کنار من بیا!!!سخت نيست!!!من نميدانم كه چرا خواستن را هميشه ديگران بايد تائيد كنند!!!هميشه ماجراي عشق نيمه تمام ميماند!!!ادمها ميخواهند كه اينطور باشد...وقتي كه احتياج داريم همه چيز وارونه ميگردد...براي دل قيمت ميگذارند...نامردمي ميكنند...مگر احساس بازيچه بود كه اين روزها زير پاي همه لگد مال شده است!!!مگر دوستت دارم اينقدر تهي و پوچ بود كه ادم را متنفر كند!!!من نميفهمم كه چرا ادمها بايد هميشه برده وار زندگي كنند...امروز فلان ادم نميخواهد كه بشود و فردا فلان ادم ديگر!!!زندگي ما همه به دست مردم به تاراج رفته است...نميگذارند خودمان باشيم...نميگذارند نفرتمان را برويشان تف كنيم...نميگذارند صداي عشق بماند...هر جا كفتار صفتي باشد پرنده بايد كه بيم داشته باشد...اين روزها چقدر اين دنيا تنگتر شده است!!!وسعتهاي سبز انديشه مبهم مانده اند...مترسكهاي تهي از احساس تنها شكل ادمها را دارند...كسي دلش نميسوزد...گريه ها در دل ادمها اثر نميكند...براي گفتن دوستت دارمها بايد ترسيد...براي تنهائي هميشه وقتي هست...تمامي ندارد...براي فاصله گرفتن از مردم هميشه زمان داريم...وقتي كه نزديك ميشويم جز ازار نيست..و همه دقايق بيهوده ميگردد وقتي احساس گنگ بي هويتي ادم را پر ميكند!!!با كدام انگيزه بايد جنگيد با ناملايماتي كه هميشه بوده اند...كدام دست بهانه گريه امروزم ميشود!!!كدام صدا...كدام لحظه براي من شروعي ديگر است....دستهايم سست مينويسد...وقتيكه اشفتگي ميايد نميتوان از كنارش گذشت...اين روزها دوباره همان افسردگيهاي قديمي مرا در بر گرفته است...حجمي از اندوهم كه مرا بي رغبتتر ميكند!!!ميخواهم كه سفر كنم ولي اينروزها پاهايم به جلو نميروند....اينگار به زمين زير پايم زنجير شده باشد....فرصت گلايه هم نمانده است...از گلايه هاپر و از دردها لبريزم...به دنبال هوائي خوش سرگردانم....به اميد بارشي كه خيسم ميكند...ارزوي دستي كه نوازشم ميكند....صداي درونم اينروزها صداي غم انگيز دردي كهنه است!!!دلم ميخواست كه سبك بودم...پرواز ميكردم...بر بالاي همه ابرهاي بي باران ميپريدم...به دشتهاي خيس و مه گرفته ميرفتم...لحظه اي و شايد براي تمام عمر ميماندم...سيگارم زودتر از هميشه تمام ميشود...دلم براي يك هواي خيس و باران خورده ميتپد...دوست دارم به گنگي روزهاي مه گرفته رها باشم....دوست دارم ديوانه وار زير باران و مه اواز بخوانم!!!سيگار بكشم!!!اشكي بريزم....دردهايم را بلند بلند با خودم بازگو كنم و انها را پشت لحظه ها به فراموشي سپارم!!!من دلم ميخواهد  در هواي باران خورده و مه گرفته رويائيم انقدر بمانم كه همه اين بي منظره ها تمام شده باشد...هوشياري درديست كه طاقتش مدتهاست كه ازوجودم رفته است...دلم ميخواهد هميشه مست باشم...از خود بيخود باشم...من هواي خودم را تنفس ميكنم...من دلم ميخواهد كه خودم باشم!!!و در تمام فضاهاي باراني و با طراوت ذهنم روزگاررا بسر كنم...من عجيب به انتظار ابرهاي باراني و فضاهاي مه گرفته رويائي هستم....عجيب به دنبال ازاديم... و يقين دارم كه از پس تاريكيها روشني افتاب خواهد امد...و همه دردها افسانه خواهند گرديد و پشت ديوار زمان فراموش خواهند شد...ميدانم كه اميدم مرا خواهد رسانيد...هوا هواي خوشي نيست...ولي من سخت و بيقرار براي همه وسعتهاي سبز به انتظار نشسته ام....حميد