كنار تو كوچه باغ معني داشت...
كوچه باغ عالمي دارد! درختان در نجواي هميشگيشان از يكديگر خواهند پرسيد: آندو همراه، آنها كه عاشقانه به زيرمان ايستادند،آيا دوباره احساسِ خوش عاشقي را قدم به قدم تكرار ميكنند! ديوار سبزست از جوانه ها...جعبه هاي بنفشه بر زمين...آدمها را بيخيالشان! قانون يعني در قلمرو عاشقي نفس كشيدن! با عشق حتي يك اتاق زيباتر از امارتهاست...اين سروده عاشقانه ام را براي گذاري به روزهاي خوشِ عاشقانه تقديم ميكنم...دلم براي زندگي تنگست و نه نامي از آن...
كوچه باغ خیس
كوچه باغهاي ونك
پُر از حس درختان!
اگرچه آهن
آنها را آلود
اما
منو عشق
تا
تَه كوچه باغ خيس
قدم به قدم
راه رفتيم!
در امتداد كوچه ها
زير نمِ بارانِ فروردين
چشمِ او بود
و اشكِ من!
دستِ او بود
و قلبِ من
گره خورديم
تا انتهاي عاشقي
همه كوچه باغ را
چشم در چشم
بيخيال از آهن
دود، زخم
فقط به شوقِ بودن
قدم به قدم
تكرار كرديم!
مثلِ خواب ميماند!
اما نه
در بيداري
عشق را لمس كردم
رفتنت خواب بود!
وگرنه رسيدنت را
بيدار ديدم!
بيدار بودم
و وقتي كه نباشي
براي هميشه ميخوابم
چشمهايت،
مسيرِ نمناكيست
براي دوباره...
ميترسم از اين واژه
عاشقي
ميترسم از دلتنگيهايش!
بيا دوباره
هر آنچه كوچه مانده را
به قصدِ قربت
طواف كنيم!
نگاه كن!
جعبه هاي چوبي بنفشه
در كنار ماهيهاي قرمز
چه حس عجيبي دارند!
احساسِ هم آغوشي
بيا يادمان برود
قانونِ اينجا را
بيا زير باران،
دوباره ديوانه شويم
تا دوباره
حسِ نمناكِ دستانت
تنهائي دستم را
بگيرد!
حميد

