آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش ، در راه نفاق
 دوست، در كار فريب ـ
 آشنا، بيگانه

كجا بايد گريخت از دستتان كه هركجا كه من بروم شما زودتر از من در انجا بوده ايد! كجا بروم كه حتي در اين محبسِ خانگي از ازارتان دمي جدا نبوده ام كه حتي به تنهائيم هم رحم نكرديد... نه چشمِ ديدن ابادي را داريد و نه حتي چشمِ ديدن نفس كشيدن در خرابه دلِ خودم را...از دزد بدتر بوديد، از اجل ابن الوقت تر! مثل برج زهرِ مار منظره نگاهم را پر ميكنيد ادمها...

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست

پس از سالها سال كه در سوراخ موشِ خويش چپيده ام، و ازارم به يك گربه هم نرسيده، مياييد دمارم را در مياوريد، زندگي نيم بندم را هم بر سرم خراب ميكنيد، و دلم كه رفت، شما هم ميرويد به دنبالِ حيله هاي دوباره خود!بشكند ان ستونهاي نفاقتان كه خونِ دلِ همچون من سرخي گونه هايتان شده است...

چو كاري غيرِ بت سازي زِ زاهد بر نميايد
عبادت خانه اي كم شد چه غم؟ بت خانه اي كمتر
و گر منهم نباشم در جهان، ديوانه اي كمتر

ترسيده ايد از نواي عشق، ترسيده ايد از صداي دل، ترسيده ايد از انچه دروغهايتان را بر ملا ميكند...ترسيده ايد...دير زمانيست كه از صداي عاشقي ميترسيد كه اين صدا جهلتان را خرد كرده است...

كس ز نزديكان نداند كيستم
تا بدانندم كه هستم، نيستم
از تو پنهان چون كنم؟ تا بوده ام
در دل اين جمع، تنها بوده ام

زيرِ پوست تنهائي خود خزيده ام، چون لاك پشتي كه تنها حريمش،لاكِ سنگيش بوده باشد...كورم از ديدنتان...بيگانه ام با دنيايتان...

حقيقت در نواي توست
در مينايِ مي ساقي

گريه هايم بي تاثير تر،اسمانم بي ابرتر،بارانها بي بهانه تر، من تهي تر، تنهائي تنهاتر، حسرت بي دريغ تر، مستي هم بي شرابتر، شوق غم انگيزتر، جاده ها بن بستتر...لعنت ابدي تر...
من حتي ديگر گريه هم نميكنم، تف ميكنم...تف ميكنم...كه گريه حرمتي داشت، كه ادم حرمتي داشت، كه دلدادگي حرمتي داشت، كه زندگي حرمتي داشت
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

من براي اين سفر، كوله اي برداشته ام از لعنتها، شكستها، و زخم از رفاقت خوردنها...و زخمي كه تو بر من زدي تا خاكِ گورم التيامي نخواهد داشت...كه زخمِ تو زخمي كاري بود وگرنه من عادت به زخمي شدن داشتم! و پدر شعري ميخواند كه تا ابد چشمانم را ميگرياند:
گليمِ بختِ كسيرا كه بافتند سياه
به ابِ زمزمُ كوثر سفيد نتوان كرد
ميروم به ناكجا، ناكجائيكه خودم باشم و همه خودكرده هايم...من گريه نميكنم...من تف ميكنم...تف ميكنم...تف ميكنم...حميد

خاكسترم كه شعله نشد،دودم دامنت را ميگيرد