شب فرو ريز...
روي صندليِ رنگ و رو رفته يك پارك نشسته اي!
آه بله...نشسته اي...چرا نشسته اي؟!...بهرحال نشسته اي!
يك كلاغ مينشيند كنار چمنها،نوك ميزند به زمين! همان كار را تكرار ميكند!
كُفرت بالا ميايد، يك سنگريزه بسويش پرتاب ميكني! نگاهت ميكند! فحش ميدهد!
قار...قارررررررررررر...قار...رويش را ميكند انطرف و محل سگت هم نميگذارد!
و تو بلند ميشوي با يك اردنگي اورا از زمين بلند ميكني!
و بعد هرُهر ميخندي! آه بله...ميخندي...ميخندي...ميخندي...
در همين حالت از درختِ بالاي سرت، يك ياكريم بدون انكه متوجهش باشي، ناغافل يك فضله بروي سرت مياندازد!
و انگاه،ادمهائيكه در كنار تو ايستاده اند و يا ترا ميبينند، بتو ميخندند! قاه قاه ميخندند! و تو نميداني بخندي و يا دشنامشان دهي!
آه بله...تو نميداني...هيچوقت نخواهي دانست كه چرا دنيا ترا هميشه دست ميندازد!
سيگارت را در مياوري از پاكتش! آه هواي خوبيست براي سيگار كشيدن!
دست ميكني در جيبت، فندكت را در مياوري و با شوق ميخواهي كه سيگارت را روشن كني!
اما هرچه قدر فندك ميزني،روشن نميشود، آه بله...فندكِ تو گازش تمام شده است! و تو دوباره دچار تشويش ميشوي!
يك جوانِ هجده ساله از انجا ميگذرد با روئي زرد انبوه! اقا اتش داري؟! و بتو ميگويد...چي؟!!! بله...بله دارم...
و دستش را در جيبِ كاپشن خلبانيش ميكند و بزور يك كبريت در مياورد! بفرمائيد...و سپس ابِ دماغش را با سر استينش پاك ميكند!
حالت بهم ميخورد! و سپس يك دانه كبريت از جعبه اش در مياوري!
با حركتِ اول، سر كبريت ميشكند! كبريتِ دوم را در مياوري! با حرك ديگر سرِ كبريت از نمناكي ميفتد!
كبريتِ سوم و چهارم را بيرون مياوري... و تازه متوجه ميشوي كه همه كبريتها نم كشيده است! با ناراحتي تشكر ميكني و ميگوئي:
بابا اين كبريتت هم بدرد خودت ميخورد، لابد ابِ دماغت را هم با همين ميگيري! و سپس ميخندي! و ان جوانك بتو ميگويد: درد! و بعد هر دو از همديگر جدا ميشويد!
در طرفِ ديگرِ پارك پيرمردي را ميبيني با يك سيگارِ روشن! جلو ميروي و اتشِ سيگارش را از دستش ميگيري! و سيگارت را روشن ميكني! تشكر ميكني...اما هنوز چند قدمي جلوتر نرفته، صداي پيرمرد را ميشنوي كه ميگويد: تحفه...!!!!!
اعصابت خرابتر ميشود اما...پكِ سنگيني بر سيگار ميزني و در دلت ميگوئي كه: گور پدرش!
بله...تو در حالِ قدم زدن هستي...بله...تو در حال زنده بودن و زندگي هستي...بله...گاهي همه چيزها مثلِ يك مانع ميمانند! بله...همينطورست!
اشغالها در كنارِ جويهاي اب، در كيسه هاي زباله بچشمت ميخورند و بوي گندشان مشامت را پُر ميكند! بله...مشامت را پر ميكنند!
چند گربه لاغر و چاق، بدورِ زباله ها گشت ميزنند! نگاهشان ميكني! بله نگاهشان ميكني! پيشته...هي...پيشته...هي...با توام!
اما نميترسند و خيره خيره با ان چشمهاي سبز نگاهت ميكنند! و تو عصباني ميشوي...بله عصباني ميشوي...
و با يك اردنگي بسراغشان ميروي...و بعد زيرِ لب ميگوئي: گور پدرتان...بله...گورِ پدرتان...بله...گورِ پدرتان...
به خيابان ميرسي! ميخواهيكه از خطِ عابر پياده عبور كني! اما ماشينها بتو اين اجازه را نميدهند و تا ميتوانند پُر گاز ميرانند!
عصباني ميشوي و زير لب ميگوئي: گور پدرتان...بله...گورِ پدرتان و سپس در يك لحظه از وسطِ خيابان ميدوي...!!!!
انطرفِ خيابان پايت به يك تكه سنگ گير ميكند، ولي تو خودت را نگه ميداري كه با مغزت به جوي اب نيفتي! بله...تو نميفتي!!!
و با خودت ميگوئي: مگر اينجا دامنه كوهست؟!!! اين پاره سنگ، اينجا چه غلطي ميكند؟!!! بله...اينجا چه غلطي ميكند؟!!!....
و دوباره مسيرِ و راهت را طي ميكني...بله...طي ميكني...تا در كوچه اي كه هيچ چيزي از ان روزها در يادش نمانده است به دربِ خانه ات ميرسي! و كليد مياندازي و زير لب با خودت زمزمه ميكني،گورِ پدرشان...گورِ پدرشان...گورِ پدرشان...
و وارد ميشوي و به كفشهايت نگاه ميكني كه چند سالست كه زيرِ پايت خُرد شده اند و زوارشان در رفته است...انها را در مياوري و سيگارِ ديگري اتش ميزني...بله...اينجا خانه است...امنيتي كه روزگاري در ان پدري وجود داشت و اينروزها فقط ياد ها در ان زندگي ميكنند...بله...فقط يادها...و تو ميروي و گوشه اتاقت مينشيني و اگر حوصله كني براي خودت يك فنجان چاي ميريزي!
و مينشيني...و مينشيني...و فكر ميكني...و فكر ميكني...ازادي كو؟!!!...ازادي كجاست....يكي امد با پتكِ سياه، پرواز را كُشت...و همچنان در فكرهايت باقي ميماني...بله...تو در افكارت نشسته اي با عمقي از دردها كه كسي برايشان جوابي ندارد و حتي خداوند هم...و حتي خداوند هم عاجز ميماند...و اينجاست كه تو فقط روياهايت را داري...فقط انها را داري...بله...فقط انها را داري...
شب فرو ريز
با نور اميز
اي هم صدا
تو دستات خورشيد
بر لبهات اميد
بر لبهات اميد
و تو با چشمهائي خسته بخواب ميروي...بله...در خوابت كسي ميايد...بتو چيزي ميگويد...سراسيمه بيدار ميشوي...تو بيدار ميشوي...دستانش را ميگيري و از اين غمكده ميگريزي...در بيداري با او ميگريزي...در بيداري، دست در دست به سمتيكه اينجا نباشد ميگريزيد...حميد
پشتِ اين پنجره ها دل ميگيره
غمُ و غصه دلو تو ميدوني
وقتي از بختِ خودم حرف ميزنم
چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دلِ من زندون داره تو ميدوني
هرچي بهش ميگم تو ازادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدونيزنده یاد فریدون فروغی

