كاش آدمي وطنش را همچون بنفشه ها

ميشد با خود ببرد هركجا كه خواست

غربت همينجاست. بريده ام...كمتر شده ام. از درونم فرو ريخته ام. هر صبح با لعنت بيدار ميشوم و با نفرين تا شب پرسه ميزنم. مغزم از بگير ببندها پر شده است...ذهنم از خواندنشان درگير است.سالهاست كه انديشه رفتن فكرم را پُر ميكند و وابستگيهاي لعنتي وبيهوده پايم را دوباره ميبندد. به سايه ام شك ميكنم! نكند كه او هم منرا متهم به قدم گذاشتن در قدغنها كند! هنوز هواي بهاري را استنشاق نكرده، جبر و اجبار بر پشتمان تازيانه ميزند. نميدانم كه يك شهروند هستم و يا يك مجرم! نميدانم كه چرا قدغنها تنگتر ميشود.

من تشنه مثلِ خورشيد

بي سرزمينتر از باد

در چشم عابرها چيزي مخفيست! دنيائي از آرزو و رنگ و دلخواسته هايشان را در پشت ميله هاي روابط اجتماعي جا گذاشته اند! قدم به قدم تنگنا را در زيرِ قدمهايشان دوره ميكنند! تةِ كفش امروزي،ردي از آسفالت خاموش و خفه شده دارد! همان تنپوشِ خاكستري خيابان را ميگويم! همانكه هر عابري برويش تف مي اندازد! و اينروزها ذهن خسته من، از لگدمال و تفهائيكه بر سكوت خاكستريم مي افتد، لبريز شده است. قناري دلش از ديدن گربه ها ميتركد! يك پنجه نشانش دهند، از خواندن پشيمان ميشود! وگرنه كلاغها نه بيم زمستان دارند و نه در بهار عاشق ميشوند!

بايد كه عاشقي در بهار را بفراموشي سپرد! من سالهاست كه به زمستان عاشقم. لا اقل بگير ببندهايش به اندازه بهار و تابستان نيست! مدتهاست كه كوچه هاي يخ بسته برايم از شكوفه هاي گيلاس و نارنج حقيقيتر بنظر ميايند! مدتهاست كه در زير قدمهاي تو،بدنبال ردي ميگردم كه مرا از اينجا ببرد. مدتهاست كه غريضه را در خودم ميكشم. و به همه فصلهاي يخ بسته ميسپارم. مدتهاست كه چشمم از يك خواب شيرين، دور مانده است. حسرت بهار بر دلم ميماند. در همين روزهاي گنديده بود كه پدر منرا متولد كرد. بيست و يكم ارديبهشت لعنت زده! اما من اهميت نميدهم. فصليكه درآن رهائي نباشد، ميلاد من نبوده ونيست. هنوز سرماي كوچه هاي غريبانه شهرم را احساس ميكنم. هنوز دلم ميخواهد كه با برفها ادم برفي بسازم! مثلِ خودم را بسازم! يخ و برف و انجمادي كه نامش را ادم گذاشته ايم! هنوز زير بارشهاي سنگينِ بي جوابي، شاخه هايم خميده ميماند! جوانه اي در من نيست...هيزم شدن هم در آرزويم نبوده و نيست.سرسام ميشوم. سكوت ميكنم. گاهي ميبينم،گاهي ميخوابم. گاهي به خوابيدن تظاهر ميكنم و هنوز با چشمانيكه نيمه باز ميماند، اين جاده بي عبور را مبهوت و مات نظاره ميكنم! و اين سروده ام همانند ديگر بغضهاي كهنه، در اين گوشه ، آرام لگدمال دقايق ميشود...

پنجره

 

در وحشتِ شبها،

يك پنجره پناهِ من بود!

از لايش،

بادِ ولگرد،

در تنِ پرده هاي حرير

ميپيچيد

عشق بازي ميكرد!

پنجره، قصه قمريها را

شنيده بود

پنجره، باران را ميفهميد

پنجره،ساعتِ قرار را ميدانست!

پنجره، هم آغوشيهاي پشتِ درختان را

ديده بود...

پنجره، چشمهاي بهاري دختر را

در ياد داشت!

پنجره،ساعتها به زمزمه هاي عابران

گوش كرده بود!

برايم از دلدادگي رهگذران،

حرفها ميزد...

و من در كنارش،

سيگار دود ميكردم،

و كوچه باغ را بدنبال بهانه اي

خيره خيره تماشا!

روزي كسي خواست،

با آجرهاي دلگير،

پنجره را به غصّهِ ديوارها ببرد!

و من مي انديشيدم:

بدون پنجره

خواهم مرد!

در وحشتِ شبها،

يك پنجره پناهِ من بود!

حميد

پنجره تراس خانه ام، پر از انعكاس بي پاسخ آرزوهاي من است. در عمق سبزش،دردي كهنه را بيادم مي اندازد. سوم ارديبهشت( اجازه بي اجازه) قدغن

من تشنه مثل خورشيد...بي سرزمينتر از باد

پيچك سبز حياط،هر سال تن آجرهاي بهمني را سبز ميكند. خاطره ساز ميشود. و يك صميميت دور را در اين شهر سيماني، زمزمه ميكند. سوم ارديبهشت(بي بهشت) در جهنم

كولي تر از ترانه...بيپرده مثل فرياد