بچه در ميان گهواره ارام خوابيده است...بازيچه هايش دور و اطرافش ريخته اند...عروسكهاي كوچك و بزرگ پنبه اي...اينطرف و انطرف اتاق پر شده از اسباب بازي هاي ريز و درشت...ديشب تولد بچه بود...همه امده بودند...همه ميخنديدند و بچه را در اغوش ميگرفتند و ميبوسيدند و هدايائي را برايش اورده بودند...بچه همگي انها را ميديد اما كسي چه ميداند در ذهن او انها چگونه ديده ميشدند!!!

كيك بزرگ خامه دار و چند شمع كوچك رنگي بعلامت گذشت زمان...بچه با كف دستش بروي خامه هاي كيك كوبيد...لباس و پيش بندش پر از خامه شد...ميخنديد...دلش ميخواست همه بادكنكهاي رنگي اويزان از سقف را بتركاند و ذوقش بگيرد...پدرش با اتش سيگار به زير بادكنكها ميزد تا از صداي تركيدن انها مثل يك جشن خاطره انگيز همه به شوق بيايند و بچه بيشتر بخندد...صداي موزيك بچه را برقص در مياورد...كسي چه ميدانست بچه موسيقي را چطور و با كدام احساسش درك ميكند!!!

شام را كشيدند و همگي نشستند و خوردند و سر انجام به خانه هايشان بازگشتند...بچه از شدت خستگي خوابش برده بود...او را دوباره در گهواره اش گذاشتند و كسي نميدانست او در خوابهايش چه ميبيند!!!

مرد با صورتي نحيف و زرد و لبهائي تيره از پكهاي داغ سيگار بروي تخت چوبي خوابيده است...كسي چه ميداند كه او روزي يك بچه بوده است!!! طلبكارها مرتب تلفن ميكنند...قبضهاي اب و برق گاهي پرداخت نشده باقي ميماند...طلبكارها گاهي با شرخر به درب خانه مرد ميايند...كسي چه ميداند همه انها روزي بچه بوده اند!!!

سيگارش را از پاكت مقوائي بيرون مياورد و با حسرت انرا روشن ميكند و بروي تخت دوباره دراز ميكشد...پكهاي عميق و دوديكه همه اتاق را پر كرده است...كسي چه ميداند ان مرد به چه فكر ميكند!!! به كودكيش؟!!! به امروز و يا فردايش؟!!! و يا به مرگش!!!

كسي براي مرد هديه نمياورد...كسي براي خنداندنش بادكني نميتركاند...بيشتر دوست دارند براي خنده همگاني و يك قاه قاه نفرت انگيز مخش را بتركانند!!!خودش هم شايد گاهي به اين فكر ميكند...اما زندگي جريان دارد و همچنان در گهواره هائي بچه ها را ميخوابانند تا بزرگ بشوند و سر چهار راهها به جرم سد معبر زير بساطشان لگد بزنند...تحقيرشان كنند...گاهي فحششان بدهند...براي يك تصادف كوچك يقه هم را بدرند...از له كردن همديگر احساس غرور كنند و وقتيكه حساب بانكيشان بالاي ميليارد رفت قاه قاه به ريش ديگران بخندند و در جشن تولد منحوس انگلي زيستنشان بادكنكهاي رنگي را با اتش سيگار بتركانند!!! حميد

مثل تو مثل يه كفتر
مثل من مثل يه كودك
مثل من مثل يه شاخه
مثل تو مثل يه پوپك

مثل پروانه‌ای در مشت
چه آسون ميشه مارو كشت


تو اين بيداد پهناور
تو اين شبراه سرتاسر
نه يه دست و نه يه آغوش
نه يه سنگ و نه يه سنگر

پناهی نيست جز آواز
رفيقی نيست جز ديوار