تصوراتي در سكوت...

خوابم گرفته است،وقتيكه از شدت خستگي به سيگارم پُك ميزنم احساس خوبي دارد!انگار كه در اين دنيا نيستم! كنارِ همه دلخواسته هايم،همان چيزهائي كه ندارم، ارام و خسته مينشينم و به موسيقي وهم انگيزي كه نتهايش مثل ضربات باران ادم را به فكر فرو ميبرد، گوش ميدهم...حالتهاي روحي و رواني گاهي احساسِ برتري را به ادم القا ميكنند! و تصور ميكني كه در فضاهائي وارد ميشوي كه كمتر كسي قادر به دريافت و تصور انهاست! گاهي هم همين تصورات ادم را دچار فشارهاي عصبي بيشتري ميكند چون واقعيت چيزي جدا از اين تصورات و تخيلات است! اما هرچه كه باشد،تصورات و تخيلات هر ادمي برايش قابل توجه است و گاهي خودش را بدستِ انها ميسپارد تا از واقعيتها جدا شود...موسيقي قدرتي دارد كه ميتواند روح ترا بپرواز در بياورد! نه...منظورِ من موسيقي شش و هشتِ رقصي نيست! انجور موسيقي فقط قرِ كمرت را پرواز ميدهد اما قادر به بلند كردنِ تو از زمينِ زير پايت نيست! خيليها موسيقي را بصرف تفريح و سرگرمي دوست دارند، خيليها با موسيقي زندگي ميكنند،و گاهيكه در هيچ كجاي واقعيتها مفري پيدا نميكنند،خودشان را به عوالمِ موسيقيائي ميسپارند تا قصرِ ارزوهايشان را در جائي ماوراي حقيقت بسازند! به غير از موسيقي، طبيعتِ بكر مفري براي گريز از شهرنشيني و فشارهاي رواني حاصل از يكنواختي زندگيست! طبيعت، نيرو و جادوئي دارد كه بتو انرژيهاي شگفت انگيزي را القا ميكند...تو در نگاه كردن به مناظرِ شگفت انگيز، دچارِ فكر كردن ميشوي و از دنياي يكنواختِ ديوارها و كوچه ها و خيابانها جدا ميشوي و براي لحظه اي انديشه ميكني كه چنين خلقتي چه هدفي ميتواند داشته باشد! ايا متولد ميشويم كه كار كنيم،توليدِ مثل كنيم،كينه و بغض كنيم،عاشق شويم،فارغ شويم، ظلم كنيم، و سپس خاموشي بگيريم و تمام شويم؟!!! و يا ماوراي تمامي اين چرخه حيات،ما براي امدنمان هدفي بزرگتر داشته ايم! و ايا آن هدف صرفا دنباله روي و اطاعت از اديان و مكاتبِ متعدد فكري بوده است؟!!! با استناد به اينكه انها راهي براي رسيدن به خداوند هستند و چون گذشتگان همين دنباله روي را كرده اند، ما نيز بايد به تبعيت همان راهها را دنبال كنيم! و يا اينكه ما هدفمان را عاليتر و بزرگتر ميدانيم! و انديشه ميكنيم كه براستي ايا همه اين ديدنها و شنيدنها و جواني را بطرفِ پير شدن پيمودنها يك خوابِ طولاني و افسانه بوده است؟! و ايا اگر ما همه عمرمان را دچارِ اين افسانه ها باقي بمانيم، پس همانند يك فيلمنامه، از قبل تمامي كاراكترهاي ما نوشته شده است و ما درست بر طبقِ نقشمان ايفاي بازي ميكنيم و اختياري در سرنوشتمان نداريم! و يا اينكه خودمان را به قضا و قدر ميسپاريم و ميگوئيم كه قسمت هرچه باشد همان خواهد شد! و يا اينكه گروهي ميكوشند كه سرنوشتشان را تغيير بدهند و انرا به بهترين شكلِ ممكن دراورند! و يا اينكه عده اي فقط زندگي ميكنند،زيراكه نامشان موجوداتي زنده است! و بسياري هم برايشان فرقي ندارد... اندازه اينكه اتشِ منقلشان گرم باشد و پس از چلوكبابِ برگ،دو مثقال ترياك بچسبانند و به عوالمِ بالاتر پرتاب بشوند،برايشان كافيست! ادم در پيچيدگيهاي خلقتش دچارِ حيرت و سرگرداني ميشود! و هركسيكه انديشيدن را ميشناسد، بارها از خودش پرسيده است كه چرا و به چه علت متولد شدم! يقينا اگر همه چيزها بر وفقِ مراد ادمها باشد،كسي براي تولدش بصدا در نميايد و از ان گلايه نميكند! و خيلي هم مسرور و شاد ميشود كه به موجبِ اين تولد به چنين دنياي پُر افسانه و رنگارنگي راه يافته است تا از همه نعمات و امكاناتش استفاده برد و برايش تفاوتي نكند كه عده اي براي رسيدن به كمترين مواهبِ زندگي هميشه لنگ ميمانند و فقط نامشان جزو زندگان محسوب ميشود زيرا تمامِ عمرشان را حسرت ميبرند!
وقتيكه با خودم هستم، به اين قبيل چيزها مي انديشم و مينويسمشان...و گاهي كه پاسخِ درستي پيدا نميكنم،دفترهايم را ميبندم وبلند ميشوم و بجاي فكر كردن،خيره خيره به ماهيهايم نگاه ميكنم! و به انها ميگويم: كه شما در عينِ اسارت ازاديد زيراكه صبح تا شبتان با ضد و نقيضهاي پيرامونتان دست و پنجه نرم نميكنيد و تمامي فكرتان، به دستهاي منست كه چه هنگام غذايتان را ميدهم! ميخوريد،بزرگ ميشويد، توليد مثل ميكنيد،ميميريد و هرگز از خودتان نميپرسيد كه به كجا ميرويد و براي چه امده بوديد! ادمها اگر به هنرِ دوست داشتن اگاه بودند اين دنيا جائي زيباتر از اين ميشد! مگر اديان چه ميگويند؟! جز اينكه دوست بداريد كه رضاي خداوند در رضاي بندگان اوست...حالا در اين ميان عده اي نياز به هدايت دارند و ائيني براي خود برميگزينند و عده اي هم مثلِ من ازاد فكر ميكنند اما مطابقِ گفته اديان عمل ميكنند...اگر ادمها براي پاداشِ بهشت بيكديگر نيكي كنند، اين كرده ها سراسر الوده به تزويرست...اما اگر ادمها خود را به نيكي كردن عادت بدهند،بدون چشم داشتها،يقينا خودشان موردِ لطف و خوبي ديگران قرار خواهند گرفت!شايد اين سخنها را شعار دادن و يا تصورات بپنداري! اما من معتقدم كه كسيكه پايه و اساسش درستست تا اخر درست ميماند...حتي اگر در جائي بلغزد،دوباره مسير را پيدا خواهد كرد...اما انكسيكه اصلش خراب باشد، خداوند هم پائين بيايد،درست شدني نيست...اين دنيا هم با بد و خوبهايش معني پيدا ميكند...تا بدي نباشد،خوبي معنائي ندارد! ولي ايكاش خوبي معنائي نداشت اما همه دنيا پُر از خوبيها ميشد...كه نميشود...خب،ديگر چراغِ انديشه را براي امشب خاموش ميكنم و بجاي افكارِ فلسفي بتو مي انديشم...راستي،ادم اگر اين وقتِ شب در اغوشِ همسرش خوابيده باشد،اينهمه فلسفه بافي نميكند! تنهائي هميشه ادم را انديشمند ميكند! زنها موجوداتِ خارق العاده اي هستند...از نظرِ من خلقتِ متفاوتي دارند...با حساسيتهاي خاص خودشان...يك مرد اگر همسري مهربان و فداكار داشته باشد، به اوج خواهد رسيد و معناي خوشبختي را نه در بهشت بلكه در همين دنيا خواهد چشيد...يك زن اگر بداند كه نيروي معجزه گرِ او مهربانيست،ديگر غضب و كينه نميكند...زيرا كه يك مرد هرچه قدر كه قوي باشد در مقابلِ مهرباني و عطوفت رام و اهلي ميشود...براي روياهاي من،سينه تو امنترين مكانست...بگذار كه برويش كمي بياسايم...

دارِ يك گليم
تصوراتي در سكوت
نشانه اي خاموش
يك ستاره
اما قلبِ من روشن است
بتو
به يقينم

حميد

دقايق كُندند و من بيقرار...

ميداني،هر خانه اي يك مستراح ميخواهد تا هر كسي كه دلش گرفت وسطِ پذيرائيش خودش را ول نكند!
و يقينا مستراح هر خانه اي در گوشه اي كه انقدرها در معرض رفت و امدها نباشد قرار دارد تا حالِ بقيه بهم نخورد!
اگر وجودِ انسانها را همانند يك خانه تصور كني،يقينا قلبِ يك ادم اتاق پذيرائي و بهترين مكانِ دنياي اوست!
پس كسيكه روي قلبِ ادم ميشاشد،انگار كه وسطِ اتاق پذيرائي يك خانه خودش را به خريت زده است!
قاعدتا سزاي كسيكه قلبِ ادم را به گند ميكشد يك اردنگي و پرتاب كردنش به قعرِ چاه فراموشيست!
منهم تا به امروز سگ جاني زياد كرده ام،هنوز سنگيني خاطرات منرا راحت نميگذارد
اسان هم نبود كه با پند و اندرز و درست ميشود همه انها را از خاطر ببرم!
قلبم را در جواني به بازي گرفتند و زندگيم را پس از ان مالامال اندوه و سرخوردگي كردند،عين خيالشان هم نبود،ارواحِ پدرشان دم از ايمان و خدا شناسي هم ميزدند!
منهم طاقت اوردم،انقدر شبها گريستم و فحش دادم و خودم را به خريت زدم كه وقتي يادم ميايد شبيه يك داستان است!
انقدر با در و ديوارها و ماهيهايم صحبت كردم كه هر كسِ ديگري بود راهي تيمارستانش ميكردند!
اما بقيه فقط لبهاي پر لبخند و پر از تعريف را دوست دارند! آي فلاني،فلاني با فلان  رفتند فلانجا و خيلي به انها خوش گذشت! دخيل هم بستند ارواح شكمشان! آي فلاني، فلاني بچه دار نميشد هزار تا شمع نذرِ فلاني كرد و خدا به او يك قرصِ ماه داد بجاي بچه!
فلاني رفته بود دبي،نميداني چقدر فلان اورده بود! كوفت و زهر مار هم اورده بود!
فلاني ديشب عروسي داشت و با فلان ماشين رفتند عروس خانوم را از زايشگاه، آه ببخشيد از ارايشگاه اوردند! آه فلاني نميداني چقدر به همه خوش گذشت! شام هم پلو و زهرِ مار،ببخشيد خورشت بادمجان بود!
فلاني، سرويسِ طلاي كبري خانم فلان تومن ميارزد! فلاني، شوهرِ فلاني براي اولين سالگردِ ازدواجشان، هلكوپتر، ببخشيد چرخ بال خريده!
من هميشه از اين ادا و اطوارها بدم ميامده است...هميشه از اين روابط حالم بهم ميخورده است...بيست ساله كه بودم دلم براي رفتن از اينجا پَر ميكشيد! دلم ميخواست هرجائي بجز اينجا زندگي ميكردم...كله پوك مانده ايم، در روابطي كه صد سالست تغيير نميكند! من از راكد بودن در ميان اين روابط بيزارم...دلم نميخواهد كه صبح تا شب وقتم به شنيدن حرفهاي مفت ادمها تلف بشود...براي من شنيدن يك البوم ارزشمند موسيقي از صد من صغري و كبري كردنِ اين ادمها بهترست!من دلم ميگيرد از صبح تا شام در ميانِ اين روابط زندگي كنم! هیچ حرف تازه ای بر دهانشان نمیاید زیرا کهنه پرست و بی حاصلند... از قصه هاي خاله سوسكه بتنگ امده ام، از قصه بهشت و جهنم هم بيزارم...صداي تنهائيم را گوش كن...سالهاست که جز خودخوری و نفیر نفرت چیزی بیاد نمیاورم مگر خنده های سستم...حميد


زندگي عالمِ همين نقاشيها بود و مدتي نگذشت كه حرامزاده ها پيدايشان شد...!!!

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

DEPECHE  MODE

در وادي سرگشته شما در چه هوائيد...

از ننگ چه گوئي كه مرا نام زِ ننگ است
وز نام چه پرسي كه مرا ننگ زِ نام است

ميخواره و سرگشته و رنديم و نظر باز
وانكس كه چو ما نيست در اين شهر كدام است
ميخواهم كه ديگر كمتر از نان خشكيها، مس و مفرغ فروشهاي دوره گرد،شيشه بُرها، كاسه و بشقابيها،سبزي قرمه و آش فروشها، دمپائي پاره ،پلاستيك كهنه جمع كنها،الافها،بي هويتها،همزبانها...بنويسم!
اما بجاي خروس خوان من هميشه با همين اصوات از خواب بيدار ميشوم! پس براي انكه ديگر ننويسمشان بايد كه كَر باشم...حتي كور هم نه! بايد كَر باشم!
ميخواهم كه كمتر از سياهي اطرافم بنويسم، اما وقتيكه خدايم مردمكِ چشمم را آبي خلق نكرد و مرا به گروهِ مو سياههاي جهان سومي پرتاب كرد، بايد كور باشم...حتي كَر هم نه...بايد كور باشم!
ميخواهم كه سكوت كنم،حتي چيزي ننويسم، اما وقتيكه زجرِ سكوت كردن حتي بيشتر از نوشتنهاي بي حاصلست،من چنين تحملي را تاب نمياورم!
ميخوامكه از شاديها بنويسم، آه كه چقدر تُردند...مزه مزه نكرده از زيرِ دهانم ميروند...و يكدم كه بخندم،كفاره اي بجز گريستنهاي مدام از پَسش ندارد!
ميخواهمكه از جنگل و دشت و صحرا بنويسم، اما بدونِ تو جنگل فقط جائيست براي پرسه زدن، دشت به اندازه غمها وسيع ميشود، صحرا هم بدردِ شُترهايش ميخورد كه بدونِ آب هم زندگي ميكنند اما من تشنه ام...و مجالي براي پيمودن ندارم...
ميخواهمكه داد بزنم،فرياد بكشم، اما من به اندازه تمامي عمرم در نوجوانيهايم فرياد كشيده ام و تلافي همه پس گردنيهاي كودكي را در اورده ام! اينروزها صبورتر از داد و قالهاي كودكانه ام!خود خوري ميكنم...و هرچه هست را با لبهاي بسته به درونم ميريزم و نفرتم را بجاي دهان، به چشمم ميسپارم...اما روبروي تو،اين چشمها نفرت را نميشناسند...فقط ميبارند...روبروي تو اين چشمها از بره رامتر ميشوند واز خواهش و تماناها پُر ميشوند...روبروي تو اين چشمها دوباره شش ساله ميشوند...بيا، همه تيله هاي رنگيم كه تنها ياد اور شش سالگيست براي تو...آن تيله شش پَر را خيلي دوست داشتم...پدرم انرا خريده بود و بعد الظهرها با من وسطِ اتاق تيله بازي ميكرد...و هميشه منرا ميبرد...
ما بچه كه بوديم، مثل اينروزها نبود! بچه ها بجاي دختر بازي و موتور سواري و ماشينِ پدر را بلند كردن و در خيابانهاي شمال شهر گاز دادن، بازيچه هاي تميزتري داشتند! تيله بازي هم عالمي داشت...وقتيكه ميبردي، چشمهايت براق ميشد از خوشي! وقتيكه ميباختي،نقشه ميكشيدي براي فردا تا دوباره بازي كني و انچه باخته اي را بدست اوري! مثلِ همين زندگي كردن بود كه وقتي ميبازيم، هزار نقشه ميكشيم كه فردا را ببريم اما قاعده بازي تفاوت بسيار دارد! كاشي بازي هم ميكرديم...يك اپارتمانِ نو ساز بالاي كوچه ما بود كه چنديدن طبقه داشت. پسرِ صاحبخانه كاشيهاي حمام و دستشوئيشان را كه پس از استفاده در ساختمان، زياد امده بود را مياورد و به ما ميفروخت!
كاشي چشمي: پنج تومان...كاشي حوضي: شش تومان...كاشي تلويزيوني: ده تومان...كاشي ماهي: پنج تومان...اين نامها بخاطرِ شكلِ كاشيها برويشان گذاشته ميشد! كاشيها را ميخريديم و بعدالظهرها وسطِ كوچه مينشستيم و شرط بندي ميكرديم! اخرِ سر يكي برنده بود و يكي بازنده...و چه عشقي داشت انهمه كاشي رنگي در مُشت...سنگ بازي هم عالمي داشت! سنگِ مرمرهاي خوش دست را انتخاب ميكرديم و وسطِ كوچه خودمان را ببازي ميگرفتيم...هر كسي سنگش را دورتر مي انداخت و انيكي بايد سنگِ اورا با سنگش نشانه ميگرفت و ميزد تا جائيكه سنگِ يكي به سنگِ ديگري بخورد! شرطِ چند؟ شرطِ صد تومن...وقتيكه ميبرديم قضيه تمام نميشد زيرا بازنده به تلافي ميگفت: ايندفعه شرطِ دويست تومان...و تا شب ميديدي هزار تومن برده اي و يا داده اي! گاهي هم دعوايمان ميشد...دزدِ بي پدر پولم را پس بده! و انيكي پول را پس نميداد! حقم داشت چون برده بود...و گلاويز ميشديم...اما تا فردا يادمان ميرفت و دوباره روز از نو...تابستانها را ميرفتم كرج ويلاي اقوام...دو تا پسر داشت هم سن و سالِ خودم،كمي بزرگتر يا كوچكتر...بعد الظهرها دو دسته ميشديم...ده نفر اينطرف و ده نفر انطرف...ممد امريكائي، حسين، علي دميرچي، من،آرش،كياوش كه فاميل بوديم...يك عده در يكي از ويلاها قلعه درست ميكردند و ما ميشديم نيروهاي شورشي! با تيركمان سيمي، سيبهاي كالك و گنديده،گوجه فرنگي لِه شده، تركه هاي البالو به انها حمله ميكرديم! انها هم با شلنگِ آبِ فشار قوي و سيب هاي كالك و چوب به استقبالمان ميامدند! آي همديگر را ميزديم! يكبار هم انقدر منرا كتك زدند كه قهر كردم و تنهائي برگشتم تهران! اما دنياي انروزها كينه را نميشناخت، ما دوروز از همه جدا نشده دلمان براي همديگر تنگ ميشد! جشنِ تولد خواهرِ ممد امريكائي منرا بردند لبِ استخر...گولم زدند...ميدانستند من ماهيها را خيلي دوست دارم، گفتند بيا ببين چقدر ماهي اينجاست...رفتم لبِ آب، هولم دادند ، و لباسهاي نو كه براي تولد پوشيده بودم ابكش شد!فحششان دادم،قهر كردم و گفتم ميروم خانه! اما خواهرش امد و دعوايشان كرد! لباسهاي تازه اوردند و انشب چقدر شبِ خوشي بود! ممد امريكائي اخر سر به ارزويش رسيد! رفت به امريكا! از هيچ كدامشان هم ديگر خبري ندارم! يك سال پيش مملي به درب خانه مان امد! بعد از بيست سال ديدمش! همسايه ديوار به ديوارمان را...دبي زندگي ميكرد و گفت براي كاري بازگشته و به ديدنم امده! همه انروزها دوباره زنده شد...انروزها را هنوز ميشود نوشت اما اينروزها...خالي مانده اند...ميخواهم كه كودكيهايم را بتو بسپارم...كودكيهايت را به من بده...چشمهايم براي تو،دستت را به من بده...كه دلتنگم...براي دركِ تو بايد كه كودكيها را دوباره فهميد...عروسكهايت را به من ميدهي؟! من هنوز بازي كردن را از ياد نبرده ام...
زندگي مالِ من بود،در دستانم بود
باختم به سرنوشت،به جواني،به اندوه
زندگي مالِ من خواهد شد،وقتيكه دستم را ميگيري
زندگي مالِ ما خواهد شد،وقتيكه منو تو دوباره كودكي ميكنيم
حالا مرا به سينه ات بفشار،دلتنگم براي تو براي كودكيهايم
هيچكس دلتنگيهايم را نفهميد
حتي پدرم،آنهمه سال،آنهمه سال
توئي امروز،توئي فردا،توئي هر روز به بزمِ ما
توئي در من وجودِ من
توئي ذره هاي اين تن
تو اما ميفهمي حرفهايم را
حتي بهتر از پدرم،تو ميفهمي مرا

حمید

عمريه غم تو دلم زندونيه...

سرمستُ خرابم كن،رسواي شرابم كن
واي از شبِ بيداري،بيدارمُ خوابم كن

اين فصلها فقط نامِشان باقي مانده است...بهار و تابستان و پائيز و زمستان، ديگر حتي به دردِ تماشا هم نميخورند!
كوچه ها در خوابند...ادمها را هم خواب برده...خيابانها هم سالها سالست كه به دردِ تُف كردن هم نميخورند!
چيزي بجز تخيلات نمانده است، كه اگر دستم از واقعيتها بنويسد اينجا تماما سياه خواهد شد...و واقعيت همين بود...حرام شديم! حرام...و در همين دو واژه معنائي به اندازه سالها سال خفته است...و من خودم را ميبينم كه نه به گذشته انچنان تعلقي دارم و نه به اينك! هنوز غوره نداده،خواستند كه انگور باشيم...پياز هم نشديم،انگور پيشكشمان باشد...از ابِ چشممان به اندازه يك پياز، دلِ كسي بدرد نيامد! قصه تنها از آنِ من نيست، مثلِ خودم اگر زياد نباشد اما لا اقل هنوز هم وجود دارد!
منو ما كم شده ايم
خالي از هم شده ايم
روي اين خاك،خاكِ ناپاك
خالي از معناي ادم شده ايم
 هر انچه ميبينم،درديست بالاي درد! درد كه نوشتني نيست،بايد فهميدش، فهميدني هم نميشود اگر تو اهلِ دردها نباشي! ماست و پنير و دوغت كه باشد، بيخيال ديگران كارِ خودت را ميكني، و بخود بارها ميگوئي: خدا يا شكرت كه من دارم،كه چهار ستونِ بدنم سلامت است،كه فرزندانم تحصيلات دارند،تربيت دارند، حالا ديگران اگر چيزي ندارند با ما چه ارتباطي دارد؟!  فلانشان را هَم بِكشند و تلاش كنند و از خداوند بخواهند تا مددي كند! اي دريغ از ان ممدها!
روزي نميايد كه دريغ از ديروزش نباشد! سالي نميايد كه دريغ از ما قبلش نباشد! و هنوز صغري و كبري كردنهاي ما ادامه پيدا ميكند...ميگرديم به دنبالِ خدا در عمقِ دلهايمان! همشيره، خدا را پيدا كردي سلام منرا هم برسان بگو كه هوا بدجور الودگي دارد! از شدتِ سرب و منو اكسيد كربن، مغزمان پكيده است و جاي راه رفتن، يورتمه ميرويم...بگو كه اوضاع و احوالات عجيب فتوژنيك شده است، معيوب شده ايم! دچارِ لغزشِ آني مغز هستيم...كفر ميگوئيم نعوذن باالله!
اين سگ مصبِ ماهواره را كه ميبينم،
ميانِ ماهِ ما با ماهِ گردون
تفاوت از زمين تا آسمانست
ينگه دنيا از خوشي زياد جفتك پراني ميكنند و ما اينطرفتر از ناخوشيها هذيان ميبافيم! چه سريست كه تمامِ قشنگيهاي زندگي بايد كه در قواله انها باشد و ما فقط بنيشنيم و مثلِ ادمهاي دمِ موت بدنبالِ معنويات باشيم! اخر اگر به معني و معنويت ميرسيديم كه خوب بود! گوشتِ كيلوئي فلان هزار تومان كه ادم را واردِ دنياهاي معنوي نميكند! فقط ادم را صبح تا شب بدنبالِ دو ريال بيشتر، الاف نگه ميدارد!
من دلم سخت گرفتست ازين
ميهمان خانه مهمان كُشِ روزش تاريك
چايِ و نباتي بياور اكبر اقا! ما دچارِ سردي مزاج شده ايم! نشئگي از مخم پريده و زندگي دارد نوك ميزند به وسطِ مغزمان! مگر چندبار بايد زندگي كرد؟! اصلا مگر ميشود كه يكساعت وقفه در گذرانِ عمر بوجود اورد! مثلِ ابِ  اب انبار عمرمان ميگذرد...انگار همين چند سال پيش بود كه به خدمتِ سربازي مشرف شدم! نگاه كه ميكنم چهارده سال از ان گذشته است! دريغ از يك قدم به روبرو!دست نوشته هاي چهارده سالِ پيشم را بازخواني ميكردم! به خداي ناديده قسم، درست مثلِ همينها كه مينگارم را نگاشته بودم! با همين تاريكيها و همين بن بستها!ظرفِ اب اگر پُر بشود،سر ريز ميكند اما ادم هرچقدر پُر ميشود تازه كلافِ سردرگم تري بوجود ميايد كه درمانش حتي داد زدن هم نيست!سازِ بيخيالي را كوك ميكنيم اما نميشود! دچارِ همين خيالات ميمانيم اما مغزمان ديگر كشش ندارد! از هر طرف كه ميرويم، علامتِ ممنوع ميزنند...دلخوشيم به اين خرابيها...دلخوشيم به كنجِ عزلتمان...ناخوشيم از نامردميها...ناخوشيم از دلتنگيها...ميگوئيمشان كه بر دلمان نماند و هرچه بيشتر ميناليم، چيزي درست نميشود! عجبا! اينهمه، قطره اي از درياي مصيبتها نبود! تو خود بنشين و دنباله اين پازل را رديف كن تا سَرت همچنان گرمِ زندگي كردن باشد...
من سَرم درد ميكند از اينهمه جفنگيات! دو تا چاي تازه دم بريز كه دلتنگم...كاش اينجا بودي، اسباب و اساسمان را جمع ميكرديم و ميزديم به شمال! ديگر منهم شبها را اينهمه وراجيهاي مفت نميكردم...زندگي به مفت هم نميارزد وقتي كه از تو دور ميمانم...زودتر بيا كه در اين تنهائيها بي معنا تر ميشوم...حميد


پنجره بسته ميشه شب ميرسه
چشام آروم نداره تو ميدوني

عطر ها در راهند...

بوي عطرِ بــة، وقتي كه پوسته اش از حرارتِ اتش ،اتاق را خوشبو ميكند
كمپوتِ سيب چه طعمِ خوشي دارد در خلوتِ بعدالظهرها!
و شيريني، خمير و افزودنيهاي وسوسه كننده،زيرِ حرارت اجاق!
و عطرِ هِل در يك قوريِ چاي،بعد الظهرِ بخار كرده،دلتنگ از يادها
نان و پنير و سبزي تازه، و چايِ عصرانه،لقمه لقمه زندگي را بلعيدن!
فكر كردن،حتي وسطِ غذا، وسطِ خيابان،كوچه، دربِ خانه، روي تختخواب
تاق باز دراز كشيدن،پكِ تلخي بر سيگار،يك ياد غوغا ميكند،قطره اي سبك از اشك!
عطرِ خوشِ چائيهاي تو، ليمو امانيهاي درشت وسطِ قوري
بوي معجزه گرِ تُرش،چاي خوشرنگ،اشتهايم براي بيشتر شنيدنت،باز شده است!
يك بشقاب،تخم مرغِ نيمرو شده،شوق ديدنت، و نميدانيم چطور تمامش را خورديم!
شمشادها،روي تورهاي سيمي،خانه ها را دورتا دور فرا گرفته است
باران كه ميزند، غوغائي در ميانِ اين كوچه خلوت بپا ميشود!
بوي شرجيها،تيغِ افتاب،رطوبت،نمناكي، خيس شدن را دوست دارم،بزيرِ نگاهِ تو
خورشيد در انجا با ابهتترست، و غروبش دلگيرتر،اما بارانهايش تندتر ميبارند
نبضِ كوچه در دستانِ بارانست،كوچه را شوقِ قرار،وسوسه ميكند!
كوچه گُر ميگيرد از عاطفه، از جاي پاي تو،كوچه دل دل ميكند!
ميتپد، در حرارت نفسهاي تو،اشتياقم تندتر ميتپد
اسكله، كشتيهاي باري،وسعتِ يك بندر،چشم اندازي عجيب!
كنار اسكله، حضورِ تو پيداست،كنار تو، من ايستاده ام
دست در دست،نگاه دچار تعلق ميشود، و دل تندتر ميتپد!
شوقِ راه رفتن، بي پرده سخن گفتن، و پرندگان را به اشاره نشان دادن!
چشمهاي تو ميخندد، چشمهاي من ميپرسد، چشمهاي تو ارام ميكند،من به فكر فرو ميروم!
يقين، به وسعتِ همه سرسبزيها سبزست،يقين، به اندازه تمامي ابيها ابيست
باران،طراوتِ حياتست، و نگاه تو منرا به بودن ميكشاند، به حيات، به زيستن
تار و پودهاي اين گليم، طرحِ چشم نوازي را ترسيم كرده است
و گاهي دستها، مهربانتر از مهربانيند، گرمتر از حرارت
و گاهي زيستن، يعني كه بازگشت، به پاكي كودكيها
و من ترا در بازگشتي به كودكيهايت فهميدم،و دچارِ چيزهائي شدم كه در منهم زندگي ميكردند
همان دل مشغوليهاي معصومانه، تميز،بكر،پاكيزه،مثلِ خودت
و زندگي يعني، نان و پنير و سبزي تازه و دو فنجان چاي،كنار منظره اي از چشمانت
خيس، شرجي، و دوست داشتني، مثلِ اشتياقِ بازي كردن، گُرگم به هوا!
چشم گذاشتن،گم شدن،پيدا شدن،خنديدن، به سينه فشردن، بوسيدن، سبك شدن
و زندگي يعني، عطرِ خوشِ يك قوري چاي و هِل، كه ادم را گيج ميكند،از وسوسه،از شوق!
و زندگي يعني،چشمِ حسادت را بستن،چشمِ پر كينه و بُخل را بستن، و چشم را به گريه هاي شفاف عادت دادن!
و زندگي يعني،ارزو كردن،ارزو داشتن، براي همه ادمها خوبي خواستن،امنيت و يقين طلبيدن
دلتنگي، واژه اي لرزان كه خوب ميشناسمش، حرفي از جنسِ دل
شب، جائي براي سكوت، براي تفكر به خويشتن، به ديگران، به تو
شب،جائي براي نغمه جير جيركها،صداي متعجبِ قورباغه ها وسطِ علفهاي باغ!
شب،جائي براي در تو گم شدن، به تو رسيدن، و در خيالت ارام گرفتن
شب،جائي براي پرسه هاي ما، آن شالِ سفيد رنگ تو، و ژاكتِ نارنجي، وسطِ خيسيهاي باغ
و حرفهاي من...كه تمامي ندارند...كه ميبارند بر تنِ معصومانه و هميشه همراهِ تو

حميد

شب فرو ريز...

روي صندليِ رنگ و رو رفته يك پارك نشسته اي!
آه بله...نشسته اي...چرا نشسته اي؟!...بهرحال نشسته اي!

يك كلاغ مينشيند كنار چمنها،نوك ميزند به زمين! همان كار را تكرار ميكند!
كُفرت بالا ميايد، يك سنگريزه بسويش پرتاب ميكني! نگاهت ميكند! فحش ميدهد!
قار...قارررررررررررر...قار...رويش را ميكند انطرف و محل سگت هم نميگذارد!
و تو بلند ميشوي با يك اردنگي اورا از زمين بلند ميكني!
و بعد هرُهر ميخندي! آه بله...ميخندي...ميخندي...ميخندي...
در همين حالت از درختِ بالاي سرت، يك ياكريم بدون انكه متوجهش باشي، ناغافل يك فضله بروي سرت مياندازد!
و انگاه،ادمهائيكه در كنار تو ايستاده اند و يا ترا ميبينند، بتو ميخندند! قاه قاه ميخندند! و تو نميداني بخندي و يا دشنامشان دهي!
آه بله...تو نميداني...هيچوقت نخواهي دانست كه چرا دنيا ترا هميشه دست ميندازد!
سيگارت را در مياوري از پاكتش! آه هواي خوبيست براي سيگار كشيدن!
دست ميكني در جيبت، فندكت را در مياوري و با شوق ميخواهي كه سيگارت را روشن كني!
اما هرچه قدر فندك ميزني،روشن نميشود، آه بله...فندكِ تو گازش تمام شده است! و تو دوباره دچار تشويش ميشوي!
يك جوانِ هجده ساله از انجا ميگذرد با روئي زرد انبوه! اقا اتش داري؟! و بتو ميگويد...چي؟!!! بله...بله دارم...
و دستش را در جيبِ كاپشن خلبانيش ميكند و بزور يك كبريت در مياورد! بفرمائيد...و سپس ابِ دماغش را با سر استينش پاك ميكند!
حالت بهم ميخورد! و سپس يك دانه كبريت از جعبه اش در مياوري!
با حركتِ اول، سر كبريت ميشكند! كبريتِ دوم را در مياوري! با حرك ديگر سرِ كبريت از نمناكي ميفتد!
كبريتِ سوم و چهارم را بيرون مياوري... و تازه متوجه ميشوي كه همه كبريتها نم كشيده است! با ناراحتي تشكر ميكني و ميگوئي:
بابا اين كبريتت هم بدرد خودت ميخورد، لابد ابِ دماغت را هم با همين ميگيري! و سپس ميخندي! و ان جوانك بتو ميگويد: درد! و بعد هر دو از همديگر جدا ميشويد!
در طرفِ ديگرِ پارك پيرمردي را ميبيني با يك سيگارِ روشن! جلو ميروي و اتشِ سيگارش را از دستش ميگيري! و سيگارت را روشن ميكني! تشكر ميكني...اما هنوز چند قدمي جلوتر نرفته، صداي پيرمرد را ميشنوي كه ميگويد: تحفه...!!!!!
اعصابت خرابتر ميشود اما...پكِ سنگيني بر سيگار ميزني و در دلت ميگوئي كه: گور پدرش!
بله...تو در حالِ قدم زدن هستي...بله...تو در حال زنده بودن و زندگي هستي...بله...گاهي همه چيزها مثلِ يك مانع ميمانند! بله...همينطورست!
اشغالها در كنارِ جويهاي اب، در كيسه هاي زباله بچشمت ميخورند و بوي گندشان مشامت را پُر ميكند! بله...مشامت را پر ميكنند!
چند گربه لاغر و چاق، بدورِ زباله ها گشت ميزنند! نگاهشان ميكني! بله نگاهشان ميكني! پيشته...هي...پيشته...هي...با توام!
اما نميترسند و خيره خيره با ان چشمهاي سبز نگاهت ميكنند! و تو عصباني ميشوي...بله عصباني ميشوي...
و با يك اردنگي بسراغشان ميروي...و بعد زيرِ لب ميگوئي: گور پدرتان...بله...گورِ پدرتان...بله...گورِ پدرتان...
به خيابان ميرسي! ميخواهيكه از خطِ عابر پياده عبور كني! اما ماشينها بتو اين اجازه را نميدهند و تا ميتوانند پُر گاز ميرانند!
عصباني ميشوي و زير لب ميگوئي: گور پدرتان...بله...گورِ پدرتان و سپس در يك لحظه از  وسطِ خيابان ميدوي...!!!!
انطرفِ خيابان پايت به يك تكه سنگ گير ميكند، ولي تو خودت را نگه ميداري كه با مغزت به جوي اب نيفتي! بله...تو نميفتي!!!
و با خودت ميگوئي: مگر اينجا دامنه كوهست؟!!! اين پاره سنگ، اينجا چه غلطي ميكند؟!!! بله...اينجا چه غلطي ميكند؟!!!....
و دوباره مسيرِ و راهت را طي ميكني...بله...طي ميكني...تا در كوچه اي كه هيچ چيزي از ان روزها در يادش نمانده است به دربِ خانه ات ميرسي! و كليد مياندازي و زير لب با خودت زمزمه ميكني،گورِ پدرشان...گورِ پدرشان...گورِ پدرشان...
و وارد ميشوي و به كفشهايت نگاه ميكني كه چند سالست كه زيرِ پايت خُرد شده اند و زوارشان در رفته است...انها را در مياوري و سيگارِ ديگري اتش ميزني...بله...اينجا خانه است...امنيتي كه روزگاري در ان پدري وجود داشت و اينروزها فقط ياد ها در ان زندگي ميكنند...بله...فقط يادها...و تو ميروي و گوشه اتاقت مينشيني و اگر حوصله كني براي خودت يك فنجان چاي ميريزي!
و مينشيني...و مينشيني...و فكر ميكني...و فكر ميكني...ازادي كو؟!!!...ازادي كجاست....يكي امد با پتكِ سياه، پرواز را كُشت...و همچنان در فكرهايت باقي ميماني...بله...تو در افكارت نشسته اي با عمقي از دردها كه كسي برايشان جوابي ندارد و حتي خداوند هم...و حتي خداوند هم عاجز ميماند...و اينجاست كه تو فقط روياهايت را داري...فقط انها را داري...بله...فقط انها را داري...
شب فرو ريز
با نور اميز
اي هم صدا
تو دستات خورشيد
بر لبهات اميد
بر لبهات اميد
و تو با چشمهائي خسته بخواب ميروي...بله...در خوابت كسي ميايد...بتو چيزي ميگويد...سراسيمه بيدار ميشوي...تو بيدار ميشوي...دستانش را ميگيري و از اين غمكده ميگريزي...در بيداري با او ميگريزي...در بيداري، دست در دست به سمتيكه اينجا نباشد ميگريزيد...حميد

پشتِ اين پنجره ها دل ميگيره
غمُ و غصه دلو تو ميدوني
وقتي از بختِ خودم حرف ميزنم
چشام اشك بارون ميشه تو ميدوني
عمريه غم تو دلم زندونيه
دلِ من زندون داره تو ميدوني
هرچي بهش ميگم تو ازادي ديگه
ميگه من دوست دارم تو ميدوني

زنده یاد فریدون فروغی

كودكانه...

ميروم به دور دستها...به گذشته ها...گذشته هائيكه حتي كودكيم بسختي بيادشان مياورد! اما من در همان دوردستها بود كه متولد شدم...در كوچه اي از محله هاي قديمي تهران...حتي بسختي ميتوانم كه انزمان را در ذهنم به تجسم در اورم..اما من در وسطِ حياطمان با يك سه چرخه اينور و انور ميرفتم...يادم نميايد اما تصاويرِ كودكي به بازسازي انروزها كمك ميكنند...من در همان روزهاي تكرار ناشدني ميزيستم...روزهائيكه هيچ نميدانستم و هنوز مانده بود تا ارمغانِ يك تحول و يك دگرگوني، كه همه چيزها را ويران كرد! هنوز مانده بود كه اجباريها بيايند! هنوز بر پشتِ يك شير،خورشيدي درخشنده خودنمائي ميكرد! و شناسنامه منرا به همان شير و خورشيد مهر كرده بودند! هنوز نميدانستم كه دنيا چيست و يا كجاست! و بروي همان سه چرخه مينشستم و انقدر ركاب ميزدم تا از فرطِ خستگي انرا رها كنم و به داخل بيايم! و شبها پدرم داستانهائي اساطيري برايم تعريف ميكرد! داستانِ ملك خورشيد،داستانِ ملك جمشيد و هنوز بخوبي بياد مياورم كه در نيمه هاي ان داستانها هميشه خوابم ميبرد! و من هنوز نميدانم كه سرانجامِ ملك خورشيد چه شد و ملك جمشيد به كجا رسيد! در ان روزهاي خوشِ بر باد رفته، اگرچه در ذهنم تنها توهمي از انها بر جا مانده است اما ميديدم كه ادمها چقدر دلكوك و دلشاد بودند...بياد مياورم كه اقوام و فاميلمان بدون دعوت و هر پنجشنبه با دستي پُر به خانه ما ميامدند!گاهي شبرا ميماندند...يادم ميايد كه در شبهاي سردِ زمستاني، همگي بزيرِ كرسيِ خاكه زغالي جمع ميشديم و پدرم بر حافظ تفعلي ميزد و براي هر كداممان فالي ميگرفت و من انقدر كوچك بودم كه نميدانستم فالها چيستند و يك ادم چرا بايد فالي داشته باشد! لحافِ كرسي را تا زيرِ چشمهايم مياوردم و در گرماي نجيب انهمه سادگي خوابم ميبرد...هنوز حرفي از مشكلات و بي مهريها و بي تفاوتيها در ميان ادمها نبود...هنوز خدائي وجود داشت...هنوز خدائي وجود داشت! هنوز حرفي از كارتون خوابهاي شبهاي سردِ زمستان نبود! هنوز حرفي از تجمل و اشرافيت زدگي نبود! هنوز ادمها دلشان رحيم بود! هنوز دستشان بخشندگي را ميشناخت! هنوز خدائي بود...هنوز خدائي بود! گاهي كه با حرارتِ روز بيدار ميشدم، ديوارِ خانه مجاور را ميديدم كه لبالب سفيد پوش بود و برفِ سفيد و خنكي تمام انرا پوشانيده...دستكشِ بافتني و كلاهم را بر ميداشتم و با يك خاك اندازِ فلزي،راه پله هاي پشتِ بام را ميدويدم تا در كنار پدر و برادرم برفهاي سفيدِ نشسته بر پشتِ بام را به پائين بيندازم! هنوز خدائي بود...ان دستهاي كوچكم از شدتِ سرما سرخ ميشد!ولي سرماي انروزها،بقدِ سردي اين روزها نبودند! هنوز هم خدائي بود...انروزها كه من بچه بودم، فرهاد مينواخت...فريدون فروغي مينواخت...هر دو مينواختند و ميخواندند سياهترين ترانه هاي اين خاك را...
من از تبارِ پاكِ اريائي
پر از قصيده رهائي
هر دو صدائي به وسعت اسمان داشتند...به بزرگي غمهاي مردمان اين خاك...
ماهي از پاشوره بيرون افتاده
شاپرکها پَراشون زخمي شده
نكنه تو گله بره هامون
گذرِ گرگِ بيابون افتاده
و همچنان ميخواندند...
اما يه روزگاري بود
پدر بزرگمون ميگفت
بهشت همين دنياي ماست
عشق و صفا
اما كجاست؟!
مثلِ درختِ بيدكي
تكيمو دادم بر كسي
شدم درختي تو كوير
تنها و خوش
يك اسير
و من نميدانستم كه روزي اسيرِ خوانده هاي انها خواهم شد...
روياهاي من قريه ايست قديمي
چون مشتي سايه اما صميمي
قريه من بجاي فولاد
چشمه رُ ميپرستيد
قريه من خوبُ صميمي
دلچسب و زيبا
شعري قديمي
و من نميدانستم كه همه طراوتِ انروزهايم را با تاريكيها عوض خواهم كرد و دريچه نگاهم به برزخي ديدن عادت خواهد كرد...
چون ادمك زنجير
بر دست و پايم
از پنجه تقدير
من كي رهايم؟!
و من نميدانستم كه محكوم به ديدنها ميشوم و نميدانستم كه روزگارِ كرسيهاي خاكه زغالي و ان معصوميتها جايشان را به نامردميها و نيرنگها خواهد داد...فريدون فروغي و فرهاد دق اوردند...دق مرگ شدند...و صداي بغضشان بر دلهائيكه با نامشان و افكارشان اشنا بود باقي ماند...
نفسم در نمياد جمعه ها سر نمياد
كاش ميبستم چشامو اين ازم بر نمياد
كودكي گذشت...و طوفاني از راه رسيد كه داشته ها را از جا بلند كرد و همه چيز بيكباره تغيير كرد...و در اين دگرگوني ادمها هم تغيير كردند و ديگر كسي واژه هاي ايرج جنتي عطائي را نفهميد و كسي دل به قصه ها و غصه هاي فريدون و فرهاد نداد و كسي ندانست غربتِ با ابهتترين صداهاي ماندگار را...پدر هم رفت...من ماندم با موجي از اشفتگيهايم...من ماندم با پاكتي از سيگارم...من ماندم با سي و سه سالگيم...با ارزوهائي كه محالند...و با احساساتي يگانه كه هنوز در من زندگي ميكنند...از ان كوچه هاي قديمي، از ان خاطره هاي سبز، از ان ارامشهاي دور، پلي ساخته ام به اينده...شك نميكنم...يقين دارم كه رنگين كمان مرا به جشنِ كودكيهايم خواهد برد...و انجا دوباره خواهيم نشست و شبهاي گرمِ تابستان را بزيرِ پشه بند ارام ميگيريم و كاسه اي لعابي از ابِ خنك بر بالاي سرمان خواهيم گذاشت و در خنده هاي معصومانه، دوباره متولد خواهيم شد...شك نميكنم كه رنگين كمان تنها غمخوار و ياور بارانست...پس با ياد بزرگِ انروزها و ابهتي كه رنگين كمان در قلبم بوجود اورده است و بيادِ فريدون فروغي،مردي از جنس اينه و نور روبروي رنگين كمانم دوباره ميخوام:
تن تو ظهر تابستونو بيادم مياره
رنگِ چشماي تو بارونو بيادم مياره
وقتي نيستي زندگي فرقي با زندون نداره
قهرِ تو تلخي زندونو بيادم مياره
من نيازم تورو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه
تو بزرگي مثه اون لحظه كه بارون ميزنه
تو همون خوني كه هر لحظه تو رگهاي منه
تو مثه خوابِ گلِ سرخي،لطيفي مثه خواب
من همونم كه اگه بيتو باشه جون ميكنه
من نيازم تورو هر روز ديدنه
از لبت دوست دارم شنيدنه

من از همان عشيره ام...من از همان كوچه ها...من از همان صفا و مهرباني...و اين پيشينه ارزشمند را با چيزي عوض نميكنم...اگرچه دلتنگم،اگرچه ديوانه،اگرچه مدهوشم، اما هنوز هستم...و اين بودن را براي وجودِ تو دوست دارم...من پُرم از خاطره و بوي خيسِ خاك...من پُرم از ياد رنگين كمان...من پُرم از نياز و نيازم به اندازه همه حسرتهايم بزرگ شده است...وقتي كه يادم ميكني،مرا بروي يك سه چرخه بياد اور و لبخنديكه براي تو بر اين لبهاي خشك نشسته است...وگرنه من مدتها بود با خنديدن بيگانه بودم...حميد

آي رنگين كمان...

شب گاهي نفيرِ نفرتي ابدي ميشود...شب گاهي به ستاره اي روشن، نورباران ميشود...شب گاهي تنگ ميشود...شب گاهي سرد ميشود...شب گاهي از تلالو يك ياد، ستاره باران ميشود...
ادمهاي پر فريب، فريبهاي پر از ادم! چه فرق ميكند حتي فحشها،دشنامها، صداي تظلم خواهيها، و يا التماس به خداوندگار...چه فرق ميكند زندگي با مردن براي ان ژنده پوشِ شبهاي سردِ زمستان...چه فرق ميكند...
براي كوليِ اواره چه فرقي دارد نشستن در بزمِ بزرگان و يا ييلاق و قشلاق و كوچ كردن به سرزمينهاي گرمتر وقتيكه هوا بسردي ميگرايد...براي ان بي ارزوي فقير چه تفاوت دارد يادِ خداوند با بي خدائيهايش! براي ان پدر مرده، وحشت زده، بي گذشته، بي اينده، چه تفاوت دارد قصه حضرت يوسف و يا ابراهيم خليل!
چه تفاوت دارد لبخندِ بي دردان با نگاهِ بي تفاوتشان!
چه تفاوت دارد براي كودكِ سرِ راهي معناي سر پناه،خانواده،محبت،گرما،پدر،خواهر،برادر...در اين نا برابريهاي اشكار چه تفاوت دارد صداي هرزه پوي من با سكوتم؟!
در اين انديشه ها سر انجام ميميرم و تك برگهاي مانده از من همچنان سخنها در خود دارند...آي تو! دستانم را بگير...تا زانو به گل فرو رفته ام...آي تو! از من عبور نكن و دستانم را بگير...من در نگاههاي مشروع و يا غير مشروعم، دانسته ام كه حيات با ممات شباهتهاي بسياري دارد! دانسته ام كه قانونِ دنيا را در دو كتابِ قطور بنامهاي، حسرت و خرسندي نوشته اند! ان دسته اي كه هميشه خرسند بوده اند، چه باك از شبِ تنهائيها دارند و ان دسته كه با حسرتها اشنا هستند چه اميد به رسيدنِ به ارزوهايشان!
آي تو...نفسهايم تنگست و در سينه ام دلتنگيها غوغا كرده اند...آي تو! از اين مرد از اين خسته، از اين عاشق،از اين به زانو در امده مگذر...تفاوتي در سكوت و فريادِ مثلِ من نيست! تفاوت نميكند اعتراضمان حتي! اما حسرت مندانه مردن با در اغوشِ تو مردن، تفاوتهاي بسيار برايم دارد...مگذار كه در واديهاي شلوغ و پر از سياهي كه دردِ مثلِ خودم را بسيار گريسته ام، تنها بمانم،تنها بميرم و صدايم در تار عنكبوتهاي خفگي، در تنهائي با تارهاي سفيد گلاويز شود!
من از شب امده ام...من از تاريكيها با كوله اي از كاغذها،سروده ها،زخمها،بي جوابيها بسوي رنگين كمانِ تو امده ام...در ان پشتها چيزي مگر سياهيهاي من پيدا نيست! من سرم را به جلو نگاه داشته ام...ان پشتِ سر جهنمي از خاطره و دره اي خوفناكست كه نامش را سرگذشتِ من گذاشته اند! من به روبرويم خيره مانده ام...به تاقِ هفت رنگِ رنگين كمانيت...دستانم را بگير و از زمينِ زير پايم جدايم كن كه من بسيار در دلتنگيها و حسرتهايم نفس كشيده ام، فحش داده ام،ناسزا گفته ام، و اشكهاي درشتم سردِ سرد بر سينه پر از خاطراتم چكيده است...آي تو! از اين دستان پر تمنا كه بسوي تو دراز شده است مگذر...بيا ببين كه اين سينه از عطر تو لبريزست...بيا ببين كه نفسهاي خسته ام چگونه با تو در اميخته اند...بيا ببين كه در غوغاي باران چگونه با خيالِ تو از شرِ واقعيتها به روياهايم پناه برده ام!بيا ببين كه مردِ تو بجز تو به چيزِ ديگري نمي انديشد...ساقه اي كه با پسِ گردنيهاي باد شكست و بروي زمين افتاد، چشمِ هيچ عابري را خيس نكرد، مردي كه در سرماي شبهاي ديماه از شدت استيصال بروي يك مقوا تا صبح خشك شد، هيچ عابري را به فكر فرو نبرد...پرنده اي را كه با تفنگ نشانه رفتند و از بالا سرنگونش كردند و سرش را در بزمِ سياهي بريدند، هيچ قلبي را به شماره نينداخت! هيچ كس به دادِ هيچكس نرسيد!هوا ناجوانمردانه سرد بود و اتشِ بي دردان گرمتر از خورشيد! و ان طفلِ بي گناه،تنها گناهش تولد بود...و خداوند...آه اين واژه دردناك...
من اين دستِ پر تمنا را به درگاهِ رنگين كمانيت دراز كرده ام...نگذار كه در سياهيها جان بدهم...دنيا بر هيچكسي خصوصا بر تهي دستان و ناتوانان رحمي ندارد! مگر اينكه ما بيكديگر رحم كنيم...بيا اين بيرحميها را با اتشِ عشقِ دستانمان مرحم بگذاريم...بيا در اين تشويشها دلمان را به يكديگر خوش كنيم كه اين دنيا رحمي ندارد،كه اين دنيا همه را بيرحم كرده است! من در اين وحشتها دلم را به رنگين كمانِ تو سپرده ام...ميميرم اگر تاقِ خوشرنگت از بالاي سرم كنار برود...ميميرم اگر نباشي...آي رنگين كمان...من بدون تو ميميرم...حميد

براي دانلود ترانه: (يگانگي) بروي همين جمله كليك كن

اي عاشقان اي عاشقان گلايه دارم از جهان
نامردمي از هر كران،اتش به دلها ميزند
شادا كه با يگانگي از بند غم رها شويم
به رغمِ هر بيگانگي،منو تو با هم ما شويم
شادا به روزي اينچنين،چون ما چنين ميخواستيم
اري همين ميخواستيم، اري همين ميخواستيم
روزيكه قلبِ اين جهان با عشق و ازادي زند
دنيا بروي مردمان لبخندي از شادي زند
اي عاشقان اي عاشقان از يادِ ما ياد اوريد
دلدادگان دلدادگان با يادِ ما داد اوريد

 

دو فنجان چاي...

امشب دوباره ترانه اي دلتنگ، در ميانِ سينه، چادر زده است
نتهايش در هواي هوس انگيز رهائي، بي پرده عشق بازي ميكنند
نتها بالا و پائين ميپرند،من فقط نگاه ميكنم
نتها منرا به وسوسه مياندازند،من گوشه اتاق به انها گوش ميدهم
خيالاتم را در چشمهاي بسته ام فرو ميكنم، و در خياباني مملو از سكوت، ارام ارام راه ميروم
هواي سردِ پائيزي غمِ غريبي دارد، دستم را در جيبم فرو ميبرم
صداي گذشتنِ زمان بيشتر از هر چيزي بگوشم ميرسد، و صداي ارامِ موسيقيهائيكه از پشتِ درب خانه ها بگوشم ميخورد
پشتِ ان چراغِ روشن، اشپزخانه ايست كه دو زن و مردِ جوان در انجا شبها حرف ميزنند،شام ميخورند،گاهي هم صداي خنده هايشان بگوشم ميخورد
من هميشه به خوشبختي ادمها فكر ميكنم، من هميشه به قدم زدنهاي جفت جفت مي انديشم!
من جفت بودن را هميشه بيشتر از تك بودن دوست داشته ام، من معني ادمها را در جفت بودن ميدانم،در مهربانيشان
و در دستانيكه محكم، به همديگر چفت شده اند،گير كرده اند، در هم فرو رفته اند
و از حرارتشان، از سر تا به پاي ادمها داغ ميشود، معني پيدا ميكنند، و احساس ميكنند كه ادم هستند،دلي در سينه برايشان ميتپد
من از قدم زدنهاي تنهائي،دلِ خوشي ندارم، من از گريه هاي بي نوازش ميترسم،من از سفره هاي يكنفره بيزارم، من از حرف زدنهاي مداوم با خودم دلگيرم!
من از ديدنِ بوسه هاي پشتِ ديوار،خرسند ميشوم، من از شنيدن گريه هاي دلتنگي، زنده ميشوم...من از رقصِ سايه هاي در هم فرو رفته و عريان لذت ميبرم...من از در هم تنيدنِ عشق مسرور ميشوم، من از بوسه هاي بي وقفه و خيس، اباد ميشوم...
من از شنيدنِ دوستت دارم، بشوق ميايم، من از ديدنِ خطوطِ سبز،بپرواز درميايم، من از سرودنهاي دوتائي و شعرهائيكه انها را دو ادم سروده اند، به شعفي نا گفتني دست ميابم...
من در دو فنجانِ چاي زندگي ميكنم، من بروي يك گليم با طرحي از يك گلدانِ سفالي كه برويش گلهاي نرگس نقش بسته است، بپرواز در ميايم...
من مقابلِ يك شومينه با حرارتي مطبوع كه مثلِ نگاهِ تو شعله ميكشد، مياسايم...من در كنارِ كودكانه هاي تو دوباره كودكي ميكنم، شش ساله ميشوم، هجده ساله ميشوم، تكرار ميشوم...و در اين تكرارها ديگر رخوتِ پلاسيدگي وجود ندارد...
خيابان را ارام ارام قدم ميزنم، سي سال گذشته است...و اگر اين خيابان را صد سالِ محالِ ديگر هم راه بروم، بدون تو معنائي نخواهد داشت...
بچه هاي ديروزي بزرگ شده اند، دمپائيهايشان ديگر بپايشان نميرود...بجاي تيله هاي رنگي و بستنيهاي قيفي، گواهينامه رانندگي ميخواهند، مدرك تحصيلي ميخواهند، دلشان ميخواهد كه ادم بحسابشان بياورند! عارشان ميايد كه كسي سر به سرشان بگذارد! صاحبِ انديشه شده اند، مغرور راه ميروند، گنده گوئي هم ميكنند، گاهي هم ادعاي فهمشان از پدر بزرگهايشان هم بيشتر ميشود...آه...نه...من هنوز دچار اين گُنده  رفتاريها نشده ام...من هنوز هم باور ندارم كه كودكيها گذشته است...من طاقتِ صد سال راه رفتن بروي اين سنگفرشهاي بيهوده را ندارم! و ديدنِ نوزادهاي بيست سالِ پيش كه برايم از احمد شاملو و صادق هدايت پرگوئي كنند! و دو ريال سوادِ نم كشيدشان را برخم بكشند!
كه چه؟...اين زهر ماريها را سالهاست ميگويند...سالهاست پرنده ها در قفس ادمها هستند! سالهاست كه ادمها در قفسِ همديگرند! پوستشان را ميكنند و در ان كاه ميكنند! اويزانشان ميكنند تا از عقايدشان بازگردند!...نه...من واردِ اين بازيها نميشوم! من حوصله ان افكارِ ارماني را هم ديگر ندارم...به من چه كه مردم درست نميشوند! به من چه كه اينروزها محبت كمتر ديده ميشود! به من چه كه اين كوچه ها، هر روز سياهتر ميشوند! خفه تر ميشوند! دل اشوبه تر ميشوند! خيلي چيزها در صد ساله ديگرِ عمر هم عوض نميشود! خيلي چيزها اصلا عوض شدني نيستند! خيلي چيزها را بايد ديد! و نديد! بي تفاوتي نه...بايد كه هر ادمي خودش باشد و تا نباشد، قصه پرنده و قفس تمامي ندارد...سي سال راه رفتم، شعر خواندم، و از وقتيكه سواد يادم دادند،نوشتم...جايزه دادند كه خوب مينويسي! به من چه مربوطست...تشويقم كردند كه از تو پخي از اب در ميايد! چه ارتباطي دارد؟! قيمتِ اشكهايم را ندادند...قيمتِ دل سوختنهايم را ندادند! قيمتِ وفايم را نپرداختند...گذشت...گذشت...سازِ ناكوك مرتب تيپايم ميزد! و احساسم را ميبرد لبِ چشمه، سرش را گوش تا گوش ميبريد! داد ميزدم...هيچ كسي نميشنيد! ميگريستيم...تره هم خورد نميكردند! خفه ميشدم...كسي به مرحمت دستي نميكشيد...ادعا ها فراوان بود، كسي عمل به ان نميكرد! زر زدنها اندازه اي نداشت، كسي اما  بر انچه ميگفت باقي نميماند...فهميدم كه كسي دلش براي گليمِ خيس خورده در اب كه سخت سنگين شده است نميسوزد...امدم كه بميرم اما نميشد! مردن هم زمانِ مشخصي دارد! گذشت...تلو خوردن در اين خيابانِ ساكت گذشت...گذشت...صداي سكوت هم كم نبود...گريه هم تمامي نداشت! مرده بودم، كه رنگين كماني نقش بست! بيهوده تر بودم، كه كسي چيزي گفت...و من تاقِ خوشرنگِ رنگين كمان را ديدم...باورش كردم...به يقين رسيدم...كه هرچه بود، بود...و هرچه هست ديگر در اوست...ميخواهم كه نرمي ان دستانِ نوازشگر را احساس كنم...ميخواهم كه طول و عرضِ ان خيابان خلوت كه دورادورش را شمشادها پر كرده اند، راه بروم...و بروي يك كنده چوبي بنشينم و چشمانش را خيره خيره تماشا كنم و حلقه محبتِ دستانش را بر گردنم بياويزم...كه زندگي همه پوچست مگر نفس كشيدن در هواي دوست...كه كارِ اين دنيا فريفتنست مگر به سلاحِِ عاطفه مسلح بودن و جنگيدن با هر انچه مانع از دوست داشتن ميشود...و انسان بدون دوست داشتن، فلزي بي ارزش بيشتر نيست كه فقط بدردِ كار كردن و پول در اوردن و دور شدن از ذاتِ درونيش ميخورد! كه كار كردنِ خر و خوردنِ يابو فايده اي ندارد وقتيكه عمر اينهمه كوتاهست و زمان اينهمه بسرعت ميگذرد...نگاه كن! موهايم به سفيدي ميگرايد...براي گذشتن از همه تزويرها، بايد كه دستانم را سفتتر بگيري...مرا احساس كن...براي پشت در پشت نشستن و شعر گفتن و در يك نگاهِ نا خوداگاه، بي وقفه خنديدن، بايد كه دستانم را محكمتر بگيري...شب حريفِ ما نميشود اگر چراغ مهربانيت برويم لبخند زند...سايه ها ميگريزند وقتي ما همديگر را در اغوش ميكشيم...خدا خوشحال ميشود وقتي ادمها همديگر را به اندازه او دوست ميدارند...خدا دوست دارد كه ادمها همديگر را بيشتر از او دوست داشته باشند زيرا يك جهان به نورِ عاطفه روشن ميشود...اسمم را صدا بزن، بيشتر از هميشه، سبزتر خواهيم شد...منرا به امنيتِ اغوشت ببر، ميخواهمكه قصه شبهاي دوري را با اشكهايم در گوشت زمزمه كنم...ميخواهمكه نگاهت كنم،احساست كنم،لمست كنم، ببويمت،ببوسمت، اينها را دوباره و هزار باره تكرار كنم...ميخواهمكه هر چه ادم نبوده ام، ادم شوم...ميخواهمكه هرچه كودكي نكرده ام، كودكي كنم...ميخواهم كه عاشق باشم...دو فنجان چاي بياور، ميخواهم كه نگاهت كنم...حميد

تركشِ نگاه...

اين سروده ام را براي تو ميفرستم...توئي كه پدر بودي و هميشه ميماني...

ايا در كهكشان بياد مياوري كه در زمين جوانه اي كاشتي؟!
ايا ميداني كه من درخت نشده، ميوه نداده، به ثمر نرسيده،
از داغت بسوگ نشستم
ايا ميداني كه ريشه هاي سستم، در اين لجنزار، ابي براي نوشيدن ندارد!
ايا ميداني كه در اندوهِ روزگاران، ياوري بجز انديشه ندارم
و جز خودم كسي بر گورِ زنده بودنم نميگريد!
و جز خودم دستي براي مرهم گذاشتن به هق هقهاي شبانه دراز نميشود
پدر، ايا در ان عوالم روحاني، بر اين جزيره خاكي نظر مي اندازي؟
پدر، ايا خداوندگار در ان بالاهاست؟!
پدر ايا تو خداوند را به چشم ديده اي؟!
پدر ايا تو از او برايم امرزش خواسته اي؟!
و يا هنوز در انتظار او، در صفِ طولاني مردگان، شعرِ حافظ ميخواني!!!
آه پدر، من از واژگان سستم ميترسم، من از بي خدائي و ترديدها وحشت دارم
پدر، من از تنها مردن و به دوردستهاي برزخي رفتن ميهراسم!
پدر، من از تنهائي دستهايم زير خاكِ گور و نشستن در بزمِ مورچگان و كرمها ميترسم
پدر، من از بي پاسخي اين روزگاران ميترسم، پدر من از شبِ سقوط به خاطرات ميترسم
پدر، من از اين بي كسيهاي خرد كننده ميترسم، پدر من از نبودِ تو، سه سالست كه بيشتر ميترسم!
پدر، كسي در خواب ديده بود، كه همان تسبيحِ فيروزه اي رنگت را به او سپرده اي!
و ديده بود كه به چشمانش لبخند ميزني!
پدر ايا او ناجي وحشتهاي من خواهد شد؟ و ايا ان تسبيحِ فيروزه رنگ را نگاه خواهد داشت؟
پدر، دوباره در خوابش به او بگو كه دستانم را رها نكند
بگو كه اينروزها بيشتر از همه عمرم ميترسم،درخود فرو رفته ام،بگو كه دستانم را رها نكند
بگو كه عشق حصار وحشتها را در هم ميشكند و در بي مهري روزگاران، ميتواند كه سر پناهم باشد
پدر، از اين گوشه هاي زميني، بر ان ملكوتِ روحاني نظر انداخته ام
پدر، من ادمِ خوبي نبوده ام اما هميشه خوب بودن را دوست داشته ام
پدر،من خدا پرست نبوده ام اما هميشه خداوند را دوست داشته ام
بگو به خدا كه من وامانده ام،بگو به او كه اگر حقيقتي در وجودش باشد دستانم را بگيرد
بگو به او كه زمين در اتشِ جهل و كينه ميسوزد
بگو كه معجزه اي بفرستد،وگرنه اين دست احتياج،كوتاه ميشود
بگو به او كه باورمندانش، اينروزها بي باور شده اند، كفر ميگويند
بگو به او كه معجزه اي بفرستد
پدر اين روزهاي خيس، كه در مقابلِ قابِ عكست نجوا ميكنم، گنگتر شده اند!
پدر به او بگو كه دستانم را در دستانش نگاه دارد، و ان تسبيح فيروزه اي رنگ را گم نكند
به او بگو كه روشنائيش را در اين ظلمتها چقدر دوست دارم
تو برتر از ستايشي، و لايقِ تو اين اشكهاي يخي نيست
تو خالق من هستي، تو يك پدر هستي، و تا ابديت دست مهربانِ تو بر شانه منست
بيادِ تو، مهربانترين پيرمرد، خسته ترين پدر...ترا من به قدر اشكهايم دوست ميدارم
حميد


وقتیکه...

تاريكي هم، در صداي تو روشن ميشود
و نيشترهاي پريشاني،ميروند كه خودشان را مجروح كنند!
صاعقه هم زيباست،اگر تو در حاشيه اتاق از افتاب برايم بگوئي
رگبار هم دردي ندارد، اگر رنگين كمان تو در راه باشد
روز هم بي روزن نميماند، اگر نوازشِ افتابِ تو بر تنم باشد
مرگ هم وحشتي ندارد، اگر در معبدِ تو در نيايش باشم
ابري در حالِ گذشتن است
و من قاصدي از باران را بسوي تو ميفرستم
رنگين كمان، تاقِ هفت رنگش را بر اسمان ميكشد
و پرندگان از شوقي شگرف، بي خستگي اوج ميگيرند
و من در نگاهيكه به ان پرنده دور خيره مانده، مبهوت ميمانم!
ايا هنوز هم زمانِ پر گشودنِ من نرسيده است؟!
ايا هنوز هم حسرتِ ديدارِ تو در ان بالا ميماند؟!
اوجِ من در كجاست؟!
من براي راه رفتن بروي رنگين كمان، دستانت را كم دارم
زيراكه هميشه در رويا، هراسِ افتادن ميرود
و من ديگر طاقتِ سقوطم را ندارم
دستانت كو؟!
من از اين سر درگريبانيها ميترسم
شانه هايت كجاست؟!
من در اين بيهودگيها ميپوسم
به تاقِ رنگين كمان نگاهي بينداز
بر سرمان چتري از ارزو باز شده است
حميد

سفر...

چند روزي در كنارِ صدايش در شعفي نا گفتني گذشت و اينك بايد بروم...
و اورا با همه شعرهايش تنها بگذارم، شايد كه بازگشتي باشد...نميدانم
واژه هاي معجزه اوري همچون احساساتي طلائي همواره زندگي ميكنند، و انها صحبتِ عاشقيها را زنده نگه ميدارند،اگرچه در وجودِ تهي شده من، عشق غم انگيزترين رويا شده است...دستانم كه از معجزه عشق مينويسند، دلم به ياداوري همه سر فصلهاي عاشقي دوباره در سينه تنگ ميشود...دوباره اشكها،مجالِ صحبت كردن را ميگيرند...دوباره من در كشاكشِ تنهائيهاي خود به فكر فرو ميروم و مثلِ شعله شمعي كه در مقابلِ باد اخرين رقمهايش از دست ميرود، به انتظارِ ارام گرفتن و در هميشه به سكوت نشستن ميمانم! اگرچه معجزه عشق هرگز دستانِ منرا تا انتها نگرفت و در ميانِ راه مرا با حسرتهايم تنها گذاشت، اما در زوالِ اخرين شعله، افسانه اي باقي خواهد ماند كه تا ابد نامِ دل حسرتمندم را زنده نگاه خواهد داشت...
چند روزي به مهماني شعرهايت نشستم، و گهگاه ان سرفه هاي غم انگيزت، طعمِ تلخ روياهاي كودكانه و چشم انتظاريهايت را به من چشانيدند...و من در عمقِ صداي تو غمي ژرف را پيدا كردم اگرچه همواره به لبخندي كودكانه و با شعف غمهايت را سر پوش ميگذاشتي! و من در گنديده ترين اوقاتِ به بن بست رسيده ام، در طنينِ صداي خوبت به ارامشي عجيب ميرسيدم كه انگار سرفصلي از حيات، در دنيائي ديگر بود!
و چه با ابهت بود اگر اين صدا براي هميشه در گوشم زمزمه اش را جاودانه نگاه ميداشت! و فرصتي ميداد كه براي اندكي هم كه شده در هواي عاشقيها طراوتي به نفسهاي دود گرفته ام ببخشم...
يك دارِ ساده گليم بافي، و دنيائي از احساسات و شعر و ارزو كه با هر نگاهش انها را در تار و پودِ گليمها فرو ميكرد و نقشي از عاشقي را همراهِ سرفه هاي خشك، به يادگار باقي ميگذاشت...كسيكه در معجزه كلامش، ارامشي بود كه انگار همه سوالاتِ بي پاسخ را بدونِ جواب گفتن مرحم ميگذاشت! و ان خنده هاي معصومانه، و ان شوخيهاي دلچسب، انگار منرا به هفت سالگيم ميبرد وقتيكه جدا از همه همبازيهايم، گوشه اي از باغ را براي فرو رفتن در دنياي اسباب بازيهاي كودكانه ام انتخاب ميكردم! تار و پودِ گليمهايت عاشقي را معني ميكنند، و من دلم ميخواست كه مرحمِ ان دستهاي نجيب نوازشگرِ پوچيهايم باشد...اعجاز و جاري شعرهايت چشمانم را به گرمي اشكها همچنان اشنا نگه ميدارد و من در عمقِ دلتنگيهاي تو به فكري عميق فرو ميروم...ساكم را بسته ام، و جاده اي باران خورده و خيس در مقابلِ چشمانم، منرا به پيمودن وا ميدارد...انتهاي ان شهريست ساحلي كه مرا به غربتِ ارزوهايم نزديك ميكند و با صداي امواج، يادِ تو در من دوباره جان ميگيرد و با هر نفس، دلتنگيهايم را به رطوبتِ هواي ابري ميسپارم...دلم گرفته است...دلم هواي بيرون امدن از سينه ام را دارد...دلم بيادِ غربتِ ان سرفه هاي خشك و ان احساساتِ عميق، شوقِ در هميشه به افسانه پيوستن را دارد...اشكها مجالم نميدهند و من در اين حاشيهِ غم انگيز، بتو مي انديشم...اگر بازگشتي از اين سفر باشد، دوباره بسوي ترانه هايت پر ميگيرم، و اگر سرنوشت پاياني بر بيهودگيها و غمهايم بكشد و باز نگردم در اين احساس جاودانه خواهم شد...ترا به خداوند ميسپارم و خودم را به تقديرم...طرحي بروي گليم، شعري بروي كاغذها، اشكي كه به شوق ميچكد و با دلتنگي تبخير ميشود...و عشق والاترين احساسِ مشترك بين همه موجوداتست...ادمها،جانوران، و حتي ابِ رودخانه ها بدون عاشقي كردن ميميرند...تبخير ميشوند...اين برگه  هاي دلنوشته، اين جا سيگاري پر از ته سيگار، و سايه مرديكه تاريك بود اما روشني را دوست داشت، تنها يادگارِ من خواهد بود...حميد

مرا آبی تر از آبی
مرا جاری تر از امّید
مرا پر کن به دیدارت
_________________
هشدار ای بهار.. اگر که می مانی
مطیع باران باش
اگر چه درد انگیز ... هر آنچه خواهم باش


دو قطعه از درياي احساساتش...

بن بست...

لبِ استينِ من خيس از بغض رامسر
تهِ كفشِ من،پر از گلهاي پر پر

داخلِ اينه ها اشكالي كج و ماوج زندگي ميكنند كه ما هر روز موهايشان را شانه ميزنيم! هر روز بروي نكبتي انها لبخند هاي بي اراده ميزنيم! بعضي از ما خودشان را جلوي اين تصاوير كج و ماوج بزك ميكنند! بعضيها ان قسمتهاي بدونِ موي سرشان را بيشتر نگاه ميكنند تا گذارِ عمرشان را جستجو كنند! گاهي هم سفيديهاي مو بيشتر از همه چيزها به چشم ميخورد...

به پيچ و تابِ يك پيچك
به شكلِ اخرين ميخك
بيادِ شمعي در رگبار
دو سايه درهم، بر ديوار

اينه ها وقتيكه غبار ميگيرند، ان اشكالِ كج و ماوج در انها گم ميشوند! هرچقدر ميمون وار ادا در مياورند ديگر خودشان را در ان نميبينند! اينه ها وقتيكه ميشكنند، ان اشكالِ كج و ماوج نصف ميشوند! گاهي صد تكه ميشوند! بروي زمين ميريزند! و ديگر ما قادر نيستيم موهايشان را شانه بزنيم! انها را بزك كنيم و بروي نكبتيشان بخنديم! آه از اينهمه اينه...آه از انعكاس تصويرِ درب و داغانِ خود در يك قابِ رنگ و رو رفته كه گواه گذشته اي بي پدر است! گذشته اي كه مثل اينده حرامِ حرامزادگيهاي اينه ها شده است! اي اينه هاي حرامزاده كه شاهدِ عرياني و بيپردگيهاي ادمها هستيد و هر دقيقه انها را بخودشان نشان ميدهيد، شما وقتيكه ميشكنيد يك پرنده از درونتان رها ميشود كه در طلسمِ شما زندگي ميكرده است!

برگها زردِ زرد، وقتي هوا نيست
بوسه، سردِ سرد، صدا، صدا نيست
زخم هم چه بيهوش،هيچكس با ما نيست
شب چنان تيره كه شب پيدا نيست
نفسِ قمري كنار پنجره ،از دودِ سيگارهاي مردِ به انتها رسيده تنگ ميشود! قمري از كنارِ پنجره ميپرد! مرد پنجره را ميبندد...پشتِ شيشه روز بي روزنست! كسي پشتِ ان ديوارها رگِ دستش را زده است...آه مثل يك كبوتر چاهي در خونيكه حتي قرمز هم نيست پر پر ميزند...انگار اينه اي در حالِ شكستنست! كسي پريد...رها شد...اما يكنفر هنوز با جنجالهائيكه مغزش را معيوب ميكند دست در گريبان مانده است! زندگي به كامِ درد پرستان نميشود! اينه ها شوري در خود ندارند!سيگارها تلختر شده اند! در اسارت خنديدن بي معني ترين كارست! خنديدن گاهي از فحشِ ناموسي بدتر ميشود! مرد، بشقابِ غذايش را به ديوار كوبيد...مرد،كاغذ ديواريهاي اتاقش را پاره كرد...مرد، روي نقاشي روي ديوار شعر نوشت، مرد زير سيگاري پر از ته سيگار را با فحشهاي ركيك به گوشه اي پرتاب كرد! مرد روي گردِ اينه يك گلِ سرخ كشيد! و با تف، گردِ اينه را پاك كرد تا ببيند كه چه بر سرش امده است! مرد ساكش را بست! و در شبيكه باران ميامد به مقصدِ دريا، تند تند قدم برداشت! به دريا كه رسيد، دلش بيشتر گرفت! همه چيز ميچرخد! بهترين كار شايد خوابيدن باشد! در خواب روياهائي زندگي ميكنند! گاهي لخت ميشوند! گاهي ميبوسند! گاهي ادم را دست مياندازند! گاهي خدا در خوابها پيدايش ميشود! آه نميشود كه همه ديدنها را باور داشت...زندگي مثلِ اِدرار كردن همچنان جاريست...آه زندگي را گاهي بايد مثلِ اغوشي بدست اورد! آه زندگي را گاهي بايد مثلِ ادرار دفع كرد...آه من اِدرارم گرفته است... زندگي براي لختي هم كه شده كنار برو...حميد


عقابِ بي پر، بسترِ خاكستر
طاووس در اتش،سرداري بي سر
چه شد چه شد پايانِ قفس
چه شد چه شد،نورِمقدس


ناكجا اباد...

آسمان با من و ما بيگانه
زن و فرزند و در و بام و هوا بيگانه
خويش ، در راه نفاق
 دوست، در كار فريب ـ
 آشنا، بيگانه

كجا بايد گريخت از دستتان كه هركجا كه من بروم شما زودتر از من در انجا بوده ايد! كجا بروم كه حتي در اين محبسِ خانگي از ازارتان دمي جدا نبوده ام كه حتي به تنهائيم هم رحم نكرديد... نه چشمِ ديدن ابادي را داريد و نه حتي چشمِ ديدن نفس كشيدن در خرابه دلِ خودم را...از دزد بدتر بوديد، از اجل ابن الوقت تر! مثل برج زهرِ مار منظره نگاهم را پر ميكنيد ادمها...

نقش هر خنده كه بر روي لبي ميشكفد ـ
نقشه يي شيطانيست
در نگاهي كه تو را وسوسه عشق دهد ـ
حيله پنهانيست

پس از سالها سال كه در سوراخ موشِ خويش چپيده ام، و ازارم به يك گربه هم نرسيده، مياييد دمارم را در مياوريد، زندگي نيم بندم را هم بر سرم خراب ميكنيد، و دلم كه رفت، شما هم ميرويد به دنبالِ حيله هاي دوباره خود!بشكند ان ستونهاي نفاقتان كه خونِ دلِ همچون من سرخي گونه هايتان شده است...

چو كاري غيرِ بت سازي زِ زاهد بر نميايد
عبادت خانه اي كم شد چه غم؟ بت خانه اي كمتر
و گر منهم نباشم در جهان، ديوانه اي كمتر

ترسيده ايد از نواي عشق، ترسيده ايد از صداي دل، ترسيده ايد از انچه دروغهايتان را بر ملا ميكند...ترسيده ايد...دير زمانيست كه از صداي عاشقي ميترسيد كه اين صدا جهلتان را خرد كرده است...

كس ز نزديكان نداند كيستم
تا بدانندم كه هستم، نيستم
از تو پنهان چون كنم؟ تا بوده ام
در دل اين جمع، تنها بوده ام

زيرِ پوست تنهائي خود خزيده ام، چون لاك پشتي كه تنها حريمش،لاكِ سنگيش بوده باشد...كورم از ديدنتان...بيگانه ام با دنيايتان...

حقيقت در نواي توست
در مينايِ مي ساقي

گريه هايم بي تاثير تر،اسمانم بي ابرتر،بارانها بي بهانه تر، من تهي تر، تنهائي تنهاتر، حسرت بي دريغ تر، مستي هم بي شرابتر، شوق غم انگيزتر، جاده ها بن بستتر...لعنت ابدي تر...
من حتي ديگر گريه هم نميكنم، تف ميكنم...تف ميكنم...كه گريه حرمتي داشت، كه ادم حرمتي داشت، كه دلدادگي حرمتي داشت، كه زندگي حرمتي داشت
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل
من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

من براي اين سفر، كوله اي برداشته ام از لعنتها، شكستها، و زخم از رفاقت خوردنها...و زخمي كه تو بر من زدي تا خاكِ گورم التيامي نخواهد داشت...كه زخمِ تو زخمي كاري بود وگرنه من عادت به زخمي شدن داشتم! و پدر شعري ميخواند كه تا ابد چشمانم را ميگرياند:
گليمِ بختِ كسيرا كه بافتند سياه
به ابِ زمزمُ كوثر سفيد نتوان كرد
ميروم به ناكجا، ناكجائيكه خودم باشم و همه خودكرده هايم...من گريه نميكنم...من تف ميكنم...تف ميكنم...تف ميكنم...حميد

خاكسترم كه شعله نشد،دودم دامنت را ميگيرد


پائيز رفتني نيست...

پائيز رفتني نيست...پائيز در دلهاي تك تك ماست! وقتيكه ما همديگر را به اندازه يك انسان قبول نميكنيم، براي همديگر به عنوان يك انسان ارزشي قائل نميشويم چطور ناممان را انسان گذاشته ايم!
نه...اينگونه زيستن نه انسانيست و نه به شكلِ انسانيت! اين تنها و تنها يك اكوسيستم و يك زنجيره از نوعي حيات است! به اينگونه زيستن انگلي زيستن ميگويند! انگلها  از خونِ ميزبانِ خود ميمكند تا زنده بمانند! زندگي قواعد و راه و رسمي مشخص دارد! زندگي فقط اعتبار و حق ما نسبت به خود نيست،زندگي يعني جمع و جمعيكه با يكديگر تضاد اشكار دارد چطور ميتواند پويا و روبه جلو باشد؟! زندگي اين نيست كه منافعِ شخصي هر ادمي تامين بشود، زندگي وقتي زيباست كه منافع جمعي براورده ميشود...تكنولوژي بسرعت باد پيشرفت ميكند و در جوامع توسعه نيافته نامِ اينترنت همچون غذاي شب براي جوانان و نسلِ تازه مطرح ميشود! در جوامعي كه بسياري از محدوديتها هنوز وجود دارد اينترنت ابزاري ياغي در دست ادمها قرار ميگيرد! ادمها عقده هايشان را گاهي اينجا خالي ميكنند! ناگفته هايشان را اينجا ميگويند! و در اينجا دوستاني پيدا ميكنند كه در حالتِ عادي امكان نداشت كه بيابند! اينترنت بدون مرز و حريم مشخص بر خانه هاي ما وارد ميشود و ميتازد! اطلاعات و اخبار زودتر از خبرگزاريها منتشر ميشود! راست و يا دروغ، همه چيز در اين فضاي مجازي تكثير و ترويج ميشود. اينترنت گاهي و در اينجا شايد بيشتر از هرجاي ديگر جهان با احساسات جوانان عجين شده است. مثل سيگار، مثل الكل،مثل گراس،اينترنت هم اعتيادي در قرن بيست و يكم بحساب ميرود! اعتياديكه از نظرِ من بدتر از اعتياد به هروئين است زيرا هروئين قربانيش را زودتر ميكشد اما اينترنت ذره ذره جان را ميگيرد، ادم را وابسته ميكند، از روابط سالم و واقعي دور نگه ميدارد و همه روابط را به چهار گوشه يك مانيتور ميكشاند! و مصيبت از جائي اغاز ميشود كه در اين فضاي بظاهر مجازي يك علاقه، يك دوستي، يك عشق بين دو انسان بوجود ميايد! دو انسانيكه شايد در حالت عادي محالست كه به يكديگر برخورد كنند و با همديگر مواجه بشوند! ارام ارام وابستگي بيشتر ميشود و چه بسا ادمهائي زندگي مشتركشان را در همين دوستيهاي اينترنتي از دست داده باشند... درست و يا غلط بودن انديشه و يا روابط هر ادمي تا وقتيكه به خودش متعلق باشد در اختيار و تصرف خود اوست، اما وقتيكه انساني ديگر پا بزندگي ادم ميگذارد، ادم بايد كه در قبال گفته هايش مسئوليت پذير باشد! عشق ميتواند در كوچه، در بازار، در مهماني، در هر مكاني و حتي در اينترنت بوجود بيايد. عشق تنها احساسيست كه عقل را كنار ميگذارد و عاشق با احساساتش رو به جلو ميرود...عشق مقدسترين و با شكوه ترين غريضه و احساس بشريست كه موجب اميدواري و نگاه زيباتري به زندگي ميشود. مهم نيست كه عشق كجا و چطور بوجود امده باشد، مهم اينست كه عاشق و معشوق در قبال گفته هاي خود قبولِ مسئوليت كنند...چه مانعي دارد؟ عشق ميتواند در اينترنت بوجود بيايد و ادمها با درون يكديگر اشنا بشوند و سپس به دنياي حقيقي پا بگذارند...اما داستان به همين سادگيها تمام نميشود! خيلي وقتها نگاه و انديشه خانواده ها به شكليست كه براي فرزندانشان حق انتخاب را قائل ميشوند و ميگذارند كه يك جوان در مورد زندگي شخصي و اينده اش تصميم گيري كند. و تنها اورا در اين تصميم گيري راهنمائي و هدايت ميكنند اما اعمال زور نمينمايند...اما در بيشتر خانواده ها اين نگاه و انديشه وجود ندارد! انها به شكل سنتي به دنياي پيرامونشان نگاه ميكنند...انها خود را صاحب اختيار اولاد و فرزندانشان ميدانند! انها براي انتخاب فرزندانشان كمترين ارزشي قائل نميشوند! انها فرزندشان را جزو دارائيشان بحاسب مياورند! در ازدواج براي فرزندشان نرخ تعيين ميكنند! بقاي زندگي را در مهريه بالا ميدانند و نه در عشق و يكرنگي و صداقت! انها بجاي فرزندشان تصميم ميگيرند، بجاي او طرف را مورد ارزيابي قرار ميدهند، بجاي او طرف را انتخاب و با اعمال سليقه تعيين ميكنند! و اگر فرزندشان بجز اين بخواهد اورا بدترين ادم ميدانند! اورا تحقير و تهديد ميكنند، اورا سركوب ميكنند و حق انتخاب را با اعمال زور از او ميگيرند! يك ادمِ سرخورده و عقده اي و بي اراده ميپرورانند كه بدون انها قادر بزندگي نميباشد! حالا تصور كنيد كه فرزندِ يكي از همين خانواده هاي سنت گرا با چنين تفكري عاشق بشود! و شريك زندگيش را خودش انتخاب كند...چه بر سر او خواهد امد؟! بر سر احساساتش چه ميايد؟! بر سرِ انكسيكه به او دلداده شده است چه ميايد؟!  دو انسان به همين سادگي و بخاطر تصميم گيري هاي ديگران سرخورده و افسرده ميشوند! از زندگي رو برميگردانند...در بهترين حالتِ ممكن اعتمادشان را نسبت به همه ادمها از دست ميدهند و در بدترين حالتِ ممكن احتمال دارد كه با جانشان بازي كنند! و انوقت والديني كه به اصطلاح صلاحِ فرزندشان را در قطعِ اين رابطه ميدانند متوجه خواهند شد كه چه بر سرِ اينده و ارزوهاي دو انسان اورده اند! كشتن فقط بصورت فيزيكي كشتن نيست، بلكه كشتنِ احساسات و ارزوهاي دو انسان بدتر از حذفِ فيزيكي انهاست!
منهم ناخواسته دچارِ يكي از همين دلدادگيها شده ام! مدتيست كه دل و جانم را با هم در راهِ دلدادگي داده ام...يكبار جواب رد شنيدم و با خود گفتم:
ما بختِ خويش در اين شهر ازموده ايم
خودم را حبس كردم و ديدم كه چطور همه وجودم در عينِ زندگي نابود شد! شبها گريه بود و صبحها چشماني بي رمق كه برايش فرقي نداشت امروز و يا فردا مردنش! اما طرفِ مقابل من به اندازه علاقه مندي من نسبت به خودش ،مرا دوست داشت و با اين تصميم گيري والدينش كنار نميامد!چندين ماه گذشت...ارزوي دوباره امدنش داشت در جانِ من در حسرتِ ابدي باقي ميماند كه دوباره مثلِ نسيم بر من وزيد... و منكه در عين زندگي مرده بودم دوباره جان گرفتم و متنهايم هم همراهِ عاشقي در اينجا  به جريان افتادند...مدتي گذشت...چه كنيم؟ فرار؟! و يا دوباره صبوري؟! من پيشنهاد دادم كه از راهِ قانوني وارد بشويم! شايد براي يك انسان حقي قائل بشوند كه والدينش را مجاب كنند...پژمردگيهايم را در كنارش ميگذراندم و او به من اميد ميداد و از عشقي بينهايت برايم سخن ميگفت...عشقيكه به اندازه اسمان ابي و زيبا بوده و هست...مدت كوتاهي گذشت تا اينكه خانواده اش از رفتارِ او دريافتند كه دوباره نامِ من در جانِ او باقي مانده است...و اين مسئله براي بارِ دوم مطرح شد. و من خيال ميكردم كه دوباره با مخالف خانواده او، اورا از دست خواهم داد! شك نداشتم...اما ايندفعه ماجرا بشكلِ ديگري دنبال شد! با توجه به مخالفت همه خانواده او، پدرش ادرس منرا جويا شد و اقوامي از انها براي تحقيق به سوي ما امدند! من متعجب بودم و اين مسئله را به فالِ نيك گرفتم كه اينبار ممكنست مسئله ما حل بشود زيرا انها پذيرفته اند كه براي تحقيق قدم بردارند! همه چيز بسرعت در حال انجام شدن بود! انها امدند و از محل سكونت من تحقيقاتي كردند. و سپس به منزلِ ما امدند و ساعتها با من گفتگو كردند! من همه احساساتم را نسبت به ان دختر برايشان گفتم، گفتم كه هر تضميني كه بخواهيد ميدهم، و حتي حاضرم اندك دارائيم را هم بنامش كنم...انها منرا خيلي بالا و پائين كردند، و با زيركي حتي سعي ميكردند كه منرا از تصميمم منصرف كنند اما من كوتاه نميامدم. در صحبتي عجيب انها از من خواستند كه براي ادامه تحقيقاتشان ادرس همسر قبليم را به انها بدهم! اما من اينكار را نكردم...اگر قرار باشد كه براي تحقيقات از دشمنِ ادم سوالاتي كنند، اين نامش بهانه جوئي و بهانه تراشيست! اگر من با همسرم تفاهم داشتيم كه كارمان به جدائي نميرسيد! چه كسي پس از جدائي از همسرِ سابقش از او خوب خواهد گفت؟! و يا اورا تائيد خواهد كرد، كه كسي بخواهد امارِ منرا از او بگيرد. من همانجا فهميدم كه در انها صداقت وجود ندارد و هدفي را دنبال ميكنند! انها رفتند و قول دادند كه جواب منرا بزودي بدهند! انها در ادامه تحقيقاتشان از برادر و از محلِ كار قبليم پرس و جوهائي بعمل اوردند. از همسايه ها و ادمهاي محل سكونتم سوالاتي كردند و همگي گفته بودند كه اين خانواده، خانواده محترم و اصيليست...دو هفته گذشت و من نميدانستم كه تحقيقات انها چرا اينهمه بطول انجاميده است! بيقراري و تشويش ازارم ميداد. مثل هميشه در بيم و اميد بسر ميبردم اما دلم به عشق او روشن بود و خودم را مجاب به تحمل ميكردم! تا اينكه امروز ظهر برادرش با من تماس گرفت و علي رغمِ تصور من گفت: از اين ببعد همه چيز بين شما تمام شده است و ما تصميمان را گرفته ايم و اگر يكبار ديگر تماسي بگيري با تو برخورد خواهيم كرد! من ابتدا با زبان خوش علتِ اين تصميم گيري را جويا شدم اما جوابم را ندادند! و سپس با زبانِ خودش به او گفتم: فلاني، بچه تر از اين تهديدها هستي و هيچ غلطي نميتواني انجام بدهي و من تا اخر بر سر حرفم ميمانم مگر اينكه خودِ ان دختر بگويد كه ترا نميخواهم! و او گوشي را قطع كرد... از ظهر تا الان، ادمِ هميشگي نيستم...دچار بدترين شرايطِ روحي شده ام...نميدانم كه راهِ حل اين ماجرا چيست! چه بايد بكنم؟! سكوت و يا اينكه حقم را به هر قيمتي بگيرم! من تا به امروز تمام زندگيم در بحرانهاي حادِ روحي گذشته است...زندگي سابقم بخاطر عدم تفاهم از هم پاشيد در حاليكه همسرم بظاهر عاشقم بود! چندين بار خودم را به خودكشي مجاب كردم اما نتوانستم...خودكشي كار ابلهانه ايست اما گاهي ادم را وسوسه ميكند! من دلم نميخواهد كه پس از مرگم بگويند كه يك ترسوي ابله بود، اگرچه در حياتم هميشه گفته اند: اين ادم خودسر و تكرو است و در حماقت و احساس نظير ندارد! اگر از احساسم نسبت به ان ادم بگذرم، با يك جنازه تفاوتي ندارم، و اگر بر احساسم باقي بمانم با اين جهل و خودكامگي اطرافيان او چكار كنم؟!! من سالها سالست كه سرم را در لاكِ خودم فرو برده بودم و كاري به كارِ احدي نداشتم. او دوباره خونِ عاشقي را پس از پنج سال زندگي زجر اور و تاهل كه فقط نام زندگي را بر خود داشت، در من بجريان انداخت...او منرا فهميد و من چطور از كسيكه ميانِ اينهمه ادم منرا دريافته است بگذرم؟! او عاشقانه منرا دوست ميدارد اما براي بارِ دوم و به شكل مرموزي پس از تحقيقات، خانواده اش به شكل گذشته با اين پيوند مخالفت ميكنند! مثل ديوانه ها بيقرارتر شده ام، نميتوانم كه احساسم را سركوب كنم، نميتوانم عشقش را نسبت بخودم ناديده بگيرم،نميتوانم كه عشقم را نسبت به او فراموش كنم...من هشت سالست كه يك شبِ خوش نداشته ام! هشت سالست كه ادم بودن يادم رفته است! هشت سالست كه انزوا را برگزيده ام!چطور ميتوانم اخرين تركشِ اميدم را هم فراموش كنم؟! هنوز شدتِ ازردگي مرگِ پدرم، و بر هم خوردن زندگي تاهلم بر من سايه گسترده است.من هنوز از افسردگيهاي سابق رنج ميبرم. درد ميكشم و بجز نوشتن از انها با هيچكس دم نميزنم...من تا امروز هرچه كه نوشته ام را احساس كرده ام و كلامي مگر حقيقتِ زندگيم و انچه عذابم ميدهد نگفته ام! هدفِ من از اين بلاگ گفتنِ دردهائي بوده است كه با اطرافيانم نميگويم زيرا من روابطي ندارم...همه زندگي من يك طبقه از يك اپارتمان و تعدادي ماهي زينتي، و علايقم به طبيعت و نگارش بوده است...من در اخرين تصميم گيري همه باقيمانده احساسم را پس از سالها سال ناكامي و شكست داده ام، تقديم كرده ام.شدت ازردگيهايم حتي نوشتني هم نيستند! شبها با قابِ عكس پدرم صحبت ميكنم،فاتحه ميخوانم، گريه ميكنم و خودم را ذره ذره ميكشم! پاكت پاكت سيگار،حرامِ اين دقايق ميشود! من ادمِ ذاتا نا اميدي نبوده ام اما زندگي اينبار تبرش را به ريشه هاي من ميكوبد...من هيچ زمان تا به اين اندازه بي خدا نبوده ام! منهم خدائي داشتم...از بس پشتِ اعتمادم را زخمي كردند به كفر گوئي افتادم اما خدا ميداند كه هنوز گهگاهي به درگاهش گريه ميكنم...نميتوانم كه از اين پيش امد ساده بگذرم زيرا در سني اتفاق افتاده است كه نوجواني و جواني من گذشته است و من در ميانِ راه زندگيم در گِل فرو رفته ام...من به اندازه همه عمرم در احساسات و دارائيهايم باخته ام، خسارتِ مادي و معنوي داده ام، و چطور ميتوانم كه به اين اتفاق عكس العملي نشان ندهم! كار از كار گذشته است و من بايد در سي و چهار سالگيم يا حقم را بگيرم و يا ساكم را جمع كنم و براي هميشه بروم...اي ابله ها، شما دو انسان را با تمامِ ارزوهايشان كشته ايد! هر اتفاقي كه بيفتد شما مقصر اصلي ان هستيد...شمائيكه نميگذاريد يك ادمِ بالغ براي اينده اش تصميم بگيرد، و انتخابش را خودش انجام بدهد.وقتيكه كسي بر عشقش پا فشاري ميكند،نميتوانيد بزور اورا منصرف كنيد و زمانيكه عشق دوطرفه باشد محالست كه شعله هايش را با جهالتتان خاموش كنيد...اين احساس دو طرفه بوده و هست و شما مقصرِ اتفاقاتِ اينده خواهيد بود...من ديگر خودم نيستم...شايد تا فردا هم دوام نياورم و يا راهي تيمارستان بشوم!من خواستم اميدوار بمانم، ادم باشم، و همه مصيبتهايم را تا امروز به هر صورتيكه بود تحمل كردم...اما ان ادم هميشگي ديگر اميدي به هيچ چيز ندارد، و دليلي براي بودنش نميبيند...شما مقصرِ اتفاقاتِ اينده خواهيد بود زيرا من خواستم تمامِ شرايطتان را بپذيرم اما اينبار از پشت خنجرم زديد....من نامِ خودم را خط ميزنم زيرا با يك مرده تفاوتي ندارم...حميد

ترانه: Once Upon A Time In The West

اكوسيستمي در فكر...

هوا بدجوري گرفته دلم اروم نداره
روي شيرووني مثه سيل داره بارون ميباره

اگر به من باشد،كاري ميكردم كه در تمامِ دوازده ماه سال باران ببارد!
اگر به من باشد،كاري ميكردم كه يك هوشيار در شهر نماند،جملگي مست باشند...زيراكه هوشياري درد بزرگي دارد حتي بزرگتر از هرچه اندوه و جان كندنست...
هق هقِ گريه ناودون پره دردُ دلشوره
يادِ غربتو رو گونه ام، غمِ بارون ميشوره

انهم چه غربتي! غربتِ خانگي صد مرتبه از غريبگي در جاهاي ناشناخته بدترست! وقتيكه همزبانت ميبيند، ميشنود، اما حوصله اش نميگيرد، و ترجيح ميدهد كه همانندِ همه راهِ خودش را برود و بارِ خودش را به مقصود برساند! و من هنوز نميدانم مقصد كجاست! و چرا بايد اين بارهاي اضافي را مثلِ قاطر بدوش كشيد و برد...و در اخر فهميد كه عمر به تباهي رفته است و مقصد هنوز نا پيداست!
وقتيكه مهرباني كمرنگ ميشود همه چيز رنگِ ديگري بخود ميگيرد...و مقصدها اگرچه مقصدند اما سرانجامِ همگي انها يك آه بلند و يك حسرتِ هميشگيست!
ادمهاي اينجا،هنوز هم خوبند،نجابت دارند، اگرچه بي تفاوتند اما هنوز نجيبند، و شايد براي همين باشد كه هرچه بر سرشان ميايد همواره شكر ميگويند! و من از اين شكر گوئيهاي بيهوده گريزانم! و من شكر نميگويم تا كفر منرا به حقيقت برساند!
اما كدام حقيقت؟!! چرا بايد بدنبال چيزي گشت كه وجود ندارد! حقيقت همينست: شب، روز، ديروز،امروز،اينده، و سر و ته همه اينها از يك كرباسست...
متاعِ كفر و دين بي مشتري نيست
گروهي اين،گروهي ان پسندند

و من احساس ميكنم كه خداوندي اگر وجود داشته باشد(كه دارد) همه را بر سرِ كار گذاشته است! اما هنوزهم زندگي ارزشِ زندگي كردن را دارد...چيزهاي زيادي هست كه ادمها را سرگرم ميكند! يك عمر دويدن براي كسبِ روزي حلال يا حرام، كه شكم اهل و عيال سير بشود! كه اتومبيلِ پرايد، به زانتيا مبدل بشود، كه خانه اي در جنوب تهران به كوهپايه هاي شمال شهر جابجا بشود، كه فرزندِ ادم تحصيل كند،بزرگ بشود، مهندس بشود،پزشك بشود، يا مثلِ من عمله باشد، و وقتِ تشكيل خانواده اش برسد! برايش همسري اختيار كنند، زيرِ سقف بق بقو كنند!(مثل ياكريمهاي عاشق) و اينها همگي نامِ زندگي را دارد و هنوز هم بظاهر زيباست! و بر منكرش لعنت كه اگر زيبا نباشد كه هست، كه منهم هنوز دچارِ اين بيهودگيها هستم وگرنه سالها پيش به ديدارِ اموات ميرفتم! اين زندگي هر هدفي داشته باشد رازهائي را در پشتِ پرده دارد كه بر كسي عيان نخواهد شد! ميدانم كه افرينش انچنان هم بي هدف نبوده است اما به رازِ افرينش كسي دست پيدا نميكند! و به گمانه زنيهاي مرسوم ادامه ميدهيم!
هر كسي از ظنِ خود خود شد يارِ من
از درونِ من نجست اسرارِ من

درونِ ادمها مثل ني لبك ميماند كه هركسي به گمانِ خودش انرا بصدا در مياورد! روزگارِ غريبيست...پيچيده تر از گذشته ها جريان دارد...دلم ميخواست كه نوازنده درامز(جاز) بودم! طبلهاي كوچك و بزرگ و پدالها و سنجها و طبلكها! درامز هم مثل زندگي كوبه هاي متعدد و مختلفي دارد و گاهي ارام ميگيرد و گاهي سنگين ميشود! من هر وقت بر سرِ سفره يا ميزي مينشينم با قاشقها درامز ميزنم! كسي چه ميداند، شايد در اين اشفتگيها نوري بتابد! اي زندگي بگذار منهم مثلِ بقيه ادمها بق بقو كنم، مثل همان ياكريمهاي عاشق! اگر زندگي ارزشِ هيچ چيزي را نداشته باشد اما ارزشِ عاشق شدن را دارد...منهم عاشقم...منهم عاشقم...دستت را به من ميدهي؟!نميدانم....حميد

كويرِ تشنه تنم، تو خوابِ بارونِ توست

يك تانگو در خيال...

انگار در اينجا هميشه حق تقدم با خانمهاست!
نميدانم شايد در پاريس، كلن، وين،نيويورك هم همينطور باشد! شايد چون خانمها زيباتر از اقايان هستند! شايد براي اينكه اگر يك مرد يك ساعت در كنار خيابان معطل بشود تاكسي گيرش نيايد اما يك خانم...
اما دوستِ من نظرِ ديگري دارد! چندين هفته پيش كه در مغازه اش ايستاده بودم و گپ ميزديم يك خانم بهمراه دخترش وارد مغازه شدند و مشغولِ تماشاي ماهيها...ناشي بودند و اين كاملا مشخص بود! براي خريدن يك جفت ماهي حوضِ معمولي نيم ساعت از تمامِ ماهيهاي انجا سوال ميكردند! دوستم هم با حوصله فراوان جوابشان را ميداد! اخر ميگويند نفسِ يك زن خوشتر از ما مردهاست! در حيوانات معمولا گونه نر خيلي زيباتر از ماده هاست! در مورد ماهيها هم گونه هاي نر بسيار گرانتر و زيباتر هستند! ان خانم مرتب سوال ميكرد: كه اينها نر هستند و يا ماده! و وقتي متوجه شد تمامِ ماهيهاي نر زيباتر از ماده هايشان هستند با دلخوري گفت: پس چرا در مورد ادمها زنها زيباتر از مردها هستند!
دوستِ خوش ذوق ِ منهم بلافاصله گفت: اتفاقا شما خانمها خيال ميكنيد كه زيباتر از ما مردها هستيد! و ادامه داد: مردها واقعا زيباتر از خانمها هستند...و همگي خنديديم! اما من هنوز نميدانم براستي خانمها زيباتر هستند و يا اقايون! البته اين مسئله مهمي هم نميتواند باشد وقتيكه رزم ناوهاي امريكائي در خليج فارس مانور مشتركي را در حال انجام دادن هستند! نميدانمكه حضور رزم ناو( اينتر پرايز) در خليج يك شوخيست و يا يك فاجعه! اميدوارمكه يك شوخي باشد زيرا هيچكسي از يك درگيري وحشتناك خوشش نميايد!
داشتم فكر ميكردم يك نهنگ گوژپشت زيباترست و يا ناو هواپيما بر اينتر پرايز! يقينا مواجهه با يك نهنگ گوژ پشتِ قطبي بهتر از وحشتِ جنگي دوباره است...
تصور كن اگه حتي تصور كردنش سخته
جهانيكه تو اون هر ادمي خوشبخته خوشبخته!
نه ممكن نميشود! جهانيكه در صلح باشد وجود ندارد! تمامي ارامشها طوفان سختي از پسِ خود دارند...زياده طلبيهاي انسانها تمامي ندارد! اين دنيا از وقتيكه نامِ دنيا بخود گرفت كشتن و تخريب را اموخت! دنيا هميشه و هر زمان فقط به عده خاصي از ادمها رحم ميكند! انها با ثروت و قدرتشان ديوارِ امنيتشان را بالا برده اند! بقيه ادمها از جمله خودِ من به گروه انسانهاي معمولي و بي پناه تعلق ميگيريم! و هر اتفاقي كه بيفتد هميشه گريبانگيرِ ادمهاي پيش پا افتاده ميشود! صدام ديكتاتور و جنايتكار عرب پس از انهمه تجاوز و ادم كشي با لباسهاي تميز در محضرِ دادگاه عدالت مينشيند و نتنها ابرازِ ندامت نميكند بلكه با چهره اي حق بجانب خودش را هنوز رهبر بر حق ملت عراق ميداند! دادگاه هم مرتب لاس ميزند و كيفرِ اورا به عقب ميندازد! در حاليكه اگر يك شهروند معمولي قتلي انجام بدهد بلافاصله طناب دار را بر گردنش ميبيند!
كدام عدالت...شوخيهاي كودكانه گاهي ادم را به خنديدن وا ميدارد...و صحبت از عدالت چيزي جز يك لطيفه بي مزه نميتواند باشد!
دلم ميخواست كه در يك دهكده كوهستاني در فرانسه زندگي ميكردم! دلم ميخواست كه به جاي ادمها فقط با طبيعت و جانوران مواجه ميشدم! دلم ميخواست كه از اين معادلاتِ روزمره خارج بودم...حالا كه نميشود، با احساس اين ترانه فرانسوي كه فضاي اتاقم را پر كرده است چشمهايم را ميبندم و پايم را روي ميزم دراز ميكنم و چاي را بجاي سركشيدن ،لب ميزنم! هنوز نفهميده ام كه خانمها زيباترند و يا اقايان! حميد

زندگي در حركتِ اهسته...

اين سروده ام را كنارِ اين رودخانه رها ميكنم...

زندگي در حركتِ اهسته


وقتيكه كسي نيست، دچارِ خود بودن
تصاوير،علامتها، فكر،نگاه
در عمقِ این زمزمه ها چيزي زندگي ميكند!
وقتيكه كسي نيست، همرازِ خود بودن
صداها،زوايا،خانه،كوچه،رهگذرها
اجرهاي خشتي مدرسه ناشنوايان،باغچه بان
وقتيكه كسي نيست،نگاه هنوز زندگي ميكند
لالها هم ميبينند،كرها هم احساس دارند
كورها هم دستشان را، از حرارت اتش دور نگه ميدارند!
انتهاي همين كوچه، مهد كودكي بود
بيست و هشت سال از ان جلوه كودكانه ميگذرد!
شب،تنهائي،زمزمه هائي از جنسِ سكوت
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر!
همه چيز سرانجام سكوت ميكند
شب پاياني بر هياهوي روزست
از سكوت لذت ببر!
روز نشانه اي از حضورِ شبست
روز ميترسد از تاريكي،شب ميگريزد از روشني!
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر
ادم ميترسد از فرجامش، فرجامها با ادمست!
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر
ادمها از تنهائي وحشت دارند،تنهائي بدنبال ادمها ميگردد!
هيچكس بدرستي نميداند! ندانستن دروغها را شاخ و برگ ميدهد!
از سكوت لذت ببر!
بالاي كوه،كنارِ سد، دور از ادمها، هم اغوشِ عاشقي
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر
اسماني ابي، زميني سبز،وسعتي بينهايت،چشم اندازي عجيب
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر!
نقشِ دختري در خيال،اغوشي عريان،بوسه اي پر هوس
جاده اي خيس، ابرهائي سفيد،رگبارهائي رويازده
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر!
باران اعجازي دارد به ژرفاي خيال،به بلندي سقفِ روياها
سرما پوششي ميخواهد، از جنسِ دستانِ تو،عشق
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر!
تابستان زيرِ نگاهِ تو ميوه ميكند، خاطره انگيز ميشود
بهار از ترنمِ لبهايت خوشبو ميشود،گل ميكند
پائيز زير قدمهايت زرد ميشود، باد زمزمه ميكند
و زمستان در اتشِ حضورِ تو به ادم برفيها خوش امد ميگويد!
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر!
احساسي شگفت انگيز، در تمامي اين تنهائيها نامِ ترا در قلب من زنده نگه ميدارد
دلم ميگيرد، گريستن در اختيارِ من نيست، دلم ميگيرد
بهانه،راز،شوق،اشك،انتظار،تو،من
واژه هايم براي توست، سكوت را در خيالِ تو دوست ميدارم
زندگي،روز،شب،ادمها،سرگيجه،اينجا،انجا
افتاب،باران،جاده،تخيل،تكرار،فراز،نشيب
از سكوت لذت ببر،از سكوت لذت ببر!
حميد

بسوي تو ميدوم...

اين سروده ام را به سرعتِ قدمهاي پر تشويش و نفسهاي بريده ام بسوي تو روانه ميكنم...

بسوي تو ميدوم

من از كنارِ راه اهن قدم زنان،در پوست تنهائي خود
به زيرِ يك دنيا باران بدونِ چترِ التماس ميدوم
من از گوشه هاي عاشقي، شكستنهاي غم انگيز،سكوتهاي سرد
به زيرِ يك دنيا باران بدونِ چترِ التماس ميدوم
من از صداي گيتارِ ان كولي عاشق، تا چشمِ روشنِ تو
با دنيائي از تشويش،از خيال، با چشمهاي خيره و پر سوال ميدوم
من از غربت روزهائي كه شبش مشوش تر از خاطره هاست
و بارانهايش هزار ناگفته را گريه ميكنند، با اخرين بهانه ميدوم
من از كنارِ غربتِ تنگهاي ماهي، در شبهاي عيد
تا چله عذاي سياه روزي سرزمينم، پر گلايه ميدوم
من از حياطِ دبيرستان، تا حياطِ پر از شمعداني خانه ام
مسافتي چهارده ساله را، با خاطره،با اشك، با ناباوريها ميدوم
 من از رنگين كمانِ روشنِ كوهسار، تا گريه هاي اتاقِ گوشه پشت بام
با خاطريكه از باريدنهاي زندگي خيس و پر تشويشست، همچنان ميدوم
من از روزهائيكه بغضِ شيشه هاي اتاق، از جنسِ نا گفته هاست
تا شبهائيكه بجز صداي نفسهاي خود، ترانه اي حضور ندارد، بي طاقتتر ميدوم
اسماني پر از ستارگان،ماه، و ابرهائيكه تكه تكه بسوي اغوشِ همديگر رهسپار ميشوند
گوشه پشتِ بام، سرزمينيكه به اندازه همه ناگفته هايم وسعت دارد
اما در چهار گوشه ساده خلاصه ميشود!
باد ميايد! شب ميايد! ابر ميايد،باران ميايد،و چراغهاي چشمك زن همچنان سوسو ميكنند
در خانه هاي مجاور، زندگي جريان دارد، و تيرهاي چراغِ برق نبضِ روشني را بر سنگفرشِ كوچه بتصور ميكشند
و من سالهاست كه دويده ام، ميدوم، ميدانم، نميدانم! ميبينم، و متصور ميشوم
ان دخترك شبها كه تنها ميشود، عروسكش را در بغل ميكشد تا خوابش بگيرد
و من شبهاي تنهائيم را در كنارِ زير سيگاري ميگذرانم تا وقت يا بيوقت به اتشي،
همنواي سوختنهاي دلم باشم
براي ساختنِ خيالاتي تازه، فرصتي لازمست به اندازه دوباره متولد شدن!
من اما سالها سالست فرسودگي و پلاسيدن را ميشناسم، اما هنوز هم بدنبال خيالاتِ تازه ميگردم
چاره سازِ اين نفسهاي تنگ، اين دويدنهاي بي فرجام، اين طاقت اوردنهاي بيهوده
پيغاميست از دهانِ تو، كه به مغزِ استخوانِ من رسوخ ميكند
و اينهمه خرابي را در چراغاني شبِ چشمانت اباد ميسازد
پس از اينهمه دويدنها، اينبار بسوي تو ميدوم
شبِ من بدنبالِ پيغامي از دهانِ توست
بسوي تو ميدوم
حميد

دنيائي از پريشاني...

اين سروده ام را كنار پشت بام در هوائيكه به اندازه رعد و برق و رگبار معترض بود نوشتم...و عشق رها بودن از اين بازيهاست...

دنيائي از پريشاني

پادشاه پشت سربازها نشسته است
دو حركت بطرف جلو
سربازِ سفيد روبه خانه هاي سياه
 سربازِ سياه يك حركت بطرف خانه هاي سفيد!
سرباز هاي سفيد، سياه، بطرف همديگر ميايند!
اسبِ سياه سربازِ سفيد را ميكشد
فيلِ سفيد اسب سياه را از پا در مياورد!
همه در صفحه سياه و سفيد به زمين ميفتند!
وزير حركت ميكند!
براي تصرفِ خانه هاي سياه
قلعه مقابل شاه مي ايستد!
وزير جايش را تغيير ميدهد!
شاه در گوشه صفحه قلعه ميبندد!
سربازها يكي پس از ديگري محو ميشوند!
فروانروايان مقابل همديگر قرار ميگيرند!
صفحه خاليتر ميشود!
باد ميگيرد!
وزير در مقابلِ وزير قرار ميگيرد!
شاهها به پشته قلعه ميگريزند!
چيزي باقي نمانده است!
در صفحه خالي از سرباز و وزير و اسب و فيل
پادشاهان قدرتي ندارند!
بازي تمام ميشود!
دنيائي از پريشاني
دنيائي از پريشاني
حميد

 

 

تكه اي كاغذ...

دو صندلي
تو،من
و نگاهيكه به اندازه دوست داشتن
عمق دارد
من شاعر نيستم
براي شكستنِ سكوت
دلم خواست كه  بگويم:
دوستت دارم
حميد

بعدالظهر باراني...

بارونو دوست دارم هنوز
چون تورو يادم مياره
حس ميكنم كه با مني
وقتيكه بارون ميباره
ساعت چهار بعدالظهر تنهائيم را مهمانِ دقايقي در بالاي پشت بام خانه ميكنم! صداي هيئتهاي مذهبي از صبح تا اين لحظه سكوت كوچه را پر كرده بود و حوصله ام را سر ميبرد...قيافه ادمهاي هميشگي كه تند تند مسير كوچه را پر سر و صدا طي ميكردند! و صداي داد و فرياد كودكانشان كه از سر و كول همديگر بالا ميرفتند! و من هنوز نفهميده ام كه چرا؟!!!
گوشه پشت بام ايستاده ام...سيگاري اتش ميزنم...دوباره اين فضاي دق كرده با صداي بارش باران مانوس ميشود...باد تندي گرفته است و از پس ان باران  به رگبار مبدل ميشود...خيسي و رطوبت دلچسبي محوطه پشت بام را پر ميكند و هواي خنكي بهمراه باد قطرات باران را بصورتم ميزند...روي شيرواني خانه مجاور چندين كبوتر چاهي سر در پرهايشان فرو برده اند و از زير باران تكان نميخورند! و گهگاه چندين كبوترِ سفيد خانگي از بالاي سرم عبور ميكنند...پيچك سبز و قديمي كنار حياط در گذار از سالها سال خودش را كشان كشان به تراس و بالاخره به بالاي پشت بام رسانيده است...و تمام منظره نرده هاي پشت بام را سبز كرده است...انقدر انبوه و پر پشتست كه حتي تاراج پائيزي هم حريف انهمه سبزينه نشده است...برگهاي زردش را در پيش پايش دارد اما هنوز در استقامتي سبز ايستادگي ميكند!بوي خوش باران و صداي نم نمش اين اندوه و تنهائيها را خيس ميكند...به دوردستهائي مينگرم كه جز اجر و سنگِ بي مغز چيزي ندارد و يك افق تكراري بي رويا را بالا برده است اما روياي باران چشم اندازي ژرفتر از اين ديوارها را پديدار ميكند! رويائيكه هواي ذهنم را دوباره بسوي تو ميكشاند...و دلم دوباره در سينه براي تو دلتنگ ميشود...
بارونِ نم نمِ پائيز
اشكِ من ز گونه جاريست
گريه ام از دوريست
حسرت ديدن توست
توي درياي چشمات
توي اقيانوس قلبت
رهام كن تا دوباره پر بگيرم
در دوردستِ من سايه اي خودش را از راه پله ها پائين مياورد و پشت بامِ خيس با ياد تو معطر ميماند...ان بالا باران ميايد...ان بالا عطر ياد تو ميايد...حميد

هواي مستي...بزنگاهي از يك عاشقانه...


انروزها كه شور زندگي در رگهاي جواني من موج ميزد و من سرِ پر غرورم را به داستان عاشقانه اي سپرده بودم شوقي مواج همه احساسم را به تسخير خود در اورده بود...
آه ان روزهاي خوشِ رفته
آه ان لحظه هاي خوش و كوتاه

انروزها كه اينگونه نبودم ولي همينگونه مي انديشيدم در سراپاي من احساساتي زندگي ميكردند كه منرا به اوج بودن ميرسانيدند! بودنهائي از جنس عشق...از جنس شوق...و با خاصيت برگشت ناپذير وفاداري!
آه ان فاصله هاي كوتاه
آه ان بودنهاي سست!
همه عاشقانه ها را در ديروز جا گذاشتم و با مشتي خالي به سراغ فردا شتافتم...و انقدر اين فرداها بطول كشيد كه من در انزواي خود عاشقانه باقي ماندم تا با اخرين شعله هاي مخفي عشق دوباره از زير خاكسترم برخيزم و با اخرين نفسها زبانه بكشم!
هرچه كه بوده است و انچه كه امروز باقيست همگي بقاياي مرديست كه هنوز باور نميكند بايد در خاموشي جان دهد...به ترانه اي...به گلايه اي...به فحشي...به دشنامي...به زخمه اي و به هر بهانه اي تا اين لحظه سكوت شيشه اي انزوا و تنهائي را شكسته ام.
قطره اشكي نثار قدمهايت
كه حرمت سكوتم را فقط
با ابهت ياد تو ميشكنم

جاده ها گاه و بيگاه منرا به ميان خود كشيده اند...و من همه خوبيها و خاطراتم را در ميان همين جاده ها سالهاست كه در خاموشي گريسته ام!
ساعت پنج بعدالظهر...سياه بيشه...وسط كمربندي مه غليظي پائين كشيده است! ايستاده ايم و مهمان يك فلاكس چاي دهان سوز و چند سيگار تلخ كام كه منرا ميبرد به ژرفاي ناديده اين مه گرفتگي كه مثل صورت تو انقدر واضح است كه چيزي بجز ان ديده نميشود! لختي سكوت...نگاهي پر معني...سوار ميشويم و پيچ سياه بيشه را با سرعت عبور زمان گذر ميكنيم...ترانه افتابي: احساسي از طلا اثري از استينگ فضاي اتاقك ماشين را درگير رويا كرده است! نگاه ميكنم...انچه از مقابل چشمانم در پيچاپيچ راه ميگذرد تصاويري شگرفت از عمق زندگيست كه در سكوتي پر معني حيات دارند!
عاشقانه اي در بزنگاه يك سفر كه خون تنهائي منرا دوباره اتش ميزند!
بزنگاهي از يك ترانه كه روشنترين نگاه زندگيم را دوباره در خاطر من روشن ميكند!
در اين گذارِ پر انديشه كه من در عمق جاده و تصوراتم گم گشته ام صدائي از اعماق ذهنم منرا بخود مياورد!
دوستت دارم...
و من اين صدا را در گوشِ تصوراتم دوباره ميشنوم و در پاسخ ميگويم:
براي زنده ماندن  اين دوست داشتن را نياز دارم...دوستت دارم...دوباره ان گهگاه بسراغم امده است...دوباره دفتر كوچك يادداشتم را در حالتي سر گردان در اتاقك ماشين روي زانوهايم گذاشته ام و بي امان بروي ان دلم را به جريان مي اندازم...كه من دوست دارم عاشقانه نوشتن را...كه من دوست دارم عاشقانه تمام شدن را...كه من دوست دارم بزنگاه ان صدا را كه دوباره زمزمه ميكند: دوستت دارم...
باران ياري ميكند و هوا به تيرگي تغيير...رعد و برقي كوتاه و از پس ان رگباري تند وسعت ديد منرا خيس ميكند...سيگارم را اتش ميزنم و در حالتي كه ديگر چيزي مگر عاشقي در ان حضور ندارد بر بال رويائي خيال خودم را رها ميكنم...بوي خوشِ رطوبت تنگاتنگ با مشامم اين لحظه را ابدي ميسازد و من بجز تو ديگر به چيزي نميانديشم...
در بزنگاهي از يك عاشقانه جاده چالوس را بطرف مقصد بجلو ميرويم...انچه كه پيداست بارانست و جاده اي خيس از رويا...و انچه ناپيداست دستان نرم و پر عطوفت توست كه من در خياليترين عاشقانه ها انرا بروي صورتم ميگيرم و استشمام ميكنم... و بي اختيار ميبوسم...دوستت دارم...
در عبور از ابرها و در گذار از پيچها سر انجام مقابل درب اهني باغ مي ايستيم! كليد مي اندازم و قفل اهني و زنگ زده را ميگشايم! اينجا پرتغالها با بارانهاي بي دريغ عشق بازي ميكنند! اينجا پرستوها با صداي هميشگي جيرجيركها مانوسند...و سپيدارها شاخسار خود را براي اشيانه كلاغها اماده كرده اند! اينجا موازي رويا و حقيقت بهم ميرسند! اينجا خاك با باران انيس و مونس ميشود...اينجا نبض زندگي در شريانهاي هوا ميزند! اينجا هواي خوش مستيهاي منست كه يادت را روشن ميكند...دوستت دارم...
بي بهانه ليوان شيشه اي را از گرمترين و سرخترين مي پر ميكنم و بسلامتيت پيك اول را سر ميكشم...هوا هواي مدهوش كننده رويا و عاشقيست...و پيك بعدي در ارزوي امدنت يكجا سر كشيده ميشود...و بعدي منرا خراب ميكند و به گوشه ايوان لم ميدهم و بعدي لحظه پرواز من بسوي توست...دوستت دارم...
در هوائيكه سراسر در هواي توست از هرچه كه جز توست رها ميشوم و در ارزوي داشتنت پرتغالي خيس را از درخت نزديك دستم ميكنم و ميبوسم و با اخرين قدرت به دورترين نقطه پرتاب ميكنم...شايد بدست تو برسد...و ميدانم كه انرا خواهي گرفت و عطر اشتياق منرا احساس خواهي كرد...زيرا ميدانم كه هنوز و بيشتر از هميشه دوستم داري و ميدانيكه هنوز و بيشتر از هميشه دوستت دارم...
و اينجا دفتر يك بزنگاه عاشقانه را با حضور تو و خودم در چالوسِ باران خورده باز ميگذارم...بيست و دوم مهرماه زماني براي عاشقانه من با چشمان روشن تو در ميان باغي باران خورده...يادت نرود...دوستت دارم و براي اين خواستن كوله بارم را براي سفر به اغوش تو بسته ام...در ساعت خيسِ عاشقي با همان لباس ابي خوشرنگ به انتظار مرد باراني بمان كه جز رسيدن فكري در سر ندارم...براي زنده ماندنم ترا دوست ميدارم و اين دوست داشتن منرا زنده نگه ميدارد...در تنهاترين لحظه خيالم را ميبندم و بياد شكوه كلامت سيگاري اتش ميزنم و در هواي رويائي تو گم ميمانم...حميد


 Yesterday when I was young
 So many happy songs were waiting to be sung

خلوتی در باد...

من تشنه مثل خورشيد
بي سرزمينتر از باد
كوليتر از ترانه
بي پرده مثل فرياد

كدام شناسنامه و كدام سرزمين و كدام هويت...در اين سياهكده ديشب بادِ تندي ميوزيد و باران امانِ شيشه ها را برده بود...اشفتگي باد در تنم ميريخت و لعنت ابدي بر لب نفرتم را در هوا رها ميكرد...كه چرا صبح تا شب بايد شنيد...ديد...دچار اينگونه بودن بود...اين باد اگر طوفاني ميشد همه چيز را بر سر اينهمه نابساماني خراب ميكرد...اين باران اگر سيل ميشد تخم اين افت را ميبرد...نه باد طوفان ميشود و نه باران سيل...
تنِ خسته خودش را به رويا دچار ميكند تا حقيقتِ زندگي كه اينهمه خاكستريست در گذارِ اين بيهودگيها مجالي براي تحمل باقي گذارد!
ولي خيالِ رويا كاووسِ حقيقت را نميدرد...چهار جهت اصلي راه يعني: شعور تفكر عاطفه و انتخاب با سيم خاردارهاي جهالت مسدود شده است! توانِ تحمل گاهي كمتر ميشود...گاهي نوشتن هم از سنگيني اوقات چيزي كم نميكند...گاهي مردن هم ارزوئي عبث بنظر ميايد...و در اين گاه و بيگاهها به اين مي انديشم كه چرا هنوز اين بن بستها را سر بسته و در لفافه مينويسم! و چرا وقتيكه گهگاه رهگذري ميخواندش در خيالش متصور ميشود كه من در اين صفحه درد و دل ميكنم!
نه... من درد و دلي ندارم...اگر چيزي هم بود بيفايده تر شده است...من واژگانم را بروي اين صفحات سفيد گاه و بيگاه تف ميكنم تا توئيكه ميخوانيش از اينهمه گلايه نوشتن بتنگ بيائي و اگر هم جنس واژگان من نيستي گورت را زودتر گم كني كه از هرچه بي دردست تنفر دارم!
بعضي الفاظ در اندازه هر كسي نميگنجد!
سرِ ارام در هواي خود داشتن اين غلطها را بر نميتابد! بايد شوريده بود تا تلخي واژه ها را درك كرد...بايد سوخت تا فهميد كسيكه ميگويد اتش گرفتم از كدام اتش سخن ميگويد!

همه پنجره ها خاموشن

اینگار این کوچه خلوت خوابه
اينجا حرفِ رضايتمندي از زندگي نيست...اينجا صفحه نان بروز خوردن نيست...اينجا ذكر يا خدا نيست...اينجا چاق سلامتيهاي قلابي هم نيست...اين صفحه فقط متعلق به بيهوده گوئيهاي مرديست كه دلش از عالم و صاحبش گرفته است! اين نوشته هاي بيپرده كه هنوز بطور يقين درد منرا اشكار نميسازد نثارِ پوسيده ترين اوقات درد كشيدن و خفه ماندنست...روزيكه تصميم به انزوا از مردم گرفتم ميدانستم عقوبتش چيست...ميدانستم از غافله نان به نرخ روزخورها عقب ميفتم...ميدانستم تحقير ميشوم و چند تا الدنگ و بيشعور ديدگاههايم را به مسخره ميگيرند...اما من پشيزي ارزش براي كسيكه در اينهمه اندوه هنوز دم از  جلوه هاي زيباي زندگي و فقط متعلق بخود بودن ميزند قائل نبوده و نيستم...انكسيكه خيال ميكند قدرت شكست دادن زندگي را دارد احمقي بالفطره بيشتر نيست!
بدبخت...انروز كه لختت ميكنند تا برويت سنگ گورت را قاب بگيرند نه دانشت و نه مال و مكنتت و نه حتي خدايت نميتواند مانع اين گذار بشود! بيچاره اي كه پرستيژ و دانش ابلهانه و يا هر مفت گوئي ديگرت را برخ ديگران ميكشي! كجا ميتواني مانع از گذار سرنوشت باشي! كجا ميتواني ببري اين روزگار مالامال درد را كه در هر گوشه اش خون ماسيده و آه دردمندي سلولهاي هوايش را پر كرده است!
روزيكه انزوا را برگزيدم و از انروز هشت سال تمام ميگذرد حسابم را با اين ادمها و كرام الكاتبين يكي كردم! كم نبود اينهمه ازار...كم نيست اين غربت و انزواي خانگي...ميدانم كه در تو طاقت يكماهش هم نيست...توئيكه همواره لبخند رضايت بر لبانت داري و خداي نا ديده ات را شكر ميگوئي كه شكم صاحب مرده ات سيرست و كاري نداري كه ديگران در چه تعفني به اسم زندگي جان ميكنند! اگرچه اين منزوي شدن بهترين اوقاتم را كشته است اما لا اقل فاصله ام را با امثال تو حفظ كرده ام...با تو بدبختيكه خيال ميكني كه اين روزگار برنده اي دارد! كه ندارد...كه ندارد...بردن اين روزگار هم نوعي باختنست...نگاه كن ببين چقدر براي تنها بودنت التماس كرده اي! نوشته اي! مردم را به نظرخواهي گرفته اي! اگر چهار نفر قربان صدقه گو دورو برت نبوده اند همانجا دق كرده اي! اگر محل سگت نگذاشته اند دچار ياس فلسفي شده اي! نگاه كن به خودت كه هيچ نداري و غرق غروري كاذب تمام عمرت را يورتمه ميروي...اي خرِ لنگ بي خاصيت كه در اينه خودت را يك اسب سفيد و زيبا ميپنداري!
نگاه كن اي واريته...تماشاخانه...دلقك...مضحكه...حيوانِ نا طق كه تو جز بي تفاوتي چه ياد گرفته اي...من نان خودم را ميخورم و تو نيز نان خود را...و ميتوانيم تا اخر عمر به افكار متناقضمان بخنديم! تو انطرف اين معركه و رضايتمند...و من وسط معركه پر از گلايه...تو منرا ابله و بيشعور تصور ميكني و منهم تورا يك ابله و سرتا پا نادان! تا اخر اين بازي فرصت داريم...با يك تفاوت! من در ميان بازي دانستم كه بيهوده است و تو وقتي ميفهمي كه ناخواسته بايد همه ارامشت را ترك كني و زبانم لال با سردي خاك هم اغوش! كاش يادت ميدادند كه اي ادميزاده: ادعا به هيچ مكن...جز خوبي مكن...اينقدر ادا اصول در نياور...خودت را بيشتر از كوپنت لوس نكن! معركه گيري نكن...اينها تمامش ميگذرد و جز عرياني همانند تولد چيزي حاصل نخواهد شد! ميدانم كه گوشهاي سنگين تو در اندازه اين صحبتها نيست اما من ميگويمشان چون ناخواسته محكومم در بين شما بزندگيم ادامه بدهم! حالا هر هر بخند...اسياب بنوبت! نوبت هر هر خنديدن ماهم خواهد رسيد...انروز ديدن قيافه هاي امثال تو ديدنيست...حميد

من تشنه مثل خورشيد
بي سرزمينتر از باد


خورشيدي در دل تاريكيها...

ديشب تا امروز ظهر دلتنگيهايم را مهمان ترانه اي قديمي از گِلن كمبل كرده ام.

yesterday when i was young
ديروز وقتيكه من جوان بودم

صداي قديمي و خاطره انگيز گِلن كمبل منرا بياد فرهاد نوازنده و خواننده اشعار سياه تاريخ معاصر ايران انداخت! خواننده اي با شرف و با عقيده و انسان دوست كه او هم ترانه: وقتيكه من جوان بودم اثري از گِلن كمبل را بازخواني كرد. و چقدر در اداي مطلب اگرچه با لهجه و گويش اصليش بسيار دشوار بود موفق بود. از فرهاد بسيار ميشود نوشت. اما من اينجا قصد انرا ندارم زيرا وسعت روح اين نوازنده و خواننده جاز بالاتر از چند صفحه ناچيزست. فرهاد شايد دچار اعتياد سنگيني بود اما هرگز چهره معصومانه اش مسخ نشد و هميشه ان شرافت انساني در نگاهش موج ميزد. و با چشمهاي بسته و گاهي خيس دردش را و درد سرزمينش را فرياد ميزد. انسانيكه متعلق بخود نبود و همچون پيغام اوري اگرچه سياه ميخواند اما در بطن سياهيش افتابي نور افشان زندگي ميكرد. ادمهائيكه هميشه سطحي به ديگران نظر ميكنند و انها را به انتقاد ميكشانند هرگز نميدانند كه ميشود در عين تاريكي خورشيد را در دل داشت. و انها كه دردشان فقط روزمرگي خودشان باشد هرگز به درك ادمهائيكه براي خود نيستند و روحشان وسيعتر از روزمرگيهاي متداول و گنديده است نائل نخواهند شد! درد دلرا نبايد به پيش اين مردمان برد!
بايد سكوت كرد اما انديشيد كه چرا فرهاد و هركه مثل او ميبيند و بدنبال رهائيست بايد در ميان شما بگندد!
شمائيكه هيچ نيستيد و نميخواهيد به حداقلهاي انساني نائل شويد. كه حداقل انسانيت عشق و دوستي در برابر انسانهاست و همين حرف ساده اينروزها دشوارترين كار شده است....
فرهاد هم دق اورد...فريدون فروغي هم به همان دق از بين دوستدارانش رفت...ما هم ميرويم...هركسيكه بفهمد محكومست كه به اين سرنوشت كوچ كند!

ياد فرهاد و فريدون فروغي و فريدون فرخزاد و ويگن و هايده و همه هنرمندانيكه براي هنرشان شرافت و انسانيت را معيار ميدانستند افتابي باشد. و خاكشان باقي عمر افتابيترين و با شرافتترين هنرمندان بي نظيري چون شهيار قنبري و اردلان سرفراز و ايرج جنتي عطائي و بيژن سمندر و سياوش قميشي و هركسيكه درد خاكش را فرياد ميزند باشد.

به احترام فرهاد  و با ترانه اي از گِلن كمبل صداي جادوئي ديروز و هميشه قطره اشكي نثار همه بغضش كه در سينه ماند اما هنوز در ما زندگي ميكند. همان بغضي كه خواند:
نفسم در نمياد جمعه ها سر نمياد
كاش ميبستم چشامو اين ازم بر نمياد
جمعه وقت رفتنه موسم دلكندنه
خنجر از پشت ميزنه اونكه همراه منه

يادت را روشن كردم زيرا خودم نيز از جنس غمهاي بي جواب تو هستم...غمهائيكه ريشه در فهميدن دارند كه چقدر اين زندگي به هجف و بيهودگي كشانيده شده است و چقدر ما براي خنديدن جان كنده ايم و براي زندگي كردن تن به هر ذلتي سپرده...حميد

بياد كوچه هاي قديمي تهران...بياد حوضهاي كاشي ابي...بياد شمعدانيهاي افتابي...بياد هندوانه و چاي و قليانهاي بعدالظهرها...بياد فرهاد...بياد هرچيزيكه كشتيدش...


Glen Campbell..................................Farhad

رهائی...

براي ديدنت خودم را
به پنجره ميرسانم
تو ان روبرو ايستاده اي!
با نگاهي سبز رنگ
با صورتي كودكانه!
با لبخندي ساده
و من يقين ميكنم
زمان پريدن رسيده است
پس بالاي ديوار مي ايستم
و بدون تفكر
ميپرم

حميد

رايحه اي از گذشته...

بوي سير داغ روي اش نذري...بوي سير داغ صد سال ديگر هم تغيير نميكند! هنوز با استشمامش روزهاي كودكي و همه يادگاريهاي گذشته از ان خلوت هاي دل انگيز و كوچه هاي بن بست و همسايه ها و بچه هاي قديمي ياداوري و مجسم ميشوند...
اين بوها و عطرهاي قديمي كه ريشه در سالها سال فرهنگ بومي اينجا دارد با هيچ بوئي قابل مقايسه نيستند! و بوي تمدن نميتواند كه ادم را از يادهاي دور و بازسازي بهترين اوقات اين مردمان دور كند...عطر و بوهاي قديمي هرجائيكه بلند ميشوند به بازسازي و دوباره زنده كردن خاطرات كمك ميكنند...ياد هائي دور از سفره هاي صميمانه و بي تكلف كه اگر ائين و مذهبي هم در ميانشان برپا بود به شكل واقعي و از جنس صداقت و صميميت ان مردمان بود و نه تظاهر به يگانه پرستي و ادعاهاي پوشالي كه هرچه بيشتر شد ما از خودمان از صفا و صداقت و صميميتمان دورتر شديم و با فراموش كردن ذات و وجود زندگي همه اوقاتمان صرف بيهوده گوئيهائي شد كه نه خداپرستيست و نه راهي براي دريافت درستي از ذات خداوند...ذاتيكه قديمترها جز پاكي و بخشايش و رحمت چيزي نبود و نميدانم چرا هرچه كه گذشت نامش بيشتر شد و اثرش كمتر و ما به روزهائي رسيديم كه ديگر نه ان صفا و صداقتها باقي ماند و نه يادي زيبا از خداوند كه ارامبخش دلهاست...روزهائيكه شايد تنها و تنها نام زندگي كردن بخود گرفته اند و فاقد هر معنائي از زندگي و انسانيت هستند! ديگر حتي تظاهر به انجام همان ائين و رسومات صفائي كه در ذات انها وجود داشته است را نشان نميدهد...اين سفره هاي طويل و عريض افطاري كجا ميتواند اندازه يك لحظه به گرد ان روزهاي خوش رفته برسد!
كجا ديگر در چهره اهل عبادت ميتواني به ارامش برسي! هرچه كه هست بيشتر ظاهري و سطحي جلوه مينمايد! و هرچه قدر زور ميزنند كه خوبي و صفايشان را نشان دهند كمتر موفق ميشوند و اين ادا اصولها بيشتر شبيه يك بالماسكه و برنامه كميك مينمايد!
ادمها هم تغيير كرده اند حتي اگر سير داغ روي اش نذريشان صد سال ديگر همان عطر و بو را داشته باشد!
هر بو و رايحه اي و يا يك ترانه و اهنگي ميتواند بيشتر و عميقتر از هر چيزي ادم را به فضاهاي گذشته بكشاند...و زمانيكه يك ادم فرصت بيشتري براي تنها بودن داشته باشد بر بال خاطراتش بپرواز در ميايد! گاهي سقوط ميكند...گاهي خودش را در اوج ميبيند...و گاهي خيال ميكند كه چه فرق دارد در كجاي اين افسانه ايستاده است!
افسانه اي كه ميتوانست به شكل روياگونه اي براي همه ادمها خودش را جلوه دهد  اما اينروزها اين افسانه به كاووسي هولناك ميماند كه ريشه هاي انسان را ميخشكاند! و ادم در يك حالت انفعالي خودش را بدست زمان ميسپارد تا هرچه كه پيش ايد خوش ايد!
زندگي توسط ادمها زيبا ميشود و بدست خود انها ميتواند كه به تهيترين احساسات مبدل گردد! وقتيكه جائي براي زندگي كردن و بشوق امدن نميگذارند ادم از خودش ميپرسد كه اين استيصال به بن بست رسيده را چه كند و به كدام جهت رو بگرداند كه حرفي از اينهمه ريا كاري و دوروئي و انزجار نباشد! همه چيزها و حتي شكل گرفتاريها هم تغيير كرده است...زبانيكه به صفا و محبت بگردش درايد انقدر زخم ميخورد كه پشيمان از كرده خويش باشد و ناخواسته سراغ همرنگي با جماعت خواهد رفت! جماعتي كه بي تفاوتي را سر لوحه همه رفتار و كردار خود قرار داده است و انگار نه انگار اينهمه ادم جملگي همزبان هستند و هيچ كدام اما يكدل نخواهند بود...اين خاصيت دوري از ائين و منزلت چندين هزار ساله ايست كه بفراموشي رفته است!و كسي ديگر بيادش نمياورد كه روزگاري اين مردمان سر لوحه مهرباني و عطوفت بودند و اينروزها جملگي ماشينهائيكه فقط براي جيبشان حركت ميكنند و انتظار لطف و مرحمت از  انها همانند انتظار يك باغستان وسط كوير تصوري بيهوده و سرابگونه مينمايد! روزهائيكه به سراب ادميت مبدل شده اند و از اين سراب هيچ تشنه اي سيراب نخواهد شد...
اتاق خلوتِ منرا ترانه اي از اروس زاموروتي بياد همه ان گذشته ها پر كرده است...و بوي قديمي ادكلن كاج منرا ميبرد به دورتر از نوجوانيم...به بيست سال پيش وقتيكه دزدانه ادكلن كاج( پينو سيلوستره) پسر عمو را برداشتم و ديدم عجب رايحه متفاوتي دارد...و امروز سالهاست كه اين عطر منرا بياد همه انروزهاي دست نيافتني مياندازد...حميد

Pino SILVESTRE

MY WAY...

بالاي سرم چند شاخه
چند برگ سبز!
دستم خالي!
غوغاي باران!
دلتنگي!
دوست داشتن
چه غمي دارد!
حميد

یادگاری...

يك فندك قديمي
يك دنيا حرف!
خاطراتيكه كنار همين فندك
اتش گرفته اند!
ديگر چه فرق ميكند گم شدنش!
وقتيكه سالهاست تو گمشده اي!
يك فندك قديمي
يك دنيا حرف!
حميد

گذرگاه خيس...

اين سروده ام را به همه جاده هاي خيس تقديم ميكنم كه در ميانشان جا ماندم...

گذرگاه خیس

جاده اي خلوت
بدون رد پا
صداي رودخانه!
پريدن يك كلاغ مقابل چشمانم!
تك برگهاي زرد روي شاخه ها
لرزشِ خيس برگها زير باران!
دود خاكستري هيمه اي
كه زير باران اخرين تركش زغالهايش
سرد شد
برخورد ممتد نفسهايم با رطوبت!
ان جلوتر مِهي رقيق
پائين كشيده
خنكي!
صداي عبور هوا
ارتعاش صداي نفسم!
سكوت پر زمزمه راه!
لذت تنفسي عميق!
غمِ تكرار قدمها
روي تنهائي!
پيچ جاده!
يك صخره سنگي
جاري اب
كه از سراشيبيش
پائين ميريزد!
خنكي!
پيچ بعدي...
راه بازتر ميشود
انعكاسي از نارنجي پائيز
روي افقي از درخت!
پكِ تلخ يك سيگار!
ان دورتر
نگاه كن
باران چه ميكند با سپيدارها!
خيس
شهوت نگاه كردن!
منظره اي عجيب
بكر...تميز...تنها
جهش يك جيرجيرك
از كنار پايم!
خلسه!
خيس!
بكر...عجيب...باران
زير پاهايم تنهائي
تكرار ميشود
تاراج پائيزهنوز
حريف كاجها نيست!
سبز
واژه اي  هميشگي براي يك كاج!
انتهاي اينجا كجاست؟!
مسير به كدام ابادي ميرسد!
و يا شايد
سالها سال تنهائي
زير پاهايم تكرار شود!
مي ايستم
در همين فضاي معلق
زير همين بارش
كنار همين مسير
بيا...بيا...بيا
پشت سرم نه
ابادي مجاور نه
همين جاده روي همين بارشها
ميمانم!
خيس ميخورم سبز ميشوم
درك ميكنم گنگ ميمانم!
مِه پائينتر ميكشد
محو ميشوم
اينجا ميعاد من با دستهاي توست
ناپيداترين گذرگاه
جائي براي گم بودن
و هميشه به خاطره پيوستن!
ميتواني احساسم كني؟!
سردم شده است...
حميد