دلم که میگیرد....
دلم كه ميگيرد مثل قديمترها تحملش نميكنم!!!سن كه بالا ميرود انگار تحمل ادم كمتر ميشود...وقتي دردت بي دوا شد ديگر نميشود حتي بيانش كرد...دردي كه گفتنش بيهوده است...كسي نميفهمد...منكر نميشوم به اينكه هنوز هم درد من بسيارند ولي انها هم چون من خاموشند و سر در گريبان خويش...همين گوشه و اطراف توي يكي از اين خانه هاي محقر اين شهر وسيع!!!هر چه اميد بستم در شب تيره به صبح روشن تا اين زمان بيهوده بود!!!بيهوده بود هرچه گريستم...هرچه نفرتم را فحش كردم و دشنام دادم...بيهوده بود اشكهايم....و ان دلتنگيها كه هنوز با من است و مرا ميبرد به جائيكه خود ديگر واقف بر احوال خويش نيستم!!!دستان لرزان و شب دراز...قلندر بيدار است و اتش سيگار هنوز پر دود ميكند فضاي رخوت انگيز اتاقم را!!!از گفتنش دردي دوا نميشود و ماندنش بر دل ازرده ترم ميكند....چه فرق ميكند....اين جماعت خاموش انقدر در كار خويش مانده اند كه گفتن دردها چيزي جز تكرار حرفها نيست!!!مرهمي كجاست؟ و هوائي خوشتر كه پيدا نميشود اين طرفها!!!شايد گزافه ميگويم...پژمرده مينويسم...نميدانم هدف از نوشتن ان چه بايد باشد!!!اي روزهاي بي مروت و بي ارزو...دستان التماسم را بستيد از پشت...و پاهايم را زنجير كرديد...انقدر خنديديد بر من كه اشكهايم روزي ويرانتان خواهد كرد!!!اي زندگي...پير بزك كرده زشت كه همواره نو عروسي مينمائي در هجله دامادهاي بي خبر!!!چهره كريهت اگرچه با رنگها ملون گشته است ولي هواي مسمومت هر انسان خوش فكري را ميهراساند...اهاي تو گمان مبر اگر دستانم خاليست در دل هم چيزي ندارم!!! لبهاي خشكيده ام سالهاست كه تلخي شراب را ميشناسد...و اندم كه از مستي بي نياز ميگردم همه نفرتم را خنده ميكنم و تلختر بروي همه نامردميهايت اي زندگي قاه قاه ميزنم!!!ميدانم كه حريفت نميشوم...منصفانه ميگويم كه در مقابل طوفان تو من برگي بيش نبوده ام!!!هميشه مرا تكان داده اي...كمي بيشتر كه عميق ميشوم ميبينم كه اگرچه زندگي را بدنام كرده ايم...و همه نداشته هايمان را به حسابش گذاشته ايم ولي باز غفلت ميكنيم از انچه نوع ادم بر ادم مياورد!!!مگر نه اينست كه خود كرده را تدبير نيست!!!اگر من حق ترا نميدهم...اگر تو بر سر ضعيفترت ميزني...اگر براي اسكناسي هنوز يقه هم را پاره ميكنيم...اينها مشكل خود ماست!!!ما كه غافليم از يكديگر...ارزان فروختيم ذات مقدس انسانيمان را!!!مفت داديم شرافت و منزلتمان را!!!ميدانم كه گوش شنوائي نيست...هزار قبل از من گفتند و رفتند و من نيز همچنين!!!انكه ميداند...خود بيش از من واقف است...و حساب انكه نميداند و نميخواهد بداند تا اخر مشخص است!!!جماعت پراكنده كه حرف تنها حرف خودش است و تنها سود و زيان خويش را ميجويد!!!من بيگانه ام با شما!!!نميدانم كه چگونه بايد همانندتان باشم كه نميتوانم!!!عمريست به ديوانگي و شعر و نوشته سر ميكنم و هنوز ميبينم كه هيچ گره از هزار باز نميشود!!! كنار كشيده ام...خيلي وقت است ديگر...هنوز دارم خدائي را شكر ميكنم كه گهگاه از او هم شكوه دارم...هنوز دارم چاي تلخ خودم را مينوشم و از جيب سيگار ميخرم!!!نه منت خلق و نه ارزوي شوكت دارم!!!هنوز براي زندگي رنگين و نكبت بار ادم فروشي نكرده ام...و حتي خود فروشي!!!هنوز مته بر ذهن ادمهاي اطرافم نكرده ام كه ان باشيد كه من ميگويم!!!ولي هنوز...و هنوز...ميخواهيد ان باشم كه شما اجبار داريد....اي ديوارها من نفس تنگ ميكشم از پيكري كه نحيف و تكيده به پايتان مصلوب ساخته ام!!!ديگر چگونه بايد رخوتم را بلند بلند مقابلتان فرياد زنم!!!شما كه گنگيد...شما كه نگاهم ميكنيد...ولي پاسخي نميدهيد!!!براي چه امدم؟!!!براي چه ناخواسته مرا هول داديد به زندگي!!!منكه ازاري نداشتم...منكه دلخوشيم تيله هاي رنگيم بود...و توپ پلاستيكي..چرا از من گرفتيدش!!!چرا اي خدا هنوز دعاي بي جوابم كه چيزي جز مرگم نبوده را اجابت نميكني؟!!!هنوز بايد سگ لرز بگيرم در سرماي بي عطوفت روزگارم؟!!!ميدانم كه پاسخي ندارد...شكايت بيهوده است!!!منصف كه باشم هنوز به شوق ادمهائي كه ميفهمند و بيش از من ميدانند زنده مانده ام...هنوز نت موسيقي و شراب تلخي كمي ارامم ميكند!!!من طبيعت را دوست دارم...ماهيهايم را دوست دارم...فكر ميكردم روزي كه ديگر نباشم ايا در ان دنيا بازهم ميتوانم اكواريومي داشته باشم و از بي مهري ادمهاي ان دنيا هم پناه به خود و ماهيها ببرم!!!كدام دنيا؟ مگر اين چه بود كه ان چه باشد!!!بيهوده است...اگرچه هنوز بيهودگي را مينويسم!!!سوال بي پاسخ كه شدي...در كارت كه وا ماندي ميفهمي كه چه ميگويم اينروزها....ولي دوست دارم هرگز نداني كه من از چه ميگفتم...دردش تا استخوانم را ميفشارد!!!ادمها مجموعه اي از احساساتند كه روزگارشان و اطرافيانشان در زندگي انها تاثير ميگذارد...هرچه محبت بيشتر باشد حس خوش زندگي بيشتر در انها تقويت ميشود و راضي ترند....و وقتي نامردمي را بيشتر ميبينند رخوت و بي هويتي سراسر وجودشان را پر ميكند و ديگر مكر دنيا پيش نظرشان رنگ ميبازد!!!ميداني اينهمه گفتم و هنوز نگفته ام!!!هنوز من اينجا نشسته ام...در گوشه اين شب تاريك...بي روزن و گنگ نشسته ام...گريه خيالي ميخواهد!!!خنده مجالي...اميد شوقي ميخواهد و هر چه وجود دارد بهانه اي در دلش دارد!!!من اما نه اشكي دارم و نه خنده اي....هيچم...به گنگي اين دقايق تاريك سكوتي مرا در بر گرفته كه رازش را هم نميدانم!!!دلم تنگ است....دريغ از دستي...مرهمي...سيگارم كو!!!حميد
