حرفي اگركه هست يا شعري اگر كه بهوا ميرسد و يا اگر تنفسي خشك و خالي ميايد...ميرود...همه در گرو افقهاي دوريست كه دلتنگ نشسته اند و دلتنگي اگر به دلي رسوخ كند اسان نميرود اما هميشه اسانتر از فكرش در درون خانه ميكند...دلتنگي اگركه هست زاده چيزي نيست مگر انسان...انسان خالق دلتنگيهاست...
آه فرصت دهيد كه بازگردم...فرصت دهيد كه پلاسم را دوباره  روي انچه كه بود بيندازم...بنشينم...نگاه كنم...و دوباره و دوباره براي انچه كه نيست اشكي بريزم...فرصت نميدهيد...فر صت نميدهيد...انسان خالق دلتنگيهاست...
چيزي اگر كه مينويسم مرهم نميشود...كجا چند كلمه ميتواند كه عمق دلتنگي را بسرايد...كجا چند خط ميتواند گنديدن را نشان بدهد...كلمات جملگي نوشته ميشوند...خوانده ميشوند...و سپس به فراموشي ميروند...

هر شب به قصه دل من گوش ميكني
فردا مرا چو قصه فراموش ميكني

هزار منظر را بتماشا نشسته ايم...در كشاكش عبور از ميان يك كوچه...يك برزن...يك خيابان...يا هر كوره راهي هزاران چشم را به ديدار ميرويم...از اين هزار اگر يكي عميق باشد چشم را به مهماني خود ميكشاند...از اين هزار حتي يكي ميتواند كه استيصال و خستگي را بفهمد...اما از اين هزار يكي حتي نمي ايستد...يكي از اين همه از سرعت گامهايش كم نميكند...بايد كه رفت...هر كجا كه شد...بايد چپيد به اندرونيهاي تاريك و روشن و بايد كه درها را بروي هرچه كه هست چفت كرد...
اينجا  نه شادي را به انصاف تقسيم ميكنند و نه غمهايش منصفانه است! جملگي هياهوي اشفته ايست كه شاديهايش خريدنيست و غمهايش را مفت مفت بار ادم ميكنند!!! اينجا بزنگاه دلمردگيست...اينجا گذرگاه بي عبور و بي منظرگيست...ادمهايش لاف تعارف ميكنند! ادمهايش مفت مفت نفس حرام ميكنند! و همنفسهايش در نفسشان بجاي گرما و عطوفت خنده هاي موذيانه ايست كه از شدت كمبودها هميشه انرا بر لب دارند!
بر من نگاه كن...اين مرد اينگونه زيستن...حقيرانه زيستن را بياد نداشت! بر من نگاه كن كه چون هر روز ميگذري يك لحظه اش نشد كه قدمهايت را ارامتر كني! همچنان ميگذري...ميگذرند...صدباره...هزار باره اين خيابان را در چهار فصل ميگذري...ميگذرند...هرگز نگاهي به عاطفه شكفته نشد...هرگز نميشود!!!
و اين هرگز منرا اشفته كرده است...
در انديشه من هر ادم خدائي بود و هر خدا ادمي...در انديشه من كوچه جاي قدمهاي عاشقانه بود و هر ادم حق داشت كه در ميان كوچه با لبخند به استقبال كوچه ها...خيابانها...زندگي برود! اما اينك انديشه و فكرهايم دودادود شده است...نه در ذهن كوچه رد پاي عاشقانه ايست و نه بر صورتك كسي لبخند رضايتي!
پائيز از راه رسيده است...و سكوت بلندي خاطره ساز شبهاي بي كسيست...نگاهم فاصله ها را ديد ميزند...در افقهاي دوردست چه چيزي براي ديدن هنوز باقيست؟!!! در اين رفت و امدهاي مكرر ديگر چه چيز را مانده كه عيان سازيد! انچه كه بود گفته ايد...انچه كه ميگوئيد هنوز تكرارش ميكنيد...تا ابديت بيمار ميپرورانيد...و تا بيمار باشد شفا خانه هايتان پر رونق ميماند!
دريغ كه اگر شفائي دهيد...دريغ كه اگر صداقتي در شما مانده باشد!!! جمله در فريب جملگي را ميفريبيد...دلتنگيهايم و بغض خانگيم هديه شماست...شمائيكه انديشه را خطا ميدانيد...و ميترسيد كه اگر كسي بينديشد!
چراغ دل را با دردم روشن نگاه داشته ام...ميبينم...ميشنوم...اندوهگينتر ميشوم و هنوز كشان كشان خودم را به فردا...پسفردا...ماه ديگر...سال ديگر...آه دريغ...به تمامي عمرم ميكشانم! ميكشانم...حرفي اگركه هست...شعري اگر چكيد...اهي كه ميكشم...جملگي حكايت از درازاي شب پائيزي دارند...شب پائيزي يك سرش به گذشته و يك سرش به ناكجا بندست...شب پائيزي ميرود و ميرود كه به يلدا برسد...يلدا كه شد شب يلدائي ميرود كه خوش امد گوي زمستان باشد...و سپس برفها ذوب ميشوند...بهار ميرسد...ميرود...ميايد...كجاي اين قصه سوزن اين گرامافون گير كرده است! هميشه يك نوا را ميخواند! هميشه غم انگيز...هميشه بي عبور...تو اگر جنس واژگانم را نميشناسي تقصير من نيست! بيهوده نخوانشان...اينها قصه نيستند...اين واژه ها جملگي شبهاي بي كسي منند...من با اين شجره نامه زندگي كرده ام...ميكنم...من اين كلمات اسير را از كتاب در نمياورم...اين تحفه واژه ها احساسيست كه من از زندگي ميان شما به ان رسيده ام...شما كه خردم كرديد...بيزارم كرديد...تلخي كامم هديه شماست...شما كه چون مثل خودتان نبودم مترودم كرديد...به انزوايم كشانديد...شوقم را كشتيد...بيگانه تر   هر روز از ميانتان ميگذرم...به چشمهايتان زل ميزنم...ميبينم...منرا اشنا تصور ميكنيد...ميفهميد كه از سياهيتان و از خفقانم بتنگ امده ام...ميگذريد...اين گذشتن كار هميشگي شماست...و اينگوشه باقي ماندن كار هميشگي من...سالي به دوازده ماه كار ما شده حرافي...پيشه ما شده شب بيداري...تا موعوديكه سوزن احساسم دگمه عشقم را بر لباس روزگارت سفت بدوزد شب دراز و قلندر بيدارست...جان سختي هم حوصله ميخواهد...شب دق مرگي هم حوصله ميخواهد...وراجي هم حوصله ميخواهد...حتي اميدواري هم حوصله ميخواهد...حوصله اي كه در من ديگر به انتها رسيده است...سر رفته ام...لبرزيم...لبريز...لبدوز...لب سوزم...مثل چاي تلخ قهوه خانه كه پس از بالا اندختن هب ترياك ميخورند!!! حميد