به من بگو چطور!!!

احاطه شده ام و هواي دلگيري منرا به تسخير در اورده است

انگار كه افتاب هم گرمائي ندارد

انگار كه من دچار يخ زدگي شده ام

به من بگو چطور خواهم توانست قلب منجمد شده ام را بتو برسانم

چطور بياد خواهم اورد كه منهم روزي زنده بودم

گردش پروانه ها روي علفهاي سبز خوشبو كه در گستردگي دشت زير باد ميرقصند

منرا ياد اشفته ترين اوقات عاشقيم مي اندازد

پروانه ها سبكتر از بادند...مينشينند و ميپرند و دور ميشوند

و سنگيني من بروي زمين سست زير پايم همچنان باقي ميماند

به من بگو چطور ميتوانم زير احساس يگانه بارش باران

بياد نياورم كه روزي منهم ابرها را ميشناختم و با اشكالشان

در تخيلات در هم پيچيده خود صورت ترا ترسيم ميكردم

در اين چشم اندازها هر چه كه هست از وجود تخدير شده من سبكترست

سوسكها پروانه ها پرستوها مورچه ها و هر چيزي كه وجود دارد

روز و شب را در باور سبزينه ها و اسمان و ابر و خاك و باران ميگذرانند

و من تنها ميتوانم كه حسرت نگاهم را بروي يك سوسك جاري كنم

كه ايكاش و ايكاش هرچيزي بودم بجز ادميزاد

به من بگو چطور!!!

چطور با باورهاي شكسته شده ميتوانم كه خودم را قدمي به جلو بكشانم

سست و خسته در روي اين خاطرات غم انگيز ايستاده ام

خاطراتيكه همانند زمينهاي شخم خورده كشاورزي زير و رو شده اند

و اگرچه ميوه انها را كسان ديگري برداشت كرده اند

اما هنوز از يادم نميرود كه انتظار رستن انها چقدر منرا منتظر نگاه داشت

و چقدر خستگي و تنهائيم را بدوش كشيدم تا شايد منهم از اين محصول

فقط يك ميوه بردارم و فقط يك ميوه

خورشيد كمرنگ پائيزي هنوز مهر ماه نيامده در شهريور به ازار من امده است

و سكوت سردي اطرافم را به درد ميكشاند و سلولهاي تنهائي منرا نهيب ميزند

نگاه مبهوتم را كه در عمقش علاقه وجود دارد و در وروديش اما هيچ ندارد

بروي هرچيزيكه جاري ميكنم تنهائيست

من با اينهمه خاطرات تنها نشسته ام

مگر ميشود اينهمه باشد و باز نام تنهائي مانگار بماند!!!

وشايد تنهائي طعمه اش را هميشه از ميان همه انتخاب ميكند!!!

و يكي را از ميان همه

در ميان همه

و كنار همه

تنها ميگذارد

ميان اينهمه... تنهائي منرا برگزيده است

مثل كوديكيم و نوجواني و جواني و امروزم

هنوز هماني هستم كه سالهاست بوده ام

سي و سه سال كه هيچ نداشت

مگر فهم تنهائي

مگر زجر كش احساساتم

و فاصله اي دور از هرچه كه نامش زندگيست....حميد