عمريه غم تو دلم زندونيه...
سرمستُ خرابم كن،رسواي شرابم كن
واي از شبِ بيداري،بيدارمُ خوابم كن
اين فصلها فقط نامِشان باقي مانده است...بهار و تابستان و پائيز و زمستان، ديگر حتي به دردِ تماشا هم نميخورند!
كوچه ها در خوابند...ادمها را هم خواب برده...خيابانها هم سالها سالست كه به دردِ تُف كردن هم نميخورند!
چيزي بجز تخيلات نمانده است، كه اگر دستم از واقعيتها بنويسد اينجا تماما سياه خواهد شد...و واقعيت همين بود...حرام شديم! حرام...و در همين دو واژه معنائي به اندازه سالها سال خفته است...و من خودم را ميبينم كه نه به گذشته انچنان تعلقي دارم و نه به اينك! هنوز غوره نداده،خواستند كه انگور باشيم...پياز هم نشديم،انگور پيشكشمان باشد...از ابِ چشممان به اندازه يك پياز، دلِ كسي بدرد نيامد! قصه تنها از آنِ من نيست، مثلِ خودم اگر زياد نباشد اما لا اقل هنوز هم وجود دارد!
منو ما كم شده ايم
خالي از هم شده ايم
روي اين خاك،خاكِ ناپاك
خالي از معناي ادم شده ايم
هر انچه ميبينم،درديست بالاي درد! درد كه نوشتني نيست،بايد فهميدش، فهميدني هم نميشود اگر تو اهلِ دردها نباشي! ماست و پنير و دوغت كه باشد، بيخيال ديگران كارِ خودت را ميكني، و بخود بارها ميگوئي: خدا يا شكرت كه من دارم،كه چهار ستونِ بدنم سلامت است،كه فرزندانم تحصيلات دارند،تربيت دارند، حالا ديگران اگر چيزي ندارند با ما چه ارتباطي دارد؟! فلانشان را هَم بِكشند و تلاش كنند و از خداوند بخواهند تا مددي كند! اي دريغ از ان ممدها!
روزي نميايد كه دريغ از ديروزش نباشد! سالي نميايد كه دريغ از ما قبلش نباشد! و هنوز صغري و كبري كردنهاي ما ادامه پيدا ميكند...ميگرديم به دنبالِ خدا در عمقِ دلهايمان! همشيره، خدا را پيدا كردي سلام منرا هم برسان بگو كه هوا بدجور الودگي دارد! از شدتِ سرب و منو اكسيد كربن، مغزمان پكيده است و جاي راه رفتن، يورتمه ميرويم...بگو كه اوضاع و احوالات عجيب فتوژنيك شده است، معيوب شده ايم! دچارِ لغزشِ آني مغز هستيم...كفر ميگوئيم نعوذن باالله!
اين سگ مصبِ ماهواره را كه ميبينم،
ميانِ ماهِ ما با ماهِ گردون
تفاوت از زمين تا آسمانست
ينگه دنيا از خوشي زياد جفتك پراني ميكنند و ما اينطرفتر از ناخوشيها هذيان ميبافيم! چه سريست كه تمامِ قشنگيهاي زندگي بايد كه در قواله انها باشد و ما فقط بنيشنيم و مثلِ ادمهاي دمِ موت بدنبالِ معنويات باشيم! اخر اگر به معني و معنويت ميرسيديم كه خوب بود! گوشتِ كيلوئي فلان هزار تومان كه ادم را واردِ دنياهاي معنوي نميكند! فقط ادم را صبح تا شب بدنبالِ دو ريال بيشتر، الاف نگه ميدارد!
من دلم سخت گرفتست ازين
ميهمان خانه مهمان كُشِ روزش تاريك
چايِ و نباتي بياور اكبر اقا! ما دچارِ سردي مزاج شده ايم! نشئگي از مخم پريده و زندگي دارد نوك ميزند به وسطِ مغزمان! مگر چندبار بايد زندگي كرد؟! اصلا مگر ميشود كه يكساعت وقفه در گذرانِ عمر بوجود اورد! مثلِ ابِ اب انبار عمرمان ميگذرد...انگار همين چند سال پيش بود كه به خدمتِ سربازي مشرف شدم! نگاه كه ميكنم چهارده سال از ان گذشته است! دريغ از يك قدم به روبرو!دست نوشته هاي چهارده سالِ پيشم را بازخواني ميكردم! به خداي ناديده قسم، درست مثلِ همينها كه مينگارم را نگاشته بودم! با همين تاريكيها و همين بن بستها!ظرفِ اب اگر پُر بشود،سر ريز ميكند اما ادم هرچقدر پُر ميشود تازه كلافِ سردرگم تري بوجود ميايد كه درمانش حتي داد زدن هم نيست!سازِ بيخيالي را كوك ميكنيم اما نميشود! دچارِ همين خيالات ميمانيم اما مغزمان ديگر كشش ندارد! از هر طرف كه ميرويم، علامتِ ممنوع ميزنند...دلخوشيم به اين خرابيها...دلخوشيم به كنجِ عزلتمان...ناخوشيم از نامردميها...ناخوشيم از دلتنگيها...ميگوئيمشان كه بر دلمان نماند و هرچه بيشتر ميناليم، چيزي درست نميشود! عجبا! اينهمه، قطره اي از درياي مصيبتها نبود! تو خود بنشين و دنباله اين پازل را رديف كن تا سَرت همچنان گرمِ زندگي كردن باشد...
من سَرم درد ميكند از اينهمه جفنگيات! دو تا چاي تازه دم بريز كه دلتنگم...كاش اينجا بودي، اسباب و اساسمان را جمع ميكرديم و ميزديم به شمال! ديگر منهم شبها را اينهمه وراجيهاي مفت نميكردم...زندگي به مفت هم نميارزد وقتي كه از تو دور ميمانم...زودتر بيا كه در اين تنهائيها بي معنا تر ميشوم...حميد
پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره تو ميدوني

