تو وقتي نبودي همه شبهايم يلدا بود...و تمامِ لحظه ها را به بافتنِ گيسوي شب پرداختم...انقدر تاريك بود كه در روياي ديروز خوابم رفت! سالهاست كه خوابيده ام!
از آنهمه هندوانه هاي شيرين، انارهاي دانه دانه با گُلپر، اجيلهاي مُشكل گشا كه مشكلي از منرا باز نكردند! پسته هاي خندان، و آنهمه غزل و شعرِ حافظِ شيراز، سهمِ من فقط گوشه ايوان بود با دو پيك عرقيات نا مشروع! كه خودم را از ياد ببرم...
تو كه نبودي، يلداها را تا سپيده صبح گريستم...و با كبريت، لحظه به لحظه هايم را آتش زدم تا شايد شعله اي در شبهاي يلدائيم باشد! تو كه نبودي، يلدا خانم با من رفيق شده بود! همه شبها برايم قصه ميگفت و من موهايش را شانه ميزدم! توكه نبودي من نميدانستم كه يلدا اولين شبِ زمستانست...حتي در بهار هم شبها يلدائي بودند! فقط انار نبود! هندوانه نبود! اجيل مشگل گُشا نبود...من بودم،ديوار بود،بن بست بود،پنجره بود، و مرديكه خودش را در گذشته جا گذاشت!
تو كه نبودي، تابستانها بجاي خوابيدن در پشه بند قديميمان، روي گيسهاي يلدا ميخوابيدم! تا صبح سقفِ بالاي سرم را نگاه ميكردم! و پدرم هنوز در آن اتاق تا سپيده دعا ميخواند و يا خدا ميگفت! و من اشكهاي درشتش را از لاي درب ميديدم و خدا را نهيب ميزدم كه چرا! و خدا حرفي به من نميگفت و تنها نگاهم ميكرد...تو كه نبودي مردِ گذشته هاي من با سايه اش عشق بازي ميكرد و صورتش را در گنگيش از ياد ميبُرد...ديگر حتي به آينه ها هم اعتماد نميكرد...لا به لا موهاي سياه را در يلداهاي بدونِ تو سفيد كردم...و يلدا خانم برايم از ليلي و مجنون قصه ميخواند! و من خوب گوش ميدادم...و به يلدا خانم ميگفتم كه: منهم يكروز مجنون بودم! و او اخم ميكرد: تو هنوز هم مجنوني! و من ميدانستم...ميدانستم...اما تو كه نبودي عشق را هم با نيشخند و گريه راهي ميكردم، زيرا غم انگيزتر از قصه بودنم، عاشق نبودنم شده بود! تو كه نبودي پدرم هنوز بود...و شبهاي يلدا به حافظ تفعلي ميزد و با ان دستهاي مهربانش مُشتي انجير به من ميداد و ميگفت: بابا نَكش...رنگت مثل زرداب شده است! تو كه نبودي...تو كه نبودي...انگار در نوشته هاي من چيزي بدنبالت ميگشت! و شبهاي يلدا...آه شبهاي يلدا...من هنوز هم مثلِ ادم، در شبهاي يلدا آرام و قرار ندارم...سالِ گذشته اميرهوشنگ برادرم، بجاي پدر براي همه فال حافظ گرفت! استادِ ادبياتست و اهلِ دل...معلمست به نانِ بخور نميري...من اما فالم را نديدم! حوصله اي براي بودن با فاميل برايم نبود! پسته و ابنبات و هندوانه را بالا اوردند،دمِ درب اتاق در زدند...منهم با چشمهاي بي حال رفتم و تازه يادم افتاد كه شبِ يلداست!
گريستم...گريستم...فايده اي هم نداشت...پسته ها را با ولع پوست گرفتم...وسطِ هر پُكِ سيگار در دهانم گذاشتم...آه...تلخ بود همه نبودنهايت...تلخ بودند...تلختر از فيلترِ همه سيگارها!
تو كه نبودي...من بودم اما كم بودم...شُكر...امسال ميدانمكه شبِ يلدا چه شبيست! هنوز فاصله آزارم ميدهد...اما يلدا را با يادت هندوانه ميخورم و يك در ميان اشكم را با سر آستينم پاك ميكنم...و تا صبح برايت مينويسم...يلداي سالِ ديگر تنهايم نگذار...دلم براي موهاي بلندت و موجِ بيقرارنگاهت تنگ شده است...يلدايم را به رنگين كمانِ دوست داشتن، بلندترين شبِ آغوشت كن...من يلدا را در آغوشِ تو دوست دارم...طولانيترين عاشقي در بلندترين يلدا...حميد

بُغض فرداي مرا ميشنوي


هم نفس با شبُ اشكم تو بخند