تو خیال کردی بری...
حرف بيفايده را نميگويم...بودن و نبودن منهم به جائي از قانون دنيا برنخواهد خورد...پس گور پدر دنيا...
با هوشياري غصه هر چيز خوريم
چون مست شديم هرچه بادا بادا
اين قطعه را تقديم به بيشعور ترين احساس زندگيم ميكنم كه شايد روزي بخواندش و بداند كشتن احساسات يك ادم درست مثل كشتن جسم و روح اوست و من نه روحي دارم و نه ارزوئي...پس خاك بر سرت بزبان بسيار ساده كه زندگي منرا از هم پاشيدي...واگذارت ميكنم به سرنوشت و دنياي دروغگو تر از تو و امثالت...حميد
تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه
باغ خونه بي تو خشك و بيرنگ ميشه
فكر ميكردي كه بري دلم پر از رنج و غمه
بعد تو رنگ گلا رنگ سياه ماتمه
تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه
نميدونستي دلم بسختي سنگ ميشه
فكر نكردي ميتونم ترو فراموش كنم
مثه بادي بوزم شعلتو خاموش كنم
راه بين منو تو دورترين فاصله شد
براي بهم رسيدن دلم بي حوصله شد
حالا امروز ديگه من اسم تو يادم نمياد
ديگه حتي دل من خاطره هاتم نميخواد
تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه
نميدونستي دلم بسختي سنگ ميشه
فكر نكردي ميتونم ترو فراموش كنم
مثه بادي بوزم شعلتو خاموش كنم
ميدونم توي دلت تلخترين گله هاست
حسرت وا شدن كورترين گره هاست
تو خيال كردي
بري
بري
تو خيال كردي
بري
بري
دلم برات تنگ ميشه
نميدونستي دلم بسختي سنگ ميشه
پس برو به جهنم جائيكه همه بايد برن...بيخيال زندگي شدم...هرچه بادا بادا...
یکی از اکواریومهای من

اکواریوم دیگرم
