پستوهاي ذهنم...خرابه هاي من...باراني نيامد...

اهاي تو...خسته ام...بگذر...شعر اين ميلياردها ادم همه از قفس خداونديست كه انها را با دردهايشان محبوس كرده است!!! اما نه...انگلها كم نيستند و هنوز بجاي ما نفس ميكشند و تنفس ماراهم ميگيرند...اهاي تو خسته ام...باراني نيامد...بگذر...اين راهها به هيچ كجا نميرسد...جز به تباهي و تنهائي اين ابراه به جائي نميريزد...

اهاي تو خسته ام...بگذر...شعر دوباره باريدن را در گوش من نخوان...ذهن من پر است از بدنهائي كه براي سكه اي عريان ميشوند...و عشق حرفي بيهوده مينمايد...اهاي پشت زيبائي تو گرد پيري خوابيده است...روزيكه مثل يك كاغذ مچاله زشت و منحوس خواهي شد...انوقت مگسها هم بدورت نميگردند...اهاي تو...خودت را به رخ من نكش...تو شناسنامه ايام كهولتت هستي...وقتيكه مرغ و خروسهاي خانگي هم براي دانه ريختنت بدورت نميچرخند چه رسد به ادمها...اهاي تو...خسته ام...اسكناسهايت را به رخ كسي نكش...عمر دلارها اندازه ادمها كوتاه است...همه انها به صرف يك تصادف پائين دره خرج ميشوند و بر گورت دسته گلهاي بد رنگ و پژمرده خواهند شد...تو و اسكناسهايت همه با هم به گور خواهيد رفت...حتي سكه اي از انها يك روز ترا به جوانيت باز نخواهد گرداند...اهاي تو...خسته ام...اين حوالي يك پرتگاه است كه چشم انداز سبزي دارد...اگر تمامي انرا بسرعت بدوي و چشمهايت را ببندي و سقوط ازاد را تجربه كني ان پائين درياچه اي در انتظار توست...من افتاده ام...در سقوط ازادي كه خود اگاه بود و نه ناگهاني خودم را به فراموشيها دادم...مغزم از الكل داغ شده است...اهاي تو...خسته ام...قصه ادميزادي برايم تهوع اور شده است...تكثير...زاد و ولد...زندگي كردن...هوشيار بودن...خدا را جستجو كردن...اهاي تو...من قصه ادمها را از بر دارم...همه انها با كم و كاستيهائي درست همانند همديگرند...همه دست و پا ميزنند كه جفتي بيابند...زاد و ولد كنند...دعا كنند...براي بهشت از نردبان اسمان بالا بروند...براي من اسمان سقف اين اتاق دودادودست...براي من حقيقت اين اتش سيگار است...اين لحظه پر اندوه تنهائي كه التماس كسي نميكنم...و محبت كسي را هم نميخرم...و نه به اسكناسهاي مچاله جيبم خوشبينم و نه حساب كثافت بانكيم كه از ان نشخوار ميكنم...حقيقت همين گوشه هاي تنهائيست...كه حرمتش را شكسته اند...كه حريمش را له كرده اند...كه نانش را دندان زده اند و حرمت صاحب نانش را در سر مستراح ادرار كرده اند...اهاي تو...خسته ام...باراني نيامد...ذهن من به وسعت همه چشم اندازها فضاي بي تعلق دارد...چشمهاي من اندازه همه نفرتشان هنوز عاطفه را ميشناسد...اما...تو...نگاه كن كه چه در دستمان باقيست؟!!! جز رويا زدگي و وحشت ندانستنها...جز اندوه دقايق چه در دستان من باقي مانده است...كدام مسير باقي مانده تا اخرين قدم را بروي ان بگذارم و كدام ادم لحظه اي كنار دل خواهد نشست و گوش خواهد داد و سرانجام از پشت نخواهد زد؟!!! ماهها...سالها...شايد تمام اوقات حرفهاي مفت عاشقانه كار دشواري نيست...دلواپسيها گاهي دروغينند...همانها كه بيشتر دلواپسي ميكنند اسانتر از كنار ادم ميگذرند!!! غذايت را خورده اي؟!!! نگراني نداري؟!!! دوستت دارم!!! براي من تكرار ناشدني هستي!!! و فردا روز همه اين اشغالها تحويل كس ديگري خواهد شد...و اين حرفها به مهماني يك ساده لوح ديگر خواهند رفت...چه فرقي ميكند؟!!! سالهاست اين اشغالها را ميشنوم...ميبينم...دلواپسيشان اندازه دلواپسي يك ياكريم براي تخمهايش نميارزد...عشقشان هم بدرد زور زدن كنار مستراح ميخورد...حرمتي براي عاشقي نمانده است...ترسوها نه عاشق ميشوند و نه عشق را باور ميكنند...دروغگوها هم اسان به زير پوست عاطفه ميخزند و اسانتر لباسشان را تغيير ميدهند...اين روزگار وارونه شده است...من هنوز هم اعتمادم را از دست نداده ام...اما نه به ادمها...من به سگها...به گربه ها...به سيگار لاي انگشتم بيشتر از نان و نمك خورهاي كثافت اعتقاد دارم...حرمتي نمانده براي هم صحبتي...برهوتست...اينجا مهماني خار و خاشاك است...دلي مهربان و صميمي زير پاها له ميشود...دلي كه دوست بدارد تكه تكه ميشود...زباني كه رفاقت را جاري كند پشيماني ميگيرد...اهاي تو...خسته ام...پشتم از كشاكش اعتمادهايم شكسته است...از ازار لاشخورهائيكه طعمه شير را نظر كرده اند...چشمم از اينهمه نا رفيقي پر ابست...دستانم ميلرزد از گردش روزها...من محبت را گدائي نكرده ام...تنها سهمم را ميخواهم...همان كه برايش متولد شده ام...كاش قلب منهم پاره سنگي ميشد تا در هجوم اين نارفيقها اينگونه ازرده و دردناك نباشد...كاش در اين روزگار رنگارنگ ساده نميماندم...ساده نميديدم...كاش فريب رفاقت منرا از خودم اينگونه بيزار نميكرد...اما مگر جرم دارد با كسي نان و نمك خوردن و يك عمر پشيمان شدن؟!!! كجاي دنيا رفاقت جرم دارد كه اين گوشه همه لحظات منرا درد خنجري از پشت كور و كر كرده است...كجاي دنيا نانت را ميخورند و قلبت را ميدزدند؟!!! كجا به فردا اميدوارت ميكنند و فردا را بر سرت اوار ميكنند!!! كجا اينهمه دوستت دارم را ميگويند و به اندازه پرت شدن يك ادم به گودال پوچي جا خالي ميدهند!!! به من بگو كجا؟!!!

اهاي تو...خسته ام...بگذر...بيگانگي گرفته ام...اما هنوز قلبي در سينه ام ميطپد...قلبي كه عادت به دزديدن ندارد و تنها همه چيزش را داده است...حميد