سفر...
چند روزي در كنارِ صدايش در شعفي نا گفتني گذشت و اينك بايد بروم...
و اورا با همه شعرهايش تنها بگذارم، شايد كه بازگشتي باشد...نميدانم
واژه هاي معجزه اوري همچون احساساتي طلائي همواره زندگي ميكنند، و انها صحبتِ عاشقيها را زنده نگه ميدارند،اگرچه در وجودِ تهي شده من، عشق غم انگيزترين رويا شده است...دستانم كه از معجزه عشق مينويسند، دلم به ياداوري همه سر فصلهاي عاشقي دوباره در سينه تنگ ميشود...دوباره اشكها،مجالِ صحبت كردن را ميگيرند...دوباره من در كشاكشِ تنهائيهاي خود به فكر فرو ميروم و مثلِ شعله شمعي كه در مقابلِ باد اخرين رقمهايش از دست ميرود، به انتظارِ ارام گرفتن و در هميشه به سكوت نشستن ميمانم! اگرچه معجزه عشق هرگز دستانِ منرا تا انتها نگرفت و در ميانِ راه مرا با حسرتهايم تنها گذاشت، اما در زوالِ اخرين شعله، افسانه اي باقي خواهد ماند كه تا ابد نامِ دل حسرتمندم را زنده نگاه خواهد داشت...
چند روزي به مهماني شعرهايت نشستم، و گهگاه ان سرفه هاي غم انگيزت، طعمِ تلخ روياهاي كودكانه و چشم انتظاريهايت را به من چشانيدند...و من در عمقِ صداي تو غمي ژرف را پيدا كردم اگرچه همواره به لبخندي كودكانه و با شعف غمهايت را سر پوش ميگذاشتي! و من در گنديده ترين اوقاتِ به بن بست رسيده ام، در طنينِ صداي خوبت به ارامشي عجيب ميرسيدم كه انگار سرفصلي از حيات، در دنيائي ديگر بود!
و چه با ابهت بود اگر اين صدا براي هميشه در گوشم زمزمه اش را جاودانه نگاه ميداشت! و فرصتي ميداد كه براي اندكي هم كه شده در هواي عاشقيها طراوتي به نفسهاي دود گرفته ام ببخشم...
يك دارِ ساده گليم بافي، و دنيائي از احساسات و شعر و ارزو كه با هر نگاهش انها را در تار و پودِ گليمها فرو ميكرد و نقشي از عاشقي را همراهِ سرفه هاي خشك، به يادگار باقي ميگذاشت...كسيكه در معجزه كلامش، ارامشي بود كه انگار همه سوالاتِ بي پاسخ را بدونِ جواب گفتن مرحم ميگذاشت! و ان خنده هاي معصومانه، و ان شوخيهاي دلچسب، انگار منرا به هفت سالگيم ميبرد وقتيكه جدا از همه همبازيهايم، گوشه اي از باغ را براي فرو رفتن در دنياي اسباب بازيهاي كودكانه ام انتخاب ميكردم! تار و پودِ گليمهايت عاشقي را معني ميكنند، و من دلم ميخواست كه مرحمِ ان دستهاي نجيب نوازشگرِ پوچيهايم باشد...اعجاز و جاري شعرهايت چشمانم را به گرمي اشكها همچنان اشنا نگه ميدارد و من در عمقِ دلتنگيهاي تو به فكري عميق فرو ميروم...ساكم را بسته ام، و جاده اي باران خورده و خيس در مقابلِ چشمانم، منرا به پيمودن وا ميدارد...انتهاي ان شهريست ساحلي كه مرا به غربتِ ارزوهايم نزديك ميكند و با صداي امواج، يادِ تو در من دوباره جان ميگيرد و با هر نفس، دلتنگيهايم را به رطوبتِ هواي ابري ميسپارم...دلم گرفته است...دلم هواي بيرون امدن از سينه ام را دارد...دلم بيادِ غربتِ ان سرفه هاي خشك و ان احساساتِ عميق، شوقِ در هميشه به افسانه پيوستن را دارد...اشكها مجالم نميدهند و من در اين حاشيهِ غم انگيز، بتو مي انديشم...اگر بازگشتي از اين سفر باشد، دوباره بسوي ترانه هايت پر ميگيرم، و اگر سرنوشت پاياني بر بيهودگيها و غمهايم بكشد و باز نگردم در اين احساس جاودانه خواهم شد...ترا به خداوند ميسپارم و خودم را به تقديرم...طرحي بروي گليم، شعري بروي كاغذها، اشكي كه به شوق ميچكد و با دلتنگي تبخير ميشود...و عشق والاترين احساسِ مشترك بين همه موجوداتست...ادمها،جانوران، و حتي ابِ رودخانه ها بدون عاشقي كردن ميميرند...تبخير ميشوند...اين برگه هاي دلنوشته، اين جا سيگاري پر از ته سيگار، و سايه مرديكه تاريك بود اما روشني را دوست داشت، تنها يادگارِ من خواهد بود...حميد
مرا آبی تر از آبی
مرا جاری تر از امّید
مرا پر کن به دیدارت
_________________
هشدار ای بهار.. اگر که می مانی
مطیع باران باش
اگر چه درد انگیز ... هر آنچه خواهم باش

![]() |
![]() |

