تصوراتي در سكوت...
خوابم گرفته است،وقتيكه از شدت خستگي به سيگارم پُك ميزنم احساس خوبي دارد!انگار كه در اين دنيا نيستم! كنارِ همه دلخواسته هايم،همان چيزهائي كه ندارم، ارام و خسته مينشينم و به موسيقي وهم انگيزي كه نتهايش مثل ضربات باران ادم را به فكر فرو ميبرد، گوش ميدهم...حالتهاي روحي و رواني گاهي احساسِ برتري را به ادم القا ميكنند! و تصور ميكني كه در فضاهائي وارد ميشوي كه كمتر كسي قادر به دريافت و تصور انهاست! گاهي هم همين تصورات ادم را دچار فشارهاي عصبي بيشتري ميكند چون واقعيت چيزي جدا از اين تصورات و تخيلات است! اما هرچه كه باشد،تصورات و تخيلات هر ادمي برايش قابل توجه است و گاهي خودش را بدستِ انها ميسپارد تا از واقعيتها جدا شود...موسيقي قدرتي دارد كه ميتواند روح ترا بپرواز در بياورد! نه...منظورِ من موسيقي شش و هشتِ رقصي نيست! انجور موسيقي فقط قرِ كمرت را پرواز ميدهد اما قادر به بلند كردنِ تو از زمينِ زير پايت نيست! خيليها موسيقي را بصرف تفريح و سرگرمي دوست دارند، خيليها با موسيقي زندگي ميكنند،و گاهيكه در هيچ كجاي واقعيتها مفري پيدا نميكنند،خودشان را به عوالمِ موسيقيائي ميسپارند تا قصرِ ارزوهايشان را در جائي ماوراي حقيقت بسازند! به غير از موسيقي، طبيعتِ بكر مفري براي گريز از شهرنشيني و فشارهاي رواني حاصل از يكنواختي زندگيست! طبيعت، نيرو و جادوئي دارد كه بتو انرژيهاي شگفت انگيزي را القا ميكند...تو در نگاه كردن به مناظرِ شگفت انگيز، دچارِ فكر كردن ميشوي و از دنياي يكنواختِ ديوارها و كوچه ها و خيابانها جدا ميشوي و براي لحظه اي انديشه ميكني كه چنين خلقتي چه هدفي ميتواند داشته باشد! ايا متولد ميشويم كه كار كنيم،توليدِ مثل كنيم،كينه و بغض كنيم،عاشق شويم،فارغ شويم، ظلم كنيم، و سپس خاموشي بگيريم و تمام شويم؟!!! و يا ماوراي تمامي اين چرخه حيات،ما براي امدنمان هدفي بزرگتر داشته ايم! و ايا آن هدف صرفا دنباله روي و اطاعت از اديان و مكاتبِ متعدد فكري بوده است؟!!! با استناد به اينكه انها راهي براي رسيدن به خداوند هستند و چون گذشتگان همين دنباله روي را كرده اند، ما نيز بايد به تبعيت همان راهها را دنبال كنيم! و يا اينكه ما هدفمان را عاليتر و بزرگتر ميدانيم! و انديشه ميكنيم كه براستي ايا همه اين ديدنها و شنيدنها و جواني را بطرفِ پير شدن پيمودنها يك خوابِ طولاني و افسانه بوده است؟! و ايا اگر ما همه عمرمان را دچارِ اين افسانه ها باقي بمانيم، پس همانند يك فيلمنامه، از قبل تمامي كاراكترهاي ما نوشته شده است و ما درست بر طبقِ نقشمان ايفاي بازي ميكنيم و اختياري در سرنوشتمان نداريم! و يا اينكه خودمان را به قضا و قدر ميسپاريم و ميگوئيم كه قسمت هرچه باشد همان خواهد شد! و يا اينكه گروهي ميكوشند كه سرنوشتشان را تغيير بدهند و انرا به بهترين شكلِ ممكن دراورند! و يا اينكه عده اي فقط زندگي ميكنند،زيراكه نامشان موجوداتي زنده است! و بسياري هم برايشان فرقي ندارد... اندازه اينكه اتشِ منقلشان گرم باشد و پس از چلوكبابِ برگ،دو مثقال ترياك بچسبانند و به عوالمِ بالاتر پرتاب بشوند،برايشان كافيست! ادم در پيچيدگيهاي خلقتش دچارِ حيرت و سرگرداني ميشود! و هركسيكه انديشيدن را ميشناسد، بارها از خودش پرسيده است كه چرا و به چه علت متولد شدم! يقينا اگر همه چيزها بر وفقِ مراد ادمها باشد،كسي براي تولدش بصدا در نميايد و از ان گلايه نميكند! و خيلي هم مسرور و شاد ميشود كه به موجبِ اين تولد به چنين دنياي پُر افسانه و رنگارنگي راه يافته است تا از همه نعمات و امكاناتش استفاده برد و برايش تفاوتي نكند كه عده اي براي رسيدن به كمترين مواهبِ زندگي هميشه لنگ ميمانند و فقط نامشان جزو زندگان محسوب ميشود زيرا تمامِ عمرشان را حسرت ميبرند!
وقتيكه با خودم هستم، به اين قبيل چيزها مي انديشم و مينويسمشان...و گاهي كه پاسخِ درستي پيدا نميكنم،دفترهايم را ميبندم وبلند ميشوم و بجاي فكر كردن،خيره خيره به ماهيهايم نگاه ميكنم! و به انها ميگويم: كه شما در عينِ اسارت ازاديد زيراكه صبح تا شبتان با ضد و نقيضهاي پيرامونتان دست و پنجه نرم نميكنيد و تمامي فكرتان، به دستهاي منست كه چه هنگام غذايتان را ميدهم! ميخوريد،بزرگ ميشويد، توليد مثل ميكنيد،ميميريد و هرگز از خودتان نميپرسيد كه به كجا ميرويد و براي چه امده بوديد! ادمها اگر به هنرِ دوست داشتن اگاه بودند اين دنيا جائي زيباتر از اين ميشد! مگر اديان چه ميگويند؟! جز اينكه دوست بداريد كه رضاي خداوند در رضاي بندگان اوست...حالا در اين ميان عده اي نياز به هدايت دارند و ائيني براي خود برميگزينند و عده اي هم مثلِ من ازاد فكر ميكنند اما مطابقِ گفته اديان عمل ميكنند...اگر ادمها براي پاداشِ بهشت بيكديگر نيكي كنند، اين كرده ها سراسر الوده به تزويرست...اما اگر ادمها خود را به نيكي كردن عادت بدهند،بدون چشم داشتها،يقينا خودشان موردِ لطف و خوبي ديگران قرار خواهند گرفت!شايد اين سخنها را شعار دادن و يا تصورات بپنداري! اما من معتقدم كه كسيكه پايه و اساسش درستست تا اخر درست ميماند...حتي اگر در جائي بلغزد،دوباره مسير را پيدا خواهد كرد...اما انكسيكه اصلش خراب باشد، خداوند هم پائين بيايد،درست شدني نيست...اين دنيا هم با بد و خوبهايش معني پيدا ميكند...تا بدي نباشد،خوبي معنائي ندارد! ولي ايكاش خوبي معنائي نداشت اما همه دنيا پُر از خوبيها ميشد...كه نميشود...خب،ديگر چراغِ انديشه را براي امشب خاموش ميكنم و بجاي افكارِ فلسفي بتو مي انديشم...راستي،ادم اگر اين وقتِ شب در اغوشِ همسرش خوابيده باشد،اينهمه فلسفه بافي نميكند! تنهائي هميشه ادم را انديشمند ميكند! زنها موجوداتِ خارق العاده اي هستند...از نظرِ من خلقتِ متفاوتي دارند...با حساسيتهاي خاص خودشان...يك مرد اگر همسري مهربان و فداكار داشته باشد، به اوج خواهد رسيد و معناي خوشبختي را نه در بهشت بلكه در همين دنيا خواهد چشيد...يك زن اگر بداند كه نيروي معجزه گرِ او مهربانيست،ديگر غضب و كينه نميكند...زيرا كه يك مرد هرچه قدر كه قوي باشد در مقابلِ مهرباني و عطوفت رام و اهلي ميشود...براي روياهاي من،سينه تو امنترين مكانست...بگذار كه برويش كمي بياسايم...
دارِ يك گليم
تصوراتي در سكوت
نشانه اي خاموش
يك ستاره
اما قلبِ من روشن است
بتو
به يقينم
حميد





































































