بعد از سي و سه سال دست كردن در هر سوراخي و نگاه كردن از پشتِ هر سوراخِ كليدي،فهميده ام كه پدرم هشتاد و يك سال زندگيش را وصله پينه كرد تا بعد از خود،تحفه تركه  هايش مثلِ ادم زندگي كنند...و براي ادامه راه با همديگر باشند و متحد كه نبوده اند،كه نيستند و هر كدام سازِ خودشان را ميزنند...
فهميدم كه يك مرد فارغ از لذتهاي هم خوابگي،چقدر بايد براي معاش جان بكند و گردِ و خاكِ نامردميها را مرتب از كت و شلوارش با  فِرچه و آب پاك كند!
در روزگاري كه با روابط پول در مياورند، پولشان از پارو بالا ميرود،فهميدم كه پدر بودن وزحمت كشيدن چه غمي دارد، و غم انگيزتر وقتيكه يك اولادي مثلِ من سرش را در بدبختيهايش فرو برده و حتي سرِ خاك پدرش نميرود!
و عجيب انكه پريشبها پدرم به خوابم امد و گفت: بابا يادي از ما نميكني؟!
چه دنيائيست كه زنده و مرده اش دلتنگند؟!
پدر، هنوز شبها ساعتِ دوازده از پشتِ پنجره به كوچه نگاه ميكنم...شايد كه دوباره مسيرت به اينطرفها بيفتد...و شايد بخاطر بياوري كه خانه اي داشتي، اگرچه كوچك اما خانه تو بود...هنوز هم براي توست...من مستاجرم اينجا...و بدهكارِ تو تا پايانم...

 وقتيكه نيستي
شبها با تنهائي معاشقه ميكنم
و روزها با فيلترهاي سيگارم
چوب خطِ دوريت را علامت ميزنم
چقدر مانده به تازه شدن؟
به بارشِ اين ابرك دلتنگ
حميد