وقتيكه ادمها مثل چرخ و دنده هاي كارخانه ها هر روز گنگ و تكراري همان هستند كه هميشه بوده اند و همچون يك ماشين همان را ميكنند كه ديروزشان تكرار كرده اند!!!وقتي دستها خالي ميگردند از رفاقتها!!!وقتيكه دود همه اين شهر پيچيده را در بر ميگيرد...وقتي جاي ابرهاي باراني لايه هاي غبار و دود و تاريكي بر اسمان صنعتي عبور ميكنند!!!وقتي هر ادمي تنهاست براي انكه لحظه اي دوستش بدارند!!!وقتي حسرتها نفرت ميشوند و ادمها به كنج تنهائي فرو ميروند!!!وقتي يادها مسمومند و دلها پريشان!!!وقتي هر كلامي غصه درد است و دشوار ميتوان خنديد....زمان ان رسيده است كه بازگشت به طبيعت!!!وسعتهاي سبز و مه گرفته...بارانهاي بي وقفه و بخشاينده.....جنگلهاي عميق و تاريك رويا...خواب خوش ماسه هاي گرم ساحل!!!بوسه اي در مه صبحگاهي كه حسرت ديرينه اي دارد!!!بايد از حجم اين شهر دود گرفته به روشنائي و زلال ابها بازگشت...به رودهاي جاري...به بهترين لحظات باراني....رخوت را بايد در همين شهر تاريك به فراموشي سپرد و رهسپار وسعتهاي سبز خيال انگيز شد!!!!وقتي همه لحظه ها تكرار است و سخت ازار ميدهند بايد كه دل بست به گشايشي كه باران دارد...و دريچه اي كه باز ميشود بسوي همه اباديها و سبزيها...رو به خوشبوترين وسعتهاي دل انگيز انساني...جائيكه طبيعت حكمفرماست و ما ميتوانيم به اندازه همه حسرتهايمان هوائي خوشتر را تنفس كنيم...بايد بازگشت به همه بارانها...همه زيبائيها....همه بودنها...و روشنائيها...حميد