شايد بيايد روزيكه دوباره بجاي مُرده پرستان،ترانه بازان و غزل بدستان كنارمان باشند...شايد بيايد هوائي كه ديگر هيچ مردي شرمنده خانواده اش نباشد و هيچ زني از آشغالهاي پُشتِ درب خانه ها بدنبالِ رزقش نگردد...
شايد...
و ديگر انكه خبر بازگشتِ ابدي اقاي ناصر عبدالهي و فقدانشان بسيار ناراحت كننده بود...اگرچه به شخصه آثارشان را انچنان گوش نميدادم و كلا رابطه اي با آثارداخلي ندارم اما بخاطر آشنائي با سبك موسيقيائيشان و شنيدن اتفاقي آثارشان در گذشته،بسيار غمگين شدم...ايكاش بود و در اين شب يلدا سايه امني براي همسر و فرزندانش ميشد...بي شك غم انگيز تر از همه دوستدارن آثار ايشان، خانواده محترم اوست كه فقدانشان را سخت متحمل خواهند شد...زيرا ناصر عبداللهي مرد ترانه و ساز، انسان ارزشمند و صادقي بود...نميشود با يك تسليت تمامش كرد...نميشود بعضيها را به خاك سپرد زيرا: ناصر عبداللهي در دل دوستدارانش همواره زنده و پوياست و او نمرده است...او هرگز نميميرد
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ناصر خان عبداللهي تو هميشه در قلب دوستدارانت زندگي خواهي كرد...زندگي تازه و جاودانه ات را در عرش خداوندي شادباش ميگوئيم...مرد ترانه و ساز و هميشه عاشق...يادت هميشه روشن باد...

و اين شب مصادف شده با سومين سالگرد پدر بزرگوارم كه او هم از جمله ادمهاي نيكي بود كه در زمان و قلب خانواده اش همواره زندگي ميكند...مرديكه بزرگ خاندانمان بود و جز نيكي و درويش مسلكي راهي نپيمود...درويش بود و تا توانست به مستحقان كمك كرد و وقتيكه به ملكوت بازگشت، هيچكسي نگفت كه او مُرد...جملگي و يكصدا گفتند پدرمان رفت...حتي همكارانش او را پدر صدا ميزدند! و من در اين شب باستاني و كُهن براي شادي روحش تا صبح زمزمه خواهم كرد...مردِ صميمي هنوز هم صداي صوتِ حافظ خواندنت در گوش و خيال اين خانه ميپيچد...تو زنده اي و تا نام تو بر لبهاي ما جاري باشد زندگي خواهي كرد...از دردِ بي درمان روزگار خلاص شدي...كاش دستانت بر سرمان بود...خوبترين جلوه صادقانه ايثار و غريبترين پدر...همواره در قلب خانواده ات ميتابي...افتابِ بي نهايت...يادت گرامي

 و هنوز در ارزوي خوش ترين هوا دلتنگ نشسته ايم...هنوز خاطره و خاطر به تاراج نامردميها ميرود! هنوز كوچه هاي شهرم از غربت خانگي بغض ها دارند...هنوز در بيدادِ سياهي،خاطرِ دردمندان مكدر و دستهاي پدران خاليست...كاش در اين يلداي باستاني...كاش همه داشتند...كاش هيچ مردي شرمنده يك سفره خالي نميشد! كاش هيچ زني از روي نداري دست به هر كاري نميزد...كاش جلوه اي اينگونه خاكستري، آسمان روزگارمان را نپوشانده بود...كاش ديوار سختِ اين ايكاشها بشكند و جلوه اي از روشنائي و آزادي محقق شود...كه ترا...كه ترا اي واژه مقدس، در هر نفس ارزو منديم...

اين شب باستاني و كُهن كه در پيشينه ما ايرانيان تاريخچه اي عظيم و فلسفي دارد و شبيست كه پس از ان عُمر روشنائي بسيار ميشود و شب به وسعتِ روز ميبازد، را خدمت همه دوستان شادباش ميگويم و بلندترين ارزوها و عُمر طولاني بهمراه شادماني را برايتان ارزومندم...به حق خداوند ايران زمين،هيچ آدمي از اين ديار در اين شبِ باستاني غمگين نباشد...كه ايرانيان مهربانترين در تاريخ بودند...دريغ كه پيشينه اي چنين پر افتخار به تاراج رفته است...به حق آتش زرتشت، زردي روي مستحقان به سرخي گرايد...به حق اهورا مزداي پاك، امشب هيچ چشمي از دريغ و غم، نبارد...كه يلدا از آن همگي ماست...و فقرا به يقين مستحقترين مردم در اين شبند...تو اگر ميتواني با پاكتي انار و يا يك هندوانه و يا پاكتي آجيل مشكل گشا، در خانه مستمندي را بزن و خنده را به لبان كودكانش حتي براي چند لحظه بياور...تو اگر ميتواني فراموش نكن:
كه زرتشت با سرود اين سرزمين را خواند
و با مهرباني ايران زمين خواندش...شب يلدايتان آفتابي و روشن از عشق باشد...تا صد شب يلدا به شادماني پاينده باشيد...حميد

و در خاتمه صفحه را با نام بزرگان ترانه هاي اسير: ايرج جنتي عطائي،شهيار قنبري،اردلان سرفراز، فريد زولاند،بيژن سمندر روشن ميكنم...پاينده باد نفسهاي پر صميميتشان كه شب را همواره دريده اند...

تنهاتر از انسان!
در لحظه مرگ!
ساده تر از شبنم!
رو سفره برگ...
اي اسم تو جواب همه سوالا!
از پشت اين كندوي شب
منو صدا كن!صدا!
ايرج جنتي عطائي