ستاره اي دربزم ظلمات...

اين سروده ام را تقديم دلهائي ميكنم كه هنوز دل هستند و نه پاره سنگ! اين سروده كه به حكايت ميماند اتشيست نامرئي كه دلم را ميسوزاند تا قلمم به هجف نرود و منزلت نوشتن را حرام نكند...كه واژه ها مقدسند اگر تو بداني اين كلمات گاهي تنها مونس استيصال و تنهائيند...

دارم احساس ميكنم!
دارم دوباره در خلسه هميشگيم ميلولم!
تيپائي كه بتو براي ندادن حقت زدند
به سرنوشت منهم زده اند!
ان غل و زنجير بر دست و پاي منهم سالهاست
سالها زخم زده است!
زخم چيزيكه نامش را به اجبار
به جبر
به استيصال
زندگي گذاشتم
چيزيكه براي خيليها هنوز رهگذاري براي رسيدن به خداوندگارست!
و براي من
ديگر هيچ نيست
از بس كه تو گريه ميكردي!
از بس كه كاسه گدائيت هميشه همراهتت بود!
از بس كه در ميان جويهاي پر كثافت
دنبال جوانيت
نشانت
خالي شكمت
و نام منفورت گشتي!
و همان زمان كه تو روي زمين سكندري ميخوردي
شازده خانم به ديدار افلاك فلكي مشرف شده بود!
با ميليونها دلار اسكناس سبز!
كه اگر دو قرانش در جيب تو ميرفت
ديگر نه خودت و نه هركسي كه ميفهد را به پرسش ميكشيد!
كه چرا؟!
فقط بگو كه چرا!
چرا ادم اينهمه ميتواند پليد باشد!
كه در ان فضاي لعنتي چه داشت كه از ديدن مصيبت زمين
چشمانت را بستي!
و مثل تو چشم بسته كم نيستند!
بخنديد اي پولهاتان خون جگر مفلسان به حق نرسيده!
بگرديد و بپوشيد و خوبتر شكم بارگي كنيد
زير پايتان كودكي در كثافتها ميلولد!
پاي پر ظرافتتان را بلند كنيد شايد سرنگ تزريق ان مرد مفنگي
به فكر فرو ببردتان!
كه ميدانم تفكري نداريد!
كه ميدانم!
كاش ان لبخند زيبايتان فقط يك لحظه معطوف چيزهاي ديگري ميشد!
و كاش به جاي ان دوره گرد پير كه هندوانه و طالبي ميفروخت
و يكروز امد كه براي ابد از زحمت نان خلاص شد
شما ميمرديد!
كه نام ادميت را به كثافت كشيديد اي حشرات ناقل!
سرايت كرده ايد به همه جا!
خون شرافت را در شيشه كرده ايد!
نان داديم و جو گرفتيم!
من قصه يكي از هزاران ستاره ام كه ظلمتتان را ميشكافد!
من صداي يكي از ميليونها ستاره گمنامم كه چشمان پر نفرتم نهيبتان ميزند!
اي سبزي جيبتان و سرخي رختان حسرت دل ان دردمند ان بيچاره ان كودك!
من اين روشناي انديشه را از ظلمات شما بدست اورده ام!
اگرچه اين حرفها بگوش كران نميرود اما باز ميگويمشان!
شبست...شبزده ام...اتش ديدن تو شبم را چراغان ميكند به غمهاي درونم!
اي كودك فقير...اي وارث درد بي دردان!
من با نگاه تو...با نفسهاي تنگ تو...با ان پاهاي كوچك خراشيده تو
اشنا هستم
و با هر لقمه اي كه بر ميدارم نفرتم را هم بهمراهش نوش ميكنم!
تو نه اين نوشته ها را ميخواني و نه زندگي بتو فرصت خواندن ميدهد!
من براي انها مينويسمش كه فرصتش را دارند!
كه هزار قلمبه و سلمبه نويسي را بلدند اما حرف حساب را نه!!!
بجاي پا در كفش سهراب كردن دستتان را در جيبتان ببريد!
دويست تومان ناقابل بيندازيد در كاسه اش!
صدقه ندهيد! اين حق اوست...حقش را بدهيد!
بي تفاوت از او نگذريد! يك اسكناس سبز يا قرمز تاثيري به حال شما نميكند!
اما براي او اندازه يك پرس غذا ارزش دارد!
بگذاريد او هم زندگي كند!
بگذاريد در جائيكه ميليون دلار را براي فضا نوردي اتش ميزنند
او هم به حداقل بودنش برسد!
اين حق اوست! خنديدن حق اوست! پوشيدن حق اوست!
بي تفاوتي نكنيد! او خود شما هستيد! ائينه جهلتان!
اين ائينه را بشكنيد!
شبست
شب در طرف ما تاريكترست!
شب شكن باش اي آه سرد...اي نفرت ابدي...اي واژه مقدس
شب شكن باش
دفترم را ميبندم
گمان نبري كه براي تفريح و اداي فهميدن مينويسم!
گمان نبري همه حرفهايم همين بودند!
اين سينه صندوقچه ملالتهاست!
اسارتهاست!
اينها فقط جرعه اي از درد مشتركند!
سيگاري اتش زدم!
نگاه ميكنم همواره
خوبتر...دقيقتر...عميقتر
نيامده ام براي خوردن و خوابيدن و پوشيدن!
نيامده ام براي شب مستيهاي چالوس...ويلاي ساحلي
نيامده ام كه عبادت كنم بخاطر بهشت!
من عبادت بلد نيستم!
من شرافت را دوست دارم
امده ام براي فهميدن درد...رنج بردن...گريستن...اتش گرفتن
امده ام فقط بگويم:
اهاي اشتهايتان زياد
من ساده ميگويم و مينويسمشان
من قلبم را مينويسم
و قلب من اينهمه گرفته نبود
جز با ديدن...و همواره بيشتر ديدن!
همان اندازه كه عشق و مستي در خيال من بزرگست
استيصال ان كودك به درد نشسته هم عميق و درد اورست!
پس به احترام ان صورت نحيف و معصومش كه سيلي خورده زندگيست
ميگويم: اي چندين نفريكه تحفه نوشته هاي منرا ميخوانيد
فردا به اولين فقيريكه رسيديد به اندازه يك پرس غذاي كامل پولي در كاسه اش بيندازيد
دنبال ثوابش هم نباشيد
لذت اين كار بيشتر از ثوابش مي ارزد!
شايد اينكار يك گره از هزارش را نگشايد اما لا اقل خواهد فهميد
كه اين شما فهميده ها بي تفاوت از نگاهش نميگذريد!
به جاي ذكر خدا گفتن بدنبال بنده اش بگرديد كه اينروزها بندگانش
تنهاتر از اويند...

حميد

ٍـستاره دوردست...


قطعه اي از بزنگاه يك سروده عاشقانه ام كه به دوردسترين خاطره تقديمش ميكنم...تا ابد دوستت دارم...كاش...اما هنوز روشني چشمانت برويم سوسو ميزند...ميميرم شبي در اين خيال...خوبست...خوب...رسيدن حتي در خيال...حتي با زوال...خوبست...

ستاره دور دست

هر شب
نگاهيكه به ستاره دور
خشك ميشود
يك تك ستاره روشن!
دوردست من!
هر شب!
بزم خيالي چشمانت!
اغوشي عريان
هر شب در دوردست من!
خيالي روشن!
سعي كن
عزيزم دوباره در خيالت
منرا بساز!
دوباره
هر شب
بزم خيالي چشمانت
دوباره
هر شب
ستاره اي دور
دورتر
دورتر از جائيكه نشسته ام
در بزم خيالي چشمانت
عزيزم دوباره سعي كن
براي بازسازي من!
دوباره
هر شب
سوسو ميزني!
به اندازه غم من عميق
به اندازه تنهائيم بزرگ!
هر شب ستاره اي دور
در بزم خالي روياهايم
چكه چكه كن!
عزيزم دوباره منرا
دوباره
بساز
چرخش دو چشم سبز!
روي صورت تاريكم!
عزيزم دوباره منرا بساز!
در بزمي روشن از رويا
دوباره...خيس ميشوم
پروازي تا تو
مردن...نميدانم
دلم گرفته است
در فاصله اي دور از تو
دوباره
در بزمي خيالي
تصورم كن
عزيزم براي هميشه
دوستت دارم
به اندازه تنهائيم
نگاهيكه به ستاره دور
خشك ميشود

حميد

MISSING YOU

به شکل تو...

دو قطعه كوتاه از سروده هايم كه خاطره ايست از چالوس...شهريكه رطوبت و بارانهايش هواي روياها را نمناك و اشتهاي ديدن را بيشتر ميكند...يادش بخير...

به شکل تو

كتري اب ميجوشيد
و شيشه از هواي نمناك
بخار كرده بود!
صداي ممتد باران
فكري در من
ميلوليد!
پشت اين درها
باغي از پرتغال
به خيسي نشسته بود!
باران ميزد
شيرواني بالاي سرم
به شر شر افتاده بود!
فكرم را با حبه قندي
در دهان گذاشتم!
چاي تلخ تلخي كامم را
خيس كرد!
در را گشودم!
نفس تنگ بود اما
هوا خوش!
پايم بسته بود اما
 مسير باز!
فكرم را پر دادم!
لب تراس!
فكرم به جيرجيركها خورد!
دردشان گرفت!
جير كشيدند!
فكرم روي بال كلاغها نشست
پريدند!
فكرم به قطره هاي اب رسيد
چكيدند!
هرجا كه فكرم رفت
چيزي نماند!
الا
چشمان دختركي لال
كه به چشمانم خيره ماند!
خنديد
نگاهش كردم!
شيرين بود
عمق چشمانش!
اما
خواهرش رسيد
دستش گرفتو رفت!
ديگر نديدمش!
چشمش هنوز هست!
در را بستم
كتري اب ميجوشيد
و شيشه از هواي نمناك
بخار كرده بود!

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبیه من

اصواتي در شب!
 پنجره اي روبه ديوار!
پيچك سبز
 ديوار را بغل گرفته!
سايه من
كنارم سيگار ميكشد!
شعاع تابش نورافكن
هاله اي از نور
وسط تاريكي!
انطرفتر درياست
موجهاي كف الود!
ميايند!ميروند
درست شبيه نفس كشيدن!
بازدم دارند!
چند تكه چوب خيس خورده
نفت
كبريت
شعله اي به اندازه شوقم
كوتاه!
زير پوستم حس ميكنم!
عشق؟
نه
حرارت اتش را
نارنجي...قرمز
تاريكي!
شهوت بوسيدن!
موجها همخوابه با سنگريزه ها نميشوند!
فقط خيسيشان ميماند!
برميگردند!
شب...اسمان...دريا
اين زير بايد
يك ماهي كوچك كيلكا
تنها باشد
در وسعتي شگرف
بيكرانهِ دريا
شبيه من
پنهان به گوشه اي!
حميد

تخت چوبی...

دو قطعه كوتاه از سروده هايم را بدست باد ميسپارم ببرد تا باران رهايشان كند....

تخت چوبی

تخت چوبي كنار حياط
غربت شمعدانيها
صداي جاري پدرم
حافظ را بلند بلند ميخواند
آه پيرمرد
بجاي تو بجاي شعرهايت
بجاي نگاه عميقت
من بروي همان تخت چوبي
نشسته ام
با هق هقي از خاطره
با نوازشي از اشك
كه سيل ميشود
نگاه خيره بروي سنگفرش حياط
دلم گرفته است
ميبري مرا شبي؟

بزنگاه باران

هواي غروب
يك سنجاقك
مردابيكه بيصداست!
پنجره اي كه
بروي هيچ
گشوده شد!
غربت يك استكان چاي
حسرت يك هواي خوش!
وحشت صاعقه!
سرعت عبور باد!
رازقي در مه
اقاقيا بالاي ديوار
خوش خراميده است!
خالي مشتم!
يادي از باران!
فكري مرطوب!
ابركي ياغي!
طاقتي نمانده
پرواز يك بادبادك!
نخ كودكي گسست!
زنبورهاي عسل!
بستني يخي!
باران بزن
باران بيا
كسي تنهاست
كسي تنهاست
چكيده ام چون قطره اي
بزير پايت
نگاهم كن!

حميد

يادم باشد...كه يادت رفت...

براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد اگر گوشه دستت به ناگاه بريده شود ضعف كني!!! اطرافيانت سراسيمه شوند!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه نميتواني همان جواهرات دوستت را داشته باشي و يا نميتواني خانه ات را به اندازه او برساني...انوقت شايد تمام فكرت رسيدن به بالاتر از خودت باشد!!!...نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه چهره زيبائي نداري و سعي ميكني با هزار مشقت و بيچارگي پولي فراهم كني تا تغييراتي در چهره ات بدهي...بينيت را جراحي كني...گونه ات را خوش تركيبتر كني...دندانهايت را مرتبتر كني...اندامت را به فرم دلخواهتري در اوري...خودت را لاغرتر و بروزتر كني!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد اگر در بين دوستانت ارزشي ديگر نداشته باشي و كم محليت كنند و هيچوقت ترا جدي نگيرند و بزرگت نخوانند دق بياوري و سعي كني به هر طريقي بگوئيكه منهم هستم!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
شايد وقتيكه كم مياوري و روزنه اي از اميد در ميان ادمها و حتي هم خانه ات يا همخوابه ات پيدا نميكني دل به قصه خدا خوش ميكني و دلت را با يادش ارام!!! و همه كمبودهايت را به درگاهش ميبري و تصور ميكني هنوز كسي هست كه ماوراي ادمها حرفهايت را ميشنود!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه  گاهگاهي به مردنت فكر ميكني و ميترسي...و تصور ميكني بايد از نردبان عبادت بالا بروي تا شايد در اولين شبهاي مزار ترا شكنجه و بازخواست نكنند و تصور كني در انصورت خدايت به كمك ميايد و شفاعتت ميكند و به ارامش ميرسي!!! نميدانم...
براي تو زندگي چقدر ميارزد؟!!!
وقتيكه اشكهايت را پنهان ميكني...وقتيكه گمان ميكني كه فهميده نميشوي...وقتيكه از ناچاري خدايت را صدا ميزني...تصور ميكني كه دلت زميني نيست و به اسمان راه دارد...فكر ميكني كه تنها خودت دچار سردرگمي هستي...تصور ميكني كه هيچكسي به اندازه تو دل ندارد و يا حساسيتهاي خاص ترا!!! نميدانم...
براي من اندوه فهميده نشدن...حسرت يك همنفس...غربت خانگيم...انچه احساس ميكنم كه روحيه ام را متفاوت كرده است...انچه منرا به انزوا كشيده است سالها سالست كه انقدر تكرار ميشود كه ديگر براي زشتي صورتم...براي بريدن دستم...براي نداشتن اموال زيادتر...حتي براي ارامشي كه در ياد خداي خياليم داشتم  دلواپس نميشوم!!! ديگر فرقي ندارد كه دندانهايم از فرط سيگار پوسيده و شكسته شده اند...ديگر صورت تاريك و افسرده ام منرا ناراحت نميكند...ديگر نداشتن انچه خيليها دارند نگرانم نميكند...ديگر حتي درد و دلم را به عرش خداهم نميبرم!!! وقتيكه سالها سالست باورم را شكسته اند ديگر براي من انچه ترا دلواپس ميكند ناراحت كننده نيست...من زنده نيستم...زندگي نكرده ام...سراسر حسرت و عقده هائيست كه براي يك شب ارامش در جانم زندگي ميكنند...وقتيكه حسرت را بيش از هر واژه اي ميشناسم ديگر حتي دلواپسي هم حرف كهنه اي بنظرم ميايد!!! من تمام زمانيكه خودم را شناختم دلواپسي و نرسيدن را فهميدم...از كسيكه داغ عاشقي بر دلم گذاشت تا هركسيكه به اندازه توانش زخميم كرد...در شب من مرهم دستهاي يك برادر يا يك خواهر و يا يك همصحبتي نيست...من مثل سنگ نشسته ام...ناله هم نميكنم...ناله هاي سنگ بيصدا اما درونيست...من دچار بدترين عادت ممكن هستم! عادت به انزوا...عادت به گريختن...عادت به زخمي كردن خود...عادت به ساكن بودن...با دلهره زندگي كردن...با مستي گذراندن...بكرترين احساساتيكه در من زندگي ميكنند حرام اين دقايق شده اند...ديگر حتي غمهايم از چهره ام دور شده است و به جانم نشسته...به قصد جان امده نه زردي صورتم!!! زردي صورت براي هجده سالگيم بود...اينروزها من از درون خرابه ام و از بيرون مسخ شده!!! خنده مضحك درداورم بدتر از هر فحشي اينه را به باد ناسزا ميگيرد...چيزي جز عادت در شب من نيست...چيزي جز رخوت در تن من نمانده است...حتي بريدن رگ دستم درمان درد من نميشود...ميدانم اسانتر از اينها در حال تمام شدن هستم...ايكاش ميتوانستم گوشه اي از دقايقم را به تصور تو بكشانم تا بداني اينها تمامشان دلمردگيهاي يك ادمست و نه بلوفهاي شاعرانه!!! كاش فقط يكشب بجاي من و با ذهنيت من ميتوانستي زندگي كني تا نشانت بدهم يك ادم چقدر ميتواند مسخ شده باشد!!! مي نزده مستم...بي افيون نشئه ام...حالم حالت ديوانه ايست كه سراسيمه از ادمها ميگريزد...خودش را پنهان ميكند...در تصوراتش چيزهائي ميبيند...انقدر وضوح دارند كه لمسشان ميكنم!!! گذشت زمان و عمر شايد رقم سالم را بالا برده باشد اما نتوانسته ذهنيت كودكيم را از من بگيرد...حتي نتوانسته معصوميت چهره ام را كدر كند...همين صورت ساده خيليها را وادار به سوئ استفاده كرد...خيليها تا ظاهرم را ديدند دانستند كه قابل نفوذ و بهره برداريم!! سادگيم را زود فهميدند...زود زخمم زدند...چشم ادمها زود دلشان را لو ميدهد...شايد براي همين باشد كه هميشه گفته اند: چشم ادمها ائينه دلشان است...ادمها را با نگاهشان ميشود شناخت...و اين چشمهاي كودكانه و ساده من سالهاست كه نشانه دري باز به سوئ استفاده هركسي كه ميشناسم شده است...شب من چيزي جز تكرار مكررات ندارد...اينها امتحان نيست شكنجه است...پناهي بجز فرو رفتن در خلسه ندارم...مي  زد يا نزده كارم فراموشيست...فراموش كردم كه زنده ام...حالا ديگر انتظاري كه زنده ها دارند من ندارم...نگاه ميكنم...فكر ميكنم...به همه چيزها...دردها...درد خودم...درد سرزمينم...و خودم را با تك تك اين سيگارها دود ميكنم و به هوا ميفرستم...حميد

گفتم خريدارت منم
گفتي خريداري شدم!
گفتم بجونم ميخرم
گفتي نداره ارزشي!
گفتم كه دلواپستم
نكنه بيراهه بري
گفتي كه كار عاشقاست
تنهائي و دلواپسي
گفتم كه ديوونه نشو
عاشقتر از من ديگه نيست
گفتيكه ديوونه توئي
تو اين روزا عاشق ميشي
بگو كه ميشناسي منو
همونكه ديوونه توست
همونيكه با يك نگاه
شده اسيرو مبتلا
نگو كه بي وفا شدي
دلداده رويا شدي
نگو تموم فكر تو
اينجا كه نيست جاي ديگست
بگو هنوزم عاشقي
دلواپس حال مني
بگو بهونه توام
عشق توام مال توام
بگو كه حسرت نخوريم
تا پاي جون ما با هميم
بگو تو هم سخته برات
دقيقه هاي بي منو
بگو كه باورت شده
حرفاي من روياي من
بگو كه اشكاي توهم
اب ميشن از دوري من
دل صبور عاشقت
تنگه براي ديدنم
حرفاي من تموم شده
منتظر ديدنتم
منتظرم تو كوچمون
بپيچه عطر تن تو
جون بگيرن گلاي تو
دوباره با ديدن تو
حرفاي من تموم شده
سپردمت دست خدا

آه كه تمامش افسانه بود...

زنجيري...سكوت دقايق...عذاب نفس...


يك دانه گندم طلائي

يك دانه گندم سهم من بود از اين برهوت خداوند...يك دانه منرا به اميد ميرساند...يك خوشه طلائي گندم درد من بود كه زمين انرا سرودش...يك دانه گندم سهم من بود از نام زندگي...زير افتاب عالم تاب اي سرزمينهاي پر از خوشه و اي بي دردها...از اين هكتارها مكنت فقط گل گندمي اگر در دستانم بود اينروزها نام زندگي را خط نميزدم...اي خداي گندم زار ببين آه سرد به شب نشسته ام را كه در سياهي تركشيست بسوي تو....حمید

سکوت

ســرد

اي كودكي كه به هجف رفته اي...اي اسمان كه ترا در سكوت ميخوانم...اي زندگي كه گستره اندوهها گشته اي...اي تلاطم ابي رودخانه هاي رسيدن...من در كوير ادمها دارم ميميرم...دستانم بجز خالي دقايق دستي نديده اند...چشمانم بجز نفير نفرت مسيري ندارند...مرا به شبم...مرا به صبح....مرا به عقيده...مرا به خدايم نهيب نزنيد كه خورجينم پر از ديده هائيست كه ريشه هايم را سوزانده است...ابي رودخانه ام اينروزها به اندوه گلالودست...اندوهيكه ديدنها تقديممان ميكنند...ميميرم شبي در اين خيال...

سبزی پلو سبزی قرمه سبزی آش بدو بیا

صداي سبزي فروش بهارو از راه مياره
ميگه برفا اب شده سرما ديگه تموم شده
صداي سبزي فروش منو به خنده ميندازه
خنده هاي بي دليل از دل پاك بچگي
صداي سبزي فروش بهارو از راه مياره
چه زود گذشت مثل يه باد بچه گيام حالا زير خاك
چه زود گذشت شادابيام قه قهه هاي بي ريام
بزرگ شدم حالا فقط تلخ حقيقت رو دلم
ديگه دنيام پر از خيال
فكر گذار اين معاش
صداي سبزي فروش بهارو از راه مياره
ميگه برفا اب شده اما دلم خزون شده
صداي سبزي فروش منو به گريه ميندازه
گريه هام كه پر دليل برده روزاي بچگيم

 

صبح بخير...

روز كسالت اور شروع شده است!!!
به جاي نرمش صبحگاهي يك دهن دره كه اندازه باز ماندن دهان يك گربه طول ميكشد!!!
يك پارچ اب داخل كتري اب!
يالا زودتر!
بلند شو و روي پايت بايست!!!
پرده را كنار بزن كوچه نكبتي را زير نور افتاب نگاه كن!!!
گندشان بزنند!!! اشغالهاي ديشب را گربه ها پخش و پلا كرده اند وسط كوچه!!!
چند گربه اين محله دارد كه يكيشان دمش بريده است!!! يكيشان چاقترست!!! يكيشان زشتست!!! يكيشان نازتر است!!! چند تا بچه گربه هم دنبالچه دارند!!!
چه ديوارهاي بي قواره اي!!! با اينكه هر روز ميبينمشان باز انگار تازه بنظر ميايند!!! آه يادم افتاد!!! ان خانه پشتي را يك طبقه رويش ساخته اند!!! پشت سرش هم تا بالاي اسمان خانه رفته است!!! پشتش هم تا بالاتر از اسمان خانه ساخته اند!!! چه منظره يكنواختي دارد!!! انگار وسط لانه زنبور گير كرده ام!!!
اه يادم رفت...اب جوشيده است بايد چاي را دم كنم!!! نگاه من اينروزها مثل احمقها شده است!!! خيره ميشوم به هر چيزي!!!
سيگارم را روي شعله گاز روشن كردم!!!
شكم ناشتا چند پك غليظ!!! حالي ميدهد!!!
دارم ترانه اي از باب مارلي را به جاي شنيدن زندگي ميكنم!!!
جيغ و هوار چند تا بچه جغله ارامش كوچه بن بست را برهم ميزند!!! مرتب داد ميزنند!! فحش ميدهند!!! نميدانم در طويله انها چه يادشان داده اند جز انتر بازي!!! قديمها پدرم ميگفت لوطي انتريها با انترهايشان سر مردم را گرم ميكردند!!!
اينروزها سرگرمي زيادست....
انتريها به شكل ديگري سرگرم ميكنند!!! آه من چقدر با خودم  كلنجار ميروم!!! چاي را در استكانم ريختم!!! يك جرعه چاي و يك پك دود!!! اين نيكوتين هم عادت بدي شده است!!! كمبودش ادم را دچار استرس ميكند!!! اگرچه نا ملايمات در هوشياري و نشئگي باز كار خودشان را ميكنند!!!
قديمترها حوصله ام بيشتر بود و به كوه ميرفتم!!! انتريهاي زيادي براي نگاه كردن انجا بودند!!! يكبار كه از شيب كوه بطرف پائين مثل بز ميدويدم پايم روي شنريزه ها سر خورد و تا نزديكي لبه پرتگاه روي خاكها كشيده شدم!!! شانس اوردم  وگرنه الان در جهنم مشغول چاي درست كردن ميشدم!!!
اينروزها ديگر حوصله رفتن به كوه را هم ندارم!!! نرفته ميدانم انجا چه خبرست!!! براي يك قوري چاي اب زيپوئي گوش ادم را ميبرند!!! و يك نهار كنار طبيعت ده هزار توماني اب ميخورد!!! پنير هم كه اينروزها قيمتش با چلوكباب سلطاني يكي شده است!!! قبلترها نان و پنير طعام گداها بود و اينروزها همان هم سخت گيرشان ميايد!!!
اين مملكت يك شاخصه مهم نسبت به ديگر جاها دارد و ان اينست كه ادمهايش همگي كارشناس اقتصادي و سياسي شده اند!!! در انگلستان حتي بعضيها نخست وزيرشان را هم درست و حسابي نميشناسند!!!
من هميشه به زندگي گربه ها فكر ميكنم!!! تا درب تراسمان را باز ميكنم چند تايشان بالاي ديوار حياط اويزانند!!! ديروز هم از فرط دلتنگي با يك بچه گربه ريقو بازي ميكردم!!!
قديمها پدرم هميشه از پشت درب حياط ميگفت: پسر بزرگ شدي اين بچه بازيها را در نياور!!! گربه بازي نكن مريضت ميكنند!!!
آه پدر اينروزها همه مريضند!!! بيمارند...
سالها پيش  يك گربه سياه پشمالو داشتم...نامي هم برايش گذاشته بودم كه بخاطر تشابه اسمي انرا نميگويم!!! شبهاي گرم تابستان كه درب اتاقم روبه حياط هميشه باز بود ان گربه سياه تنها همدم تنهائيم ميشد!!! گاهي زمانيكه خواب بودم انبوه پشمهايش را روي صورتم احساس ميكردم!!! بيدار ميشدم و ميديدم كه بالاي كله ام چمباتمه زده و دمش روي صورتم ميرقصد!!! پس گردنش را ميگرفتم و به بيرون پرتابش ميكردم!!! هرجاي كوچه منرا ميديد دنبالم راه ميفتاد!!! تا اينكه چند روز به مسافرت رفتم واهل خانه گم و گورش كردند!!!
من اينگوشه دنياي متفاوتي براي خودم دارم!!! دلتنگيهاي من مثل ديوار خانه هاي قديمي طبله كرده اند!!! ريخته اند...گاهي بخودم ميگويم كه پاسپورتت را بردار و به جائي برو كه اينجا نباشد!!! اسمان همين رنگست؟!!! عيبي ندارد به جايش زمينش رنگ ديگريست!!!
جمعه خالي و دلتنگ از شدت اندوه منرا وادار به پوزخند كرده است!!! حالتي از ديوانگي كه بخاطر اشباع شدن بوجود ميايد!!! من وقتيكه غمباد ميگيرم و حتي يك هم صحبت هم پيدا نميكنم هميشه دچار جنون آني ميشوم!!! ميتوانم استريو را بلند كنم وموسيقي را با صداي بلند ببلعم!!! سرم را با ريتم موسيقي تكان بدهم و دچار يك لغزش آني مغزي بشوم و در نشئگي بگويم: بي خيال همه چيز...به جهنم كه درست نميشود!!! به درك كه تنها نشسته ام!!! تنها خوبيش انست كه ادم ابدي نميماند!!! اما اين حالت لحظه اي پيش ميايد!!! هميشه نميتوانم بيخيال همه چيزها باشم!!! حتي گفتن بيخيالش نشانه خيالات و شدت ازردگيست!!! يك قمار باز وقتيكه كه ميبازد هميشه ميگويد كه به فلانم!!! منهم دارم همينكار را ميكنم!!! باخت كه زياد ميشود تصور پيروزي دشوارتر ميگردد!!! حتي در مسابقات ورزشي هم به بعضي تيمها اميد پيروزي نميرود!!! از بس شكست را متحمل شده اند!!!
جمعه خالي مثل هميشه و همانند همه روزهايم تهيتر ميگذرد...و من در اين برزخ بي در و پيكر و پر ازدحام مثل عقب مانده اي هاج و واج ميلولم!!! ميبينم...ميشنوم...ميخوانم..مغز پكيده من  انباشته اي از اخبار و رويدادها و پوزخندها و دشنامها شده است...اينجا كجاي دنياست؟!!!
خب عقب مانده ذهني حالا دست از نوشتن اراجيفت بردار و در تصوراتت فكر كن كه تنها نيستي....آه زندگي چقدر زيباست...اين بدترين فحشيست كه خوانده ام و گاهي از بعضيها ميشنوم!!! البته با داشته هاي فراوان( پول...مكنت...قدرت...ثروت...همسر...فرزند...موقعيت) زندگي براي هر عقب مانده اي زيبا خواهد شد... حميد

Bob Morley

مترسک...

مرد چشمهايش را باز نگه داشته بود... تاريكي...گوشه يك راهرو يا شايد تونل يك متروي زير زميني! تاريكي... چشمهايش را كه ميبست گاهي چيزهائي را ميديد! بركه...مرغابيهاي وحشي...همه انها را فقط با چشمان بسته ميتوانست تصور كند...تاريكي...از شدت سردرگمي دستانش را زير موهايش برد! مغز پوشاليش نرم بود! كسيكه اورا درست كرده بود مغزش را با پوشالها پر كرده بود! در پاها و كمرش احساس درد خفيفي كرد...دستش را بروي پاهايش كشيد...پوشالها نرم بودند! پوشالها ميريختند...از بس كلاغهاي عقيده به مغزش نوك زده بودند جمجه اش نيمه متلاشي شده بود! كاهها از تارو پود كت قديميش بيرون زده بودند! كسي را در اطراف خود نميديد...تاريكي...گوشه يك راهرو یا شايد تونل يك متروي زيرزميني! غربت گرفته بود! سه و سه سال غريبگي كرده بود! در زمينيكه اورا براي ترساندن كلاغها فرو كرده بودند سالها سال غريبانه ايستاده بود! و اينروزها پوشالهاي مغزش از شدت نشست و برخواست كلاغها متلاشي شده بودند!
باورم كن من هنوز مترسك باغ جنونم
عمريه مسافري  من هنوز غرق سكونم
اون كلاغيكه ميگفتي
اومده چشمامو برده
دگمه هاي پيرهنت رو
به تن جاده سپرده
اي ائینتان فريب من در اين زمين ريشه اي ندارم! منرا بزور فرو كرده اند! در اين تنهائي نه كلاغها را ميترسانم و نه پاهاي كاهيم قدرت رفتن از اين سرزمين را دارد! جرقه اي بزند سراپا اتش ميگيرم! اي حرفهاتان دروغ اي خدايتان ناپيدا مترسك در دل پوشاليش خوني نيست! چه ميخواهيد از اين ايستادگي؟!!! سالها سالست كه بر سليقه شما يكجا ايستاده ام...باد و باران كهنه ام كرده است...خم شده ام...گريه هايم همه پوشالي مينمايد! غصه هايم همه از جنس پوشالست! دل پوشاليم تكه تكه شده است! شبها در اين سراي دوردست ايستاده ميميرم تا صبح برسد! روزها با اندوههاي بزرگ و پوشاليم تا شب ايستاده شكايت ميكنم! هركجا را كه ميبينم دورتر از پاهاي منست! اگر خودم را بچرخانم و از اهرميكه به پشتم فرو كرده ايد تا ايستاده بمانم خلاص بشوم انچنان به زمين خواهم خورد كه همه كاههايم لانه مورچه ها خواهد شد!
ديگه اين دل گله ها مرهم تنهائي من نيست
اي سخاوتتان همه پوچ...من مترسكي ازرده و دل خسته ام كه نه پاسبان خوبي براي محصولتان ميشوم و نه سرگرمي هميشگي كلاغهايتان! يك صاعقه شبي پيكرم را به اتش خواهد كشيد! و اين سرگذشت من بود...كه يك مترسك نه حق اعتراض دارد و نه قدرت تصميم و خلاص شدن! ايستاده خلق ميشود و ايستاده ميميرد! تو اي پديد اورنده جمله مترسكها....چشمهايم را به من بازگردان كه گريه يك مترسك داغتر و شورتر از همه گريستنهاست...گريه اي براي ايستادن...و اندوهي براي بازيچه بودن! تاريكي....مترسك...پوشالهايم درد ميكنند...دق كرده ام...چقدر اين تنهائي زير پاهايم تكرار ميشود...چقدر وسعت اين سكوت وسيعست! حتي مترسكي كه ميتوانست همنشينم باشد ان دورها قدرت حركت بطرف منرا ندارد! هر دو دورادور ايستاده ايم...دورادور ميميريم...مغز پوشاليم در تاراج باد و باران از بودن خالي شده است...حميد

خورجين باد پر شده از گلايه
تو اين روزاي سختو پركنايه
خنده رو با غصه نميشه نوشت
كي ميدونه چجوريه سرنوشت!
بين منو تو پلِِِ بي عبوره
غربت جاده هاي سوتو كوره

يك اسمان اشاره
يك كوه استعاره
يك دست زخميو ساز
روياي بي ستاره
از خاطرم گذر كرد
اغاز يك ترانه
فرياد بي حضوري
تا بيكران كرانه
از ابتداي جنگل
تا انتهاي دريا
مرد غريب راهي
در انتظار فردا
او رفتو او گذر كرد
از ماه از ستاره
چيزي نمانده از او
جز چند چهار پاره!


بازيچه تقدير...

دلم گرفته است...به اندازه همه اين سالهاي نا مفهوم دلم گرفته است و اين دلگرفتگي مثل خوره تارو پودم را سياه كرده است....
من از عمق همه جاده هاي شمال...من از دل همه شبهاي تاكستان...من از ان پنجره اي كه شبها مست به بلوار روبروي ساختمان  نگاه ميكردم...من از سالن انتظار ترمينال مسافربري...من از خطبه عقد كه ان ملاي پير ميخواندش! من از كف زدنهاي شب نامزدي...من از هجرت پدرم...من از هم خوابگيهاي رفته از يادم...من از عمق اين شب دلتنگ همه چيز را دوباره ميبينم!
من از كنار منقل  و زغال  مرديكه همه ارزوهايش را دود ميكرد گذشته ام...من از فرط مستي از شبيكه تاق باز وسط حياطمان گريه سر داده بودم گذشته ام...من از حرفهاي زيبا از دشنامها از جنجالها از هزار زيبائي و نكبت بدينجاي شب رسيده ام!
جائيكه جز اتش سيگارم همدمي نميبينم...من از شدت بيهوده زندگي كردن خودم را ميان اين نوشته ها رها كرده ام...نوشته هائيكه خود من هستند و هيچ نيستند! در برابر روزگاريكه جز دلتنگي چيزي به من نداد اين نوشته هاي تلخ تلخيشان اندازه يك هب ترياك هم نميشود! و گيرائيشان اندازه يك ته استكان الكل هم نيست! اين تلخيها در برابر تلخي كام من هنوز شيرينند! جائيكه من نشسته ام نه رمضان جائي دارد نه ماه روزه داران! اگر شما فقط يك ماه از سال را سحرها بيدار ميشويد و طعامي ميخوريد و به حساب خودتان راههاي عبوديت خداوند را طي ميكنيد من سالهاست روزه دار اين زندگي پلاسيده و شب زنده دار روزگار خويشم! جهنمي هم اگر باشد يقين دارم كه خدايتان همينجا برايم محيا كرده است! زيرا او هم ميداند كه گناه من چيزي بجز خود ازاري و اندوه نبوده است...خودمان نبوديم! هيچوقت با خودمان رو راست نشديم! همان كرديم كه يادمان دادند! همان را گفتيم كه انها گفتند! اما من اين زنجيرهاي پوشالي را سالهاست پاره كرده ام! انچه عقيده شماست براي من افسانه اي بيشتر نيست! من دچار زنجيرهاي ديگري هستم...زنجيرهائيكه ديده نميشوند!
دلم گرفته است و چه خوب ميشد كه تا فردا براي هميشه خاموش ميشدم...وقتيكه هر شبم تهيتر از هميشه ميشود چه فايده دل به خيالات واهي خوش داشتن! چه فايده كه من فقط به زجر دقايق خود دل بستگي دارم...چه فايده وقتيكه من درد را مثل نوشداروئي سر ميكشم تا همه وجود پوچي گرفته ام از درون فرو ريزد...منكه ميبينم...ميشنوم و از اين ديدنها ديوانه تر ميشوم ديگر چه سود بيشتر زندگي كنم! وقتيكه خاطره طناب ميشود و ديوار اتاق من به مغزم ميچسبد زير فشار اين فضا ديگر چه  گوشه اميدي برايم باقي ميماند!
من از راهروهاي پر هياهو اما سرد دادگاههاي خانواده يادها در ذهنم دارم...من از فحاشي و ناسزاهائيكه در راه پله هاي انجا جاري ميشد هنوز تصوراتي در ذهنم نگه داشته ام...من از ان برگه سفيد كه به مهر جدائي حكم شده بود هنوز نفرت دارم! من از ديدن و ياد اوري زنيكه روزي همخوابه ام بود در ان راهروهاي سرد هنوز بخود ميلرزم...من از سفره هائي كه نيست...من از صداهائيكه نا تمام شدند...من از كسيكه هميشه نامم را صدا ميزند هنوز تصورات ازار دهنده اي بياد مياورم...شب من چه چيزي دارد جز مرور نا خودگاه انچه بوده است...و انچه كه ديگر نيست! اين نام ادميزادي را از روي خودمان برداريم بهترست...ادم كه نميتواند اينهمه دل سنگ باشد! اينهمه فراموش كار بشود! اينهمه بي احساس زندگي كند! مگر ميشود انهمه خاطره را از ياد بردشان! پس چرا از يادم برديد!
در اين خراب اباد تا وقتي نام دوستي در ميان باشد همه براي هم ميميرند اما تا امروز نشده است كه بعد از دشمني بياد ان روزهاي خوب دوستيشان بيفتند و يادي از همديگر كنند! چرا بايد دچار اينهمه احساساتي باشم كه ادمهاي پيرامونم دركي از ان نميكنند...چرا فقط من بايد انهمه خاطره را صبح تا شب بيادم بياورم و براي هر تكه اش روحم را تكه تكه كنم! بپاي هر كدام از اين دل نوشته ها يك جاسيگاري پر از ته سيگار ميشود...و انگار من با ولع تمام اين دردهاي روحي را مينويسم! چرا نميگذاريد كه برگردم؟! چرا اجازه جبران گذشته را نميدهيد! چرا انصافتان فقط در وقت هم خوابگي و خوشيهاست...چرا به وقت زجر كشيدن پيدايتان نميشود! چرا فقط دوست داشتن را در دوستيها جاري ميكنيد و وقتيكه فاصله اي ميفتد همه خاطرات يك ادم را با سرگرميهاي اطرافتان به زباله داني مياندازيد! سرتان كه گرم برادر و خواهرتان ميشود يادتان ميرود كه كسي هم بود...چرا من بايد هميشه دچار بدترينها بشوم! شبهاي بلند پائيزي و زمستان بدتر از هميشه نويد سختترين ايام نفس كشيدنم را ميدهند! شبهائيكه انقدر بلندند كه حتي به ضرب اين سيگارها و مستيها هم نميشود كه زهرشان را گرفت! مثل يك تك درخت نا اميد ميان اين برهوت خاطره با خود نشسته ام! حتي يكنفر از همه انها كه ادعاي رفاقت داشتند به كنارم نميايند! در همه اين سالها حتي معني برادري را هم نفهميدم! برادرهائيكه از غريبه ها بدتر بودند...بدتر هستند...فقط يك پدر بود كه در معني واقعي دلش برايم ميطپيد و او هم نماند...بقيه جملگي امدند و رفتند و جز ازار چيزي يادگار نگذاشتند و من هنوز در الفباي اول اين مدرسه گير كرده ام...كه چرا عاطفه دارم...كه چرا احساست قوي دارم...كه چرا دلم براي همه ميسوزد الا خودم! كه چرا دوباره ياد تهوعي افتادم كه سالها سال ازارم داد و حالا كه نيست دلم براي همان نگاه احمقانه اش تنگ شده است!
اتوبوس جاده چالوس را طي ميكرد...سه خانوار بوديم...انگار افسانه بود! ميان راه در سيا بيشه مه گرفته بود...پائين امديم...من جگر دوست نداشتم...فقط چاي خوردم با چند سيگار پياپي! وقتيكه مقابل درب بزرگ اهني باغمان در نمك ابرود رسيديم باران تندي ميامد! انقدر تند بود كه طي كردن فاصله كوتاه درب باغ تا ورودي ويلا همه مارا خيس از اب كرد! ساكهايمان را بداخل برديم...ان زن هنوز وجود داشت! همگي به داخل رفتند اما من با پسرعمو به پشت ساختمان رفتيم...در گوشه باغ به صرف دو چاي تلخ داغ و يك پاكت سيگار كه نيم ساعته تمامش كرديم و بسراغ پاكت بعدي رفتيم نشستيم و باران تند انروز را تماشا كرديم...شب بعد از شام با پسر عمو و دخترش و ان زن حكم چهار نفره بازي كرديم...شرط بستيم كه بازنده غذاي فردا را بخرد... پس از بازي همه خوابيدند و منو پسر عمو ساعت دو نيمه شب به كنار دريا رفتيم و به صرف يك قوطي ودكا تا نزديك صبح انجا مانديم...وقتيكه باز گشتيم همه در خواب بودند...ان زن متوجه بازگشت من شد...ملافه را كنار زدم و كنارش خوابيدم! سفت منرا در بغل كشيد...خوابم برد...و در همان حالت خواب دچار بختك شدم! نميتوانستم چشمهايم را باز كنم...خواب نبودم اما قدرت باز كردن چشمهايم را نداشتم! ميديدم كه ان زن به صورتم اب ميزند اما چشمهايم باز نميشدند! تقلا ميكردم...و خيال كردم كه كارم تمام شده است! اما بالاخره روحم بازگشت و توانستم ببينم! سالهاست كه  همه چيز ميگذرد...و بختك خاطره اينروزها امانم را بريده است...اهاي لحظه هاي فراق من دلم تنگست...چرا خلاصم نميكنيد! چرا اينروزها مردن هم التماسي شده است...منكه اينهمه تاريك نبودم...هميشه همه را به چشم اندازها اميدوار ميكردم...از سبزيها و از ريختن ديوارها برايشان ميگفتم...اينروزها بدتر از همه انها پائيزي شده ام...من نميدانم كه ديگر بايد چطور به فرداها برسم...مردن برايم لذت بيشتري از اين انگ زندگي دارد...جان سختي هم اندازه دارد...شور همه چيز در امده و انگار در اين خفگيها همان كوره اميدهاي سابق هم وجود ندارند! من اينها را نوشتم اما پس از نوشتنشان دوباره من ميمانم با اين درو ديوارها...دوباره من ميمانم و اين خاطره ها...اين بن بستها...چرا اين زندگي براي من جائي نگذاشته است؟! مگر  چه كسي هستم كه دنيا را تنگ كرده ام! ايا اين سرگذشت اگر بهتر از اين ميشد كتاب خدا تغيير ميكرد!!! چه خدائيست كه گه خوردن بندگانش را دوست دارد! من در اين قسمت داستان تمام حواس شش گانه ام فلج شده است...اينجاي زندگي وامانده ام...چه كنم با احساساتيكه پس از اين نوشته ها بسراغم ميايند! كدام حرامزاده را بايد لعنت كنم! كدامشان را...حميد

جزيره اي وابسته ام شده بن بست دنياي من
اي رهگذر از بي كسي شده مسموم هواي من

جاده چالوس

واژه اسیر...

سروده زير عمق دلتنگيهاي من از اينجور زندگيست...انرا سرودم و به كاغذها تقديمشان كردم اگرچه همين كاغذها دردشان از همه ادمها بيشترست...چون همه اندوه و اسارت ادم سفيديشان را سياه كرده است...ترا دوست دارم اي ازادي...اي واژه اسير...

اي ميله ها ي اهني كه حسرت پرواز را بر جان قناري گذاشتيد
اي واژه هاي  دار  تيرباران كه گلوي ازادي و قلبش را دريده ايد
روزي ازين قفس همچون پرنده اي اسير من نيز ميروم
روزي از اين سياهي از اين ملال از اين تقدير تلخ و كور خواهم گريخت
در شهر مردگان عشق را به نيم بها هم نميخرند
زيرا اگر كه عشق بهائي هنوز داشت
داغي سرب يك گلوله قلب ازادي را نميدريد
در زمهريتان همچون جنازه اي صبح تا به شب در پشت ميله ها
اواز خوان  حرف خويش يا حرفهاي تو در اندوه ها در اين دورها نشسته ام
اي ازادي بهايت اگر اين نفسهاي كاغذيست
پس زود باش
زودتر نفسهاي من بگير

حميد

سياهي من بروي كاغذهاي سفيد...

تا تنهائي باشد قلمم بيكار نميماند! تا خودم قصه گوي خود باشم كاغذها سفيد نميمانند! دردهائيكه عمقشان زيادست گفتنشان عين نگفتن ميماند! دلتنگيهائيكه ادمرا له ميكند ملموس ديگري نيستند! اينها جملگي نه بازي با كلماتند و نه هنر واژه پردازي! اين كلمات جملگي اندوه منند كه مفري بجز كاغذها ندارند! پس انها را همچنان به اشتهاي سيري ناپذير كاغذ و تنهائي ميسپارم!  هجده   قطعه كوتاه  از سروده هايم كه در من زندگي ميكنند را به كاغذها تقديم ميكنم...

قصه شب را
از شبزدگان بپرس
وگرنه
روزها همه شاعري را بلدند!
_________________
برزخ ابعاد ساده اي دارد!
من هستم و يك تكه كاغذ
و چكه چكه هاي يادت!
وقتيكه شره ميكني جان ميگيرم
وقتيكه سيل ميشوي با تو ميروم
وقتيكه خشك ميشوي
ميميرم
برزخ ابعاد ساده اي دارد!
_________________
عشق يك بادبادك را
فقط يك بچه ادراك ميكند
وقتيكه درپروازي بلند
نخ بادبادك از دستانش
رها شد!
_________________
ما كه ميرويم
ميميريم
چيزيكه رفتنيست
چرا زودتر ميكشيم؟!
به نام خالق افريده اش را
بي جان ميكنيم
با اين رزالت
چه خوب شد كه ما
خالق نشديم!
_________________
بادبادك مست كرده بود
وسط باد
به شوق دورترشدن
سر از پا نميشناخت!
_________________
درخت كاجي ميشناختم كه شبها
با كلاغها مست ميكرد
و روزها
براي قمريها
درد و دل
چه قانونيست كه ميان همه
فقط كاجها
در تمام فصول
سبز ميمانند!
_________________
گل رز از قاصدك پرسيد:
تو گلي يا هرجائي؟!
قاصدك دلش گرفت و گفت:
هرجا نميروم
مگر سراي دوست
توئي كه در بزم عشق يا هوس
هميشه خودت را فروخته اي
زيبائيت به اندازه لحظه اي
و پلاسيدنت هميشگيست!
_________________
مرا افريدي و رها كردي
مرا دانسته نفهميدي!
ترا فهميده منكر ميشوم!
_________________
شبم را اتش بزنيد
اي شعله هاي عشق
كاه بودن
عذاب اور شده است!
خشك و تنها
به گوشه طويله اي!
_________________
در جستجوي تو
شب را شناختم
تاريكتر شدم!
اين بود جلوه اي
از روشناي عشق!
_________________
در شهر دين پرستان
كو جرعه اي مدام
كه به مستي تمام عمر
 اين خرقه هاي ريائي
به اتش كشم شبي!
_________________
صبر نكردي كه بيايم!
براي اينكارت
يك عمر براي بستن بند كفشهايم
معطل ماندم!
_________________
براي نيمرو كردن  يك تخم مرغ
يك ماهيتابه لازمست
و يك دنيا تنهائي!
به اندازه لقمه اي
شاد نبودم!
_________________
چشمان تو زيباست
و من بي غرورم
تنها ميمانم!
تا كي التماسم را
به تماشا مينشيني؟!
تا كي چشمانت زيبا ميماند؟!
كاش كور بودم!
_________________
پاهايت را ميبوسم!
اينهمه راه
اينهمه دشواري
براي ديدنم؟!
اما چرا حالا
كه مرده ام!
_________________
كجا روز شبرا خواهد فهميد
كجا روز به شب خواهد رسيد؟!
وقتيكه نشانه روز
عبور شبست
كجا تو مرا خواهي فهميد؟!
مگر در كسوف!
انهم به اندازه
يك نگاه عجيب!
_________________
ميوه هاي گنديده!
وقتي دورشان مي اندازي
ايا تازگيشان را بياد مياوري؟!
تو نيز ميگندي!
و انوقت
هيچكس يادش نميايد
كه تو نيز روزي تازه بودي!
و مثل امروز
ترا دور خواهند انداخت!
_________________
زير پايم زمين خيس
روبرو شاليزار مه گرفته
هوا معطر
باران بسيار
دلم گرفته است
انگار بجز خودم
در اين جهان
كسي نبوده است!

حميد

شب درازست...قلندر خواب زده...

حرفي اگركه هست يا شعري اگر كه بهوا ميرسد و يا اگر تنفسي خشك و خالي ميايد...ميرود...همه در گرو افقهاي دوريست كه دلتنگ نشسته اند و دلتنگي اگر به دلي رسوخ كند اسان نميرود اما هميشه اسانتر از فكرش در درون خانه ميكند...دلتنگي اگركه هست زاده چيزي نيست مگر انسان...انسان خالق دلتنگيهاست...
آه فرصت دهيد كه بازگردم...فرصت دهيد كه پلاسم را دوباره  روي انچه كه بود بيندازم...بنشينم...نگاه كنم...و دوباره و دوباره براي انچه كه نيست اشكي بريزم...فرصت نميدهيد...فر صت نميدهيد...انسان خالق دلتنگيهاست...
چيزي اگر كه مينويسم مرهم نميشود...كجا چند كلمه ميتواند كه عمق دلتنگي را بسرايد...كجا چند خط ميتواند گنديدن را نشان بدهد...كلمات جملگي نوشته ميشوند...خوانده ميشوند...و سپس به فراموشي ميروند...

هر شب به قصه دل من گوش ميكني
فردا مرا چو قصه فراموش ميكني

هزار منظر را بتماشا نشسته ايم...در كشاكش عبور از ميان يك كوچه...يك برزن...يك خيابان...يا هر كوره راهي هزاران چشم را به ديدار ميرويم...از اين هزار اگر يكي عميق باشد چشم را به مهماني خود ميكشاند...از اين هزار حتي يكي ميتواند كه استيصال و خستگي را بفهمد...اما از اين هزار يكي حتي نمي ايستد...يكي از اين همه از سرعت گامهايش كم نميكند...بايد كه رفت...هر كجا كه شد...بايد چپيد به اندرونيهاي تاريك و روشن و بايد كه درها را بروي هرچه كه هست چفت كرد...
اينجا  نه شادي را به انصاف تقسيم ميكنند و نه غمهايش منصفانه است! جملگي هياهوي اشفته ايست كه شاديهايش خريدنيست و غمهايش را مفت مفت بار ادم ميكنند!!! اينجا بزنگاه دلمردگيست...اينجا گذرگاه بي عبور و بي منظرگيست...ادمهايش لاف تعارف ميكنند! ادمهايش مفت مفت نفس حرام ميكنند! و همنفسهايش در نفسشان بجاي گرما و عطوفت خنده هاي موذيانه ايست كه از شدت كمبودها هميشه انرا بر لب دارند!
بر من نگاه كن...اين مرد اينگونه زيستن...حقيرانه زيستن را بياد نداشت! بر من نگاه كن كه چون هر روز ميگذري يك لحظه اش نشد كه قدمهايت را ارامتر كني! همچنان ميگذري...ميگذرند...صدباره...هزار باره اين خيابان را در چهار فصل ميگذري...ميگذرند...هرگز نگاهي به عاطفه شكفته نشد...هرگز نميشود!!!
و اين هرگز منرا اشفته كرده است...
در انديشه من هر ادم خدائي بود و هر خدا ادمي...در انديشه من كوچه جاي قدمهاي عاشقانه بود و هر ادم حق داشت كه در ميان كوچه با لبخند به استقبال كوچه ها...خيابانها...زندگي برود! اما اينك انديشه و فكرهايم دودادود شده است...نه در ذهن كوچه رد پاي عاشقانه ايست و نه بر صورتك كسي لبخند رضايتي!
پائيز از راه رسيده است...و سكوت بلندي خاطره ساز شبهاي بي كسيست...نگاهم فاصله ها را ديد ميزند...در افقهاي دوردست چه چيزي براي ديدن هنوز باقيست؟!!! در اين رفت و امدهاي مكرر ديگر چه چيز را مانده كه عيان سازيد! انچه كه بود گفته ايد...انچه كه ميگوئيد هنوز تكرارش ميكنيد...تا ابديت بيمار ميپرورانيد...و تا بيمار باشد شفا خانه هايتان پر رونق ميماند!
دريغ كه اگر شفائي دهيد...دريغ كه اگر صداقتي در شما مانده باشد!!! جمله در فريب جملگي را ميفريبيد...دلتنگيهايم و بغض خانگيم هديه شماست...شمائيكه انديشه را خطا ميدانيد...و ميترسيد كه اگر كسي بينديشد!
چراغ دل را با دردم روشن نگاه داشته ام...ميبينم...ميشنوم...اندوهگينتر ميشوم و هنوز كشان كشان خودم را به فردا...پسفردا...ماه ديگر...سال ديگر...آه دريغ...به تمامي عمرم ميكشانم! ميكشانم...حرفي اگركه هست...شعري اگر چكيد...اهي كه ميكشم...جملگي حكايت از درازاي شب پائيزي دارند...شب پائيزي يك سرش به گذشته و يك سرش به ناكجا بندست...شب پائيزي ميرود و ميرود كه به يلدا برسد...يلدا كه شد شب يلدائي ميرود كه خوش امد گوي زمستان باشد...و سپس برفها ذوب ميشوند...بهار ميرسد...ميرود...ميايد...كجاي اين قصه سوزن اين گرامافون گير كرده است! هميشه يك نوا را ميخواند! هميشه غم انگيز...هميشه بي عبور...تو اگر جنس واژگانم را نميشناسي تقصير من نيست! بيهوده نخوانشان...اينها قصه نيستند...اين واژه ها جملگي شبهاي بي كسي منند...من با اين شجره نامه زندگي كرده ام...ميكنم...من اين كلمات اسير را از كتاب در نمياورم...اين تحفه واژه ها احساسيست كه من از زندگي ميان شما به ان رسيده ام...شما كه خردم كرديد...بيزارم كرديد...تلخي كامم هديه شماست...شما كه چون مثل خودتان نبودم مترودم كرديد...به انزوايم كشانديد...شوقم را كشتيد...بيگانه تر   هر روز از ميانتان ميگذرم...به چشمهايتان زل ميزنم...ميبينم...منرا اشنا تصور ميكنيد...ميفهميد كه از سياهيتان و از خفقانم بتنگ امده ام...ميگذريد...اين گذشتن كار هميشگي شماست...و اينگوشه باقي ماندن كار هميشگي من...سالي به دوازده ماه كار ما شده حرافي...پيشه ما شده شب بيداري...تا موعوديكه سوزن احساسم دگمه عشقم را بر لباس روزگارت سفت بدوزد شب دراز و قلندر بيدارست...جان سختي هم حوصله ميخواهد...شب دق مرگي هم حوصله ميخواهد...وراجي هم حوصله ميخواهد...حتي اميدواري هم حوصله ميخواهد...حوصله اي كه در من ديگر به انتها رسيده است...سر رفته ام...لبرزيم...لبريز...لبدوز...لب سوزم...مثل چاي تلخ قهوه خانه كه پس از بالا اندختن هب ترياك ميخورند!!! حميد

خر مگس...

جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هرچه كه بود پيشتر از اينها گفته بود

جمعه گنديده من كه اوقاتش همچون افتاب پائيزي كمسو و گرمائي ندارد همچون گذشته ها بر من ميگذرد...براي منكه مدتهاست از ميان ادمها به كناري نشسته ام چه كار نكرده اي باقي ميماند جز اصلاح صورتم و حمام گرفتن و اگر حوصله اي باشد عوض كردن لباسهايم و شستنشان!!!
فيلمهائي كه در گذشته بيادگار گرفته بودم را اوردم و مرور كردم...با گذاشتن يكي از انها دوباره يادم افتاد...هر انچه كه هنوز اوقاتم را خسته ميكند و منرا به خودم نهيب ميزند كه دريغ...كه حيف...و ادم گاهي از ديدن خودش در يك حلقه فيلم از خود ميپرسد: او من بودم و يا من خود اوست؟!!! و يا هيچكدامشان...و پدرم هميشه اينرا زمزمه ميكرد:
اي عكس در اين جهان فاني
من فانيم و تو جاوداني
پدر خاموشي گرفت و تنها به اندازه يك قاب چند در چند در تاقچه اتاقم ماوي دارد و من هر روز مقابلش مي ايستم و به پاس احترام پيشانيش را ميبوسم...او رفت اما من هنوز هستم و تصاوير و فيلمها گذشته ام را صادقانه اما گنگ دوباره نشانم ميدهند...
همينطور كه به صفحه تي وي زل زده بودم خودم را ميديدم...يك سفره باز...سبزي پلو با ماهي و ماست و سالاد...خو دم...پسر عمويم...و يك زن...كسيكه نميدانم روزي متعلق من بوده و يا خواب ديده ام!!! دوربين را بروي پايه تنظيم كرده بودم تا شام انشب را براي هميشه در حافظه تصاوير باقي بگذارم...پسر عمو وراجي ميكرد و من لا به لاي كلماتش پارازيتهاي هميشگيم را مي انداختم و سه تائي ميخنديديم! نميدانم كه ان زن مهربان بود و يا نبود!!! فقط بياد مياورم كه هرچه كه بود تضاد و اختلاف نظر بود و من گرايشي به او نشان نميدادم...اما جادوي تصاوير چيز ديگري را هميشه ميگويد!!! در تصوير اورا مهربان ديدم...چشم از چشمم بر نميداشت اما من مثل هميشه نگاهش نميكردم!!! سفره شام به اندازه چهل دقيقه بطول كشيد...صحبتهاي زيادي شد و ما بسيار خنديديم...چيزيكه براي من هميشه از ته دل نبوده است زيرا خنده هايم همگي معني دار و تلخند!!! خودم را با دقت ورنداز ميكردم و تمامي حالتهائي كه در ان سالها داشتم را بياد اوردم...موي سرم بلندتر از هميشه بود و يك ابهام و بيتفاوتي و فرار در صورتم بوضوح ديده ميشد...من از زندگي خود راضي نبودم و هميشه ادا در مياوردم اما از انجا كه قادر به مخفي نمودن چهره احساساتيم نبودم صورتم گواه ازار دقايقم بود...من و پسر عمويم و ان زن كه نميدانم براستي متعلق به من بود و يا خوابش را ديده ام بر سر ان سفره دقايق را انگار در يك جائي وراي اين كره زمين ميگذرانديم!!! شايد تصوري در برزخ!!! شايد من در ان زمان مرده بودم!!! و يا شايد امروز مرده ام!!! سفره بي تكلف بود...و جملگي همراه حرفهاي پرت و پلا و يا خنده اور شام انشب را در بيخبري صرف ميكرديم...تصوير ما در قاب شيشه اي دقايق باقي ماند و ما جملگي رفتيم...نميدانم امروز ان زن همخوابه با چه كسيست!!! و از پسر عمو هم ماههاست خبري نگرفته ام...و خودم مقابل صفحه تي وي ماتم برده است و سيگار دود ميكنم...ان سفره...و ان سه نفر به اندازه حقيقت وجود خداوند در دلم من گنگ و افسانه شدند!!! بوده اند...هستند...اما فقط تصاوير گوياي ان بودنهاست و حقيقت تنهائي منست كه بوي سيگار ميدهد و رخوت دقايقي كه دوست دارم ديگر زنده نباشم...در عمق حقيقت ان سفره رويائي زندگي ميكند...همانند زندگي پوچي گرفته ام گنگست...من بوده ام و هستم...ان زن بوده است و هست...و پدرم نيز روزي بود...امروز هيچكدامشان همراه من نيستند و من همچنان هستم...فكر ميكنم!!! به گنگي زمان مي انديشم كه چطور سفره را جمع كرد و منرا امروز لخت و عريان مقابل تي وي خشك كرد!!! سفره در جاي ديگري بازست...ان زن در پاي سفره ديگري غذا ميخورد!!! ميخندد و يا شايد دوباره منرا تجسم ميكند!!! و يا شايد انقدر دل مشغولي دارد كه از تصور انروزها دچار تهوع بشود!!! سفره ها بازند...همين ساعت سفره شما هم بازست...نميدانم در كنار همسرتان و يا پدرتان و يا خواهر و برادرانتان!!! سفره ها همانند زندگي باز و بسته ميشوند و هر كس به اندازه ظرفيتش از ان طعامي ميخورد...يكي دلپيچه ميگيرد...يكي دچار تهوع ميشود و يكي از ان سير ميگردد!!! در اخر همگي بلند ميشوند و ميروند و تنها چيزيكه باقي ميماند ظروف و ته مانده هاي غذاست!!!
يكي ته بشقابش چيزي نميماند و ديگري بشقابش پر از پسمانده غذا ميشود!!
نفسم مثل يك بشقاب كثافت از پسمانده فاسد شده است...بوي الكل را دوست دارم و دلم ميخواهد كه شبي مست اين لجن زار زندگي را بدرود گويم...ديگر براي من نام خدا و ياد خدا حرفيست كه همانند ان سفره پژمرده در خاطره ام بگور رفته است...
فراموشم كردند...فراموش شدم و در سكوت اين اتاق مفتضحانه ميگندم و دشنام ميدهم و گاهي اگر اشكي بيايد چشمانم را سبك ميكنم!!!
من به بزرگي ارزوهايم مياندشيم كه در پاي سفره هاي بي سخاوت دروغ و فريبكاري بگور رفتند...هميشه گفته اند كه: سيب سرخ بدرد دست چلاق ميخورد!!! انتظاري از زندگي مگر يك سقف ارام نداشته ام...سقفي كه بتوانم در ان خودم باشم...يادداشتهايم باشند...قلم و دفترم و موسيقي و كسيكه منرا درك ميكند...من سالها بزير ان سقف زندگي كردم...سقفي كه از ارامش دور بود و اينروزها خاطره اش ارامشم را ميدزدد...نفرين بر تو باد...
به آه سردم دچار شوي اگر خدائي باشد كه ميدانم نيست!!!
سفره ات بي نان شود كه حتي حوصله غذا خوردن و حتي زندگي كردن را از من ربوده اي...سيگار به سيگار اتش زدن...و درد دل را به سفره كلمات مهمان كردن...اين مسير نكبت اور زندگي مرديست كه هنوز در خم اولين كوچه ايستاده است و نگاه ميكند...ائينتان را نميفهمم!!! خدايتان را نميشناسم!!! حرفتان ملموسم نيست اگرچه معني تمام حرفهايتان را ميدانم!!! چيزيكه نام سرگذشت بر ان گذاشته ام جا سيگاري پر از ته سيگاريست كه هر كدام از ته سيگارهايش نشانه ازمحلال منند...در هر كدامشان شكستهايم خودشان را برخ ميكشند...تف ميكنم بر اين خاطره سازيها...
تف
سازم را بر ميدارم...كوكش ميكنم...دلنگ...دلنگ...نتي ساخته نميشود!!! فكرم را باز ميكنم...آه من هنوز زنده هستم...براي تحمل دقايق گنديده به افقهاي دست نيافتني مي انديشم...آه سفره ها ميگندند و ادمها از دورش متواري ميشوند
فرار
ادمها بروي نام ادم خط بطلان ميكشند...ادمها حرمت سفره ها را با لبخندي كثافت ميشكنند!!! آه جملگي دروغهايشان را انقدر صادقانه ميگويند كه ادم خر باور ميشود!!! در انديشه دروغگويان دروغ حالتي از صداقتست...دروغ را مثل يك امر واجب بي دريغ جاري ميكنند!!!
تي وي را خاموش كردم...سفره اتش گرفت...ان سه نفر گريختند!!! هر كدامشان بطرفي رفتند...و شايد همين ساعت در پاي سفره ديگري به نشخوار كثافت فكري ديگر مشغول باشند!!!
دوستت دارم چه واژه كثافتي شده است!!!
همخوابگي هم حرمت ندارد!!!
زيرا اصل انسان بي حرمت شده است!!!
من در عمق ان تصاوير زندگي ميكنم...تصاويريكه بدست خود ساختم...روزي پيرتر ميشوم...دوباره ان سفره را ميبينم...ميگندم...ديگر هيچوقت پاي سفره غذا نميخورم...
يك ساندويچ همبرگر...يك ليوان ابجو...يك دستم سيگار...ان يكي قلم...همه چيزم بهم ريخته است!!! يك لقمه غذا كوفتم ميكنم و همراهش چند پاراگراف زر ميزنم...
ميزم پر از كثافتهائيست كه دوستشان دارم...كامپوترم...گوشي اخرين ورژن موبايلم...سيديهاي برنامه ام...كاغذ كاكائو كه صبح همراه چائي كوفت كردم...پاك سيگارم...جا سيگاري پر از كثافتم...و گلدانيكه تنها نشانه سبز بودنست...و در اخر خود نكبتيم كه مثل يك كثافت ميلولم و خاطراتم را روي كاغذها به گه ميكشم...خودم هم به گه نشسته ام...پس گه خوردي روزگار كه نامم را اينگونه به خطا نوشتي!!!
هرچه كه بوده است را ميسوزانم تا شايد فقط كمي از ازارم دست بردارند و فردا دوباره روز ديگريست براي تكرار كثافت كاريها و نام زنده بودن را به تهمت جاري كردن...
اي زندگي تو به من تهمت زنده بودن را زدي...من زندگي نكرده ام...تو نامم را برابر با عقايد كثافتت بروي شناسنامه اوردي...متولد ارديبهشت ماه...ماه گل و بلبل...صادره از تهران...پدر و جد و اباد هم صادره از تهران...شهريكه در ان غريبم... و دنيائيكه برايم با وزوز يك خر مگس تفاوتي نميكند!!! تف بر تو زندگي...حميد

گروه راك (بازي سرد) احساسات چند ساله من به اين دل مردگيهاست...گروهي كه انگار از همزبانم به ذهنم نزديكترست...

Cold Play

كورسوي شب...

دوازده قطعه كوتاه از سروده هايم تحط عنوان كورسوي شب گذشت فصوليست كه منرا بدينجا كشانيدند...اينها شعر نيستند بلكه احساسات ملموس من در طي سي و سه سال زندگيم و روابط انساني من با اطراف منند...اينها و بسياري ديگر كه كمي مغاير اخلاق است را در مجموعه اي كوچك براي خودم محفوظ نگاه داشته ام...وقتيكه گفتن عقايد گاهي گران تمام ميشوند من احساساتم را در قالب اين اشعار بيان ميكنم...تصوير انتهاي اشعار متعلق به مجموعه ناچيزيست كه براي خودم افريدم...فقط خودم ميخوانمشان زيرا اين دستنويسها اگر ارزش هنري نداشته باشند لا اقل حقيقتي تلخ را در خودشان جا داده اند...كور سوي شب قصه زندگي من و شايد بسياريست كه در نام(ادم) شبيه منند...


بوي نمناك غريضه!
بوي شب
بوي هوس
چشمان براق زني زيبا
اندامي تسخير كننده
چوبهاي خشك احساس
در اتش شهوت گر ميگيرند!
اين بود ناميكه بر ان
اشرف مخلوقات گذاشتند!
_______________
كشتن اسان شده است
كسي دلش براي تكه پاره هاي انسان
نميسوزد
كسي از ديدن رزالت بخود نميلرزد
افقهاي انساني بجاي سرخي غروب
به سرخي خون مبدل شده اند!
كسي گريه طفل بي پدر را نديد
وقتيكه التماس ميكرد
كه حقم را بدهيد
كسي پارگي لباس كهنه ژنده پوشان را نميبيند
هر سوراخ كفشي گواه دردي عميقست
و يك پدر چرا بايد
شرمنده سفره هاي بي نان باشد
و براي تكه اي گوشت
عضوي از بدنش را بفروشد!!!
_______________
 خدايان را چه ميشود!
ابگير بشريت به منجلاب تحمل شبيه شده است
خدايان را چه ميشود!
ماهيها بي نفس ماندند
بركه ها خشكيدند
نفسها حبس شد
براي عبور ستاره هالي
هفتاد سال ديگر زمان لازمست!
_______________
ژنده پوش اين شب سردم
پلاسم روزنامه ايست بر فرش كوچه
و نانم يك خوشه انگور سبز
و يك نيمه قالب پنير سفيد
نامم فقرست!
ناميكه هديه افكارتان بود!
بي ستاره
شبها را
با ستارگان
و سقف اسمان
ميگذرانم!
_______________
و بازهم عشق
حرمت اتاقم را در نورديد
و عشق
كورسوي بودنم را
اتش زد
و منرا
خاكستر نشين شعله خود ساخت
و عشق
منرا به برزخ زندگيها برد
تا در اخرين وداع
پنج حواس انسانيم
لامسه
شنوائي
بويائي
چشائي
و بينائيم
جملگي
بميرند!
_______________
 هيزم افتاده ميان اتش
اخرين نفسهايش را
بدست زغالها سپرد
و وقتي اتش فروكش كرد
زغالهاي سياه
گفتند:
چه زمستان برود و چه نرود
همواره سياهي به زغال خواهد ماند!
و هيزمها روزي
تنه محكم درختاني بودند
كه عطوفت انسانها
زغالشان كرد!
_______________

مرا به مستيم نهيب مزنيد
كين حالت
يگانه احساسيت
كه مرا
به ابهت صداقت ميبرد
و راست گفته اند:
مستي راستيست
و راستي در هوشياري
ادراك نميشود!
_______________
شب بي پنجره ام را
يك ميزست
و دو صندلي
بروي يكي خودم
و ان ديگري
هرگز كسي را نشناخت!
_______________
بچه هاي طلاق
چيزي كم ندارند!
بجز پدر
بجز مادر
بجز همه زندگي
بچه هاي طلاق
چيزي كم ندارند
مگر مفهوم زندگي!
_______________
خداوند زن را افسونگرانه افريد
و مرد را متهم به گناه خلقت خويش ساخت!
در بازي زمين و عرش
هميشه ادم ميبازد
و نامش را
گناه گذاشتيم
چيزيكه  مسببش
بازيگردان ما بود
و ما جملگي
عروسكهاي خيمه شب بازي
و مترسكهاي پوشالي نشسته!
كلاغها هم
فريب پوشاليمان را نميخورند!
_______________

دهليز سياه زندگيم را
با فانوس چشمانت روشن ميكني
و من براي زيستن
به تمناي تو نشسته ام!
دوست داشتن غريضه بود
همچون شهوت دوست داشتني
و شهوت دوست داشتنت
منرا به اشتباه
دچار عاشقي كرد
مگر عاشقي چيست؟!
جز شهوت يك غريضه
كه خودش را در لفافه حرفهاي غم انگيز
پنهان كرده است
و ادم نام شهوتهايش را
عشق ميگذارد
و شهوت
همچون دوست داشتن زيباست
اما براي پنهان كردنش
هميشه نامش را
به عشق تغيير داده اند!
چرا شهوت را بد ميدانيد!
چيزيكه منرا از نطفه پدرم
بدنيا اورد
و جملگي
تمامي عالم
اسير شهوتند
و انكارش ميكنند!
_______________
صليب مسيح
كفاره گناهان ما بود
و ما عادت داريم
كه ميكشيم
و سپس
ميپرستيم

حميد


غربت باران...

يازده قطعه كوتاه از سروده هايم كه غربت پائيزي منند...

انجيرها ميرسند
و از رسيدگي مي افتند
______________

گاهي خورشيد
گاهي ابر
گاهي باران
گاهي شرجي
دلتنگي اما
گهگاه نيست
هميشگيست
هميشگي!
______________

حرفها
ادمها
همه يك  چيز را ميگويند
و هيچكس معني گفتن را
نميداند!
ادمها حرفها
ادمها اندازه حرفش هم
ادميت را نشناخته اند!
______________

انگورهاي قرمز
در خمهاي شراب
تخمير ميشوند
ادمهاي زرد
در كوزه هاي زندگي
تخمير ميشوند
اما هيچكدام از ادمهاي زرد
اندازه يك جرعه انگورهاي قرمز
خاصيت ندارند!
______________
دلم هوائي شده است
اسماني نميبينم!
پس ديگر
دلم را پر نميدهم!
وقتيكه دل ميرود
بودن دشوارتر ميشود
______________
پسرك هشت سال داشت
و از تمام دنيا فقط
يك جعبه واكس
از پدرش به ارث برد
وقتيكه كفشهاي مرد نزول خوار محله را
برق ميانداخت
از خدا پرسيد:
ايا در بهشت هم
نزول خوار ي هست؟!
و يك جعبه واكس؟!
و خستگي پاها
و درد كمر
خدا قهرش گرفت!
و سكه هائي كه در انروز كار كرده بود
همگي به جوي اب افتادند!
______________
غم من
در دلم نيست
در چشمان منست
وقتيكه تو
هر روز
گرسنه نگاهم ميكني!
و دستت را
به گدائي
دراز
حق ترا ندادند!
حق تو خوردني بود
حق تو همين بود
كه حقت را گدائي كني!
______________
گلدانهاي حسن يوسف
هشتيهاي كاهگلي
نورگيرهاي بالاي سقف
كاسه هاي گلي
كوچه هاي خاكي
درهاي چوبي
حوضهاي كاشي
كرسيهاي خاك زغالي
از بس كه نو شديم
دلشان گرفت
ديگر كسي نديدشان
______________
هر انچه كه ميبينم
قصه هائيست
كه روزي فقط ميخواندمشان
غم انگيز بود
حتي تصورشان
و اينروزها
غم هم غم انگيز نيست
سنگينتر از تمامي قصه هاست!
______________
هر انچه كه هستي باش
هر انچه كه هستم باشم
براي اين گريز
ساك هم لازم نيست
دستم را بگير
بايد كه رفت
به هركجا كه شد
مقصد توئي
دستم بگير
بايد كه رفت
به هر كجا كه شد
______________
دوست داشتن
غم مياورد
تو عين غمي
عين دوست داشتن


حميد

 

 

راهرو...فرصتي براي چند پك سيگار...

شبانه امشبم را نيز با يك سروده از خود كه البته شعر هم نيست بلكه قدمهاي منست به مهماني تو ميايم...اگر هذيان  ميگويم چاره اي ندارد...گاهي خواندن هذيان از مطالب پربار شيرين ترست!!! تا تو شيريني را در قند بداني و يا تلخي حقيقت...بگذريم...قدم ميزنم از شش سالگيم...

شش سالگي
حياط خلوت خانه استيجاري!
از خانه عمرم سخن ميگويم!
دير يا زود قرارش بسر ميايد
بايد رفت!!!
تهي دستان را اجازه انتخاب نميدهند
دستم را خدا ميان پوست گردو گذاشت
من خوب بودم
تقدير اما چشم ديدن را نداشت
بيست سالگي
بوي نيكوتين
پرسه هاي تازه به بلوغ رسيده
خواستنهاي داغ
شوق بوسيدن
چشمانش بيادم امد
دستم را خدا ميان پوست گردو گذاشت!
سي سالگي
تعمق را دوست دارم
و ارامش قبل از طوفاني شدن
و پرسه هاي پخته تر را
خواستنهاي ولرم!
شوق همخوابگي
زير پوست شب
صداي گريه مستي
چشمانت بيادم امد
چهل سالگي
هنوز برايم نيامده است
هفت سال فرصت هست براي رسيدنش
شايد پرسه هاي خاموش!
شايد خواستنهاي بي انگيزه!
هم خوابگي هم داغ نيست!
سه پاكت سيگار خيلي زيادست!
اما چهل سالگي دردش بيشتر از اينهاست!
بالاترش به عمر من كفاف نميكند!
شايد هم دوباره خدا دستم را
لاي پوست گردو بگذارد!
و به هشتاد سالگي برسم!!!
آه...تراژدي  پدرم دوباره تكرار ميشود؟!!!
هشتاد را رد كرد و رفت...
اما نه اينگونه كه من وا مانده در ميان راهم!
و سپس...
جمع كن پلاس كهنه انديشه را
برزخ...
نميدانم كجاست!!!
شايد جائي پس از هشتاد سالگيم!!!
در خوابها انرا ديده ام!
تداخل بين مرگ و زندگيست
جائيكه زندگان و مردگان با همديگرند!
گاهي ادمهائي را دوباره ميبينم كه رفته اند
دست بردار...تو خالقي يا شكنجه گر؟!!!
دست بردار خيلي نحيفتر از زور ازمائي تو هستم!
نه...نكن با من...گناهم شك بين ركعت شش سالگيم با اين روزهاست!
تغييرم دادي!!!
صورتم معصومانه بود و نگاهم بدنبال بازيچه ها ميرفت!
خواستي كه چنين باشم..بي تقصيرم...اما نه...
هذيانها...هذيانها تمامي ندارند!
ادم تمامي ندارد و هر روز دوباره
معبر كوچه بازار مملو از موريانه ها ميشود كه مغز چوبي ايام را ميخورند!
اقا: اين كاسه بلوري چندست؟! ان ميكسر چندست؟ اين غذا ساز چندست؟
خانم: ماركش مولينكس فرانسه است!
گارانتي دارد!
مطمئن باشيد ارزانتر از همه جا  بپايتان حساب ميكنم!
و يك عشوه خركي: مرسي اقا!!!
ببينم عمر منهم گارانتي داشت؟!!!
يا مثل توله سگ بايد قطعات خرد شده ام را با دردش تحمل كنم!
اقا ببخشيد سوالي دارم: جان من بيشتر ميارزد يا اجناس فرانسه؟!!!
طبيعيست: جان شما مفتش گرانست!!!
توقف بيجا مانع كسبست...بفرمائيد انطرفتر باد بيايد!!
دنيا ادم اهلش را ميخواهد و نه ادميكه زياد بپرسد!
الغرض جنس فرانسه مفيدتر از انديشه شماست!
اقا: ممنونم كه ياداوريم كرديد...مغازه شما سطل اشغال هم دارد؟!!!
ميخواهم نگاهم را براي هميشه در اشغالداني بيندازم!!!
تا پس از اين مجبور به ديدنتان نشوم
زيرا تصور ادامه دار بودن شما از تصور مردن هم بدترست!
فكرم را ميبندم...هذيان را دوست دارم...وقتيكه كسي نميشنود!
من هنوز به اول صبح و دشت اول
و اخر شب و سر چراغي
فكر ميكنم...
حميد

ببار اي خوب ديروزي...بر اين بازار خود سوزي...

اينكه چرا يك ادم وقتيكه متولد ميشود شاهزاده بدنيا ميايد و يا از اقبال بدش فرزند خانواده فقيري خواهد  شد كه روزي اسفند دود كن سر چهار را ه  بشود سوال بي جوابيست كه كسي علتش را نميداند و چون جوابي هم برايش پيدا نميكنند انرا مثل همه چيزها به خدا نسبت ميدهند كه: قسمت و تقدير الهي اين بوده است!!! و خواست خداوند چنين تفاوتهائي را موجب گرديده است و بايد همچنان شكر گذارش بود!!! اينكه چرا خواست خداوند اينهمه تناقضات دارد هم پرسش بي جوابيست كه انرا هم با اين جمله: كه هر كار خدا حكمتي دارد جواب ميگويند!!! حالا من نه دنبال پاسخ عقلاني ميگردم و نه ديگر برايم تفاوتي ميكند كه همانند هجده سالگيم بدنبال كنكاش علتها باشم!!!
همينست...ناراحتي هر غلطي ميخواهي بكن...محكم بر سر خود بزن و يا دنيا را بزير دشنامت ببر!!! بازهم تفاوتي نميكند...يكنفر زائيده ميشود و ناخواسته به او لقب شاهزاده و يا اشراف زاده و يا نجيب زاده را ميدهند!!! نفر بعدي ممكنست وزير زاده و يا وكيل زاده و يا پزشك زاده در بيايد!!! و بعدي شايد بقال زاده و يا قصاب زاده و يا كارگر زاده باشد!!! بعديها هم ممكنست توله زاده بشوند!!! گدازاده بشوند...اسفند دود كن زاده بشوند...و يا كودك طلاق لقب بگيرند و يا پدرشان دزدي سابقه دار باشد و يا اصلا حرامزاده و از زير بوته در بيايند!!!
چه فرق ميكند؟!!! كودك كه نميداند زاده چه كسيست و پس از سالها بعد تازه ميفهمد كه از اقبال خوشش دنيا بكامش خواهد بود و يا بايد جور والدينش را بدوش بكشد و مثل علف هرزه بزندگيش ادامه بدهد!!! كودك كه نميداند اورا در اينده چه خطاب خواهند كرد و تنها گذشت زمان از اين اسباب بازي انساني موجودي پيچيده خواهد ساخت كه يا عامل خوشبختيست و يا مسبب بيچارگي!!! و اين سير بيهوده بدون انكه مسير مشخصي را دنبال كند ادامه خواهد داشت!!! و كارخانه انسان سازي همچنان پر رونق اين موجود نا شناخته را توليد خواهد كرد...در اين وادي پرت هركسي كه بخواهد راز خلقتش را بداند كار عبث و بيهوده اي انجام خواهد داد زيراكه تفاوتي نميكند و هر كسي با توهمات و عقايدش سعي ميكند كه خودش را هدفمند جلوه بدهد اما باز در ميان راه از خود خواهد پرسيد كه: چرا؟!!!
و وقتي به مخچه اش فشار بيايد و دوباره عاجز از جواب درستي بماند خواهد گفت: خدا اينگونه خواسته است و نبايد پرسيد و مقصد ما معبود ماست!!! و همين...و اينگونه است كه عمري را با اينچنين عقايدي بسر ميبرد تا شايد روزي به معبودش برسد!!! و من هنوز مي انديشم كه اين خدا چرا پاسخ درستي به اين تناقضات نميدهد و همه چيز را از ان خودش ميداند و كسي هم حق ندارد كه راز پس از مرگش را بداند!!!و شايد اصلا چيزي نباشد كه ارزش دانستن داشته باشد!!!
وقتيكه درب خانه را بازكردم تا به كوچه نگاهي بيندازم زن مسني در حال وارسي كيسه هاي اشغال پشت خانه ما بود...صورت زرد انبوهش و نگاه ترسيده و نا اميدش به صورت من افتاد...و دوباره سرش را پائين كرد و مشغول پيدا كردن چيزي و يا خوراكي از ميان اشغالها شد...شايد هم به خيال پيدا كردن كفش كهنه اي و يا لباسي انجا را زيرو رو ميكرد...درب را بستم و به داخل امدم و سيگاري اتش زدم...از اينها صبح تا شب بسيار ميبينم...و به هرچه كه ميبينم بسيار فكر ميكنم...به انواع و اقسام ادمهاي مستعصل و بيچاره مي انديشم...مدل به مدل تفاوت دارند...كور و كچل...و يا چلاق و افليج و سوخته...و يا نقص عضو شده و هزار بيچاره مدل در مدل در ذهنم پديدار ميشوند!!! همانطور كه داشتم بصورت ان زن فكر ميكردم مجري اخبار ميگفت: نخستين فرزند پسر در خانواده سلطنتي ژاپن بدنيا امد و او اينك شاهزاده ژاپن خواهد بود!!! زيرا در ان كشود پادشاهي به اولاد پسر ميرسد...آه...يك فرزند تازه متولد شده به همين اساني پادشاه اينده ژاپن خواهد بود!!! و يك زن بيچاره به همين سادگي مثل سگ اطراف خانه ما پرسه ميزند فقط براي رزقي لا يموت!!! و اينها براي من هضم شدني نيستند...و با هيچ برهاني قبول نميكنم كه همه اينها واقعيات اين زندگانيست و اينها جملگي خواست خداست!!! نميتوانم بپذيرم...زيرا خوش باوري را نياموخته ام...و گوش من پر شده از اينها...و بيش از اينها...شاهزاده اسپانيائي جشن عروسي خود با زيباترين دختر شهر را با براه انداختن ضيافتي كه همه مردم ان حوالي در پشت كاخ  سلطنتي  تجمع كرده اند برگزار ميكند!!! آه...گلاسهاي شامپاين همه را مست و مدهوش ميكند و مدعوين سر از پا نميشناسند و شاهزاده خوشبخترين و نجيبترين ادم بحساب ميايد!!! و اينطرفتر در جهان سوم هنوز صداي غرش بمبها كودكان ناخواسته را تكه پاره ميكند...آه از اين تقدير و انچه شما خواست خدا ميدانيدش!!! و انچه نامش را زندگي گذاشته ايد...در يكسو همه چيز فراهم شده است و در گوشه هاي ديگر بجز بيچارگي چيزي پيدا نميشود...و من نميدانم كه اگر جهنمي باشد چطور منرا با هيتلر...با استالين...با هزار كثافت ديگر در يكجا ميسوزانند!!! و چطور نام امثال من جهنميست در حاليكه گناه من تنها پرسشهائيست كه كسي جوابي برايشان ندارد مگر چيزهائي كه بسيار شنيده ام!!! پس به خدايتان بگوئيد كه اگر ازادگي جرمست منراهم كنار مابقي هيزمها بسوزاند تا از توهم زنده بودنم خلاصي پيدا كنم...سي و سه سال انچنان بسرعت گذشت كه ندانستم همان كودك كنجكاو شش ساله بودم كه چشمهايش از همان كودكي پرسش گر بود...در اين ايام انچه كه بايد ميديدم و ميفهميدم و ميخواندم را دريغ نكرده ام...چه كنم كه ديگر يك اسباب بازي كهنه و خسته شده ام...چه كنم كه ديگر چيزي دلم را خوش نميكند مگر زمانيكه در مستي بسر ميبرم و فقط در تخيلاتم سير ميكنم...زنجيري دنياي شما هستم و هنوز خون شش سالگي در رگهاي سادگيم جريان دارد...نخواستم كه بزرگ بشوم...موهاي پراكنده كه به سفيدي رنگ شده اند به من نهيب ميزند كه اين نيز ميگذرد...و ميدانم كه همچون سي و سه سالگيم زنده و يا مرده شصت و سه سالگيم نيز خواهد رسيد و انوقت من با يك ماشين اوراقي تفاوتي نخواهم داشت و اگر مثل هدايت خودم را سربه نيست نكرده باشم فقط يك موجود پژمرده و بيهوده خواهم بود كه هنوز دارد وبلاگ مينويسد و معشوقه خياليش را صدا ميزند كه بنويس...نامم را بنويس...و دوستم داشته باش!!! عجب حكايتي شده است اين نفس كشيدن...از فشار خيلي چيزها سرم را انطرف ميكنم و خودم را مشغول اراجيفي كه كمتر منرا به فكر فرو ببرند اما بازهم نميشود!!! سالهاست كه خودم را با ماهيها مشغول كرده ام...نگهداري و تكثير انها اوقاتم را پر كرده است...شناسنامه و بيوگرافي همه ماهيهاي تزئيني را از شجره نامه خودم بهتر ميشناسم!!! سالهاست كه بهترين تفريح من عكاسي و موسيقيست...سالهاست كه نوشتن همچون دريچه اي بروي احساسم باز شده است...اما پس از همه اين سالها هنوز دچار بيهودگي و تناقضات بيمارگونه هستم...شايد خيال كنيد كه درد من با يك همخانه علاج ميشود!!! و شايد وقتيكه از عشقي مينويسم گمان كنيد كه درد من فقط عاشقي و نرسيدن بوده است!!! اما نه...من از ازدحام افكارم گاهي بطرف دوست داشتن و عشق ميروم و پناهي بجز ان پيدا نميكنم...و هميشه عقيده داشته ام كه همسر من فقط ميتواند منرا از فكر كردن بيش از اندازه بيرون بكشاند وگرنه چه با همسر و چه بدون ان من هميشه از بودن خويش پشيمان و احساس بيهودگي و خستگي ميكنم...سالهاست كه وقتي از خواب بيدار ميشوم احساس زنده بودن نميكنم...سالهاست كه وقتي دچار تنهائي ميشوم همه چيز را تصورات روياگونه و خواب ميپندارم...كسي از ظاهرم متوجه اينهمه سرگشتگي نميشود اما من از دست اينهمه اوهام بتنگ امده ام...دردم نبودن يك همدم نيست...دردهاي من همه از افكاري ميايند كه كسي جوابي برايشان ندارد و من در طي اينهمه سال هنوز همرنگ جماعت نشده ام و براي همين انزوا و تنهائي را انتخاب كرده ام...درد من در مردمك چشمهايم نهفته است كه صبح تا شب هرچه كه ميبينم مصيبت زدگيست...خدايا...خداوندا...اي خالق من...در گوش من صداي گدائيست كه حقش را زجه ميزند...در چشم من نفير نفرتيست كه از ديدنهاي بسيار پديدار شده است...و مسير نگاهم نوجواني را ديد ميزند كه همه ارزوهايش را در روي يك چرخدستي نان خشك هل ميدهد و وقتي از پدرش كتك ميخورد بطرف تو دستانش را دراز ميكند و دريغ از مرحمتي كه چيزي از اورا تغيير دهد...خدايا...خداوندا...اي كه ميگويند خالق مائي...من از دست توهماتم بتنگ امده ام...اگر حقيقتي در وجود تو باشد بهتر انست كه سهم همه بيچارگان را در همين زندگي به انها بدهي زيرا ميترسم كه  بهشت موعود تو توهمي بيشتر نباشد!!! خسته ام...از انچه نامش را زندگي گذاشته ايم...حميد

اي كه تو دادي جانـــم
گو به من تا كي بمانم؟
ادمي چون ادمـــــــك
مخلوقي سرگــــردان
چون ادمك زنجيـــــــر
بر دست و پايــــــــــم
از پنجه تقديــــــــــــر
من كي رهايـــــــــم؟

 

وقتیکه بچه بودم خوبی زنی بود که بوی سیگار میـــداد

 و اشکهای درشتش از پشت عینک با قران می امیخت

اه ان روزهای رفته آه ان خاطـــــــــــره های کوتـــــاه

اه ان روزهای رفته آه ان خاطـــــــــــره های کوتـــــاه

 

حيف ازين روياي روشن...

آه...كه شب گسترده است و خيال رفتن ندارد...و شب يعني سكوت جاري من و عطش رها شدن و تصور زنجير وقتيكه دلم ميخواهد رها باشم...

مثل شب مثل شـــراب
تو پر از وسوســــــه اي
مثل شبنم واسه گــــل
عطش يك بوســـــه اي
اي غزل اي دلنــــــــواز
اي شروع قصه ســــاز

يكي بود يكي نبــــــود
زير گنبد كبــــــــــــــود
تو شدي قصه عشــق
وقتي عاشقي نبــــود

نميدانم از كجايش بايد نوشت...نه...ميدانم اما فايده نميكند...انقدر گفته اند كه من ترجيح ميدهم دلم را هزار باره بشكافم و دوباره از دل بنويسم...و دوباره بجاي نوشتن از مردمي كه حقشان را گدائي ميكنند از شب تاريك دلتنگي و وسوسه عشق بگويم...
يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند
روز با همه روشنايش ميايد و دلواپسيها رنگ ديگري ميگيرند و وقتي خورشيد از جايگاهش پائين ميايد و ميخوابد دوباره شب...دوباره دلتنگي و دوباره دلواپسيهائيكه رنگ صبح نيستند و مثل شب تاريك اما عميقند و سكوت زيباست اگرچه پر از دلتنگي...و سكوت رسيدن به درونست اگرچه ماتم زده...

توي سايه هاي شـــــب
توئي يك قطره نــــــــور
توئي سرپناه مـــــــــ
ـن
مثل يك كلبــــــــــه دور
توئي مقصد واسه مــن
تو منو صدا بــــــــــــزن

آه...يكي بود يكي نبود...زير گنبد كبود... انگارهيچكسي نبود...يك سراغازي بود كه به همه مي ارزيد...زير همين گنبد كبود...كه يكي بود و هيچكي نبود...من هنوز هستم...و تو سراغازي براي دلشكستگيهايم...و تو مرهمي براي دردم...و تو قصه اي براي نوشتنم...و من هنوز در عاشقي نفس ميكشم...اگرچه هنوز: زير گنبد كبود...يكي بود يكي نبود!!!

تو سراغاز منــــــــــــي
از هميشه تا هنــــــــوز
تو سراغاز منــــــــــــي
مثل خورشيد واسـه روز
واسه حرفاي كتـــــــاب
توئي معناي جديــــــــد
واسه پرواز خيـــــــــال
تو كبوتر سفيـــــــــــــد
تو مثل حادثــــــــــــــه
شب دل سپردنـــــــي
تو همون قصه يـــــــك
نگاه و عاشق شدنــي

شب گريه هاي داغ...شب خيس از دلتنگي...شب وسوسه هاي تازه...شب دلدادگي در هيچ...شب ماندن در تو...شب اغاز از تو...شب سرسام خاطره...شب چندين پيك بيشتر در مستي...سرم گر گرفته است...و خون من از انبساط خيال تو همه چمباتمه روز را درهم شكسته است...خيال رسيدن دارم...اگرچه به  هيچ چيزي  نرسم!!! شب من گفتنيهايش كم نيست...شب من اما بي حوصله است...اگر مداد را رها كنم تا صبح در اين حالت مستي مينويسد...انقدر كه تا پس از خودم نوشته ها جاري بمانند...انقدر كه من بميرم اما واژه هايم عاشقي كنند...پس همه اينها را گل واژه اي كن و بروي موهايت بزن...من سالهاست اعتقاداتم را به يك جرعه عاشقي فروخته ام...سالهاست كه هوائي خوشتر از مستي نديده ام...و امشب من از خيال تو مدهوشم...


بنويس ديوانــــــــــه تــــــو
به خود از عشق تو رسيــد


احساساتم را با گوشه پيرهنت ازصفحات سفيد بردار و لا به لاي گلهاي افتابگردان پيرهنت رها كن...يقين دارم دشتي از افتابگردان ترا وسوسه ميكند كه مرا دوست بداري و بگذاري كه بمانم و اخرين جرعه ها را بياد تو تمام كنم....يكي بود يكي نبود...يك مست ديوونه بود...كه هيچكسي نبود...اما هنوز زنده بود...و خيلي باروني بود...انقدر كه وقتي ابري ميشد همه جارا خيس ميكرد...گوشه به گوشه نمناك...واژه به واژه خيس...دل به دل جاده...خط به خط عاشقي...نفس به نفس حسرت...كوه به كوه نرسيد...ادم به ادم رسيد...
نزن بر طبل بي عاري
بزن بر طبل دلدادگي
كه انهم عالمي دارد
و اگرچه براي من در اين شب پر نياز عاشقي يك ذهنيت خيالي تصور ميشود اما من عاشقي كرده ام...سالهاست...ميدانم كه حس ان چقدر بزرگست...و من امشب دچار همان احساسات تميز شده ام...يكي بود يكي نبود...بيخيال كه كسي نبود...به جاي همه تو باش...به جاي منهم تو باش...اصلا همه را نوشتم كه نديده باور كني...نان روزمرگي خوردن ادم را كودن ميكند...اما من بياد ندارم كه يكروزم مثل ديروزش باشد!!! هر روزش غمگينترست...پس تفاوت با روز قبلش دارد...و اين غمها منرا دارد ميبرد به جاده تو...جائيكه من باشم...تو باشي..يكجائي زير همين گنبد كبود...نزديكست...يقين دارم...يكي بود يكي نبود...يه ديوونه اي بود...كه عطر تنت رو امشب همراه باد احساس كرد و ديوونه تر شد...هوا پر شده از غم...از عطر...از يك دشت افتابگردان...افتابگردانها زرد و بزرگند...از وسط دشت روز هزاران خورشيد در امده...هزار افتابگردان خورشيد را شرمنده ميكنند...بيا خورشيدك من...بيا تا اينهمه افتابگردان از حضورت شرمنده بشوند...بيا تا حادثه شب دلسپردن را دوباره تكرار كنيم...خيال بود... اما تصوري بكر كه منرا كنارت اورد...شايد پشت اين تصورات حقيقتي افتابي پنهان باشد...دلم را بخوان كه دلخسته ام...بلند بخوان كه احساسش كنم...حميد

باز يكشب يك دريچه...دو چشم قشنــــــگ
نامه اي خيس از ستاره...نت وچه بيرنــــگ
عكسي از ديروز دور...يادي از فصل غـــروب
پشت سر رد شبانه...بغضي از جنس ترانه
ساز ناكــــــــــــوك زمانــــــــه
اينهمه شعر و سرود...از تو و عطر تو بـــود
راه و خورجين اسب و زين تو
بدترينو بهتريــــــــن تـــــــــــو
سهم من فقط هميـــــــــــن
تـــو


همسفر باش...

Part 1: همسفــر باش...

همسفر باش اي گل من

همسفر تا شهــــــر اواز

ناجي من اي صميمـــي

پر بگيريم به اوج پــــرواز

مقصد ما برج خورشــــيد

يك سفر تا ستاره هاست

تا قيامت عشق و مستي

اين پيام عاشــقاســــــت

شهر عشقم شهـــر اواز

شهر بي زندان و مـــــرز

سر درش با گل نوشتـــه

زنده باد عاشقهاي مست

بيچاره كسيكه بيچاره دليكه دل بسپارد به اين ادمها...و بخواهد خودش را در بودن اينها ارام ببيند...كجائي حرمت كوچه هاي خاكي شهرم؟!!! كجائي اصالت؟!!! كجائي انچه كه نايابترين شده اي...بيچاره من اگر بخواهم لحظه اي غمم را با كسيكه هم درد من نيست تقسيم كنم...و چيزي را بگويم كه نه ارزشي دارد و نه كسي به اندازه شنيدنش بهائي به ان بدهد...غريبه ديار خويشم و مترود ادمهاي همزبانم...اما خودم را گمگشته نميبينم...شمائيد كه گم شده ايد و فكر ميكنيد به خورشيد ميرسيد...اما نه...

چون پرده در افتـــد

نه تو ماني و نه من

پس به هواي روشني گم بمانيد كه من افتاب را در تاريكي جستم...و نورم را از حقيقت گرفتم...و اشعه فهميدن ظلماتم را روشن كرده است اگرچه بظاهر تنها و خاموش و تاريكم...من هنوز به قداست همان كوچه هاي خاكي يقين دارم و اين جا ان كوچه ها نيست و حتي بويش را هم برايم ندارد...هيچ چيزش و ادمهايش نشاني از انهمه صميميت برايم ندارند...تنها خشنودم به چند تك درختيكه هنوز با قداست مانده اند وگرنه اين باغ سراسر افت گرفته است...خاطر باغ مكدرست و تك درخت قديمي ميلرزد از فرار قمريها...كه كجا اين باغ اينچنين به غم نشسته بود و اينگونه به هجف ميرفت...حتي سخاوت باران هم دلتنگي باغ را نشست...

 

Part 2: بوق نزن...

اين نوشته شايد شبيه يك طنز و مسخره بازي بنظر بيايد اما همه طنزها و كمديهاي دنيا رفتار و جلوه هائي از زندگاني ما بوده و هستند كه وقتي انها را از نگاه و زبان ديگري ميشنويم به خنديدن ميفتيم!!!

خندين چيز خوبيست خصوصا در اين اوقات كه همه افسرده و دچار انواع ناراحتيهاي جسمي و روحي هستند... بغير از خنديدن به ريش مردم به تصور من خنديدن كار بسيار خوبيست!!! نميدانم كه بشر وقتيكه بوق را اختراع كرد چه احساسي داشت!!! وقتيكه ميتوانست با توليد اصواتي به خواسته هاي خود برسد...البته منظور من از بوق استفاده از نام كوچه و بازاري اين وسيله شگفت انگيزست!!! زيرا اگر بخواهم بوق را در الات موسيقي تعريف كنم انرا بايد جزو دسته سازهاي بادي قرار داد و انواع مختلفي چون ساكسيفون و ترومپت و گونه هاي ديگر دارد...اما من از بوقي صحبت ميكنم كه در فرهنگ اجتماعي ما بصورت يك شاخص و معرفي كننده فرهنگ ادمها خودش را نشان ميدهد!!! حتما در تكرار روزمرگيهايتان با انواع و اقسام اين بوقها اشنائي كاملي داريد...من بجاي پرداختن به پديده هاي فقر و فحشا و ديگر معزلات جوامع بشري كه هرچه در موردشان صحبت بشود انگار تفاوتي نميكند و من ترجيحا صحبتي از انها نميكنم قصد دارم به گونه هاي متفاوت و فرهنگ نواختن بوق در شهرم بپردازم!!! بوق بعنوان يكي از شاخصه هاي هر وسيله نقليه ميتواند در انواع مختلف و با اصوات متنوعي ارائه بشود...اينكه چرا يك موتور سيكلت تك سيلند بوق يك تريلي هجده چرخ را همراه خود دارد سوال بي جوابيست كه حتي در كتب تاريخي هم از ان صحبت نشده است!!! شما هنگاميكه در پياده رو و دل به دل دوست دختر خود راه ميرويد و تصور ميكنيد كه در شانزيليزه اوقاتتان را ميگذرانيد هنگام مواجهه با بوق موتور سواري كه ناگهان هواي عاشقانه شما را تخريب ميكند چه عكس العملي نشان ميدهيد؟!!! و ايا اگر عكس العمل شما به حالت تهاجمي و پرخاشگري باشد ايا تصور ميكنيد جز كتك چيزي از ادم متخلف نصيبتان ميشود؟!!! بطور يقين ادمهائيكه بوق تريلي بروي موتور خود نصب ميكنند ادمهاي شجاع و بي باكي هستند و شايد براي همينست كه بوق فابريك موتور برايشان بسيار معمولي و نازك نارنجي قلمداد ميشود بنابراين شما در مواجهه با چنين ادمي نه تنها دچار ياس فلسفي خواهيد شد بلكه نميتوانيد اعتراضي هم بكنيد زيرا ممكنست كتك مفصلي بخوريد!!! بنابراين كارشناسان محيط زيست( خودم) توصيه ميكنند كه بهنگام شنيدن صداي موتور سيكلت اماده براي هر سورپرايزي باشيد...اين غافلگيري هميشه بصورت وحشتناك و با صداي بوق تريلي همراه نميباشد و ممكنست موتور سوار خوش سليقه از اصوات زيباتري هم استفاده بنمايد...مثلا صداي جانوران( از جمله صداي خر و خروس و...) صداي گريه بچه( كه شما را ياد زايمان و بيمارستان مي اندازد) صداي زنگ كليسا( كه انهم در نوبه خود زنگ متفاوتيست) و ديگر الارمهاي غير اوريجينال كه باعث تنوع بسياري در بوق موتور سيكلتها ميشود...شما بايد امادگي كاملي براي مواجهه با چنين مواردي را در خود تمرين كرده باشيد تا نشئگي از سرتان نپرد و با مخ بداخل جوي اب نيفتيد...البته در مقوله كارشناسي موتور سيكلت صحبتهاي بسياري گفته ميشود كه در اين جلسه ما به مبحث( بوق) كه يكي از شاخصهاي مهم وسايل نقليه است خواهيم پرداخت...البته در موضوع مهم ( بوق) فقط موتورسيكلتها نيستند كه با الارمهاي خيره كننده همه را دچار حيرت ميكنند و بسياري از اتوموبيلها هم با حسن سليقه خود و با انتخاب بوقهاي سال2006 و انواع افكتهاي ليزري و صوتي تصويري سعي در خلق فضاي فوق دراماتيكي در حين رانندگي خود دارند!!! ماشينها هم همانند موتورها ميتوانند مجهز به اخرين بوقهاي اعصاب خورد كن و غير قابل پيش بيني باشند!!!شما وقتيكه در يك خيابان ارام به رانندگي مشغول هستيد و ناگهان بوق يك قطار و يا كشتي مسافر بري و يا يك جنگنده اف 16 را بشنويد چه حالي پيدا خواهيد كرد؟!! شخصا ممكنست دچار سكته قلبي بشوم و يا ترجيحا ساعتها براي فراموشيش بخندم!!! و يا فحش بدهم!!! شما را اما نميدانم...البته فقط تنوع اين بوقها معزل اصلي نيستند زيرا استفاده از انها معزل را وحشتناكتر خواهد كرد...توجه داشته باشيد كه در پشت ساختمان يك بيمارستان و يا اسايشگاه كه علامت بوق زدن ممنوع را بطرز خيره كننده اي در چهار جهت اصليش قرار داده اند يك موتور سوار با احساس و يا يك اتومبيل سوار بسيار مدرن با يك نت موسيقي( بصورت بوق ممتد) به هنرنمائي بپردازد!!! انوقت نه تنها بيماران بلكه همه رهگذران دچار ياس فلسفي و پارگي رويا خواهند شد و ممكنست در اين ميانه تلفاتي ببار بيايد كه اجتناب نا پذيرست!!! اين بوقها طرز استفاده هاي مختلفي نيز دارد كه من بعنوان كارشناس(قلابي) به انها ميپردازم...بسياري عادت دارند در نيمه هاي شب و براي خداحافظي از اقوامشان و درست وقتيكه همه در خواب ناز بسر ميبرند با بوقهاي ممتد و خارق العاده هنر نمائي نمايند...و بدتر از ان وقتيكه بچه تقصشان پشت رل ماشين باشد و بخواهد ساعت سه نيمه شب با بوق ملودي بنوازد!!! انوقت ادم دچار ديوانگي مزمن خواهد شد!!! البته بسياري هم عادت دارند اقوام و يا دوستان خود را از طبقه بالاي ساختمانشان با بوقهاي اعجاب انگيز صدا بزنند و انها را در جهت حضور خود در ان محل اگاه نمايند!!! لذتي كه راننده از بصدا در اوردن بوقهاي ممتد ميبرد ديگراني كه در اسايش خانه هايشان به بدبختيشان فكر ميكنند را دچار روانپريشي باليني خواهد كرد!!! شخصا اگر استكان چاي در دستم باشد انرا به زمين خواهم زد تا اين فشار روحي را تخليه نمايم!!! و عده اي ديگر از رانندگان بسيار با احساس و رومانتيك كه علاقه وافري به مسافرت دارند در تونل عظيم كندوان دست به هنرنمائي ميزنند!!! البته قانون تونلها انست كه بخاطر ريزش كوه و سنگريزه ها نبايد در انها بوق ماشين را بصدا در اورد اما اين رانندگان با تمام خلاقيت نه تنها بوقهاي اعجاب انگيزشان را در تونل بصورت اكو تكرار ميكنند بلكه به سبقت گرفتن از ماشينها هم ميپردازند كه اين يك خلاف رانندگي و سبب تصادفات هولاناك ميشود...شخصا با اين مسئله در تونل كندوان برخورد داشته و بسيار مرتبه از تصادفات منجر به مرگ جان سالم بدر برده ام!!! چند ماه پيش كه با پسر عموي گرامي به شمال ميرفتم در تونل كندوان ايشان دست به يك هنرنمائي زيبا زدند و با بوقهاي ممتدشان صحنه يك عروسي را تداعي كردند( بوق عروس ميزدند) بلافاصله ماشينهاي پشتي ما به همسرائي امدند و يكمرتبه ما متوجه شديم چندين ماشين در تونل بهمراه ما بوق عروس ميزنند!!! كه البته از خنده دچار دلدرد شديم و اين يك شاخصه مهم فرهنگي براي پسر عموي با احساسم و ديگر دوستان محسوب ميشد!!! بارها هم از سبقت داخل تونل و در كمربنديهاي( بهمن گير) جان سالم بدر برديم كه اخرين بارش نزديك بود با يك تريلي شاخ در شاخ بشويم و اينها را همه مديون رانندگي با احساس پسر عمويم هستم كه وحشت را بخوبي به من نشان دادند!!! مبحث بوق انقدر جالب و متنوعست كه گفتن اين سر فصلها فقط جزئي از هنرهاي بيشمار بعضي رانندگان بشمار ميايد...اينروزها بوق ماشينها و موبايلها و هر وسيله اي كه مجهز به اين تكنولوژي اعصاب خورد كن ميباشد با اخرين متد جهاني و افكتهاي كامپوتري سعي در نشان دادن تمامي احساسات مصرف كنندگانشان دارد...وهمين معزل بظاهر كوچك( بوق هاي فوق تخصصي) عامل بسياري از سردردها و سرگيجه ها و استرسهاي زندگي اجتماعيست...كارشناس برنامه از نوشتن خسته شدند و براي زنگ تفريح به خوردن يك ليوان چاي و مصرف چندين سيگار مبادرت مينمايند...صحبتهاي امروز اين رودخانه اگرچه كمي متفاوت با بقيه اثار بود اما اين طنز تنها يكي از هزار معزليست كه هميشه بيدوا ميمانند...فرهنگ هميشه از بستر يك خانواده بيرون ميايد و فرهنگ كلي همه خانوارها را جامعه ميسازد...پس اگر حركتهاي مافوق تصور ادمها بنظرتان عجيب و غريب ميايد اصلا تعجب نكنيد كه از كوزه همان تراود كه در اوست...اش شلغلمكار هم محتوي بسياري از خوردنيها و تعريف كردنيهاست...حميد

غربتي كه نام زندگي را يدك ميكشد...

در اينجا دوازده قطعه كوتاه از سروده هايم را كه در ادامه دلتنگيهاي منند تقديم ميكنم...

كلاغ سياههاي بالاي سپيدارها

قار ميزنند

كسي چه ميداند

شايد انها از دست سياهيشان

بتنگ امده اند!

__________________

خيابانهاي خالي ازعاطفه

غم ادمهاي صميمي را

در گوش باد

زمزمه ميكنند

و باد ولگرد

زوزه كشان

به خدا ميگويد

پس تو

ان بالا چه ميكني؟!

__________________

من در ميان كوچكترين اتاق

بزرگترين غم را بدوش ميكشم

تنهائيم اينهمه بزرگ نبود

تو با امدنت اتاق كوچكم را

اشيانه بزرگترين اندوه كردي

و من طاقت بزرگي اين غم را

ميان كوچكي اين اتاق

ندارم

براي حضور تو

اتاقي به بزرگي تداوم لازم بود

نه چهار ديواري تنهائي من!

__________________

لاك پشت بركه كند و ارامست

و سنجاقكها زود به اشيانه ميرسند!

__________________

قهوه ميخوري؟

ميگذاري با ته فنجان

برايت فالي بگيرم؟

قهوه بهانه بود

و فال تو

دلدادگي منست

بگذار دوستت داشته باشم!

__________________

چند پك سيگار تلخ

بتو ميانديشم

وقتيكه مفري ندارم

مگر خاطرات تو

اما چه سود

تو و خاطره ات

جملگي

راهي بي عبوريد

و بن بستي بي نام!

__________________

در كشاكش پرواز

وقتيكه كبوتر چاهي

با ان رنگهاي دور گردنش

سبز و ابي و خاكستري

اسمان را امنيت تصور ميكرد

صداي گلوله اي

بر همه تصورات ابي

خطي قرمز كشيد!

اسمان هم همچون زمين

دامي براي كشتن باور بود!

__________________

بچه هاي كوچك ديروز

بازيچه هايشان را گم كرده اند

چه فرق دارد هفت تير چوبي

با تفنگي كه براستي ميكشد!

پس بازيچه هاي امروزشان را

برميدارند

و به حقيقت

همديگر را ميكشند!

و تو بازهم ميخواهي

كه من حقيقت را دوست داشته باشم؟!

__________________

ميداني چه چيز منرا ارام ميكند؟

لابد تصور ميكني

كه درك من

براي تو دشوارست

بجاي زحمت فهميدنم

فقط منرا ببوس

كه يادم ميرود

خودم هم از درك خود

عاجز مانده ام!

__________________

ميدانستيكه من موسيقيدانم؟

من بودم كه صداي ترا

اينچنين محزون

و در نتهاي عاشقي

نوشتم

و تو وقتي

نامم را صدا ميزني

ارتعاش صدايت

با ابهتترين اهنگهاست

من بودم كه از صداي تو

غم انگيزترين نتهاي اشتياق را

نوشتم

و من بايد براي انچه خود ساخته ام

نوشته ام

براي ابد در پشيماني

باقي بمانم

كه چرا چنين غمي را

بدست خويش

همراه همه اوقاتم

ساختم!

__________________

ساكم را بستم

براي سفر به چشمان تو

به اندازه يك دوستت دارم

راهست

ميترسم بجاي رسيدن

در راه دوست داشتنت از پا بيفتم

و دوباره ساكم را

بر سر تنهائي بكوبم

شايد بهتر باشد

مسير بي منظره تنهائيم را

صدباره طي كنم!

__________________

ميداني زندگي چيست؟

مگر انها كه دانستند

كجايش را تغيير دادند!

من ترجيح ميدهم

به جاي فهم واژه زندگي

به درك اغوش تو پناه بياورم

چه فرق دارد

وقتيكه زندگي درداور است

لا اقل اغوش تو خواب را

نويد ميدهد

و من چنين خوابي را

دوست ميدارم

اغوشت را

براي فراموشي

دوست دارم

حميد

 

گاو حسرت كش...فرازي از ديوار سكوتم...

پشت شيشه اتوبوس

بخار نفسم

ماسيده بود

و نفرت چشمانم

تو فكر ميكني من به كدام ديوار فكر ميكنم؟!!!

ديوار اتاق؟

ديواريك معبد؟

ديوار دبستان؟

ديوار اسايشگاه رواني؟

ديوار يك مستراح؟

ديوار يتيمخانه؟

ديوار زندان؟

ديوار خانه تو؟

من فقط احساس ميكنم كه بين اين ديوارها مغزم دچار لغزش ميشود و از خواندن و شنيدن اينهمه ادم سرسام ميگيرد...من فكر ميكنم كه اجرها فكم را خرد كرده اند و من زير فشار رواني ديوار له شده ام...من فكر ميكنم بايد مثل قوري شكسته كه بندش ميزنند مخم را به دست چيني بندزن بسپارم تا چند سال ديگر را قادر بزندگي باشم!!! من فكر ميكنم ادم بايد هر تفي را كه احساس كرده است بنويسد و از بيان احساساتي كه تجربه ندارد بپرهيزد زيرا حرمت انها كه زير فشارش له ميشوند نابود ميشود...اينروزها خيليها از تنهائي مينويسند!!! اما به تعداد انگشتان دست تنهائي را لمس نكرده اند...هنوز با سوسك گوشه اشپزخانه حرف نزده اند!!! فحش نداده اند!!! هنوز وقت جفت گيري گربه ها به انها نگاه نكرده اند!!! هنوز توله سگهائيكه از پستان مادرشان شير ميخورند را نديده اند و يا خيره به انها زل نزده اند!!! به زندگي مارها و موشها فكر نكرده اند!!! كه مخلوقات خداوند عده اي براي قرباني شدنند و عده اي براي قرباني كردن!!! هنوز با معده خالي از فرط نفرت نصف پاكت سيگار را نيم ساعته تمام نكرده اند...هنوز كسي از گل به انها كمتر نگفته است!!! كسي توي سرشان نزده است!!! تحقيرشان نكرده است!!! وقتيكه دلداده شدند از لطف خانواده عشقشان به صرف كتك انهم با اچار موتور دعوت نشده اند!!! هنوز جاي سفت نشاشيده اند!!! بيپرده ميگويم زيرا تنهائي مغزم را خرد كرده است...كسيكه دم از تنهائي ميزند بايد خيلي چيزها را ديده باشد...تجربه كرده باشد...حيفست حرمت و زجر تنهائي را به دو سه خط شعر كپي شده و احساسات لمس نشده حرام كرد!!! تنهائيهاي بزرگ نوشتنشان بيپروائي ميخواهد...نميشود اين جلوه زشت زندگي ادمها يا همان تنهائي را زيبا توصيف كرد!!! هركسي كه تنهائي را زيبا ميبيند به درك ان نرسيده است...فقط يك تنهائي شنيده است انهم در شعرها و يا فيلمهاي عاشقانه...اما من برايت خواهم گفت تنهائي چه نكبتي دارد وقتيكه ادم ديوانه وار با خودش صحبت ميكند!!! وسط كوچه يكمرتبه به حلاجي غلطي كه چند سال پيش كرده بوده است ميپردازد بدون انكه متوجه باشد ديگران اورا ديد ميزنند!!! وقتيكه كسي نباشد حرف ادم را بشنود و يا بفهمد تنهائي پيدايش ميشود...توكه نميتواني با وجود داشتن برادر و يا خواهر و يا انهمه دوست و اشنا دم از تنهائيت بزني!!! تو از مهماني برميگردي و تازه بيادت ميفتد كه تنها هستي!!! انوقت يك دفتر برميداري مينويسي:

بسراغ من اگر ميائيد نرم و اهسته بيائيد

مبادا كه ترك بردارد چيني نازك تنهائي من

تمام احساسات شاعريكه با دردش انها را ميسرود نه با دستش به اساني حرام ميشود...نه...پس از مهماني و معاشرت با رفقايت و بودن در كنار خانواده ات تو نميتواني ادعاي تنها بودن كني...تنهائي ادم را جسور و فحاش و بيپروا ميكند...تنهائي ادم را ديوانه ميكند...ادم در تنهائي بسراغ مخدر ميرود...اما انها كه سراغ مواد ميروند بازهم زياد تنها نميمانند چون از حالت طبيعيشان بيرون ميروند...من از يك تنهائي حرف ميزنم كه با مواد مخدر قصد تسكينش را ندارم...وقتيكه سراغ مخدر ميروي يعني از تنهائيت ميگريزي به دنياهاي مجازي ذهنت كه همه كثافتند!!! اما من اينگونه رها شدن را نميخواهم...شايد قديمترها كه جوانتر بودم التيام مخدر ارامم ميكرد اما من دست برداشتم از هرانچه نام ادميتم را به گند ميكشيد...اما تحمل تنهائي دشوارست...وقتيكه تو به ديوار خرابه ها نگاه ميكني و ياد دلت ميفتي...وقتيكه ساختمانهاي نوساز را ميبيني و فكر ميكني فاصله خوشبختي تا بيچارگي اندازه چند مترست...يك خانه را با ميلياردها تومان پول سبز بنا ميكنند و خانه كنارش از فرط پوسيدگي با ريزش يك باران پائيزي بر سر صاحبش خراب ميشود!!! وقتيكه تو به هرجا ميروي از رد پاي افكارت خلاصي نداري...مثل خوره مغزت را ميخورند...نه ميتواني لذتي از زندگيت ببري و نه جرات خودكشي را داري!!! نه ميتواني اين ادمهاي دهان بين و تنگ نظر را تحمل كني و نه جائي هست كه از ميانشان به انجا بگريزي!!! مثل خر وا ميماني و شب و روزت فحش و ناسزا ميشود...به عالم و ادم دشنام ميدهي...با گوش دادن به اهنگهاي توهم زا سعي بر خالي كردن انرژي تخليه نشده فكرت را داري...هركجاي گذشته و حالت را بياد مياوري شكستست...در عشق...در زندگي خانوادگي...در شغل...در رفاقت و دوستي...هر كجايش را بياد مياوري دردست...اينها تنهائيست...ميبيني؟!!! اصلا قشنگ نيستند...پنج سال زندگي ميكني و بدرود ميگوئي و شبها يادت ميفتد كه كسي كنارت بود!!! فكر ميكني كه چه كسي پس از تو به عقد او در ميايد!!! عذابت ميدهد...سيگار پشت سيگار!!! اگر باشد چند پيك الكل...مخت را مثل موريانه ميخورند...باور نميكني كه اين اشپزخانه خالي روزي جاي طبخ غذاهاي رنگارنگ بود!!! و امروز نان كپك زده گوشه اش افتاده و ظرفها گاهي نشسته باقي ميمانند...و مثل يك جاي متروكه خاليست از زندگي...باورت نميشود!!! خودت را ميبيني...توي سرت ميزني...صداي استريو را بلند ميكني...بدت نميايد كمي از حالت عادي خارج بشوي!!! با ماهيهايت ور ميروي...اما انها با تو حرفي نميزنند!!! جاي سه وعده غذاي درست و حسابي از فرط بي حوصلگي به يك وعده اكتفا ميكني...قيافه ات تابلو ميشود...زير چشمهايت گود ميروند انگار كه هر روز پاي بساط ترياك بوده اي!!! ميبيني؟!!! تنهائي انقدرها كه تو مينويسي زيبا نيست!!! چون تو از چيزي مينويسي كه دركش نكرده اي...و فقط نامش را شنيده اي...اما من از وقتي خودم را پيدا كردم تنها بودم...منزوي بودم...باهوش بودم...دقيق بودم...من يادم نميايد از بچگي همراه خانواده ام جائي رفته باشم...حتي يك مسافرت...من از همان شش سالگي به جاي پدر با پدر بزرگم مواجه شدم!!! من از همان اغاز تكروي را لمس كردم و هميشه با خودم بودم و تكرو...يك ادم بيكباره و با چند شكست دچار بيزاري نميشود...پايه هاي اوليه وقتي سست و كج باشند اين ديوار انقدر در كجيها بالا ميرود تا فرو بريزد...انقدر توي سرم زدند و فريبم دادند و سوئ استفاده ها كردند تا امروز براي خودم ديواري ساختم كه ديگر كسي جراتش را نداشته باشد به درونم رسوخ كند...تنهائي محض را از همان كودكيم شناختم...انزوا و نوشتن را...بالاتر از سن خود پريدن را...بر خلاف مسير اب رفتن را از همان چهارده سالگي فهميدم...وقتيكه همه جوره اش را ديده ام برايم فهم درد كار دشواري نيست...من از چيزهائيكه لمسشان نكرده ام حرفي نميزنم...دليلي هم ندارد كه خودم را خوب يا بد جلوه بدهم...من مينويسم زيرا اينجا تنها مفريست كه من ميتوانم براي مدتيكه در حال بيان احساسم هستم ارامتر بشوم...نميگويم اين محيط تنها جائيست كه من ميتوانم بدون نقاب و خودم باشم... نه....من هميشه خودم هستم...چه در محيط مجازي و چه در واقعيت ترسي از كسي ندارم...نه نامم مستعارست و نه نوشته هايم بيان احساسات ديگران...من به واقعيت ادم اعتقاد دارم...ادم وقتي بزرگست كه خودش باشد نه كپي شده ديگران...نوشتن را براي معركه گيري و جذب چند مخاطب انتخاب نكرده ام!!! نوشتن كه جعبه مارگيري نيست هر كس دورش بايستد تا يك مار بي خاصيت از سر و كول صاحبش بالا برود!!! من مينويسم چون غريضه اش در من تمامي ندارد...يكنفر همانند خودم احساسشان كند برايم كافيست...وگرنه نظر هيچ ادمي نميتواند لحظه اي منرا ارامم كند و فقط كنجكاوم ميكند كه چه برداشتي از اينها ميكند...گاهي فكر ميكنم دست زياد شده است...همه از تنهائي مينويسند در حاليكه دركش نكرده اند...به خودم ميگويم تو ديگر سكوت كن و خودت را از اين ميانه بيرون بكش...اما نه...هركسي حق دارد بنويسد حتي انها كه بلوف ميزنند و فقط دنبال نظرات ديگران هستند...من تنها كاري كه ميتوانم انجام بدهم نخواندنشان است...جائيكه تظاهر باشد نميروم...من دلنوشته ها را دوست دارم و نه احساسات ديگرانيكه نسنجيده كپي شده اند...بزرگان را رها كن....تو خود كجاي معركه هستي؟!!! جاي نوشتن از فلاسفه خودت را بنويس كه هر ادم ميتواند يك فلسفه دان باشد اگر خودش باشد...و نخواهد ادا در بياورد زيرا ادا در اوردن كاريست كه ميمونها خوب ميدانند...حرف من تمامي ندارد اما حوصله ها اين روزها كمتر شده است...حرف من ديوار مستراح و ديوار بن بستها نيست...حرف من سكوتيست كه اندازه يك فرياد طنين دارد و اگر بشكند اين ديوار هم فرو خواهد ريخت...بايد كه زندگي كرد اما نه به هر قيمتي...ادم با جانوران تفاوتهائي دارد... ايا يك سگ ميتواند به درك زندگي يك ماهي ميان بركه اي ارام برسد؟!!! نه...نميشود...حميد

David Gilmour

 

غربت تنهائی...

در اينجا چهارده قطعه كوتاه از سروده هايم را كه دلتنگيهاي منند و با احساسشان زندگي كرده ام زير عنوان: عابر اين كوچه خياليم تقديم ميكنم...حرفهائي كه در من جاريند...و غربتی که نامش زندگیست... 

سيمهاي چراغ برق

چه غربتي دارند

وقتيكه ياكريمها تركشان ميكنند

دو سه ساعت مانده به شب

يادت باشد دكه هاي سيگار فروشي

شب عيدها زود ميبندند

بي نفس نماني!

كوچه از صداي ادمها پر ميشود

كوچه از صداي ادمها خالي ميشود

در اين پر و خالي

تو كجاي كوچه پنهان شده اي!!!

 

هر پروانه اي كه از روي بوته گزنه اي ميپرد

ياد دلم ميفتم

روزيكه پروانه فهميد

شهد گلي در من نيست

 

صداي بارندگي

غربت خانگيم

پاكت سيگارم تمام شد

بي نفس ماندم!!!

بادبادكها همراه باد ميروند

و دلم دوباره منرا تنها ميگذارد!

در چرخش نگاه تو چيزي بود

كه من نفهميدمش

امروز رازش را فهميدم

فريب!

...........................

راز دلدادگي را كسي نميداند

الا مرديكه خودش را نيمه هاي شب

به دار كشيد!

...........................

شب من مقوائيست

و خيال تو

شبم را سوزاند

 ...........................

از زمين وجود من

تا اسمان چشمان تو

يك صاعقه فاصله است

كه دلم فرو بريزد!

 ...........................

اتشم را نتواني كه خاموش كرد

تو خود هيزم اين اتشي

و دلم گر ميگيرد

از حضور تو!

 ...........................

به وقت خداحافظ

دلم را نميدهم

چشمانم را ببر

كه اينه نگاهت بودند

و من براي ديدنت

اين اينه را با اشك

ميشستم!

 ...........................

مردي شبيه من

ابركي شبيه تو

بيا با همديگر

بباريم!

...........................

ترا دوست دارم

چون ترس هميشه با من بوده است

و دوست داشتن يعني ترس!

حميد

زمزمه ات صداي زندگيست...

حرفهائي كه ميگويم و چيزهائيكه تصور ميكنم

چيزهائيكه ذهنم را اشفته ميسازند و منرا دچار توهمات ميكنند

گره هاي كوريكه بازشدني بنظر نميايند و فقط حوصله را سر ميبرند

احساساتيكه در من زندگي ميكنند و گاهي اوج ميگيرند و بعضي وقتها افول ميكنند

و نگاهيكه هنوز در جستجوي يافتن چيزهائيست كه منرا به ارامش ميرسانند

و خيالاتيكه گاهي به رويا ميمانند و شايد در همان اندازه باقي بمانند

حرفهائيكه فهميده نميشوند و عمق انها براي هركسي قابل تجسم نيست

و همه چيزهائيكه منرا با همه وجودم دچار نفس كشيدن ميكنند

چه فرق دارند؟!!! خواسته يا نا خواسته در پاي من نوشته شده اند

به نام من در جريان وادامه هستند و يك لحظه متوقف نميشوند

دلتنگي را كه نميشود كشت و يا نميشود حتي در اختيار و كنترل گرفت

دلتنگيها كه گرسنگي نيستند با كم و يا زياد سير شوند

و يا نوعي بيماري كه با شفاي داروئي التيام پيدا كنند

دلتنگي مثل يك رود از سرچشمه اش جاري ميشود

گاهي بسترش بالا ميايد و گاهي پائين ميرود اما همواره ادامه پيدا ميكند

احساساتي هستند كه مثل ابر بر اين بستر ميبارند و تحرك دلتنگي را بيشتر ميكنند

و گاهي احساساتي ميايند كه مثل افتاب گرم و روشنند و بستر دلتنگي را ارامتر جلوه ميدهند

و گاهي احساسات شبيه باد ميوزدند و بستر دلتنگي را متلاطم ميكنند

و گاهي ادم در بستر دلتنگيهايش فرو ميرود و تا زمانيكه اين رود ارام نگيرد خلاصي ممكن نميشود

دلتنگيها كه التيامي ندارند و فقط ميشود بر شكل انها تغييري بوجود اورد

ميشود مسير دلتنگي را بطرف چيزهائي برد كه موجب ارامش اين احساسات ميشوند

و من وقتيكه به روياهايم فكر ميكنم مسير اين دلتنگي ارام ميگيرد اما هنوز جريان دارد

شايد از جريان پر شتاب يك رودخانه بسياري لذت ببرند و يا انرا با ذهن خود تفسير كنند

اما كسي نميداند و نميفهمد كه يك رودخانه چقدر ميتواند دلگير باشد حتي وقتيكه جريان دارد

و كسي بدرستي نميداند كه مقصود از اين حركت رسيدن به يك بستر بازتر همچون يك تالاب و يا درياچه است

و يا اينكه رودخانه جاري ميشود زيرا خاصيت رود جاري بودنست

و شايد هر رودخانه اي بدون انكه بداند حركتش را تكرار ميكند و در مسير موجب حيات طبيعت ميشود

دانسته و يا ندانسته فرقي نميكند زيرا اين بستر جاري سطحي دارد كه براي همه شفافست و موجب ارامش ميشود

و عمقيكه كسي از ان باخبر نميشود و تنها ماهيها و سنگها و عناصر زيرين رودخانه به فهم وجود ان نائل ميشوند

رودخانه به ماهيها و همه موجودات داخلش حيات ميدهد و انها به رودخانه معني ميبخشند

ميلياردها ليتر اب در هر ثانيه در بستري عريض يا باريكتر جاري ميشوند

و اين ميلياردها قطره موجب شتاب اب و حركت ان به شكل يك رود ميشوند

ميلياردها احساس در ادم در هر ثانيه بوجود ميايند تا بستري بنام دلتنگي مسير زندگي را بپيمايد

دانسته يا ندانسته اين بستر بطرف اينده ميرود و با هيچ چيزي متوقف نميشود

چه هدفمند باشد و چه هدفي نداشته باشد اين بستر به سوي اينده حركت ميكند

و اين ميلياردها احساس در هر لحظه به درون بسترش وارد ميشوند و تحولات گوناگوني همچون ارامش و يا طغيان و يا جريان را توليد ميكنند

راز يك رودخانه در فهم ذرات تشكيل دهنده ان نيست زيرا نميشود ميلياردها قطره را تفكيك كرد

راز يك رودخانه در فهم كلي انست و اينكه يك رود هم ميتواند در عين حركت احساسات گوناگوني را در هركسي بوجود اورد

و هركس با گمان خويش انرا تفسير خواهد كرد اما براستي قادر نخواهد بود كه راز ميلياردها قطره و احساسات كه در ثانيه جاري ميشوند را پيدا كند

و اين معني زندگيست و اينكه چرا كسي اگاه به راز اصلي وجود خودش و يا ديگران نميشود

زيرا درك ميلياردها احساسات متفاوت كه در هر چيزي حضور دارند ممكن نيست و فقط ميتوان همه انها را در يك نام پيدا كرد

در يك ادم...تو...من...رودخانه...كوه...افتاب...ماه...طبيعت...و هزار منظر ديگر از خلقت شگفت اور و اسرار اميز

و شايد براي همين باشد كه ناشناخته ترين احساسات هميشه بيجواب ميمانند زيرا در بستر يك رودخانه كسي قادر به تفكيك يك قطره ميان ميلياردها نخواهد بود و براي همين دچار سرگشتگي ميشود

رودخانه را قطراتش ميسازنند بدون انكه به تنهائي به چشم بيايند و ادم را احساساتش ميسازد بدون انكه بتنهائي قادر به درك باشند

و براي درك هر چيزي بايد كه بيشتر فكر كرد و بيشتر ديد و كمي چشم بيروني را كنار گذاشت و با چشم دل بسراغ ادمها و طبيعت رفت

و وقتي كه تو با چشم دلت به اطراف نگاه ميكني ان ظواهر كنار ميروند و خواهي فهميد هر ادمي بتنهائي معني ندارد همانگونه كه يك قطره ميان ميلياردها ليتر اب مشخص نميشود و قطرات با همديگر به شكل زندگي بخش يك رودخانه در ميايند و جاري ميشوند

اگر درك اين نوشته ها با كمي فكر كردن براي همه مقدور ميشد ديگر كسي تنها نميماند واز دلتنگي و تنهائي گلايه نميكرد

زيرا به جاي تعصب و كوركورانه پيروي كردن اگاه ميشد كه يك قطره هرچقدر هم زلال باشد بازهم ميان قطرات ديگر معني پيدا ميكند و گرنه خشك و نابود خواهد شد...و هر ادمي هرچقدر منزلت داشته باشد بدون ادمهاي ديگر نام ادم را نخواهد داشت...نه كسي با عبادت به عرش ميرسد و نه كسي با گناه به قعر ميرود...تنها و تنها وحدت ميان قطرات و فهم جاري بودن و فهم دلتنگيهاي همديگر و فهم اينكه هر كسي ازادست كه در گرو بي ازاريش جاري بماند كمك خواهد كرد كه يك رودخانه جاري باشد...وگرنه ادعاي يك قطره ميان ميلياردها پشيزي نميارزد!!! و يك قطره هميشه گمست مگر انكه بپذيرد قطره معني ندارد و اين قطرات هستند كه با همديگر به معني ميرسند...فكر كردن چيز قشنگيست وقتيكه بجاي كنكاش عقايد ديگران وجودشان را بپذيريم و هرگز از ابهت يك قطره دم نزنيم زيرا يك در ميان ميليارد گم و ناپيداست...سهم هر قطره ميتواند هر چيزي باشد و من از تمام دنيا يك دوربين ميخواهم و يك همسفر و كتابچه و قلمي كه افكارم را براي هر كسيكه فكر كردن را دوست ميدارد بيادگار بگذارم...بستر دلتنگيهاي من همچنان جارست...و من جاري بودن را در انديشه و ازادي ميبينم...تنها چيزيكه هواي دلگرفته و بن بستهاي افكارم را ميزدايد هواي خوش رهائي و ازاديست...بتو ميانديشم...وقتيكه بباران خيره ميشوم...توئي كه قادر به درك من خواهي بود...توئيكه احساس بودن و دوست داشتنت به همه زندگي ميارزد...توئي كه وقتي زمزمه ميكني گوش من پر از زندگي و زنده بودن ميشود...زنده و يا مرده ام چه تفاوتي دارد؟!!! من در هر حال ترا دوست ميدارم...حميد

پر از هيچ...

در اخرين روزهاي مهرماه كه هوا بسردي ميگرائيد

در قرار ساعت هفت غروب همان فضاي سبز قديمي

كنار چندين درخت برهنه يا نيمه عريان و چند صندلي چوبي سبز

زير تركش نارنجي غروب كه غربتش اندازه عشق من بود

يك مرد...يك زن...براي اخرين ديدار كنار همديگر ارام گرفتند

چشمان دخترك حرف ناگفته اي داشت و چشمهاي ان پسر از شوق دوباره ديدن برق ميزدند

پس از لحظاتيكه غروب جايش را به شب ميداد روي لبهاي شيرين ان دختر حرفي زمزمه شد

حرفيكه گواه اخرين ديدار اندو با يكديگر بود

زير باد شبگرد و نيش دار مهرماه دخترك بخود ميلرزيد و پسر كتش را در اورد وبروي شانه او انداخت

دخترك حرف رفتن را ميزد و اشك مجالم نميداد

او به جاي ديگري از اين دنيا ميرفت و من بايد همه اشتياقم را همانجا خاك ميكردم

دخترك زيبا بود و من ناتوان از فراموش كردنش از نبودن او بخود ميلرزيدم

گريه مجالم نميداد و دخترك زير نور ماه زيباتر بنظر ميامد

در ان شب حسرت بار پس از ملاقاتي دلتنگ او از جايش برخواست و من بدنبالش تا انتهاي خيابان رفتم

و با نگاهم اخرين رد پاهايش را تا رسيدن به پيچ كوچه تعقيب كردم

خشكم زده بود و بي اختيار ميگريستم و پاهايم براي بازگشتن به اتاق سراسر تنهائي شوقي نداشتند

تلو تلو خوران همچون ديوانه اي كه زنجيرش را پاره ميبيند بي توجه به همه رهگذران سراسيمه به اتاقم بازگشتم

تا صبح صداي هق هقم در و ديوارها را پر كرده بود

انشب و همه شبهاي پس از ان گذشتند و من يادم رفت كه ارزوها چيستند و بيچارگيم را بي اختيار به فراموشي الكل و سيگار بردم تا شايد زودتر از موئدش بميرم و نشد و ماندم و هنوز...

شبي از شبهاي بي حوصلگي صدايش را دوباره در گوشم پيدا كردم!!!

او دروغ گفته بود و سفري در كار نبود و همه حرفهايش بهانه اي براي يك انتخاب جديد و يك هوس كثافت بود كه تقاصش را من دادم....احساساتم دادند...روزها و ماهها چشم انتظاريم كه شايد نامه اي از او بيايد و سر انجام به جاي نامه نفس هوس بازش به نفسم خورد و دانستم كه در راه عشق او خر مهره اي بيشتر نبودم...

خدائي اگر هست برايم من نبوده و نيست

احساس بهترين روزهاي جوانيم را بپاي هوسبازترين دخترك رويائي و تسخير كننده مفت دادم و هرچه نامش را عاشقي گذاشته بودم تفي سربالا بود...دفتر شوقم را با او اتش زدم و زيبائي بي وصفش را به فراموشي ايام سپردم اما هنوز چشمان بي مانندش را بياد دارم كه چه اسان منرا مغلوب كردند...

روزهاي مفت روزهاي دشنام روزهاي جواني روزهاي كوه روزهاي دشت...يك پايم در اتاق بود و يك پايم در ترميتال مسافر بري...و انچه سفر بود را در چندين سال پياپي و ساك بدست رفتم...ديدم...دلتنگي كردم و افسوس خوردم كه چرا اينجا؟!!! و چرا اينهمه احساسات اينقدر بيچاره مانده اند...و يادم نميرفت نگاه بيمانند و هوس بازش را كه چه اسان منرا دچار كرد...در كشاكش انهمه پريشاني و خستگيهاي راه كه من دلم را در ساكي گذاشته بودم و دربدر در هر شهري ميگشتم تا از انچه كه بودم بگريزم در ناگهاني يك صدا دوباره مغلوب كسي شدم...اما نه...اينبار اوراهم مغلوب خويش ساختم زيرا ميدانستم اگر دلم را ببازم و دلي را نگيرم قصه گذشته تكرار خواهد شد...اورا به تاثير كلمات و صداقت رفتار پايبند خود كردم و اينبار هوشيارتر از گذشته قاپ دلش را جوري دزديدم كه مفري براي تنها گذاشتنم نداشته باشد...كليد قلبش را داد و كليد قلبم را تقديمش كردم و اينبار بجاي شكست برد خويش را ميديدم و برد دلش را كه چقدر بزرگ و زيبا بود...و او همه من شده بود و من همه او...و هيچ احساسي يگانه تر از اين همصدائي و همنفسي نبود زيراكه وقتي در اغوشش ميگرفتم نه اتش هوسي بود و نه لذت بدنيكه عريان بشود و هرچه كه بود وجود پر مهرش بود كه ارامم ميكرد و ارامش ميكردم...به چرخشي روزها و ماهها و سالها ميگذشتند و اين اتش زبانه اش بالاتر ميرفت اما فروكش نميكرد...تنها كسيكه منرا ميفهميد و حرفهاي دلم را نگفته ميخواند...با دو چشم بهاري كه مثل چشمهاي گربه براق بودند و در ان چندين سال نفهميدم كه براستي رنگ چشمانش چه بود!!! هر خلوتي جاي امني براي ما ميشد...جاي بوسيدن...جاي گريستن و جاي گلايه گذاري از اوقات بي همديگر ماندن...بودن او بودن من بود و ابهت حضورش همه دلخوشي من...كسيكه سالها سال دستم را همچون همان ديدار اول در دستانش ميفشرد و با گذشت زمان اين خواهش فروكش نميكرد و بيشتر ميشد...و من در روياي شيرين او همه ازار گذشته را از يادم برده بودم...انگار معجزه اي از جانب خدا بود و انروزها هنوز خدائي داشتم!!! به التماس و خواهش و با طاقت فراوان طلسم مخالف خانواده اش را شكستم و اينبار عشقم را در خانه خودش در اغوش كشيدم...و باور كردني نبود و هنوز از اين اشتياق دچار شك ناباوري بودم...هنوز خدائي داشتم!!! پس از سالها عشق پنهاني چند ماه بودن اشكار را تجربه كرديم اما ازار خانواده اش منرا بهم ميريخت...و در ان سن و سال غرور گريبانم را گرفته بود و در مقابل حرفهاي با منظور و كلفت كوتاه نميامدم...حرفهاي زور ان ناكسان كار خودش را كرد و من براشفتم و اين زبان سرخ لعنتي كار دستم داد...همه شوقم را با بيرحمي بازپس گرفتند...ومن خيال ميكردم كه قدرت مهار ان دختر از دست انها خارج شده است و دوباره به پيش من بازميگردد...اما نميشد...نميتوانست...در يك شك و ناباوري عجيب دوباره خودم را تنها ديدم و حتي وساطت خانواده ام كاري از پيش نبرد...هنوز خدائي داشتم!!! ايام دوباره در عبور و گذر كردن بودند اما من ديگر ادم نبودم...جانور هم نبودم...هيچ چيزي مگر يك گوشت بي خاصيت و شوكه شده نبودم...خواب و بيداري يكي شده بود و شب را به صبح ميچسباندم...و انقدر دعا كردم كه گوش خدا پر شد و دوباره از او خبري رسيد...و دوباره مثل قديمترها برايم نامه هائي ميفرستاد...و كم كم پايش به خانه ما بازشد اما تلاشي براي باهم بودن نميكرد و اميد بيهوده ميداد...در حاليكه او بايد در كنار من باشد يك نزاع خانوادگي همه چيزمان را برهم زده بود و من دوباره فقط ميتوانستم براي ساعتي همراهش باشم و اين دشوار بود وقتيكه تا يك قدمي هميشه داشتنش رفته بودم اما چشم روزگار طاقت ديدنش را نداشت و نگذاشت...او حتي ادم هميشگي نبود و از رفتارش اينرا ميفهميدم...در اين مدت دوري بروي ذهنش كار كرده بودند...و يادش داده بودند كه چطور مثل همه ادمهاي روزگار باشد...و من براحتي ميفهميدم كه تغيير كرده است و براي همين يكراه را در مقابلش گذاشتم...پنج سال از ان دلدادگيها گذشته بود و او بايد ميان من و ان خانواده بي چشم و رويش يكي را برميگزيد و اين انتخاب سختي بود...و برخلاف تصور من او خانواده اش را انتخاب كرد و من همانجا خدايم را به دفتر خاطرات سپردم و به اين نكبت زندگي تفي انداختم...منرا كشت...ادميتم را گرفت...همه احساساتم را سوزانيد و هنوز هم ادعاي دوست داشتنم را ميكرد...و چه دشوار بود كه در همه بي كسيها دلم را به يكنفر خوش كرده بودم...و ان يكنفر پشتم را خالي گذاشت...از انروز ديگر ادم نبودم...دلمرده ترين اوقات زندگي بسراغم امدند...سنگيني شكست اينبار مثل هميشه نبود...من همانند ادميكه وابسته به داروئي مخدر باشد به او وابستگي عاطفي داشتم...او وجودش را پنج سال در خون من ريخته بود و نميتوانستم با هيچ جايگزيني اورا بفراموشي بسپارم...من ديگر ادم نبودم و پس از او نفهميدم كه چطور به سي و سه سالگي رسيدم...اختاپوس خاطرش همه دنيايم را تاريك كرد...هشت سال از ان ماجرا گذشته است و خاطر او در اين مدت زندگي ديگري از منرا با ياداوريش حرام كرد و به اتش كشيد...ديگر از او چيزي بخاطر نمياورم...اگرچه پنج سال اوقات كمي نبودند و همچون روز نخستين در من زندگي ميكنند اما من ديگر ادم نيستم...ادم كه نميتواند اينهمه طاقت بياورد...ادم كه قد يك سگ جان در بدنش ندارد....ادم كه با احساسات لگدمال شده نميتواند دوباره حرف از دوست داشتن بزند!!! من ادم نيستم و نميدانم كه خدا چيست...قانونش چيست و بهشت و جهنمش كدام خراب شده است...پوچم...پوچ و هيچ...مثل شب سياه...مثل يك كودك غافلگير...نميدانم كجا هستم...چه كسي هستم...تخم بيخيالي در زمين من نميرويد...من هيچوقت نتوانستم بيخيال باشم...اما با خيالش هم دردي از من دوا نميشود...خودم را هم به ناداني و نفهمي نميزنم...زندگي رويم را كم كرده است اما از انجا كه من ديگر ادم نيستم هنوز از رو نرفته ام...انها كه نميرسند يك غم دارند...دلتنگي...و انها كه ميرسند هزار غم دارند كه نكند رشته پيوندشان با هر چيزي گسسته شود...كدامش سختتراست؟ يك غم يا هزار غم؟ من ميگويم يك از هزار هم بالاترست...غم يكسيت و مابقيش همگي مفتست...غمي بالاتر از دلتنگي نيست...چيزي بالاتر از دور ماندن نيست...براي اينهمه حسرت تجويزي پيدا نميكنم مگر انكه دوباره بتوانم كسي را پيدا كنم كه تا اخرين لحظه به دنيا بگويم: تو روي منرا صدمرتبه كم كرده اي اما من يكروز رويت را كم ميكنم...اگرچه ديگر جزو ادمها به حساب نميايم و يا جزو اينگونه ادمها...اما هنوز دوست داشتن را ميدانم...و اين معجزه بزرگيست كه پس از انهمه بيزاري هنوز ميتوانم براحتي كسيرا دوست داشته باشم...و دوست داشتن تنها چيزيست كه منرا زنده نگه داشته است...خاطرات قسمتي از من هستند و تاثيرشان را كمابيش نشان ميدهند...اما من هنوز قادر به دوست داشتن هستم...هنوز ميتوانم كه ماهيهايم را و همه موسيقيهاي خاطر انگيز داخل كمدم را و انكسيكه نميدانم كيست و كجاست را دوست داشته باشم...حتي اگر در اين بازي اخر ببازم شكست برايم چيز تازه اي نيست...كسيكه  همیشه باخته است از اين قمارخانه بي برد نميهراسد...سالهاست به اميد بردن قلبم را روي اين ميز وسط گذاشته ام...قمار باز اگر قمار نكند ميميرد اگرچه قمار پر حماقتترين كار در زندگيست...و عشق حماقتي بيشتر نيست كه من عجيب اين حماقتم را دوست دارم...مغلوبم كنيد...من دوست داشتن را از يادم نميبرم...من احمقترين مسافر اين جاده باقي ميمانم و حماقت دوست داشتن را بيشتر از سود بي تفاوتي و بروز زندگي كردن ترجيح ميدهم...

يك مرد

يك پاكت خالي از سيگار كه به صبح نكشيده تمامش كردم

و چرخش ماهيها

و ترانه اي افتابي از مرد روياهايم كريس د برگ

و اتاقيكه هنوز منرا تحمل ميكند...حميد

تصوري خيس در بزم تنهائي...

به صرف عصرانه يك كيك سيب كه بوي خوشش تا انطرف ديوار تو بلند شده است

ترا دعوت ميكنم به بزم اين تنهائي

با من قدم بزن

تك تك اين اوقات پوسيده و بي دليل را

با من بگو كه كدام قصه را دوست ميداري تا پا به پايت قصه گوي اين خلوت دور افتاده بشوم

از ادمها...از در و ديوار از پنجره باز و بسته از اتاق از سقف از زندگي از پوسيدن

از طاقت از هق هق از نگاه مبهم و اشاره هاي دور از چرخش يك فكر در دالان حافظه

از تنگيهاي نفس برايت قصه ميگويم...

از درخت از اب از رود از ماهيها...ماهيهائي كه در اب هنوز تشنه مانده اند خواهم گفت

از ابر از مه از باران از تداخل افكارمان ميسرايم

از گنگي لبخندها از بي تفاوتي دستها از خالي ماندن رفاقتها از زخم كاري عشق برايت قصه ميگويم

افسوست را مقابل چشم خيره من از زير حجاب هميشگيش بيرون بياور

من با صداي اندوه تو اشنا هستم

صداي تنهائي نفسهايت انگار به نفسهاي من برخورد ميكند

ميدانم كه شبمرگيها چيستند

ميدانم كه تنهائي مجالي براي رويا زدگي باقي نميگذارد

ميدانم كه خاطره خيالات زنده بودن ادم را با شعله هاي دردناكش ميسوزاند

ميدانم كه هق هق شب تنهائي را مرهم دستان كسي مگر انكه ميشناسد هق هق زدن را كارگر نميفتد

ميدانم كه سراسيمگي خوابها وقتي كه ادم را دچار انچه بوده است ميكنند چه سرسامي دارد

من اين واژه هاي تلخ...اين كلمات سست و اين اهنگ سرد زنده بودن را ميشناسم

به صرف عصرانه در يك هواي خيس ترا به بزم تنهائي خويش فرا ميخوانم

پشت درهاي هميشه بسته اين حوالي مردي با واژگانش تنها مانده است

و غربت غروب را بيشتر از رويش بهار بخاطر مياورد

كه در هر بهاري بجاي شكفتن درختان تنها و تنها زخم خنجر دوست را بيادش مياورد

و ديواري بلند كه روي همه اشتياقش سايه افكنده است

دچار اين حوالي بي منظره شده ام اما هنوز دچار انچه اين ادمها نامش را زندگي نهاده اند نيستم

من دچار تنهائي خويشم و دچار ابرك بي باراني كه گاهي وقتها بدون قطره اي از اين حوالي ميگذرد

دچار سم شكست خوردگي در شريانهايم شده ام

دچار بي منظرگي در اوج ديدنم...در اوج نيازم...دچار بيپروائي كلمات شده ام

با من قدم بزن

نگاه تو بيانگر درديست كه من انرا واژه ميكنم و تو هر شب به انچه ميگويم ميرسي و سرانجام فرصت يك خواب ترا از پريشاني بودن ميان اين ادمكها جدا ميكند

افسوس كه رد پاي پريشانيهاي روز در خوابهاي شبانه پيدا شده اند

مجال ارامش و رويا را حتي از خوابمان هم ربوده اند

انگار كه مفري مگر پناه بردن به عمق واژه ها نمانده است

انگار كه اين اوقات بي ثمر قصد ترك گفتن مارا در سر ندارند

به صرف يك عصرانه خيس از رويا قاب شيشه اي تنهائيم را بشكن و پايت را در ان بگذار

من صداي قدمهاي ترا از ميان فرسنگها فاصله و غريبه بودن هنوز ميشناسم

بگذار براي اين پوسيدنهاي مستمر به جاي دو چشم كه ميبيند و يك دل كه تحمل ميكند چهار چشم خيره نگاه كنند و دو دل كنار هم بيايند كه طلسم تنهائي به دست معجون عاطفه بشكند

اهاي ترا ميگويم

توئيكه خواب و بيداريت همچون من دچار ازردگيهائيست كه كسي نميفهمدشان

توئي كه نوع دوست داشتن را جور ديگري تفسير ميكني...جور ديگري ميبيني و تصوراتت جور ديگريست

منهم دچار ان اشفتگيها و دلدادگيهاي بي ثمر بوده ام

جور ديگري تصور ميكردم و ميكنم و هنوز با ته مانده اي از اين نفس ميگردم...نگاه ميكنم

به صرف عصرانه اي در خيال به بزم اين تنهائي در كنار من لحظه اي بنشين

و نگاه كن ادم چقدر ميتواند بي نياز باشد وقتيكه همدردش را كنار خود احساس ميكند

ديگر چه نياز به شفاي غير داريم؟!!!

بخشش زمين و اسمان را به خودشان واگذار

من حرف ترا ميفهمم و تو تنهائيم را درك ميكني

در بزم تنهاي اين رويا زدگي نه ارامش يك خواب و نه دشنامهاي هميشگي هيچكدام دوائي التيام بخش نخواهند بود

التيام اشفتگي تو در فهم من از واژگانت نهفته است...تو نيز التيام تنهائي بي دريچه ام باش

وگرنه بايد تمام عمر افسوس يك همدرد را به پيش هر بي سر و پائي ببريم كه كمترين بخشايش و سخاوتي ندارد

حرف من حرف تنهائيست و واژگانيكه اسيرند

حرف تو حرف تنهائيست و خاطري كه مكدرست

در بزم اين رويا زدگي حرفت را باور دارم...حرفم را باور داشته باش

برايت بكرترين فضاهاي خيس از رويا را به تماشا خواهم اورد

براي تماشاي منظري از ذهن اين هميشه تنها ترا بباغ خيس ارزوهايم فرا ميخوانم

نفس بكش...به اندازه همه حسرتت نفسي بكش...من نفس به نفس ترا همراه خواهم گشت

و قدم به قدم تا انتهاي اين پريشاني زير باران همراهت خواهم بود

ترا به بزم تنهائي خويش دعوت ميكنم...حميد

در كشاكش يك خواب...

ايستگاهها...

در ميان هر كدامشان سر انجام پاي پياده نسيبم شد

انتظار چه چيز درد اوريست

انگار هيچكس منرا نميبيند و يا شايد اينروزها من كسي را نميبينم

ايستگاههاي وسط راه جاي رفت و امد مسافران

ساكهاي پريشاني و پژمردگي در دست

يكنفر انگار ميگريزد از اينجا

ان بالاي دربند يك قهوه خانه بود كه در كنارش از يك تخته سنگ اب شره ميكرد

دوغهاي گاز دار ميان حوض قهوه خانه مثل يخ خنك بودند

براي اندكي نشستن فرصت بسيار داشتيم

براي نگاه كردن انهمه ادم...مرد...زن...بچه...الاغ...قاطر

تجسم انكه يكي از انها بتواند حرفم را بفهمد سخت بود و شايد از صخره ها هم سختتر

و من نگاه ميكردم همه رفت و امدهاي مقابل قهوه خانه كمر كش كوه را

ان گوشه چند نفر حشيش بار ميزدند انورتر هيكل بيقواره مردي روي تخت چوبي ول شده بود

ته چائي را سر كشيدم و كوله پشتي را بر دوشم گرفتم و همراه مسير مورچه وار ادمها دوباره راه افتادم

ان بالا نه خدا بود نه هيچ ادمي و فقط من بودم

نگاهم را روي همه غبار شهرم انداختم دلم گرفت و مثل هميشه مرهم يك نخ سيگار و چند سنگ ريزه را به اطراف نشانه ميگرفتم

باد ميامد و در گوشم زمزمه وار صداي مبهمي تكرار ميشد

غربت من و گستردگي كوه به همديگر نميامدند و من انگار در ان سكوت بيهوده با خودم خلوت كرده بودم

حتي نگاه كردن به ادمهاي ان پائين كه اندازه نوك يك مداد ريز بودند چيزي به خاطرم نمياورد

اما هنوز ته مانده اميدي محبوس در من نجوا ميكرد

بلند شدم و خاك شلوارم را تكاندم و با خودم بطرف ايستگاه تلسي بازگشتم

اندكي انتظار و سپس صندلي اهني با من برخورد كرد و من به سرعت خودم را ميان هوا و زمين معلق ديدم

از روبرو ادمها بطرف بالا ميرفتند و اين سير معكوس بالا و پائين هميشه گريبانگير ماست

دوباره به ايستگاه رسيدم

كوله پشتي و گنگيم را سوار ماشين كردم و مثل هميشه خاموشي يك نگاه از پشت شيشه همراهم بود و ان بيرون ادمها در رفت و امد معكوس ذهنم را بهم ميريختند

مقابل درب خانه سكوت يك اتاق به پيشوازم امد

و من لباسم را در اوردم و لخت از پشت خوابيدم و سرم را داخل متكا فرو كردم و هق هق زدم

خوابم برد...اما در خوابهايم نه روياي ان كوهپيمائي بود و نه صداي يك پرنده

چهارده سال ميگذرد و من هنوزبه پشت ميخوابم و هق هق ميزنم

هنوز پيدا كردن ان گم كرده همچون صخره ها برايم سختست

در چندين روياروئي با دستهاي عاطفه من دستاني را در دستم ديدم اما پاسخ من در قلب انها وجود نداشت

دستها رها شدند و من دوباره يادم امد كه همنشين هزار و يك شب خويشم

خودم را بهمراه يك چاي قند پهلو كنار خودم دعوت ميكنم و مينشينم

حافظه مرور گر من همراه ازار دهنده ايست براي اين دقايق خاموش

همه تصاوير...خود كرده ها...خود نكرده ها...بود و نبودنها و انچه نام منرا بر خود يدك میكشد به اين بزم پوسيده ميايد

باور نميكنم كه زنده باشم...همه اينها فرازي از يك اشفتگيست

اينها گذر ايام نيستند...تبلور كاووسهاي گنگ و نامعلومند

كاووس نوجواني...جواني...نفس كشيدن و طاقت اوردن

و در خوابهاي بي سر و ته باقي ماندن

اينها خاطرات من نيستند...برزخ نفس كشيدن منند

اينها همه اشتياق به گور رفته جواني من هستند

اينها قيمت تنهائيهاي من و صبوريهاي دلگير منند

روي تخت سوله سربازخانه جوان نوزده ساله اي خوابيده بود

و در خوابهايش به سي و سه سالگي رسيد

و وقتي بيدار شد به جاي دو سال طاقت گذرانيدن وظيفه اگاه شد كه چهارده سالست كه ميدود و قدم اهسته ميرود براي گرفتن ترخيصي

و هنوز برگه اتمام خدمت را دستش نداده اند و حتي بودن با يك همفكر و همنفس را هم برايش ممنوع كرده اند...حميد

هواي ابري دلم...رگبار مترادف با اشكم...

دستهايت را بدور پريشاني من حلقه كن

نگاهت را از چشمان پر نيازم بر ندار

بگذار خيسي مويت را احساس كنم

چه بوي عجيبي ميدهد

انگار دوباره در پشت درب ان باغ قديمي ايستاده ام

و رگبار ميزند

اين لحظه غم انگيز پر از اصوات يادگاريست

رگبار اشك دوباره منرا ياد باران تند انروز پشت درب باغ انداخت

ساكهايمان را برداشتيم و بزير الاچيق خزيديم

چند خانواده يكجا

چالوس

هميشه باراني

من دلم اشوبست

ترانه باران بود فضا و ابري بود اسمان باغ

انقدر باريد كه ما سبك شويم

اما هنوز تا سبكي بسيار مانده بود

بسيار مانده است

دارم ميميرم انگار

چالوس

پشت درب باغ من جا ماندم با يك ساك

هوا درهم و برهم بود

چند پرستوي سياه روي سيمهاي چراغ برق

زير رگبار هنوز باقي مانده بودند

ما مست بوديم و سرمان داشت اتش ميگرفت

در ترانه باران صدا ما بوديم و ابرهاي متراكم چالوس

و زير انعكاس نور چراغ برق

من قطرات اندوهگين باران را ميشمردم

بينهايت بود سخاوت ابرها

و ما دلتنگ با سري داغ از الكل و چشمي خيس از بودن

در ترانه باران هوا

باغي در چالوس

كه درختان قديمي پرتغال در ان جشن خانوادگي داشتند

به اندازه پنج پيك سر پر

سرمان داغتر از اتش شده بود و چشممان خيس تر از باران

در اين لحظه تنهائي هنوز پشت درب باغ با يك ساك خشك شده ام

چه ميخواهيد از من اي سسترين افكار

من مثل ادمها نيستم

دلم را در يك ساك جا گذاشتم

نگاهم در ابري يك نگاه باقي ماند

باران هم قدرت زدودن غمم را نداشت تنها غمگينترم ميكرد

چالوس

رگبار بي وقفه رويا باريد

من انجا بودم

من اينجا هستم

اما هنوز حضور كسي در ساك دستي من احساس ميشود

بگذار بنشينم

سيگاري اتش بزنم

بگذار خودم را در خودم دوباره بسوزانم

بگذار كنار اين ساك دستي دوباره به پشتم نگاهي بيندازم

و گذرنامه اندوهگينم را بردارم و كجا بروم؟!!!

كجا من از ازار زخم تو خلاص ميشوم مگر گورم

كه انهم معلوم نيست كه دوباره روحم بسويت رهسپار بشود

كجا ميتوانم بگريزم حتي با اين گذرنامه پوسيده!!!

چالوس

رگبار مترادف با اشك من

خيس از دلتنگي

يك مرد

درختهاي پرتغال

من بهتم زده است

كنار دقايق حرام شده و اتش گرفته

چالوس

رگبار بي انتهاي سبز

حميد

سرگذشت...مردي در انطرف خطوط...

ترانه: Borderline مرا ميبرد به هجده سالگيم...وقتيكه احساس كردم پشت لبم سبز شده است...وقتيكه خيال كردم در اين دنياي پر از ادم منهم ادم هستم و سهمي دارم و ارزوهائي كه بايد بدست خود بسازمشان...كودك احساساتي قديمترها فرصتي پيدا كرد تا سرش را ميان ادم بزرگها بكند و بگويد كه او هم پس از همه ان كودكيهاي پر راز كه در اوهامش چيزهاي عجيبي ميگذشتند وارد دنياي ادم بزرگها شده است...نياز دارد...قلبي براي تقديم كردن دارد و قلبي ميخواهد براي فهميدن...

در سراشيبيهاي تند احساسم سر ميخوردم روي دست و پاي ادمهائي كه وفائي نداشتند...هجده سالگي كنار اتاق كوچك من ميگذشت...دفتر و خودكار و همان روزها دزدانه سيگار كشيدن و طراحي هاي گنگ و خط خطيهاي بي حوصله...دراز كش وسط اتاق و هنوز ذهنيت من سالم مانده بود...كه خدائي هست...كه بايد چشم اميد به مروت ادمها داشت...همه دنياي من پوسترهاي بزرگ Chris De Burgh  شده بود...و تصاوير گيتاريستهاي معروف دنيا كه از مجله هاي خارجي در مياوردم و به اتاقم ميزدم...انها من نبودند اما همه تخيلات من از ازادي بودند...گيتاريستهاي مست و لا ابالي كه گنگترين اصواتي را كه در وجودم از كودكي وجود داشتند اما من در دنياي واقعي انها را نميشناختم را مينواختند...موهاي بلند و پريشان و كهنه لباسهايشان منرا ياد همه ادمهاي اشفته و مخور و بي ستاره مي انداخت...كه هميشه انها را كنار معابر شهرم و در تصاوير شهرهاي بزرگ دنيا ميديدم...نيويورك...ريو...تاج محل...پاريس...لندن...پر از گداهاي مخمور كه شبشان دور اتشدانهاي كنار خيابان ميگذشت و روزشان ولگردي و دراز كردن دست پيش هر ادم و غير ادمي بود...

ترانه افتابي: روز ديگري در بهشت اثر جاودانه گروه:GENESIS  قصه درد اور همه بيچارگان عالم بود...جنگ...فقر...تبعيض...افريقا...ويتنام...جهان سوم...جهانيكه من در ان نفس مي كشم...جهان سوم...درد اورترين جهان حال حاضر قرن...جهان سوم

من جهان سوم

تو جهاني ديگر

سهم تو هرچه كه هست

سهم من خون جگر

در ترانه روز ديگري در بهشت مرد بينوائي كه نماد همه بيچارگانست به يك لرد و ثروتمند بي درد چنين ميگويد: اقا تو اشكهاي منرا ميبيني؟ تو ايا به من كمك خواهي كرد؟

و لرد ثروتمند ميگويد: ارام بگير...روز ديگري در بهشت را تجسم كن...و بدون كمكي كوچك از ان بيچاره ميگذرد...

هجده سالگي تمام ميشود...من به خدمت سربازي ميروم...داستان كمي نيست كه انرا در چندين خط و يا صفحه بگويمش...سراسر دلتنگي و فهم بيشتري از پيرامونم...و اتاق تنهائي من دو سال تنها ميشود...و من همچنان تجربه مي اندوزم و كم كم دلتنگيهاي غريبانه سراغم ميايند...دنيا ان چيزي نبود كه من تصورش را داشتم...بيرحمتر بود...بيشتر از دانسته ها و تصاويري كه ديده بودم...ادمهاي زيادي ميايند و ميروند...مثل خودم كمتر ميبينم زيرا بيشتر انها دنباله روي ميكنند و من هنوز در پي كشف حقيقت وجودم اشفتگي را با همه وجود ميفهمم...از بد حادثه تنهاترين اوقاتم را به اغوش عاشقي ميبرم تا شايد انهمه تناقض منرا دچار ديوانگي نكند...عشق ميايد...خونم را داغ ميكند و منرا اتش ميزند...من در يك ادم ذوب ميشوم...و همه چيزم در او خلاصه ميگردد...دردم را به او ميگويم و او با دستان كوچكش اشكم را پاك ميكند...در افتابيترين شبهاي زندگي گهگاه او به اتاق تنهائي من پا ميگذارد...پايش را ميبوسم...اغوشش امنيت نفسهاي تنگ منست...و هنوز ترانه هائي كه دوست داشتم در فضاي اتاق همراه دود سيگار حضور دارند...تصاوير روي ديوار نظرش را جلب ميكند...گاهي ميگويد: حميد تو مثل خود انها هستي...شبيه اين يكي...يا نه...انيكي..و با هم ميخنديم...شباهتي اگر هست تشابه افكار من بوده است كه سيرت را شبيه صورت جلوه ميدهد...من احاطه ميشوم...دلتنگترين افكارم را برايش خط به خط ميگويم و كوچه به كوچه با او راه ميروم...در كشاكش رسيدنمان طناب عشق پاره ميشود و من به دره هولناك جدائي ميفتم...هرچه فرياد ميزنم دستم را بگير او جوابي نميدهد...مثل همان لرد قصه به من ميگويد: ارام بگير...روز ديگري در بهشت را تصور كن...

و من از همه بدم ميايد...و شبي يك طناب بالاي اتاقم مي اندازم كه همه چيز را تمام كنم...اما كسي از راه ميرسد...داد ميزند...و من شك ميكنم...و از روي صندلي پائين ميايم...اميد بازگشتنش هنوز در ان سالها در وجود من جاري بوده است اما زمان را نگاهي مي اندازم...هشت سال گذشته و او هنوز در پرده ابهامست و من تا اين زمان با شكستهاي پياپي دست و پنجه نرم كرده ام...در سي و سه سالگيم گنگ و وامانده خشكم زده است...هنوز هم جهان سومي هستم...ارزوهاي زنده بگور دارم...فقط براي اينكه جهان سومي هستم...در طي اين سالها خيلي از عادتها با من باقي مانده اند...ان تشويش و بيقراري هجده سالگيم...ان ترانه ها كه هنوز دوستشان دارم...پوسترهاي بزرگ ديواري...گيتاريستهاي مخمور كه سازشان جادوگري ميكند...عشق رفتن از اين قبيله...ارزوي زندگي در ايرلند جنوبي...جائيكه بتوانم از نزديك كنسرتي از گروه U2 را ببينم...قديمترها كه شوقي براي خواندن داشتم از كتابفروشيهاي متروكه اثار قديمي را تهيه ميكردم...كارو...اميل زولا...صادق هدايت...لوركا...داستايوفسكي...و خيليها...وقتي شبهاي تنهائي را درازكش به خواندن انها مشغول بودم ميديدم كه اينها قصه نيستند...بدون انكه غريبگي بكنم دركشان برايم اسان بود...خودم بدون خط گرفتن و تاثير ان كتابها همانگونه تصور ميكردم و مي انديشيدم...كتابها را بوسيدم و ديگر حتي نخواندمشان زيرا شكل زندگي خودم عين قصه ان كتابها بود پس ديگري نيازي به خواندن نداشتم...وقتيكه تو در يك زندگي ارام دلت براي قصه هاي غم انگيز تنگ ميشود و از خواندن انها لذت ميبري فرق دارد تا زمانيكه زندگي خودت هماند ان كتابها باشد...ديگر نيازي به خواندنشان نيست ميتواني سرگذشت ان داستانها را در خودت جستجو كني و تفاوتت را با ديگران حس كني و تنهاتر بماني...و حتي عشق هم از تو گريزان باشد چون محكومي به دانستن...و دانستن نميگذارد كه به كسي زياد نزديك شوي و يا او بتو نزديكتر باشد...خودم قلمم را برداشتم و بجاي تاثير پذيري از كلام ديگران انرا نوشتم كه بودم و هستم...هرچيزيكه احساسش كردم و نه بيان احساساتي كه نميشناختمشان...خودم را نوشتم و نخواستم كه مشتري جمع كنم و بگويم كه من ادم خوبي هستم...و يا ميفهمم...اين وبلاگ نويسي ميتواند هر چيزي باشد...سياست...اجتماع...شعر و ادبيات و يا هر مزخرفي كه بتواند كسيرا به اطراف ادم بكشاند...اما نه عادت به مزخرف خواندن دارم و نه عادت به نوشتن چيزي كه نيستم...دلم را مينويسم...اگرچه محدوديت هائي هست براي بي پرده نوشتنشان اما باز در لفافه حرفم را ميزنم...حقيقت را ميپرستم اگرچه حقيقت هميشه شيرين نيست...گاهي مثل زهر مار ميشود...دل اشوبه هايم را همراه دارم...گهگاهي پناه بردن به طبيعت مسكن موقتيست كه روحم را به انچه ميپندارم پيوند ميزند...و تصاويري كه اينجا ميگذارم فقط بخاطر نشان دادن اعماق وجود منست...زيرا نوشته ها تحط تاثير سرگذشت سياه و تاريك ميشوند اما تصاوير نشان دهنده علايق دروني من ميباشد...طبيعت...بزرگان موسيقي كه از هجده سالگي با انها و با ترانه هايشان زندگي كرده ام...و تعداد زيادي ماهي كه در خانه نگهداري ميكنم تنها گريزيست كه از زمانه ام دارم... نگهداريشان لذتبخش ترين كار دنيا براي منست اگرچه اوقاتي به تلخي زهر مار دارم...هواي اينجا امروز ابري و گرفته است...چقدر ابرها را دوست دارم...چقدر باران را دوست دارم...هواي اينجا امروز منرا ياد چالوس ياد شمال و ياد هواي ترانه: به باران گوش كن مي اندازد...اتاق پر دود...مردي خسته كنار ميزش...چرخش ماهيها در اكواريوم...حضور ترانه و موسيقي ناب انگلستان...و دو چشم كه به سرنوشتش گره خورده است...براي رهائي...ازادي...و پرواز بيقراري ميكند...دنبال دو دست كوچك ميگردد كه بگيردشان و بقيه عمرش را برود شمال و گوشه هاي خلوت شاليزارها زير باران عشق بازي كند و از اين شهر نشيني بي خاصيت جدا بشود و قانون خدا و ادمهايش را به خودشان واگذارد چون عجيب از همه چيز خسته است بجز عشق و هواي خوش باراني و ترانه هاي با ابهتي كه سالهاست با انها عجينست...يك قطره باران در هواي عاشقي برايم بهتر از سيلاب محبتهائيست كه به تزوير الوده اند...اي اسمان برايم يك قطره عاشق بفرست كه در خنكاي ان يادم برود چه كسي هستم...دل خسته ام اي روزگار...باران ببار...باران بيا...بگذار عاشقانه بميرم..حميد

Chris De Burgh مرد ارزوهای من از هجده سالگی تا امروز که صدایش رنگ ازادی دارد و کلامش حرف همه ادمهاست...ادمهائی که دنبال ارامش و روزگاران خوشند و از هر تبعیضی گریزان...مرد جادوئی همه قرنها...

صداي كوچه باغ...غربت تنهائي...بايد گريخت...

پنجره باز و غروب پائيز

نم نم بارون تو خيابون خيس

كشان كشان خاطراتم را به پشت گرفته ام...دوشادوش مست و بيخبر امتداد كوچه باغهاي خيال انگيز تنها را خسته تر از هميشه راه ميروم...سكوت است اينجا

هو هوي باد زمزمه ميكند گذشته را...انچه نمانده است...و انچه هنوز برايش نفس ميكشم...در ارتعاش خيس نفسهاي من تن قديمي اين درختان با اصالت همه كلام امروزي من شده است...نفس به نفس نام طبيعت را بروي پوچي سنگين وجودم صدا ميزنم...ببار اي ابرك هميشه دلگير...ببار بر اين سراسيمه مرد...كه در هفت اسمان جز حسرت ستاره اي نشمرده است...ببار بر من...

پشت من همه ادمهائي از جنس مقوا و يا پاره اجرهاي خشتي و روبرو جاده ايست كه قدم به قدم زير گامهاي من تكرار ميشود...ميروم به سمت طلوع...ميروم به سمت حيات...زندگي را دوست دارم نه اين تكرار غم انگيز بيهوده را...

تو ذهن كوچه هاي اشنائي

پر شده از پائيز تن طلائي

برگ ريزان زرد ميرسد از راه...نارنجي و قرمز و زرد ميشود اينهمه سبز دل انگيز...دلم گرفتار يادهائيست كه سست و بي عاطفه اند...خودم دچار حماقت نفس كشيدن بيهوده نفس كشيدن شده ام...دنبال باران ميروم جاده به جاده...راه به راه...نشاني داري از او؟!!! تو در ريزش باران ايا دلت را گم كرده اي؟!!! تو ايا همچون من كلاف سردرگم عاشقي را ناخواسته دچار بوده اي؟!!! و ايا دلت در چرخش يك نگاه فرو ريخته است؟!!! وبعد از سالها ايا پس ازفراموشي نيمه كاره عشق دوباره در بارش باران دلت فرو ريخته است؟!!!

دلم نفس به نفس باران ميطلبد...ابرك دلگير من ببار بر اين دربدريها...خيسم كن از نياز...نيازي كه دارم...و پاسخهائي كه نيست...و من هنوز هستم...مثل يك نفريني اواره راه ميروم...راه ميروم...و صداي نا مفهوم كوچه باغهاي خلوت را درك ميكنم كه چه اندازه براي بازگشتن پرستوها در سكوت خويش با باد نجوا ميكنند...

اسيرم اي روزگار...اسير تعلقاتي كه وفايشان دانسته يا ندانسته نشاني از بي وفائي دارند...گرفتارم اي اسمان...گرفتار اين قبيله...گرفتار نام خويش و اين شناسنامه تنها كه مهر سكوت خورده است...پنجره به پنجره نگاه ميكنم...هر عابر مست و افتان ميان كوچه را...خود نيز خرابي مخمورم...به چند جرعه دوباره قصه عاشقي در وجودم جان ميگيرد و خيسي اشك ابرك دلگيرم را به شوق مياورد...كه ببارد...كه بريزد...كه تنهايم نگذارد...كه فقط مونس شب دلمردگيها همين ابرك دلگيرست...

من ميگم حالا بسوزم

يا كه با غصه بسازم

تو ميگي فرقي نداره

من كه چيزي نميبازم

من ميگم اينجا رو باختي

عمريكه رفته نمياد

تو ميگي قصه همين بود

تو يه برگي توي اين باد

امان از اين برگهاي سست و اويزان كه با نسيمي ترد ميفتند...خش خش درداور برگهاي خشكيده بزير پاي عابران سرگذشت همه سبزيهائيست كه قصه هاي پرندگان ازاد را ميشنيدند...ديگر مجالي براي مهرباني نميدهند...سر در گريبان هزار كوچه در بدري را بايد گشت تا شايد يك نگاه اشنا بنظر ايد...هنوز نگاه من بدنبال عابري اشنا ميگردد...كه دست در دست از اينجا بگريزيم...دردها را انتهائي نيست...يك همدرد لازمست براي فهم شب...براي لمس واژه ها...بري نوازش زخمهاي كهنه كه هرز گاهي دوباره تازه ميشوند...بايد كه اين دربه دري را به طرف چشم اندازي كه اينجا نباشد دويد...كجا جا مانده اي؟!!! دستانم تنهاست...ميان دستان كوچكت منرا براي اين گريز همراهي كن...بايد گريخت...بايد رفت...حتي به ناكجا... چه فرق دارد غربت دورها با غربت خانگی...چه فرق دارد...حميد

هر یه ادم یه درخته...

مثه يه غروب تنها كه ميشينه پشت ابرا

يه سكوت بي پناهم

توي اين بيهودگيها لحظه ها را ميشمارد

انتظار هر نگاهم

ديشب كه سر در گم و تنها با خودم مثل هر شب خلوت كرده بودم به ماهيها زل زده و سيگار ميكشيدم كه رفيقم تماسي گرفت و با ان خبرهاي هميشه مزخرفش اينبار اگاهم كرد كه همسايه روبروئي ما در خانه فوت شده است...راستش ان مرد را بطور اتفاقي و ميان كوچه سالهاست كه ميديدم اما دريغ از يك سلام و السلام...ادم خشك و مقدسي بود و انگار هيكل بي قواره مارا وسط كوچه نميديد هيچوقت...سرش را انطرف ميكرد انگار كه ما قد يك ديوار گلي هم حضور نداشتيم!!!

بگذريم...او تنها 43 سالش بود و وقتيكه اين خبر را شنيدم اوقات خودم اشفته تر از ان شد كه بود...رگ بازوي دستم بضربان افتاد و احساس كردم سينه ام سنگينست...ياد خودم افتادم!!! كه نوبت من كي ميشود...نزديكست يا دور؟!!! نميدانم...از ترس اينكه اين ضربان رگ دستم كه ول كن هم نبود كار دستم ندهد به خوردن عرقيات گياهي افتادم اما دست بردار نبود... دردنيائي كه ادم از امد و رفت نفسش خبر ندارد بازهم اينهمه دشمني و بازهم اينهمه جدل انهم بر سر هيچ...انگار قواله بهشت را دست ما ادمها داده اند تا روخواني كنيم و براي عقايد ديگران تصميم بگيريم...بهشت زوركي هم مانند زندگي اجباري به دردي نميخورد...همگي جمله فنا ميشويم اما حيف نه مهرباني ميدانيم و نه ميخواهيم كه بياموزيمش...چرا در اين قبيله هميشه مردگان ارزش دارند و زندگان همچون من كلاف سردرگمند سواليست كه پاسخش را نه حافظ شيراز ميداند و نه گاليله و نه هيچ جامعه شناسي...

اش كشك عمته

بخوري پاته

نخوري پاته

نام مارا هم اينجا سكه زدند پس مستثني از اين قائده نيستيم...

فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

ما ميخواستيم از درختا كاغذ و قلم بسازيم

بنويسيم تا بمونيم پشت سايه جون نبازيم

اينه ها اونجا نبودن كه ببينيم كه چه زشتيم

رو درخت با نوك خنجر

زنده باد درخت نوشتيم

زنگ خوش صداي تفريح واسمون زنگ خطر شد

همه چوباي جنگل دسته تيز تبر شد

فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!

نميدانم كه شبرا صبح اميد ارزوئيست محال و يا سرابي خوش منظر و يا خيالي واهي...نميدانم كه چه وقت و كجا عمر منرا در دفتر گور خط باطل ميكشند...نميدانم در رختخواب ميميرم و يا وسط خيابان و يا سالهاي ديگري هم زمان برايم مانده است...خيلي چيزها را دانسته ام مگر اينكه براستي چرا و براي چه امديم و حاصل مگر دشمني چه بود ميانمان؟!!! امديم كه نفس چاق كنيم فقط براي سكه اي بيشتر؟!!! براي خوردن و خوابيدن و هوسهايمان؟!!! براي هر روز ديدن همديگر و تكرار انچه ميكنيم؟!!! امديم كه اين چنين باشيم؟!!! غضب كنيم؟!!! و يا بگوئيم حقيقت فقط انست كه ما ميگوئيم!!! اگر اين هدف امدن بود پس صد رحمت به انها كه يا مرده بدنيا امدند و يا كور و چلاق و عقب مانده باقي ماندند...به انسانيت قسم كه اگر ادمها به درونشان بازگردند همديگر را بهتر خواهند پذيرفت...حتي ميتوانند يكديگر را اسانتر ببخشند...وقتيكه ميگويند خدا ميبخشد پس چرا بنده او بايد غضب كند؟!!! فقط كمي انسانيت كافيست كه جهنم ادميت را به بهشت انسانيت مبدل كند...كمي محبت لازمست كه دل سياه سنگ جوانه يك گياه باشد...ميتواني...تمرين كن...حتي اگر مهرباني به صرفه نباشد...تو مهربان بمان...سودش كمتر از ضررش نخواهد بود...وگرنه بايد منتظر باشيم كه مثل هميشه پس از مرگمان بيادمان بيفتند...و اين درد بزرگيست كه ادم دقمرگ زندگي كند و وقتيكه ميميرد برايش دق بياورند...دل خسته ام اي روزگار...نوبت منرا كي نوشته اي....حميد

با جوونه ها يكي شو

قد بكش نگو كه سخته

جنگل تازه بپا كن

هر يه ادم يه درخته

فاصله يه حرف سادست بين ديدن و نديدن

بگو صرفه با كدومه؟ شنيدن يا نشنيدن؟!