گر بخارد پشت من انگشت من

خم شود از بار منت پشت من

همتي كو تا نخارم پشت خويش

وارهم از منت انگشت خويش

در اين زمانه منت گذار و منت كش كه همه چيز افول كرده است و سايه دوستيها بر ديوار كجيها افتاده است واي اگر ادم زير منت كسي برود...واي اگر ادم حتي به زير منت هم خونش باشد...

دريغ اگر كسي كاري كند كه چشم داشتي از ان نداشته باشد...كجا گم شد حرمت يك سفره...يك قرص نان...كجا اين روزگار چنين مردمي را تا حال بخود ديده بود!!!

چه شد عمق رفاقتها...مردانگيها...كجا رفتند ادمهائيكه براي رفيقشان سرشان را ميدادند...اين ادمها از كجا امده اند!!! كه قيمت هر چيز را بروي ان اتيكت ميزنند...حتي قيمت دلرا...قيمت نفس را...كجا كوچه هاي خاكي شهرم از ياد بردند شبهاي شرجي تابستان بزير نور چراغ برق را كه خنده بود...كه رفاقت بود...كه اگر كسي دست ياري دراز ميكرد دستش پائين نميفتاد

تنها نميماند

كسي دنبال قاپ زدن احساسات رفيقش نميرفت...كسي پشت خنده رفاقت دشنه اي مخفي نداشت...كسي نمك نميخورد و نمكدانش را نميشكست...كسي به دزديدن احساسات نقاب بر چهره نميزد...كسيكه رفيق بود رفاقت را ميدانست و انكه نامرد بود جايش ميان مثل خودش بود...كجا اينجنين مخلوطي از مرد و نامرد در همديگر شده بودند كه نه مردش معلوم است و نه نامردش...

كشان كشان خودم را در پي روزها سرپا نگه داشته ام...شكسته ام اما اين غرور شكستني نيست...عصاي دست منست...منت كسي بر شانه من نيست...شانه ام تنهاست اما بي منت...كه اگر اين شانه روزي شانه به شانه كسي باشد قصه زوال ادميت و غصه دلرا بي مهابا و با بغضي كه ميخواهد فريادي باشد و نه گريه هاي سرد بازگو خواهم كرد...حميد

اسم ترو نوشتم

روي بخار شيشه

نوشتم اين زمستون

بي تو بهار نميشه

خالي جات هنوزم

روي نيمكت تو ايوون

وقتي ميشستي با من

لحظه ها زير بارون

صداي پاي بارون

رو سنگفرش خيابون

صداي چيك چيك اب

تو كوچه و تو ناودون

چيكه چيكه چيكه...بارون پرستم...بارون بيا...بيا بارون...بيا...