خوابهاي اشفته و تنها

مردي ميان خوابهايش بي پروائي را اموخته است

در ميان تصورات مبهم او ادمهائي حضور دارند

گاهي به اندازه همه فاصله هايشان به او نزديك ميشوند

و اين تنها در يك خواب ميسر ميشود

وقتيكه ميشود حرفهاي ناگفته را فقط در خوابها گفت

و ميشود با دورترين ادمها نزديكترين فاصله را داشت

انگار دنيائي وارونه تر از اينجا هم وجود دارد

دنيائي كه گاهي بعضي را برهنه تصور ميكنم

بعضي حرفهائي ميزنند كه در واقعيت نگفته اند

و من گاهي در فضاهائي حضور پيدا ميكنم كه ارزويم باقي ماندن در انهاست

براي من بيداري هم تجسمي از يك خوابست

خوابيكه دير يا زود با صدائي بهم ميريزد

و باز در دنيائي كه نميدانم چقدر حقيقت دارد سراسيمگي من پيداست

دهليزهاي خوفناك ذهن ادم راهروهائي دارد به تنگي يك ابراه زير زميني

گاهي كه وحشت بيهودگي گريبانگيرم ميشود نا خوداگاه به درون راهروها وارد ميشوم

تصور من از شب حالت تعليقيست كه من دچار رفت و امدهاي بيهوده نميشوم

حتي از پشت پنجره منظره اي جز نور چراغ برق به چشم نميخورد

و كوچه شبها پدرم را بياد مياورد كه شبانگاه كليد را ميان در مي انداخت

خستگي و مشقت و سرانجام پاياني بر همه تحملها

او رفت...

من دچار فرسايش يادها با اوقاتم شده ام

محيط پر ازدحام ذهنيت من در گوشه هايش درخت كاج دارد

يك درياچه نيمه تاريك دارد با يك تير چراغ برق

مرغابيهاي سفيد در ان به دستان من خيره ميشوند

كه خرده ناني مهمانشان كنم

باد سردي در حوالي درياچه ميوزد

سايه تا شده من نيمي بروي زمين و نيمي در تلالو ماه بروي درياچه افتاده است

من خودم را بروي پرهاي سفيد مرغابيها سايه وار ميبينم

وقتي كه سرشان را بزير اب ميبرند من دچار خيسي ميشوم

وقتي نگاهم ميكنند من غربت ازادي را احساس ميكنم

وقتي دور ميشوند من گريه ميكنم

و از جيب كتم تنها داروي فراموشي را بيرون مياورم

و چند جرعه اي دلم را مهمان الكل ميكنم

در خلوت اين فراموشي و خاموشي من ديگر مرز ميان خواب و بيداري را احساس نميكنم

ديگر نميتوانم بين خواب و بيداريم ديوار مشخصي بكشم

براي من يكي شده است

اين لحظه سر گراني درست همانند يك خواب تمام ميشود

خوابهاي گنگم هم با صداي صبح بهم ميريزند

پس ميدانم كه هم اين لحظه بيداري و هم ان روياي شبانه به اندازه هم نا مفهومند

من دوباره به فضاهاي مجازي ذهنم رجوع كرده ام

انها را واضح تر از روزمرگيها ميبينم و تصور ميكنم و باور دارم

غمهاي دروني و عميق منرا التيام چيزي مداوا نميكند

من يك بركه ميخواهم در روشني ماه و چند مرغابي سفيد

و بادي كه خودش براي خودش ميوزد

و چند سيگار و يك شيشه الكل و سايه اي كه نيم تنه اش بروي زمينست

و دنباله اش در اب

دارم ميفتم...

دستم را بگير

اين ابهام براي بردن من امده است...حميد