بوسه شعری
ميشه ترانهبارون كرد
برايم از انجا در دستانت باران جمع كن و به سوغاتي برايم بياور...نگو كه تا رسيدن تو خشك ميشود قطرات...دستانت لطافتي دارد كه باران را جمع ميكند و نگه ميدارد...ميدانم كه تا رسيدن تو باران ميان مشتت خواهد ماند...خواهد بود...برايم باران بياور كه احساسي خوشتر از ان در اين سياهيها نيست...به ابرها بگو كه مدتهاست بر اين قريه نباريده اند...بگو كه شوره زار شده ايم...بگو كه زمين خشك چاك چاك است...بگو سبزي ها كم شده اند و خارها به جاي درختان هر قدمي را ميخراشند و مجروح ميكنند...بگو بيايند...بگو ببارند...بگو كه انتظار ادم را پژمرده ميكند...
پناهی نيست جز آواز
رفيقی نيست جز ديوار
كجايی ای چراغ عشق
منو از سايه ها بردار
در اين غريبگيها كه جز گياه و اب همه چيز وارونه مينمايد و ادم تنهاتر از هميشه است و بهائي ندارد اشنائي برايم بفرست...كسيكه باران را ميشناسد...كسيكه در مشتش به سوغات برايم باران مياورد...كسي را كه درد را ميشناسد...و مرهمي در كلامش جاريست...
ميعاد ما در پايان قصه
شام بي حسرت اتمام غصه
در بستر دشت دشت پر لاله
بر بام فلك با صد ستاره
واژه ها كه تمامي ندارند...حرف من كه يكي دو تا نيست...كلاف اين قصه را از هركجا بازش كني بازهم گره اي دارد...نامم را به انطرفها ببر كه باران ميبارد دلم تنگست...
شب به شب كوچه به كوچه
در به در خانه به خانه
كوله بار گريه دارم
گريه هاي بي بهانه
بهانه دستانم باش... نميشناسمت...نديدمت...بهانه انتظارم باش...چه هستي كه جستجو گرت شده ام...نميدانم...و ندانستنش غمي بزرگ را در جانم ميپروراند...بهانه دستانم باش و مشت كوچك و خيست را برايم باز كن تا باران را از درونش احساس كنم...
با غروب خاطراتت
در طلوع من نشستي
با پريدنم پريدي با شكستنم شكستي
باران صدايم بزن كه شب بي روزنه را شوقي نمانده است...از اينهمه تكراري بي شوق بتنگ امده ام صدايم بزن...از اين رخت ژنده و رخوت انگيز احساس پلاسيدن ميكنم...تو به عطوفت و نوازشت كه ميباري و سبز ميكني منرا شكوفا كن...كه دلتنگم...كه دلتنگم...كه دلتنگم...باران صدايم بزن...حميد
