صدای رودخانه...
اگر نباريدي بر من و اگر دورترين اشتياق اشنايم را به دست سرنوشت دادي و تصوير منرا از شب دلتنگيهايت از ياد بردي چه باك كه قلب من همواره در طلب عشق باقي خواهد ماند...و چه ترس از شب مرگيهاي هميشه كه منرا احاطه كرده اند...
مگر قلب عاشق ميميرد؟!!!
مگر فاصله كارساز خواهد بود وقتيكه اندوه و تكرار حريف رويا نميشود...و مگر ميتواند رودخانه اي را بازداشت كه نخروشد و همواره در جريان نباشد...مگر ميشود مقابل رود با سدهاي مقوائي ديوار كشيد؟!!!
چه خيال خامي كه من مرده ام...كه من در خاطره فراموش شده يك عشق وا مانده ام...مگر قلب عاشق ميميرد؟!!! حتي اگر عشقي نمانده باشد اين رودخانه ميرود و ميرود تا به دريا بپيوندد...چه باك از مترسكهاي پوشالي و خيالي ذهن من وقتيكه سخاوتي در نگاهشان نيست...چه باك دارد ابي اين رودخانه از بي تفاوتي اطراف و واژه هائيكه مايوسند...بيمارند...دلگيرند...مگر رودخانه براي ادمها ميجوشد؟!!! مگر دلسردي اين ايام ميتواند كه روح يك رود را اسير كند...رودخانه چه در اطرافش باشند و چه نباشند باز ميخروشد...و كسي نخواهد فهميد كه چرا و چه وقت روح سركش اين رود اسير شد...اما فقط دريا ميتواند كه رود را در اغوش بگيرد و نهرهاي حقير و كوچك مقصد اين رودخانه نيستند...اگرچه نباريدي و صحبت مهربانيت چون بهار كوتاه و چون نسيم گذرا بود اما كسي جز تو منرا نفهميد...ندانست...جز تو كسي به اندوه هاي درون من راه نيافت و ميدانم كه اجبار در ميان امد كه نماندي...و ميدانم كه خدا هم حريف تو نبود اگر اين تنگ چشمان حسود ميگذاشتند...يقين دارم در گوشه تنهائيت به اين رودخانه مي انديشي...و ميدانم كه خيسي اشكت داغتر از زبانه هاي اتش است...ميدانم كه دلتنگم هستي و اگاهم كه چقدر فشار دقايق خرد كننده هستند وقتيكه دو معشوقه در دست فراموشي به خاطرات بپيوندند...اگر نباريدي بر من و اگر دورترين و اشناترين اشتياقم را به سرنوشت واگذار كردي اما نميشود كه با شكوه ترين گريه هاي شوق و عميقترين عاشقانه هاي دور را از ياد برد...در اين هياهوي بي كسي نميشود حتي بيدل زنده ماند...نميشود كه دقايق را بدست مستي سپرد و نشست و سوختن پروانه ها را ديد...نميشود اشناترين صدا و ارامترين نگاه را بدست ابرها داد تا دلتنگيهاي منرا ببارند و همه جا را خيس كنند...
كدام عاشق از جلوه عشق روگردانست؟!!! كدام جادو ميتواند كه ژرفاي عشق را داشته باشد؟!!! كدام عاشق چشمان معشوقه خود را فراموش خواهد كرد مگر در زير سردي خاك گورش...كدام شاعر از باران ميسرايد و پشيمان ميشود؟!!! كدام نويسنده شبهاي دودادوش را از خاطر ميبرد؟!!! چه كسي ميتواند سالها حسرتش را و سالها عاشقانه را در افيون...در الكل به فراموشي بسپارد؟!!! اگرچه عشقي باقي نمانده است اما قلب عاشق همواره جستجو گر خواهد ماند...عاشق هميشه عاشق خواهد ماند حتي اگر بر اين خشكيها كسي نبارد...حتي اگر پوچي تمام پيكر و وجودش را فرا بگيرد و حتي اگر اتش زمانه اورا خاكستر نمايد...عاشق هميشه عاشق باقي خواهد ماند...شايد در گوشه هاي دلتنگ اين زندگي كسي پيدا شود كه معني يك نگاه را بداند و براي عاشقترين دل مرهمي بياورد و در نزديكترين نگاه ژرف به دورترين زواياي دل نفوذ كند و ابديت را گواهي دهد...شايد باران ببارد...نه بارانيكه از ابرها ميچكد...نه...بارانيكه همه اشتياق و انتظار ترا بر پوچي من ميريزد تا دوباره در اين زمستان سبز بمانم...با صداي پر اندوه و خروش اين رودخانه مانوس باش...اين رود با شوقي غم انگيز بدنبال عاشقترين قلب بسوي دريا رهسپار شده است...عاشقي در تارو پود اين رودست...چه معشوقه بماند و چه نماند...اين رود به منتهي عليه عاشقيها پيش ميرود و با همه اندوهش ميخروشد و چه بماند و چه بميرد عاشقانه جان داده است...پدرم ان رود بزرگ عاشقانه زيست و جان داد و من اين رودخانه كوچك نا اهلم اگر در مرام يك رودخانه در عشق نميرم...و جاودانه نشوم...بنام عشق...بنام رودخانه...بنام اندوه...بنام عميقترين احساسات انساني...بنام اتش...بنام دل...هنوز با پشت خميده و اندوه دل بپيش ميروم...يا ميميرم و يا خواهم رسيد و در عاشقي مردن و رسيدن يك معني دارد و ان جاودانگيست...حميد

