هر كسي كار خودش

بار خودش

اتيش به انبار خودش

اين حرفيست كه از خيلي قديمترها بر زبانها ميگشته است...انها كه قديميترند شايد كه عوام باشند اما الفاظي اينچنيني را بيهوده بر زبان نمياوردند...پدرم هميشه ميگفت موي سر در اسياب سفيد نكرده ام...ميگفت: با اين كارهايت تنها ميماني...ميگفت گليمت با اين طرز تفكر از اب بيرون نميايد...ميگفت: جنگل است...راست ميگفت و من در خامي جواني گم شده بودم...او راست ميگفت و منهم حق داشتم كه همانند او نبينم...نشنوم...و نخواهم كه عوام بمانم...شايد بهتر بود خيلي ساده تر و معموليتر همانند همه به اطرافم نگاه ميكردم...شايد بهتر بود به فكر يك زن بودم و چندين بچه و روزمرگيهائي كه معني زندگي شده اند...اما دست من نبود...من از همان كودكي ميدانستم كه بر خلاف اب شنا ميكنم...كودك من باهوش تر از خيليها بود و مغرورتر از انكه دنيا شكستش بدهد...هوش سرشار هميشه هم خوب نيست...كار دست ادم ميدهد...اگر در رياضيات و طبيعي با هوش باشي پيشرفت خواهي كرد اما اگر بطرز نا خواسته اي دچار احساسات عجيب و درك فضاهاي غير طبيعي بشوي زود ديوانه خواهي شد...و من ندانسته و ناخواسته اسيرشان بودم و هستم...حتي كسيكه نامش را همخانه گذاشتم از درك اين حالتها عاجز ماند و ندانست و هرچه ميديد انرا بپاي گوشه گيري من ميگذاشت...و نميدانست كه چرا فاصله من هر روز از ادمها و او بيشتر ميشود...وضعيت دشواري بود...نه انروزها ارامشي داشتم و نه اينروزها كه به اجبار او بسوي خودش رفته است و من با خودم مانده ام...تنهائي يا ترس يا شوق يا نياز يا هر زهر ماري را ميشود درمان كرد اما احساساتيكه ديگران دچار ان نشده باشند و انرا نشناسند نه گفتنش اسان است و نه ميشود درمانشان كرد...درد كهنه ريشه در سلولهاي ادمها دارد...و من فكر ميكردم كه شايد دوائي مانده باشد و يا كسي و يا ناگهاني اتفاق بيفتد كه اين سرخوردگي ازاردهنده را برطرف كند...اما نه...همه چيز كاذب بود...درست مثل فضاهائيكه يك ماده مخدر در ذهن ادم ميسازد...يك ادم ميايد...ابراز علاقه ميكند...خودش را نزديكتر و هم احساس جلوه ميدهد...همه احساسات ادم را كمابيش ميبيند و ميشنود و قلب ادم را بطرف خودش معطوف ميسازد...ساز ميزند...به حالتهاي روحي ادم توجه خاص ميكند...گريه ميكند...همدلي ميكند...و ميخواهد كه در قلب ادم بزندگيش ادامه دهد...اما درست وقتيكه ادمي مثل من كه اين حرفها را دور انداخته است اسيرش ميشود جا خالي ميكند...و وقتي متعجب ميشوم فقط ميگويد كه نشد...و واي اگر ادم يك زندگي در پشتش را فداي اين نشدن كرده باشد...و واي اگر ادم همه پلها را براي همين احساسش شكسته باشد...و وقتيكه كسي بر سر غلطي كه خودش اغازش كرده و ارام ارام رخنه اش را بيشتر كرده نماند ادم از همه چيز متنفر ميشود...صحبت از چشم و ابروي خيلي قشنگ نيست...صحبت از كارخانه و اموال و ثروت هم نيست...حرف حرف چيزيست كه معمولي تر از خيلي چيزها بود و فقط ادعاي فهميدن احساساتم را كرد...و منكه كسيرا انهمه نزديك نميديدم به اساني گول خوردن يك بچه فريب خوردم...زيرا همه بيجوابي من احساساتي بودند كه كسي نميدانستشان...و حالتهائي كه ارامشم را ميبردند و منرا در فضاي خلسه قرار ميدادند...و كسي امد كه همانند من در همان خلسه و بي تعلقيها زندگي ميكرد...تفاوت داشت و من ميدانستم كه تفاوت دارد...و يقين داشتم كه ميماند و هر انچه مانده بود را فدايش كردم...و امروزم و هر روزم تف و لعنتيست كه نثار خودم ميكنم...كه چرا خزعبلاتم را از روي دفترچه هايم به اينجا كشانيدم و علاج بي درمانيهايم را از اين ادمها طلب كردم كه سخاوتي در كارشان نيست...رفاقتي هم ندارند...حرفشان هم كشكي تر از هر كشكيست...و من خيال ميكردم كه چون خودم صادقانه رفتار ميكنم مخاطبم هم همينگونه خواهد بود كه نبود...كه اشتباه كردم...كه برگشت ممكن نيست...كه شكستم را پذيرفتم...كه ضربه اي خوردم كه تا عمر دارم فراموشش نخواهم كرد...همينجا بود كه همه چيزم را باختم و همينجا بود كه تجربه اي بدون بازگشت بدست اوردم...راه برگشتن نيست...

پشت سر خراب

روبرو سراب

ساكت و صبوري دل من

مثل بوف كوري دل من

تا به كي سراپا حقيقتي

تا به كي خراب محبتي

ما كه نيامده بوديم به به و چه چه بشنويم...دلمان را گذاشتيم بيخبر از انكه جاي دل اينجا نبود...چهارتا بچه ميامدند و قيمت ميگذاشتند دلي را كه تكه تكه بود...بچه بازي در اورديم...و ندانستيم كجاي زندگي نفس ميكشيم...و نفهميديم كه دل اي دل دير زمانيست كه جايش را به الهم اني داده است...نفهميديم كه خداهم ديگر ان خداي سابق نيست...صفائي هم ندارد...كرمي هم نميكند...به كاهدان زديم...حميد به كاهدان زد...نه خدا دارد و نه دل...نفرتش هم مايه خنده ديگران شده است...خودم را فراموش ميكنم...كه نقد را به نسيه فروختم...كه به لنگ كفش ميخ دار راضي نشدم و امروز پايم روي خار و خاشاك از راه رفتن باز مانده است...چه كسي لنگ كفش ميخ دار بپايش ميكند؟!!! چه كسي تحمل پاي برهنه روي خارها را دارد؟!!! جز خرها كه منهم از جمله انها هستم چه كسي اينهمه ميبازد و باز رويش كم نميشود...اما من ايندفعه رويم كم شد و حرفي هم نخواهم زد...گه خوردي روزگار كه منرا گه خور زندگي كردي...لعنت به تو و من...حميد

بارون از ابرا سبكتر ميپره

هركسي سر بسوي خودش داره

مثل لاك پشت تو خودم قايم شدم

ديگه هيچكس دلمو نميبره