دیوار....
رفاقتها گم شده...!!!سايه اي از دروغ اينروزها ابري شده تاريك كه همه جا را احاطه كرده است....ابري كه باران ندارد تنها تاريك است!!!گلدانهاي كنار اتاق دود سيگار تنفس ميكنند...زرد وافسرده...ديوارها... ديوارهاي خالي از ياس و پيچك كه بلندند و مرمري...ان اجرهاي خشتي و باران زده سالهاست كه زير كلنگ نو گرائي از ياد رفته اند و ديگر بوي عطر اقاقي از بالاي انها نميايد!!!شهر تاريك و خانه هائي بالاي هم... كندو وار و ازدحامي از ادمها...هر روز بي تفاوت تر ميگذرند از كنار همديگر...سلامي كه بوي رفاقت نميدهد...از سر اجبار است و يا نياز....ادم احساس ميكند كجا جا مانده است!!!وقتي تمامي روزها تكرار گذشته ميشوند...زمانيكه هيچ نگاهي اشنا نيست ديگر و هيچ دستي... دستي را نميفشاردهمه وجود ادم را رخوت و بيهودگي فرا ميگيرد...ان پوچي كه هميشه ميگويند...همانكه درست وقتي به سراغت ميايد كه كمي ميفهمي و هر قدر بر ان اضافه شود ان پوچها همه تو را در بر ميگيرد و بي اختيار در مسيري قرارت ميدهد كه ميگريزي...فرار...از همه چيزهائي كه ازار دهنده اند...من خيلي وقتست دارم فرار ميكنم...ولي انتهاي هر معبري كه ميروم ديواريست كه بلندايش نميگذارد از روي ان به انطرف بگريزم...دوباره بر ميگردم و سرگردانتر فرار ميكنم...به راهي ديگر ...شايد انتهايش ازادي باشد و شايد ديواري بلندتر!!!!در اين جستجوي بي رويا گاهي مي ايستم و مايوس ميشوم!!!ولي وقتي شدت بيهودگيهايم تمام مرا ميفشارد و وقتي دارم خرد ميشوم از درد فهميدنش دوباره و ناگزير فرار ميكنم...دوباره ميگريزم...روزهائي همچنان مشغول راهي كه بر گزيده ام ميمانم و به شوقي كه انتهاي ان چشم اندازيست كه من انجا فارغ از بيهودگي دوباره زيست خواهم كرد به رويا فرو ميروم تا دوباره در مقابلم ديواري بلندتر ظاهر ميشود و مرا از ادامه باز ميدارد!!!!در جريان اين فراز و نشيبها حيران ميمانم و گاهگاهي به لاك خويش سر فرو ميبرم و مرگ خود را نظاره ميكنم...وقتي فكر ميكنم در گوشه هاي ديگري زندگي رنگينتر جريان دارد و ادمهايش راحتتر روزگار بسر ميكنند دلم بيشتر ميگيرد....خيال ميكنم چه تفاوتي در خلقتم بوده است كه اينچنين بي پروا سوختنم را ميبينم ولي تواني برايم نمانده است كه براي ارام كردن خويش ساحلي بيابم!!!!اطرافم مرا ميازارد....مناظر خيالي تصوراتم گاهي مبهم ميشوند...مرا در خويش راه نميدهند...وسعتهاي سبز خياليم گهگاهي نا معلومند و من ميگردم و پيدايشان نميكنم...ابر بي باران بغضش را فرو نميريزد...دلگير است مسيري اينچنين بي ارزو كه ناچار مرا در ان وارد كرده اند!!!و خدائيكه ان بالا نميدانم مرا ميبيند و يا مرا به حال خويش واگذاشته است!!!!از دانسته ها و ندانسته ها گيجتر ميشوم...چيزي با من است...ندائي ميدهد اما هنوز در درك ان ناتوانم و نميدانم اين حس عجيب تا كجا از من خود را مخفي ميسازد!!!هنوز در بي تحركي اتاقم نگاهي مبهوت مانده است و اندوهي كه در من زندگي ميكند....منظره اي اگر باشد چشم اندازي كسالت اور است و هيچ چيزي جز اشفتگيهايم با من نيست و خيالي كه گهگاه مرا بيتابتر ميكند....در گذار از ذهن در هم و برهم خويش دريچه هائي گشوده ميشوند و ديوارهائي انرا ميبندند...من از اين ديوارها از اين تكرار ها و اين ادمها ازرده ام...از اين شهر دود گرفته و بي رويا دلگير و گريزانم...از اينكه بايد هنوز ادم خطابم كنند و از من بخواهند كه همانند ادمها باشم گريزانم...از هرچه ديوارست گريزانم!!!!روي ديوار بلند مقابلم تصوير پنجره اي را نقاشي كرده ام...و سالهاست كه مبهوت و گنگ نگاهش ميكنم!!!!نميدانم تصوير پنجره بر ديوار روزي باز خواهد شد و يا من در خيالي بيهوده خواهم مرد...نميدانم!!!نميدانم كه ايا چشم اندازي را خواهم جست و يا پشت همين ديوار جان خواهم داد....هنوز تصوير پنجره اي بر ديوار بلند مرا به فكر فرو ميبرد از بغضي كه شايد به منظره گشوده شود!!!!حميد
