طلوعِ سبز...
و انتظار دامنگيرِ منست...دامنِ سبزِ يقينم كجاست كه مرا از اين ديوانه خانه رها كند...واژه ها عصاي دستِ منند...ميكِشند مرا بر خيابانِ كاغذهايم...
سكوت ميكنم، اختيارِ لحظه ها در دستانِ من نيست...
من اگر اختياري داشتم،يك دقيقه نميماندم...
من در قاموسِ اينجا، جز يك ماشين،چيزِ بيشتري نيستم
چيزيكه هرگز نميخواستم باشم
كسي نمي انديشد كه چرا هر روز بايد اسمان همين رنگِ خاكستريش باشد!
و چرا آبي معلوم نيست! و چرا بايد به خاكستريها تن داد!
كسي نمي انديشد كه چرا يك عاشق،هميشه بايد تنها بماند!
و چرا زيرِ اين خاكستريها، عشق هميشه تنهاست!!!
و من نميخواهم كه عشق تنها بماند
و من نميخواهم كه احساساتم گوشه تنهائي جان بدهند
كسي نمي انديشد كه اينروزها چرا انديشيدن اينهمه تنهاست
چرا نبايد پرسيد؟!
چرا بايد تن داد؟!
و من خسته تر از جواب اينها هستم
به خوابِ تلخِ خويش ديدم كه ميميرم
و تعبير به عمرِ دراز بود
ولي عمرِ بدونِ تو به چه كارم ميايد؟!
بيتو اي آبيترين هوا،به چه كارم ميايد خاكستري گردي؟!
من بيتو اي آبي مقدس به چه كارم ميايد نفس؟!
پرندگان مسير اسمان را هر روز در گذارِ خويش به خورشيد ميرسند!
و من در قفسي به اندازه يك اتاق در كناره خويش ميمانم
كليد كجاست؟!!
اين زنداني خسته از ديوارهاست!
و قلبِ من در اين سياه چاله زندگي، بي عشق ميميرد
اتاقِ من پُر شده از زمزمه هاي ميز،گلدان،پنجره،ديوار،زير سيگار
من پُر از شهوتِ رسيدنم
من پُر از سكوت
پُر از همهمه هاي پيچيده
من پُر از دلتنگيم
من پُر از دردم،كنارِ پنجره ميمانم
پنجره اي كه سالهاست از رابطه خاليست
و آبي اسمان را نميشناسد
جز قفس چه در تقدير من بود، جز ميله ها به چه دلخوش كردم!
جز زنجير به چه نگاهم افتاد؟!
جز خيال به كجا رسيده ام
و تو اي طلوعِ سبز،ايا هنوز مارا لايق نيافته اي!
و تو...توئي كه ميشناسمت، ايا هنوز لايقِ رسيدن نيستم؟!
به معجزه باران، به تاق رنگين كمان، بشكن سكوتِ سرد مرا
بشكن كه مردِ آبي من، خاكستري نشد
اگرچه سي سال به خاكستر عادت كرد!
و خودش را در ارزوهايش شبانه بدار اويخت
و روزانه در عينِ زندگي كردن مُرد
بشكن حريمِ اين وحشت را
بشكن
حميد

