ناگهان ببار...
توله سگ قهوه اي دمش را ميجنباند...توله سگ قهوه اي اشغالهاي بياباني را براي تكه ناني و يا يك استخوان پكيده زيرو رو ميكند...وقتيكه پدرش واق واق ميزند و اورا ميخواند توله سگ قهوه اي تند تند ميدود...
له له ميزند...
پدرش ميگويد كجا بوده اي؟!!! ولگرد تمام عيار!!! بازهم با اشغالها بازي ميكردي؟!!! مگر نميدانستي همه امروز را سگدو زده ام كه استخواني بيشتر بياورم...خاك بر سر پدرسگت كنند...اي توله سگ...
توله سگ قهوه اي ميخندد...اخر اينها كه پدرش گفت برايش فحشي نبودند...توله سگ قهوه اي ميداند كه جد در جدش سگ بوده است...توله سگ قهوه اي خيلي وقتست دلش از اين بياباني گرفته است...شايد دلش ميخواهد كنار بركه اي بزندگيش ادامه دهد...شايد دلش ميخواهد همانند ياكريمها پر بكشد...و شايد دلش ميخواهد همانند انها نوكي داشته باشد تا انرا در نوك جفتش فرو ببرد و مثل سگها ديگر دوست دخترش را گاز نگيرد!!! توله سگ قهوه اي خيلي فكرهاي ديگري هم دارد...گاهي براي من انها را ميگويد...اخر من با او از قديمترها اشنا بودم...اينروزها فكر ميكنم كه همانند او به ولگردي افتاده ام...واق واقم بجاي صحبت كردن نشسته است...مرتب پاچه ميگيرم...هيجان دارم...پارس ميكنم...و وقتي توي سرم بزنند خفه ميشوم!!! كنار اتاق لم ميدهم و مثل توله سگ قهوه اي با چشمهاي غمگين نگاه ميكنم...اشكي ميريزم...و زوزه ميكشم...معني زوزه هاي منرا كسي نميفهمد...كسي يك توله سگ را جدي نميگيرد...براي ديگران ادمها همانند همديگر هستند اما منكه ادم نيستم!!! از وقتيكه با توله سگ قهوه اي مراوده دارم قانون سگان را شناخته ام...بيهوده پارس ميكنم...ولگرديهايم بي غرض و مرض است...شبها هم لم ميدهم و در روياي هيچ با چشمهاي درشت غمگينم خيال بافي ميكنم!!! خيالاتم را ميبرم سر چشمه پاكي...اب مينوشم...خودم را درونش مياندازم...خيالاتم را ميبرم پهلوي ياكريمها...نوك ميزنم...نوك به نوكشان ميزنم...ميبوسمشان...خيالاتم را ميبرم به شهريكه سگها را نميزنند...ساعتي ارام ميگيرم...اه يادم ميايد كه اندازه يك سگ رها نيستم...يادم ميايد نامم ادميزاده است...غمها هجوم مياورند...من لبريز خاطره ميشوم...پارس كردنهايم فرياد ميشود...فريادم ميشكند...اشكم ميريزد...نفرتم بالا ميايد...نگاه ميكنم كه توله سگ قهوه اي رفيق خوش مرام من كجا لميده است!!! نميبينمش...پدرش به او گفته با من حرفي نزند...گفته ادمها زياد دروغ ميگويند و نبايد به انها يقين پيدا كرد!!! من تنها ميمانم...صداي موسيقي را زياد ميكنم...

CHRIS NORMAN
در ترانه افتابي: Some Hearts Are Diamonds
بعضي قلبها از الماسند!!!
واي كه چه ابهتي دارد...خونم را گرم ميكند...از ياد توله سگ قهوه اي بيرون ميايم و بياد دلم ميفتم...اه چه گوشه هاي پاره پاره اي دارد...انگار زخم عميق سالها يقين و اعتماد را بر ديواره ان ميبينم...چقدر در گفتن احساساتم بيچاره مانده ام...چقدر اين قلب زخمي شده از فشار يادگاريها گرفته است...ولي هنوز احساسات نابي دارد...چيزيكه در من تمام نخواهد شد حتي اگر گاهي حسرت يك توله سگ را بخورم!!! چه اشفتگي مرموزي گرفته ام...چقدر اين ترانه منرا به اوج ميبرد...انگار معلقم...اما چه كسي ميداند كه اين مرد خاكستري هنوز دلي سرشار دارد كه يك ترنم ناگهاني ميتواند درش را بگشايد...و بسوي باغي فراتر از ذهن ادمها دوباره بخروش دراورد...چه كسيرا يك ترانه اتش ميزند بجز قلب عاشق پرست من كه سخت دردناك شده است...بدرخش اي الماس خوش تراش...دلتنگم از نفس كشيدنهايم...بدرخش اي ناگهان...من هواي ناگهان ترا دارم...نه بازي با توله سگها...در اخرين نفس...قبل از غروب...بسراغم بيا...اينجا مردي در ترانه هايش دلتنگ مانده است...دلتنگ مرده است...دق مرگ گرفته است...بدرخش كه از وحشت توهماتم ميلي بزندگي در من نيست...ناگهان بيا...اي قطره...اي زلال...ناگهان بيا...من شعر ناگهاني دلدادگي را ميپرستم...بر من ببار...بر من بتاب اي ناگهانترين احساس... كه در بندم...كه زوزه هايم به جائي نميرسد...كه ديگر خدائي ندارم مگر شور دلدادگي...همه مقدسات من همين ترانه ها و البومهاي خاطره انگيزست...پيغمبر و خدايم زخمه گيتار كريس نورمن شده است...شبها با ترنمش گريه ميكنم...به ابهت اين نوا و اعجاز اين ساز ناگهاني بر من ناگهان ببار...من مرد عبادت نبوده ام...من مرد ساغر و پيمانه ام...مرد ساز...مرد عشق...ناگهان ببار...ناگهان بيا...جاني نمانده است...اي ناگهان بر من بر اين اسير درد ناگهان ببار...من ترنم خيس ناگهاني را همچون صدا...همچون نياز...همچون غريضه...همچون نسيم...دوست داشته ام...دوست دارم...ناگهان ببار...من شعر خوش بزنگاه نگاه غريبه و عجيب ترا دوست دارم...نديده ام...اما ببار...بر اين كوير...ناگهان ببار...حميد

