ماهيهاي من بدون خطبه عقد و بدون حلقه و انگشتر و بي نياز از جهيزيه و بدون يك تومان مهريه و حتي بدون تفاهم در اغوش همديگر ميروند...بدون خواهشهاي مكرر و بدون عقيده و مذهب زندگي ميكنند...ارامش و زيبائيشان بدون هيچ تكلفي منرا به دنيائي ماوراي اين نكبتها ميبرد...دنيائي كه ارامش و زيبائيست...دنياي برابر ماهيها...حتي كوسه ماهيها هم به اندازه شكمشان ميكشند...ماهيهاي من در ارامش اب بدون حتي يك كلمه فريب و نيرنگ عشق بازي ميكنند...ازادند كه شنا كنند...كه عريان باشند...كه خودشان باشند...ماهيهاي من خوب ميدانند كه نبايد به پس از مرگشان بينديشند...هرچه كه هست در همينجا خلاصه ميشود...همينجا جاي عشق ورزيست...محل خوبي براي زنده بودن...زندگي كردن...ارام بودن...معاشقه كردن...انها فهميده اند اما ما هرگز نخواهيم دانست زيرا بشر نفريني تنهائيست كه با گمانهايش همه چيز را خاكستر ميكند...و خيال ميكند كه براي ابدي شدن بايد اصل زندگي را بسوزاند...چه گمان باطلي...ماهيها ميدانند و ما نه...و هرگز نخواهيم فهميد اما انها كه دانسته اند عاشقانه ميبينند و زندگي را زندگي ميكنند...چيزيكه فقط با عشق ورزيدن نام زندگي ميگيرد و گرنه جهنمي از توهمات كشنده است...كاش اندازه يك ماهي رها ميشدم...حميد

جان لنون شاعر افسانه اي گروه بيتلز در سروده افتابي تصور كن: تصور كن دنيائي را بدون مذهب و ازاد كه ادمهايش تنها عاشقند و بس...روح بزرگش پر ابهت باد كه هست و خواهد بود...

JOHN LENNON...IMAGINE

تصور کن...