از وقتیکه خودم را شناختم, دوست داشتم که از اینجا بروم اما نشد...

نگاه کردم,فکر کردم,پوسیدم و به شکلی وانمود کردم که هستم,حضور دارم, و رنگِ من بر اریکۀ این تابلو بزرگِ نقاشّی به چشم میاید! سالها گذشت و من همچنان طاقت آوردم. با خود و با هر آنکس که میشناختم بیگانه شدم.میددم,میشنیدم,می گریستم اما چیزی از درونم منرا آزار میداد,آزار میدهد. همان خوره ای که که معروفست در انزوا روح را میتراشد و میخورد,منرا در انزوا و جمع میفرساید...و این حسّ گنگِ همیشگی هنوز دست از سرم بر نداشته است! صورتِ مهربانی زود در پیچ و خمهای بی مروتّی چین و چروک بر میدارد! قامتِ صداقت ترک بر داشته است...چینیِ بند زدۀ دلم مثلِ اولش نمیشود! من پیکرِ فرسوده ام را نه با پاهایم,که با افکارم کشان کشان به وادیهائی میکشانم که تاریک و متروکه اند...

آبگیرهای زلال و روشنِ افکارم در دوردستها نا مفهوم و دور از دسترس مینمایند! مرغابیهایِ ذهنِ من در اسارتند...ماهیهای من ساکت و بی صدا تنها نگاهم میکنند...من مبهوت و درمانده در میانِ جمعی که سالهاست از آن بیزارم دست و پا میزنم.صدای اعتراضم را فرو میخورم. سردردِ کش دار و عجیبی طول و عرضِ مغزم را میپیماید. من به شکلِ بیمارگونه ای به فرداها می اندیشم...اندیشۀ آزادی انگار که دورترین فاصله را با من, با ما دارد! اینجا قبیلۀ دلواپسیهاست...اینجا قومِ از یاد رفته ایست که نه برای سرنوشتِ مختومۀ خود, بلکه برای کسانی میگرید که هیچ تاثیری برایش نداشته و ندارد! اینجا فراموشخانه ایست که وقتی بیندیشی,محکوم به نیستی خواهی شد...و من این نیست بودن را با پوست و استخوانم در همۀ شبهائی که با خویشتن به صبح رسانیدم احساس میکنم...

سهمِ ما

سهمِ ما از زیستن,

سفرۀ نانی بود که پدر بر رویش نان میگذاشت!

و با چین و چروکهای صورتش به ما لبخند میزد!

سهمِ ما از زیستن,

خانه ای بود که در زیرِ سقفش به دنیا فکر میکردیم!

در حیاطش سیگار میکشیدیم,

و در پستوهای خلوتش گریستن را از نوجوانی تمرین میکردیم...

سهم ما از زیستن,

یک دیوارِ آجری بود که در هر تار و پودش شعری از پدر نهفته مانده است...

سهمِ ما از زیستن,

جمعه های بی مرهمست...

شنبه های بی روزنست...

یکشنبه های تلخ و پوسیده که بوی رخوت و سیگار میدهند!

دوشنبه های سرسام و گلایه که برای یک سیر دلِ خوش, دل لک میزند!

سه شنبه های فحشُ ناسزا که به گوشۀ قبای آسمان هم برنمیخورد!

چهارشنبه های غصّه و اندوه که پنجره اش به هوایِ خفۀ دلمردگی گشوده میشود...

پنجشنبه های خلوت وتنهائی و خاطره که دلم را میترکاند...

پدر با قابِ عکسِ تو نجوا میکنم!

من از اندیشیدن,گلایه نوشتن, من از آدمها بیزاری گرفته ام...

من با آتشِ حسرتهایم میخوابم,بیدار میشوم...

پدر دوباره به حرفهایم گوش کن که اینبار فقط با تو سخن میگویم...

به خوابم اگر آمدی, دیگر تنهایم نگذار که آدمها همه دروغ میگویند...

پدر,

آدمها همه دروغ میگویند...

حمید

اولّین بارشِ برفِ زمستانی,حیاطِ خانه

ببار ای خوبِ دیروزی, بر این بازاری خودسوزی...که این غمخانۀ بی مهر, ندارد آبِ مردافکن

باغچۀ کوچکِ پدر زیرِ بارش برفِ زمستانی

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت,سرها در گریباسنت...و گر دستِ محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزانست...زمستانست