درد نامه...
هميشه اين ظلمت و تاريكيها انقدر كه دلسوخته ها درد مردم را بزرگ جلوه ميدهند و با ان شاهكارهاي ادب و شعر و هنر را پديدار ميكنند براي خود انها كه دچار هستند به اين نكبتها انهمه بزرگ نيست!!!هنوز در همين كوچه هاي نكبت بار ميبينم كه بچه هائي پابرهنه ميدوند و شادند!!!ان چيزيكه انها دارند را شايد همه ان ادمهاي با فرهنگ متمدن نداشته باشند!!!ميداني مهم نيست نكبت همه وجود ادم را بگيرد...مهمتر اينست كه ايا تو به اين راضي هستي و يا نه!!!وقتي ان بچه پابرهنه انجور شادست و هنوز دنبال شيطنتهاي خويش است پس شايد بهتر از مني زندگي كند كه اسايش نسبيم را دارم و درد اورا شعر ميكنم و بهترين متنهايم را با همان زواياي نكبت بار سروده ام!!! وقتي درد را ميفهمي بي دريغ عذابت ميدهد و از اين سياهيها دلگير ميشوي!!!ولي ايا انها كه دچارش هستند هم همينقدر برايشان مهم است!!!فكر نميكنم دریچه فكر همه از يك زاويه تماشا كند...جالبتر اينكه ان نكبت اور ها به زندگي ادامه ميدهند ولي انها كه دردشان نكبت زندگي بيچاره ها بوده نميتوانند درست زندگي كنند!!!اين تضاد مرا بيشترعذاب ميدهد...چراكه درد ارزاني فهم است...خيلي عجيب است و من بسيار ديده ام روشنفكرهائي كه كارشان به اسايشگاه رواني و يا خودكشي رسيده است ولي هنوز همان پا برهنه و نكبت زده ها كه داستانهاي انها را گرم و خواندني ميكردند هستند و زندگي را ادامه ميدهند!!!از همين نمونه من خيلي سراغ دارم...و حتي چند نفري را ميشناسم هنوز...اينكه ميگويم داستان هم نيست!!!هنوز پير مردي را ميشناسم كه كنار محل كار پدر خدا بيامرزم كف كوچه در خاك و خل نشسته است و ميوه ميفروشد!!!نه اينكه خيال كني كار را دوست دارد...نه عادت دارد...يادم نميرود وقتي اورا به اتاق كار پدرم دعوت ميكردم دلش نميخواست روي صندلي بشيند!!!همان خاك و كثافت را دوست داشت!!!!باور كنيد صادقانه ميگويم...من كسي را ميشناختم كه حتي همه به جمع اوري پول پرداختند تا از يك طويله خاك و كثافت كه اسمش سر پناه بود اورا به يك خانه محقر ولي تميز بفرستند كه لا اقل انسانيت را اجرا كرده باشند...ولي او تا اخرين لحظه عمرش نرفت به انجا و در همان طويله كه روزها اشغال جمع ميكرد از دور خيابان و انجا در همان طويله دورش ميريخت و بعدش ميفروخت به همين اشغال خرها... ماند و هرگز حاضر نشد نقل مكان كند!!!باور كنيد از ديدنش تهو ميگرفتيد كه چطور ميان ان بوي گند و كثافت غذا ميخورد و ميخوابيد ولي حاظر نشد دست بردارد و به خانه اي برود كه بهايش را هم كسان ديگري داده بودند!!!همين تضاد مرا به فكر فرو برد...درد اورا اگر فيلم ميكردند و نشان ميدادند از اين اختلاف طبقاتي ممكن بود هزار جايزه هنري هم كارگردان فيلم بگيرد ولي حقيقت چيز ديگري بود!!!او خودش نميخواست از نكبتش جدا شود!!!كرم را ديده ايد؟ ميان كثافت اگر نباشد ميميرد!!!نقل همان پشكل فروش كه روزي با دوستش ميان بازار عطر فروشها رفت و از بوي خوش عطر بيحال شد...و وقتي پشكلي به مشامش نزديك كردند دوباره جان گرفت!!!اينها تمثيل نيست...حقيقت است و خود من لا اقل بسيار ديه ام و حتي صحبت كرده ام با انها و همين تضاد مرا به فكر فرو برد!!!هميشه گفتن دردها اشعار را زيبا ميكند!!!متنها را چنان تاثير گذار كه شعف و تشويق حاظران را بر مي انگيزد!!!.ولي حقيقت چيز ديگريست...انها كه نكبت زده اند شايد مثل كرمها عادت دارند كه اگر نلولند نميتوانند زنده بمانند!!!حقيقت تلخي كه شايد نميخواستم بگويم ولي از انجا كه فكر ميكنم تنها بيانش كردم كه خود ارام بگيرم!!!من به همه بيچاره ها و درماندگان احترام ميگذارم...تا توانستم خرده كمكي كرده ام...ولي چرا بايد انكه گرفتار است خود نداند كه در كجا فرو رفته است!!!منهم كه بدانم سكوت اختيار ميكنم!!!گفتنش درد بروي دردهاست...به اميد دنيائي كه اينچنين جنگ و نكبت و فقر رادر همه جايش تكرار نكند!!!ولي مگر ميشود؟ اين هم جزئي از داستان زندگانيست...و اين همه تفاوتها همه از مبهمات زندگيست...تا بوده همين بوده..و تا هست همين ميماند...ايكاش نميدانستم!!!ايكاش....حميد
میان ماه من تا ماه گردون!!! تفاوت از زمین تا اسمان است!!
و فاصله میان شادی و غم تنها همین واژه های شادی و غم است....میتوان انگونه بود...یا اینگونه...و این اسرار خلقت است که باقی خواهد ماند!!! حمید
