لحظه بيقرارِ توست...
هشتم فروردين ماه در كنار سد لتيان گذشت...تمام خاطراتم را دوباره مرور كردم و اين سبزه و سنگ و كوهستان بكر و تنها دوباره دستم را به سرودن برد...الهي كسي را محتاج خلقت نكن...الهي من از باور برده ام ترا...تو اما منرا باور كن...هنوز عاشقم...با تمامي اندوهي كه منرا احاطه كرده است...اين سروده ام را به توكه همدردي تقديم ميكنم...(كسي اين جملات را به خود نگيرد چون مربوط به خاطره اي از سالهاي پيش است...)
لحظه بيقرارِ توست
سنگ اگر بودم
به زير فرسايش عشقت،
تا امروز
توُ خاليتر
پوكتر
كنار يك بركه
افتاده!
كاه اگر بودم
در كنار شعله هاي سركشت
سوخته!
هوا بودم
كه آلوده ام كردي
سياهم كردي
جريانم را سد كردي
اما باز براي تنفسِ ديگري
جاري ماندم!
آب بودم
مقابلم ايستادي
صفاي آنروزهايم را
حس كردي
و راهت را كج!
جاريم هنوز
دلتنگ و خسته جاريم باز!
نه تو نه ديگري
نميتواند
مقابل اين جاري غمزده
سد كند!
من راهي دريا هم كه نباشم
باز در جاري بودن ميمانم
ميميرم
تو اما
با هركه باشي
زوالت نزديك است
و من
همچنان عاشقم
اگرچه تنها
و پر نياز و بهانه
اگرچه بيزار!
اما عاشقم هنوز
تا آخرين دمِ زندگي
با تمام گوشه گيريم
از دنيا
عاشقم هنوزحميد
8/1/1386 خورشيدي...كنار سد لتيان...چشات كو؟ دلم تنگه...

زمستان رفت اما هنوز بر قله تنهاي كوهستان برف دلتنگي مانده. منظره اي در چشم انداز جاده تِلو
