يك بغل خواب كجاست...
به مناسبت شب يلدا دو سروده كوتاهم را به باد ميسپارم...ببرد با خود به هر كجا كه خواست...
شاید
خورشيد هم حريفِ شب نشد
و روز بي روزن ماند
شايد كه از دلِ كمسوي ستاره
جرقه اي شب را به آتش بكشد
شايد ستاره اي كوچكتر از خورشيد
شب را حريف باشد!
شايدــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خواب
با تو اگر بگويم كه همه شبها يلدا بود
شايد باور نكني
سرماي ديماه را گوشه خيابان
و مرديكه با شكمِ گُرسنه،سير از دنيا رفت
با تو وقتيكه ميگويم
همه شبها يلدا بود
شايد باور نكني
كه شب گُسترده است
شايد اگر بداني يلدا براي تهيدستان
چه دردي دارد
اينهمه از يلدا برايم نگوئي
بگذار به آتش تلخِ اين سيگار
يلدا را به كوچه هاي سرد
و كنارِ پيتهاي حلبي افروخته
در كنارِ بي ستاره ها
جا بگذارم
تا تو ديگر نه برايم از يلدا بگوئي
نه از هندوانه و انار
بگذار بخوابم
كه بيداري عذابم ميدهد
بگذار بخوابمحمید


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۵ ساعت 12:8 توسط حمید
|
